کد خبر : 17110
تاریخ انتشار : ۲۴ دی ۱۳۹۱ - ۱۰:۲۲
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 864 بازدید

سیران یگانه را من کشتم!

  علیرضا آزادبخت| میرملاس نیوز: سیران یگانه را من کشتم!   “قبل از هر نوشتن و گفتني از همكاران راستين فرهنگي زجركشيده  ي بي ادعايم كه از سر شوق و ذوق در عرصه ي آشفته ي امروز آموزش ،جانبازي مي كنند، پوزش مي خواهم هر چند آنان به صراحت مي دانند روي سخن در اين […]

48225645186887193151

 

علیرضا آزادبخت| میرملاس نیوز:

سیران یگانه را من کشتم!

 

“قبل از هر نوشتن و گفتني از همكاران راستين فرهنگي زجركشيده  ي بي ادعايم كه از سر شوق و ذوق در عرصه ي آشفته ي امروز آموزش ،جانبازي مي كنند، پوزش مي خواهم هر چند آنان به صراحت مي دانند روي سخن در اين نوشته با كدام دسته از معلمان يا به قول ورزشي نويس ها “معلم نما ” هاست!! ….”

باري ،من هم سال ها ي بسياري معلم بودم  اما معلم نماندم و به نوعي بيرون آمدم و گريختم ،نه از دست دانش آموزاني كه شور و شري و طنازي و شوخ طبعي و زبان بازيشان به مذاق معلم هاي در آه و اخم بزرگ شده ي هم نسل من خوش نمي آيد و نيش هر خنده شان را با زهر مار پرمي كنند، بلكه از بعضي همكاران بذله ي بازاري ام .عده اي كه معلمي و پته ريسي برايشان فقط درآمد دارد و بس! و  انگار خدا آنها را براي ماندن چهار فصل در صف خلق كرده است ! و فرقي هم نمي كند كه صف راي و انتخابات باشد يا صف 1/5 كيلو عدس جيره ي غير نقدي يا وام تعاون و يا عابر بانك!!”

دلخور نشو اگر مي گويم تعداد اين  پته ريس ها روز به روز بيشتر و بيشتر مي شود به حدي كه نفس كشيدن در هوايي كه از كرك كلام و پشم پيامشان آغشته و آلوده و آشفته است ، همدم مرگ شدن است….

ورود اين عالي جاهاي يقه چركين كه همه ي  داد سخنشان از حوالي جيب و شكم بالاتر نمي رود، به عرصه ي فرهنگ، زماني آغاز شد كه براي دريافت مزد بي مقدار چند ساعت اضافه تدريس ، ساعت ها و شب ها ي بسياري خمير به دست از تيرهاي برق و ديوارهاي سخت بالا رفتند و شان اجتماعي معلمين را پشت عكس كانديد مورد نظر شان به دار آويختند و به تير بستند. ..

درست همان روز ها و سال ها بسياري از دانش آموزان در كلاس هاي نمور و تاريك بر حلب خالي روغن مي نشستند و نماينده منتخب بر آمده از زحمت هاي خميري همكاران ،جاي آفتابگيري  در بهارستان لم مي داد و با آرامش تمام ،همه ي دوره ي نمايندگي ، تسبيح متبرك صدو يك دانه اش را صد و يك هزار بار دوره مي كرد تا همه ي جمعيت حوزه انتخابيه اش ثوابي  برده باشند. و صدها تن از آن نهال هاي نارس  با عوارض شديد انحراف در ستون فقرات، ضعف بينايي و روماتيسم مفصلي تاب تحمل ثقل سنگين زندگي را نداشته باشند و با انتخاب بي بديل ما ،گزينه اي جز رقصيدن بر شعله هاي آتش برايشان نباشد.”ماشاالله” سوخته ي جان به در برده ي امروز عليل ، شاكرد كلاس هاي نمور مدرسه ي من بود و “سميه”پشت حياط مدرسه ي من جان به تنگ آمده از زرد رويي اش را به  شعله هاي سرخ آتش سپرد …هم تو كه پيشكسوت خمير كاري ديوار هاي گلي و فاتح قله هاي چسبان اطلاعيه اي و هم من كه پيشاني سپيد راي را به نام نادرستي آلودم بايد به عامليت مرگ و ضعف صدها ” ماشاالله” و “سميه” اقرار كنيم .

 من به قتل ناخواسته ي “سميه”ها  و جراحت جبران ناپذير “ماشاالله” هاي بسياري اعتراف مي كنم…

بارها و بارها و سال ها و سال ها اين پشمينه پوش هاي فرهنگي كه بي شك از عوامل مهم شقاوت جامعه اند شب هاي سرد زمستان در ستاد هاي انتخاباتي لرزيدند و لرزيدند تا عاشقانه نام محبوبشان را بعد از جمله ي ” حائز اكثريت آراي ماخوذه” بشنوند و بي درنگ لذت ابلاغ مديريت مدرسه ي چند پايه ي ده كوره اي دور را به تير و تفنگ بياويزند و به  سينه ي آسمان شهر بدوزند. بي خيال شاگردان بسياري كه در كلاس هاي كپري از سرما مچاله بودند و بي درد از دود بلوط گريه مي كردند و نماينده ماخوذه در تلاش مضاعف اخذ موافقت اصولي طرحي اقتصادي براي برادران عزيزتر بود و سخت مراقب كه مويي از محاسن خضاب كرده ي مستحبش آشفته نشود و از حد مشتي كه بر  دهان اميد  همه ي راي دهنگان اجنبي اش كوبيده بود،  بيرون نزند…

هم تو، غيور هميشه هرجورشده  در صحنه كه از سر ايمان انقلابي و تكليف عجيب شرعي به تن تنهايت ده ها برگ راي را به نام كانديدي سياه كردي و سلامت نتيجه ي انتخابات را نگهبان بودي و  هم من كه با جان كندني ده ساعته فقط يك راي بد فرجام نوشتم عامل مرگ بچه هايي هستيم كه كليه هاي كوچكشان در آن كلاس ها ي سرد ،يخ زد و در بيمارستان فاقد دستگاه دياليز مشق دردناك “آب ،آب،بابا،آب” را به سرخط مرگ  رساندند.”ابوذر”شاگرد رنگ باخته ي دياليزي من بود كه قيمت تمام شده ي يك كليه اش از همه ي محاسن و معايب پيدا و پنهان  نماينده منتخبش سرمي زد .

من به قتل غيرمستقيم “ابوذر “هاي بسياري اعتراف مي كنم….

و چه تابستان هاي گرمي صف هاي طولاني حوزه هاي اخذ راي را در عرق ريزي و جنگاوري و حرمت شكني و بي ادبي به خويشان و دوستان البته مخالف سر كرديم در حالي كه بسياري از شاگردان نوجوانمان تعطيلات تابستان ،جوانمردانه  كوچه هاي سعادت آباد را براي پيداكردن آوار به تفريح گرفته بودند  تا تمام نصيبشان از نعمت هاي دنيا و دولت كريمه سايبان فقير فلزي باشد كه پناه دروگران خسته است و چوپانان يخ بسته وكنج كز كرده ي پنج شنبه ي لاي لاي  مويه هاي مادرانه…

هم تو كه سينه ي حرمت دوستان را به گلوله بستي و هم من كه بعد از آغشته شدن چهار گوشه ي فرمانداري سابق ، از خون كم رنگ  همشهريانم، خبر رد يا تاييد نتيجه ي انتخابات  خوشحال يا غمگينم مي كرد ، در سرعت  فرو ريختن آن آوار،كلنگ ها  زده ايم.”هوشمند”يكي از آن به سعادت رسيدگان و جان باخته گان شاگرد كلاس هاي بي حس مدرسه ي من بود .

من به واسطه ي انتخاب هاي نادرستم به  قتل “هوشمند” هاي بسياري اعتراف مي كنم….

….پته ريس هاي يقه چركين آرام آرام مسئوليت هاي ريز و درشت اداري را بلعيدند و به پشت ميز ها خزيدند و هر آنكه اين طرف ميز بود را برده و بنده ديدند و سال ها با دست هاي آردي در پوستين مسئولين اول شهرستان و استان و بالاتر بر صدر و ذيل گزارش هاي اندك ارسالي به مركز، جز حمد و سپاس و ثنا و دعا وارادت و غيره و ذالك ننوشتند و نگفتند كه الحمدلله ملت طاقت تحمل  بزرگ تر از اين را دارند و پرشورتر و با نشاط تر پاي برهنه و دست بسته كيلومترها به پيشواز مي دوند و مي جهند و كل مي زنند و پاي مي كوبند و از سخن هاي هنگفت وشيرين مديران اجرايي به فيض مي رسند و گهر بار مي شوند و ……و چه گوني هايي از نامه ي فدايت شوم و تصدقت روم به هم نوشتند ودل دادند و از لذت 10 هزار تومان صدقه ي  وام بلاعوض قلوه خريدند و فصلي شاهانه سركردند و نيمه شب وصل يارانه ،در باجه هاي بانك به ملكوت اعلاي خوشبختي رسيدند و تو غافل بودي كه همه ي شوكت معلمي ات در گند ته طاق كفش هايي كه پيش قدوم ميمون نماينده اي جفت مي كردي جاماند و حشمت فرهنگي ات دستمال سفره اي شد كه براي صدور ابلاغي گسترده بودي و من از سر خوش باوري از شنيدن خبر وزارت نماينده اي كه در بين آن همه فرهنگي مودب و خاموش وقت مجلس زبان الكن گويايي براي معلمان بود اميد به اصلاح مي بندم  غافل از آن كه اتاق هاي مجلل وزارت خانه، حكمت متعالي و مشاييشان تغيير فاحش منش و روش و ذهن و زبان  آدم هاست…

هم تو جناب وزير كه به لطف دكمه هاي چهار فصل بسته ي يقه ي سفيد پيرهنت ،شعله هاي ايمان و اعتقاد و عشق به خدمتت سربر نمي كشند  و با بي باكي تمام در جمع دختران سوخته و برشته ي شين آباد مزاح مي فرمايي و در ساعات رسمي آموزشت سال هاست زنگ برياني معلم و محصل را اضافه كرده اي و عكس معلم هاي سوخته افتخار پشت جلد كتاب هاي درسيت شده است و حتي شبي از كابوس صورت هاي ذوب شده ي دختران نيم سوز نماز شبت ترك نشد و هنوز به احدي از خلق پاسخ نداده اي ….و هم من كه روزي به اثربخشي وزارت تواميد بسته بودم و وكلاي در مجلس نشسته و خفته ام از صداي شيون مادران شين آباد كه دل كافران دنيا را لرزاند بيدار نشدند و جنابت مسوليت حادثه را از گردن گرانتان دور ساختيد  همه و همه در سوزاندن معلم ها و دانش آموزان مسوليت مشترك داريم چرا كه من با راي خويش اين همه آدم ناپخته ي بي دغدغه را بر مسندي بي خاصيت نشاندم تا سيران يگانه، سيراني كه گرسنه بود سيراني كه قطعا براي شما بيگانه بود ، برشعله هاي آتش كلاس درس قرن بيست و يكميش به شيون بنشيند و ققنوس گرگرفته ي آموزش و پرورش باشد.

حالا هم اتفاقي نيفتاده است ،فقط تو در پستي كه شايسته اش هستي بمان و به طغيان و سر كشي شعله هاي آتش بيفزاي حتي اگر سارينا هم بميرد ، و بقيه هم تا آخر عمر دشمن آينه باشند و از خود بيني بگريزند  ، توهمچنان  نماد هاي ايمانت را حفظ كن ،يقه ي پيرهنت را سفت بچسب و مواظب بسته بودن دكمه ي سر آستينت باش و با همان ايمان و اعتقاد به كارت ادامه بده وپته ات را بريس …

اينجا كسي هست كه با صداي بلند فريادمي زند: سيران  يگانه را من به آتش كشيدم…

 

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

نوشین در گفته :

اعترافت جای تحسین دارد.
من که روزی دانش آموز بودم به نوبه ی خودم به قتل ناخواسته ی “سمیه”ها و جراحت جبران ناپذیر “ماشاالله” های بسیاری اعتراف می کنم…
اینجا کلیسا نیست و هیچ کشیشی وجود ندارد !!!
پس هرگاه (شما مشرکین از شرک) توبه کنید، آن براایتان (در دنییا و عقبا) بسی بهتر خواهد بود و اگر روی بگردانید، بدانید که شما بر قدرت غالب نیایید.
(سوره تتوببه آیه دوم)

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۲۱:

نوشين خانم!!
به رغم برگردان لكي اسم شما (نوشين=نگو!) من گفتم و اعتراف كردم!نوشين ،بوشين بهتر نيس؟!!!

[پاسخ]

دلسوز در گفته :

سپاس که به یادمون اوردی که ما هم مسئولیم…

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۲۲:

دلسوزم!
مواظب دلت باش نسوزد!!!سپاس از نظرتون

[پاسخ]

یک معلم در گفته :

علیرضا جان من هم اعتراف میکنم که معلم استخدام شدم ،وتا زمانی که غم نان اجازه می د اد معلم ماندم ومعلمی کردم اما اکنون که غم نان نمیگذارد شرمنده ام از معلمی خود وآرزو میکنم زودتر ردای آموزش رابا ابلاغ بازنشستگی معاوضه کنم.

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۲۲:

يك معلم!

بيشتر باشي!!هردو سروته يك پيازند!!و هردو ردا را يك خياط دوخته است!!

[پاسخ]

صهبا در گفته :

و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست…حمید مصدق
من نیز بعنوان یک معلم ،به سهم خودم در قتل قناریها اعتراف میکنم.

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۲۳:

صهبا!!!
قتاري كشتن هم عالمي دارد !!از آقاي محمدي زاده رييس سازمان حفاظت محيط زيست بپرس !!!!

[پاسخ]

مرتضا خدایگان / سرویس ادبی در گفته :

علیرضای عزیز!

بعد از خآندن نوشته ات سیر گریستم و هنوز گرسنه ی گریستن و تشنه ی خآندنم.

دختر ای کاش که تنها جگرت سوخته بود

خانه آباد ز پا تا به سرت سوخته بود

شب آخر چه تبی داشتی ای خانه خراب

گفتی انگار ز دستم جگرت سوخته بود

خیلی تلاش کردم حرفهای دلم را اینجا بنویسم. اما هم از آن جهت که گفتنی ها را به بهترین شکل گفته ای و هم از فرط داغانی نتوانستم و همین کامنت هم سالها به طول انجامید نوشتنش.
شاید وقتی دیگر ….
درود بر شرافت و وارستگی خودت و قلمت
قبل تر گفته ام باز هم می گویم :

اين غنچه ي تر سوختنش خنده ندارد
آتش بنشيند به تنش خنده ندارد
لبخند ندارد دهنش، خنده ندارد
لبخند تو را از لب زيباي تو دزديد
لعنت به وزيري كه پس از فاجعه خنديد

[پاسخ]

علی کولیوند پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲۵ دی , ۱۳۹۱ ۱۱:۴۲:

لعنت به وزیری که پس از فاجعه خندید

[پاسخ]

مهسا پاسخ در تاريخ یکشنبه ۱ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۹:۵۱:

آقایی خدایگان خیلی شعرتون زیباست این غنچه ی تر…………………………………….بدرود

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۲۴:

مرتضا!!!
اگه به مرحله ي ” داغوني” رسيدي كه بوي سوختن ميدي!!يه موتور سه زمانه است :داغان ، چاغان، پاغان!!!

هنوز آشخوري ووو…

[پاسخ]

مرتضا خدایگان / سرویس ادبی پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۹:۴۶:

بگشای تربتم را علیرضای عزیز! بگشای تربتم را تا خودت با دماغ خودت بشنوی کز آتش درونم دود از کفن براید…
ضمنن:
ما پوست و خون و استخوان سوخته ایم
خاکسترمان نیست چنـــان ســوخته ایم
بدنــام از عاشقــی و ناکـــام از عشــــق
ما آش نخــــورده و دهـــان سوختــه ایم ………………………..(مرتضا)

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ چهارشنبه ۴ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۶:۵۴:

آقامرتضا!

ماحرف حسابيم و دهان دوخته ايم
در آتش خاموشي خود سوخته ايم
شاگرد نود ساله ي ققنوس شديم
تا ساختن و سوختن آموخته ايم ……………………..(عليرضا)

[پاسخ]

سياوش در گفته :

در كودكي از تكليف مي ترسيديم و اكنون از بلا تكليفي

استاد گرامي باور كن وقتي دل نوشته هايت را كه سرشار از ناگفتني هاست ، را مي خونم احساس آرامش
مي كنم ، تنها خواهشم از شما دوست عزيز اين است كه مارو از دست نوشته هايت محروم نكني

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۲۵:

سياوووووش!!
خيلي خطري!آرامش؟؟؟!!!!از قتل و كشتار و بسوز بسوزي كه من راه انداختم ؟!!!!بابا كانديد شدن حق مسلم توست!!!

[پاسخ]

راضیه همتی در گفته :

کاش این شرار دامن هستی نمی گرفت…..استاد!

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۲۶:

راضيه!!
تصقير!!دامن پوشي هستي بود!!!!! وگه نه شرار ،دامني نبود كه بگيرد!

[پاسخ]

راضیه همتی پاسخ در تاريخ چهارشنبه ۴ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۰:۵۷:

سلام!
میگم خوب خودتونو تبرئه میکنید ها ….استاد
اونوقت آقای دوستی میگن به خانوما میگن..((تیر آج وِژ آشار ))(منظورم تو چیکه چیکه است)
.
.
شوخی منو جدی نگیرید…
جدی هم گرفتید مشکلی نیست.
مثل همیشه و به قول خودتون(شکت نباشی)

[پاسخ]

الف در گفته :

به عنوان یک معلم بی مزد(غیرانتفاعی)سوختم…………………….

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۲۶:

الفا!
عجب بسوز بسوزيه!!غير انتفاعيه ديگه سودي واسه كسي نداره ميخاس بري يه جاي كاملا انتفاعي دنيا و آخرت!!!

[پاسخ]

ک پاسخ در تاريخ پنج شنبه ۱۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۲۱:۰۸:

ولی میسوزم وبا وجودیکه مزدی نمیگیرم تقریبا دانش آموزام می پرستنم

[پاسخ]

مریم خدایگان در گفته :

آنچه که باید گفته می‌شد رو آقای آزادبخت گفتند و آنچه باید گریسته می‌شد رو من گریستم. و چه زیبا مرتضا موییده آنچه که باید مویید.
چیزی که باقی مونده الان زمزمه‌ی بی‌انتهای همین حرف‌هاست؛ همین آه‌ها؛ همین اعتراف‌ها.

“حالا هم اتفاقی نیفتاده است ،فقط تو در پستی که شایسته اش هستی بمان و به طغیان و سر کشی شعله های آتش بیفزای حتی اگر سارینا هم بمیرد ، و بقیه هم تا آخر عمر دشمن آینه باشند و از خود بینی بگریزند ، توهمچنان نماد های ایمانت را حفظ کن ،یقه ی پیرهنت را سفت بچسب و مواظب بسته بودن دکمه ی سر آستینت باش و با همان ایمان و اعتقاد به کارت ادامه بده وپته ات را بریس …
اینجا کسی هست که با صدای بلند فریادمی زند: سیران یگانه را من به آتش کشیدم…”

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۲۷:

مريم خانم!!
شما خانواده خدايگان ها كه الا ماشاالله!!!يه گروه كامل موييدنيد!كامكارهاي ناكام!!!

[پاسخ]

معصوم در گفته :

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین !

من اینجا بس دلم تنگ ست .

بیا ره توشه بردار یم ٬

قدم در راه بیفرجام بگذار یم …

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۲۷:

معصوما!!!
چرا اين كارو بكنيم؟!وقتي آخر راه با فرجاممون اين است ديگه چرا بيفتيم پس راه بي فرجام برادر!!!!

[پاسخ]

علی کولیوند در گفته :

نمی دونم چی بنویسم بغض اجازه نمیده دم شما گرم

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۲۸:

علي جان!
دونستي و نوشتي!!!

[پاسخ]

سوخته!!!!!!! در گفته :

دست مریزاد استاد. چی داریم که بگیم. هرکسی به نوعی در این مملکت سوخته است. آنان مردند و رفتند. اما سیل این جوانان بی کار و افسرده که به ظاهر هستند با آینده ای تباه شده چی!!!!!! همیشه از این دست اتفاقات در این مملکت بسیار است و کسی پاسخگو نیست . به قول شما نماد ایمان اینان فقط همان یقه آستین و به ظاهر دم از خدا زدن و عوام را فریفتن است. فقط افسوس و صد افسوس برای سیران های سوخته

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۲۸:

نسوخته!!!

همه اين ها سوختني ن اصل هم همون نماد هاس عزيز!از بس سوختي كه متوجه نيستي!

[پاسخ]

مهدی رحیمیان در گفته :

علیرضای عزیز؛
معلم دوست داشتنیِ ام!
آنهایی که حتی یک روز سر کلاس‏ات نشسته‏ باشند، الان پس از سال‏ها، مثل من خوب به یاد می‏آورند بیان رسا و شیوایت را چه در تدریس و چه در بیان درد و رنج‏های این جامعه‏ی پر از درد و رنج!
من معلم نیستم ولی در شهر خود کم ندیده‏ام از این به قول خودت “پته‏ریس‏های یقه چرکینِ معلم‏نما” که همه‏ی شوکت معلمی‏اشان را در گند ته طاق کفش هایی که پیش قدوم میمون نماینده‏ای جفت می کردند جا گذاشتند و حشمت فرهنگی‏شان دستمال سفره‏ای شد که برای صدور ابلاغی گسترده بودند.
معلم خوبم!
مقاله‏ات اشک من رو هم مثل بقیه درآورد. نمی‏دونم چی باید بگم فقط به امید روزی که همه چی سر جاش باشه …

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۲۹:

دكترمهدي عزيز!
از اين كه دانش آموز سال هاي دور من اكنون استاد دانشگاست حس قشنگي دارم.انگار تحمل سرماي آن سال هاي كلاس بهتر از داشتن اين بخاري ها بود!!!چه بسا در شين آبادها ،دكترهاي بسياري سوختن…..

خوشحال شدم از خوندنت!

[پاسخ]

سپهر در گفته :

گوش اگرگوش تو وناله اگرناله ما آنچه به هیچ جانرسد فرید است

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۳۰:

سپهررا!!
اين شعر مث ضرب المثل نيم فارسي ديار خودمان است كه “خودم نباشم،جهان نباشد” تو بنال خداراچه ديدي شايد رسيد!!!!!

[پاسخ]

مجيد در گفته :

درود معلم منصف با شهامت و آگاه .شكي نيست كه شما در اين طيف قرار نداريد.اميد وارم مطلب سنجيده و از روي درد شما تلنگري باشه بر وجدانهاي خاموش ماها

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۳۲:

آق مجيد!!!
بيدار شماييد. سوزوكي هاي هميشه سوزان!!!

[پاسخ]

مهران غضنفری در گفته :

تف ار کارت بو ای دنیای بی مرز
و نرخ دل حساومون که نه و ارز!
مه و خاطر باوه ام بیمه معلم…
باوه ام خوشه ی گنم کرده کشاورز..

[پاسخ]

علی کولیوند پاسخ در تاريخ پنج شنبه ۲۸ دی , ۱۳۹۱ ۰۹:۰۱:

درود جناب غضنفری فره رنگین بی

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۳۷:

مهران ماه!!
.
نه از آفتابت به روشني رسيدم
نه از سايه ات به آرامش
ديار ابهت ابلهان!
دلبندي ام به كوه هايت اگر نبود
همه ي دشت را به دايه مي دادم

مي دانم كه بيش از همه مات اين ابهتي !!!!

[پاسخ]

لیلا در گفته :

و باز هم یادم افتاد که روزی در روستایی دور افتاده فقط مرگ بود که به یادآوردیم هستند کسانی که از درد می نالند….ممنون از مطلب زیباتون

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۳۸:

ليلا خانم!
سپاس مندم!

[پاسخ]

صادق یاری پور در گفته :

.

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۳۸:

صادقا!

[پاسخ]

بازوند در گفته :

دست درد نکنه خواهشا ادامه بده عالی بود………

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۳۹:

بازوند!
به كشتن يا نوشتن برادر؟!!

[پاسخ]

داريوش جعفري در گفته :

روزگاری پدرم آرزو می‌کرد من معلم شوم بعد با خیال راحت بمیرد!
پدرم مرد اما معلمی من را ندید. (خوش به حالش!)
17 سال است که معلمم. البته 6 سال است که به کوهدشت آمده ام. هیچ جا معلمینی به معلمی معلمان کوهدشتی ندیده‌ام.
اینجا دیدم که معلم‌ها برای گرفتن اضافه‌کار خواهش و تمنا کردند! (می‌گفتند من به این اضافه‌کار نیاز دارم! خواهش می‌کنم به من اضافه‌کار بدهید! منظورشان نیاز به پول اضافه‌کاری بود!!!!!!!!!!!) اینجا دیدم که نماینده‌ی شهر برای اضافه‌کار و پست ریاست و معاونت مدارس تماس می‌گرفت و دستور می‌داد! معلمان شهر من گاهی مالک چندین ساختمان، بنگاه‌های اقتصادی و…اند. بعضی‌ها در کار خرید و فروش خودرو و بعضی هم مسافرکش! چه‌قدر بدبختند بسیاری از معلمای شهر ما!!!!! روزی توی خیابان چند نفر یکی را می‌زدند و یکی از همکاران ما هم جزء بزن‌‌بهادرها بود. (این آدم را می‌شناختم احتمال می‌دهم با بزن‌بهادریش در آینده نماینده‌ی مجلس و بعد وزیر آموزش و پرورش خواهد شد!!!!!!!!) بعضی از معلمین پیش‌کسوت ما صدهزار بامبول در آوردند تا توانستند با فروش خود و خیلی‌ها در مسیر خود، با پست بازنشسته شوند و مبلغی ناچیز تا آخر عمر به حسابشان اضافه شود!!!! در حالی که نه جان و نه توان آن پست را داشتند!
توی مدارس شهر ما چوب و شلاق در دست نادانانِ معاون‌شده هر روز بر سر دانش‌آموزان می‌بارد! روزی من با تعجب به چوب دست یکی‌شان نگاه می‌کردم که با متانت گفت: این(چوب) مهم‌ترین وسیله‌ی کمک آموزشی من است!
اینها مهم‌ترین معلمین شهر من هستند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1
اما در لابه‌لای این غول‌های تربیتی، و داعیه داران پرورشی، سینه‌سوخته‌هایی هم هستند که جانانه و با تمام وجود خود را وقف دانش‌آموزان کرده‌اند و روزانه ذکر غیبت‌ها و مجالسِ خنده‌ی جماعتِ دُردانه و حاکم بر دستگاه آموزش و پرورش‌اند!
به آن معلم‌های واقعی خداقوت می‌گویم.

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۵:۴۴:

ياپيشوك!
كاربرد بدتر آن چوب،كندن پيشوك است!!!!

خسته نباشي

[پاسخ]

سرویس هنری/ علیآقا حسین پور در گفته :

دلتنگی عجیبی در این متن بود استاد…
دست مریزاد بخاطر اندیشه ی ارزشمند ات.

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۷:۴۲:

جناب حسين پور!
سپاس گران(سوزان)!

[پاسخ]

پرويز گراوند در گفته :

اي عليرضا!
از تو بعيد بود اين كار را بكني، البته به قول قديمي هامون «طرفِ شيطون»، يعني شيطون شما را گول زد. اين قديميانِ عزيز هم عجب كلك هايي بوده اند كه هرچه كرده اند را گردن شيطان انداخته اند! بيچاره شيطان.
آره واقعا؛ در محضر انصاف، اكثريت معلمان مان در وقوع اين واقعه ها بي نقش نيستند. در استانهاي محروم طبقه ي متوسط، فعالان سياسي و كارمندان عمدتا معلمان هستند و معلمان عمده ترين نقش را در انتخاب مديران (از كانال انتخاب نماينده) دارند.

[پاسخ]

کیمیا آزادبخت پاسخ در تاريخ شنبه ۳۰ دی , ۱۳۹۱ ۲۳:۱۱:

اقای گراوند به اعتقاد شما جسارت گفتار گناه(که میگید این کار از شما بعید بود)؟؟؟؟!!!!

[پاسخ]

پرويز گراوند پاسخ در تاريخ یکشنبه ۱ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۹:۴۴:

خانم آزادبخت سلام؛ بخش اولِ كامنت من شوخي با عليرضا بود، همين. بعيد است كه شوخي به اين وضوح، اشتباه و جدي پنداشته شود. منظورم كشتن سيران توسط نويسنده بوده(سيران را من كشتم)!!!! نه نوشتن مقاله (به قول شما جسارت گفتار گناه) كه گفته ام از او بعيد بوده اين كا را بكند.
شايد شما هم ميخواي منو سر كار بذاري، ميگن: هر مَلي مَل زِنَكي ديري.

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۷:۴۸:

خسرو پرويز!!
گردن شيطان آزادشد!امروز همه را گردن معلمين و خبرنگاران ميندازن!”طرف مطبوعات بود”آن هم از نوع مجازي اش!به نظر دنياي مجازي خانه ي شيطان است و همين روزهاست كه خانه اش ويران باد….به اين خانم م گير نده،زن ها هم …..!!!!

[پاسخ]

استاد عزيز:
براي تو معلمي كار هم نبود
چه برسد به اضافه كاري

و در اين زمانه
لازمه هيچ كاري انسان بودن نيست
و تو انسان بودي
همين گناهت بس

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۷:۵۰:

ببو جان !
چون كاري نكرده بودم به من اضافه كار ندادن!!!و 26 سال بر سر اين حرف ماندند واقعا مرد بودن!!

[پاسخ]

کیمیا آزادبخت در گفته :

باجنگ بادندان چونان گربه ی که فرزندش را . میجنگم میترسم
میگریزم فریاد می کشم چونان بره ی به وحشت بیابان. گریخته ام از گرگی که با لذت ورنجی توامان روحم را میجود خسته ام شکسته ام ونقشه ی جغرافی حتا سایه ی به وسعت از دل گریستنی به من نمیدهد. استادمن!حرف هایت عمریست درگلوگاه خونین ما جان باخته است………….به قول آقای خدایگان اشکمون دراومد.بدرود

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۷:۵۵:

فراوان كيميا !!!
شيرم به شعرت مي جوشد!!!!!!اشتباه نكنم رگ و ريشه اش به من مي رسد!!!چطور از پهلوي تو در آمده است خدامي داند و تو!! متشكرم

[پاسخ]

کیمیا آزادبخت پاسخ در تاريخ سه شنبه ۳ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۰:۴۸:

سلام!اللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللان به جای خوندن کامنت من مراقبت شیرت باش که سر نره!واینکه ،حواستم جمع باشه پیش کس نگی وگرنه مث الان میبینی پهلو ی امثال من دراومده……برقرارباشی پسر عمه

[پاسخ]

ر-داوودرشيدي پاسخ در تاريخ دوشنبه ۹ بهمن , ۱۳۹۱ ۰۷:۲۲:

توزيرشوكم كني سر نمي ره!!!!چيزي م (پهلوي) كسي باشه كه نبايد بي تحمل باشه و جارش بزنه!! …..

[پاسخ]

طولابي در گفته :

د ست مريزاد ،به اميد روزي كه مشكلات دانش آموزارن وفقر مالي واقتصاديشان دغدغه خاطر ما ن نباشد .

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۷:۵۷:

طولابي!
دريغا كه بود و هست و خواهد بودها…

[پاسخ]

ایرج آزادمنش در گفته :

شگفتا ما کیانیم؟نه بر رف چیدگانیم که از مردگانیم
نه از صندوقیانیم،کز زندگانیم
تنها درگاه خونین و فرش خون آلوده شهادت می ذهند که،با پای برهنه
بر جاذه ای از شمشیر گذشته ایم.
دذ این چند سال گذشته از ته ذل گریه کرذم،گریه که نه قلبم آب شذ و از چشمانم قطره قطره بیرون ریخت.

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۸:۰۲:

ايرج آه!!
درود بر تو و اشك هاي هزار ساله ات .شراب كهنه ي جان و جهان از خم چشم تو جاريست….

[پاسخ]

مروا در گفته :

من
قتل های زنجیره ای اخیر توام سیران!

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۸:۰۵:

مروا!
من زنجير زن دسته ي قاتلان مكرر تو ام سيران!

[پاسخ]

مهسا آزادبخت در گفته :

بیش از این ها،آه آری بیش از این ها می توان خاموش ماند.(موفق باشید)

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ سه شنبه ۳ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۲:۱۰:

مه سان!
خاموشي نه،خاموشي گناست!روشن شو وبسوزان !
سپاس

[پاسخ]

داو يرش در گفته :

عليرضاجان مراهم به ليست قاتلين سميه وضاربين ماشاالله اضافه كن

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ سه شنبه ۳ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۲:۱۵:

يا داوي رش!
امامزاده و قتل؟!!!پيروانت شايد اما خودت،باور نمي كنم با اين بارگاه متروك كسي را كشته باشي!!

[پاسخ]

حوصله و احترام ع. آزادبخت برای پاسخ دادن به تک تک کامنت ها
ستودنی
هوشمندانه
و شاعرانه است
………………این گفتگوها تب مخاطب را فرو می نشانند.

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ شنبه ۷ بهمن , ۱۳۹۱ ۲۳:۴۹:

“من”آقا، “من”خانم و برعكس!!
دنياي مجازي ،حقيقت روشن دنياي امروز ماست!هر سلامش را بايد پاسخ گفت.از لطافت نگاهتان متشكرم.

[پاسخ]

من پاسخ در تاريخ پنج شنبه ۱۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۲۳:۰۶:

اگر خانم بودم “منه” بودم
در ضمن
این من های من
هر کدام خرمنی هستند ها!

[پاسخ]

من مرده ام و آن قدر مرده ام كه ديگر هيچ جيز مرگ مرا ثابت نمي كند…
اين است حكايت ما!

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ شنبه ۷ بهمن , ۱۳۹۱ ۲۳:۴۹:

آ.آ.آ.!!
همين كه مي داني مرده اي پس شكرخدا كه نمرده اي !
سعي كن بيشتر بميري !اين است روايت ما!

[پاسخ]

آنتی کاریسما در گفته :

سورپرایز آخر این است
که کم کم می فهمی
هیچ چیز

شگفت زده ات نمی کند……………………………………………………………………………….

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ شنبه ۷ بهمن , ۱۳۹۱ ۲۳:۵۱:

ضدكاريزما!

اما من هنوز بسيار شگفت زده مي شوم . شايد سورپرايز آخر مانده باشد!!

[پاسخ]

محمدحسین آزادبخت در گفته :

“من هیچ نقشی در کشتن سیران یگانه ها ندارم”

آموزگار بودم.دلم می خواست آموزگار بمانم.اما آموزگارانی که می خواستند آموزگار نمانم, تخته سیاهم را از من گرفتند.
آنان بر این باور بودند,آن گونه باید آموخت که آنان می پندارند. نمی دانم بعد از من دانش آموزانم از آنان چه آموختند؟

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ شنبه ۷ بهمن , ۱۳۹۱ ۲۳:۵۲:

هميشه معلم جناب استاد!
آنان كه تخته سياه را از شما گرفتند به همه ي ما سه گانه ي” دشنه و دشمن و دشنام “هديه دادند. تا هر كس” غير از خود” را دشمن بدانيم ،دشنامش دهيم و با دشنه بدريم.حالا همه ي دنيا با ما دشمن شده است……!!!
من بي گناهي شما را فرياد مي زنم به شهادت گم و گورشدن نام و نشان وعنوان همه كساني كه آن تخته را گرفتند و به روايت و درخشندگي و ماندگاري نام شما به عنوان بخشي از هويت فرهنگي و هنري ديار ما…
كلاس درس تو وسيع و پايان ناپذير شد:”هميشه انسان”.

[پاسخ]

طولابي پاسخ در تاريخ دوشنبه ۹ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۶:۱۱:

استاد ارجمند آقاي محمد حسين آزادبخت :باسلام ، مطلبي را نقل قول ميكنم “انديشه اگر بر بال هنر قرار گيرد جاودانه خواهد شد ” نامتان جاودانه است وحاودانه بادا ،برقرار باشيد

[پاسخ]

یک همشهری پاسخ در تاريخ یکشنبه ۸ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۹:۵۸:

آخرین خردادی که توسط همان آموزگاران از آموزگاری بر کنار شدم تمام دانش آموزانم در امتحان نهایی کلاس پنجم یک ضرب فبول شدند اگر چه از نظر اقتصادی بسیار وضعیتم بهتر شد اما حسرت تخته سیاه را هنوز باخود دارم

[پاسخ]

ع-آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۹ بهمن , ۱۳۹۱ ۰۷:۱۴:

همشهري شهير!
الان هم همه ي دانش آموزان “يك ضرب” قبولشان مي شوند!!!!ولويك “ضرب “بلد نباشند!!اما اين كجاو آن كو!!!
تخته اي كه “سياه “باشد همان بهتر كه نباشد!تخته را سبز بايد!!!

[پاسخ]

ک پاسخ در تاريخ پنج شنبه ۱۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۲۱:۱۳:

درود بر تو و همقطارانت

[پاسخ]

رستمی در گفته :

تاریکی را نفرین نکنید،شمعی بیفروزید.
از دست کشیدن شما از معلمی چه سود….!
شاید شما بعنوان یک نیروی دلسوز باید می ماندید و می جنگیدید!
مگه چندتا مثل شما بین معلم های شهرمان وجود دارد؟

[پاسخ]

]چل سرو پاسخ در تاريخ چهارشنبه ۱۱ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۶:۰۶:

البته اگرمعلم جناب رستمی عزیز باشند کبریت هم که روشن کنندنورهمه جارافرامی گیرد ارادت داریم جناب رستمی استادگرامی هرچندفرصت بودن توی کلاس های پرازعلم ومهرتون رونداشتم ولی وصف حضرتعالی روخیلی شنیدم پایاربای

[پاسخ]

سيفا پاسخ در تاريخ پنج شنبه ۱۲ بهمن , ۱۳۹۱ ۱۸:۰۳:

بگين روشن كنن پس منتظر چين استاد؟از اين تاريك تر ميخان؟

[پاسخ]

آمیرزارضا در گفته :

ازاینکه لختی قلم گریاندی تراسپاس اما برای همدردی باتو شعری ازفرغانی خطاب به نودولتان نوکیسه تقدیم توباد
هم مرگ برجهان شمانیزبگذرد هم رونق ز مان شما نیز بگذرد / وین بوم محنت ازپی آن تا کند خراب بردولت آشیان شما نیز بگذرد /در مملکت چوغرش شیران گذشت ورفت این عو عوسگان شما نیز بگذرد /آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گردسم خران شمانیز بگذرد/ این نوبت ازنا کسان به شما رسید نوبت زناکسان شمانیزبگذرد

[پاسخ]

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :