کد خبر : 15855
تاریخ انتشار : ۹ دی ۱۳۹۱ - ۱۹:۵۷
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 257 بازدید

شعرهایی از اکبر اکسیر

  شعرهایی از اکبر اکسیر   آخر شاهنامه   رخش،گاري كشي مي كند رستم ،كنار پياده رو سيگار مي فروشد سهراب ،ته جوب به خود می پيچيد گردآفريد،از خانه زده بيرون مردان خياباني براي تهمينه بوق مي زنند ابوالقاسم براي شبكه سه ،سريال جنگي مي سازد واي … موريانه ها به آخر شاهنامه رسيده اند!! […]

اکبر-اکسیر

 

شعرهایی از اکبر اکسیر

 

آخر شاهنامه

 

رخش،گاري كشي مي كند
رستم ،كنار پياده رو سيگار مي فروشد
سهراب ،ته جوب به خود می پيچيد
گردآفريد،از خانه زده بيرون
مردان خياباني براي تهمينه بوق مي زنند
ابوالقاسم براي شبكه سه ،سريال جنگي مي سازد
واي …
موريانه ها به آخر شاهنامه رسيده اند!!

 

فوبيا

 

در خانه از لولو مرا ترساندند

در كوچه از جهود

در مدرسه از آقا ناظم ترسيدم

در اداره از پاكسازي

حالا هم كه بازنشسته شده ام

از فشار قبر مي ترسم

با اين حال حديث مي گويد:

من از اچبل اچسيل مي تلسم!

و مليحه غش غش مي خندد و مي گويد:

نترس عزيزم

بابابزرگ كه دم نداره!

 

انحصار وراثت

 

عرفان پدر شد به خانه اش رفت

ايثار هم به خانه اش رفت تا پدر شود

– پدرمان در آمد-

حالا نشسته ايم و منتظريم

تا نوه هاي عزيز

با كالسكه بيايند

و من و مليحه را

به سالمندان برسانند!

 

اشارات

 

شير نخوردم ترسيدم تب مالت بگيرم

سبزي نخوردم ترسيدم وبا بگيرم

از ترس گرگ به قصاب پناه بردم

قصاب دستي به پهلويم زد و گفت:

چقدر لاغر شده اي بوعلي؟

ترسم ريخت خدا را شكر

حالا روز به روز گاو مي شوم!

 

كروكوديل

 

شب امتحان جانورشناسي

از ترس خوابم نمي برد

مادر كنارم خوابيد، پدر غريد

انواع جانور از لابلاي كتاب

بيرون مي پريدند:

پستانداران، درندگان، نرم تنان، بندپايان

نزديكي هاي صبح صدايي آمد

خيلي ترسيدم

پدر از خزندگان شده بود!

 

شيشليك

 

منقل دوره سينده

اي لش موشوك

ددم كاباب دوغري

قارداشم شيشه چكي

من آغلي يم

آنام آغلي!

 

ترجمه: دور اجاق نشسته ايم/ پدرم كباب خورد مي كند

برادرم به سيخ مي كشد/ برادرم شيشه مي كشد

من مي گريم/ مادرم مي گريد!

 

اين روزها

 

در حياط هاي قديمي

جاي درخت هاي قديمي

دكل هاي ايرانسل كاشته ايم

جاي كلاغ هاي قديمي

گوشي هاي موبايل آويخته ايم

شايعات به طور مستند پخش مي شود

و مادربزرگ ها

در بشقاب هاي عرب ست مي زايند!

 

استاد

 

هر چه مي دانستم

با افتخار تمام

به شاگردانم ياد دادم

– حتي فوت كاسه را-

حالا من

آدم بزرگي هستم

با دشمناني بزرگ تر!

 

چيدمان

 

هرچه كتاب مي خواندم

جلوي پنجره مي چيدم

روز به روز

فكرم روشن مي شد

اتاقم تاريك

كاش من

تاجر آجر سه سانتي بودم!

 

انرژي

 

سر صبح نشسته ام براي شعر

مليحه مي گويد: حالا وقت شير است نه شعر

بدون شعر از خانه خارج مي شوم

گاوي مي آيد صف شير را به هم مي زند

بدون شير به خانه برمي گردم

مليحه مي گويد: حالا وقت شعر است نه شير

شير مي شوم

صف گاوهاي جهان را بر هم مي زنم!

 

شام آخر

 

مليحه مي گويد نگاه كن

شام در رستوران چه شكوهي دارد!

تعظيم گارسون، نور شمع، گل رز

ژله بستني، آب پرتقال، موزيك ملايم…

مي گويم به روي چشم!

شب جمعه، ساعت هشت، رستوران روحي

شب هفت حاج مختار شكوهي!…

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

داريوش جعفري در گفته :

انصافا اکسیر قلم روان و بی پروایی و شیرینی دارد.
من قبلا مصاحبه‌ای هم از او دیده‌ام. روح کودکانه و زیرک او از پس حرف‌ها و نوشته هایش دل آدم را قلقلک می‌دهد.
سپاس از آقای دوست محمدی

سوری لکی در گفته :

خیلی قشنگ بودن، مخصوصا “آخر شاهنامه” ، “فوبیا” و ” این روزها”
آقای دوست محمدی متشکر

راضیه همتی در گفته :

کاش خاشاک خفته به راه باد میدانست
چه پاییز دست به داسی کمر به قتل عام گندم و بابونه بسته است….(اکسیر)

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :