کد خبر : 14736
تاریخ انتشار : ۲۸ آذر ۱۳۹۱ - ۰۱:۲۱
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 113 بازدید

شعر جهان

کودکی می‌میرد در هر عصر غرناطه آب با یارانش به گفت و شنود می‌نشیند در هر عصر غرناطه  مردگان، بالهایی خزآلوده بر تن می‌کنند. باد ابرگرفته، باد ابررُفته دو قرقاولند که بال سوی برجها کشیده‌اند و روز، پسرکیست زخم خورده.  در هوا حتی ردی از چکاوکی نیز ننهاده بودی آن هنگام که در سرداب شراب […]

garcia-lorca

کودکی می‌میرد
در هر عصر غرناطه
آب با یارانش
به گفت و شنود می‌نشیند
در هر عصر غرناطه

 مردگان، بالهایی خزآلوده بر تن می‌کنند.
باد ابرگرفته، باد ابررُفته
دو قرقاولند که بال سوی برجها کشیده‌اند
و روز، پسرکیست زخم خورده.

 در هوا حتی ردی از چکاوکی نیز ننهاده بودی
آن هنگام که در سرداب شراب به دیدارت در آمدم.
و نه بر زمین حتی، ابرپاره ای
آنگاه که در رودخانه غرقه گشته بودی.

 سیلابی عظیم بر تپه ها فرو آمد
و دره غرقه گشته بود، در میان زنبق ها و سگ ها.
و تنت، در سایه ی کبود دستانم
جان سپرده در کرانه بود، چونان الهه ی سرما

فدریکو گارسیا لورکا – برگردان : آرمین نیکنام

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

shahbalout در گفته :

بسیار زیبا بود.مدتی بود از اشعار فدریکو دور شده بودم

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :