کد خبر : 17110
تاریخ انتشار : ۲۴ دی ۱۳۹۱ - ۱۰:۲۲
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 857 بازدید

سیران یگانه را من کشتم!

  علیرضا آزادبخت| میرملاس نیوز: سیران یگانه را من کشتم!   “قبل از هر نوشتن و گفتنی از همکاران راستین فرهنگی زجرکشیده  ی بی ادعایم که از سر شوق و ذوق در عرصه ی آشفته ی امروز آموزش ،جانبازی می کنند، پوزش می خواهم هر چند آنان به صراحت می دانند روی سخن در این […]

48225645186887193151

 

علیرضا آزادبخت| میرملاس نیوز:

سیران یگانه را من کشتم!

 

“قبل از هر نوشتن و گفتنی از همکاران راستین فرهنگی زجرکشیده  ی بی ادعایم که از سر شوق و ذوق در عرصه ی آشفته ی امروز آموزش ،جانبازی می کنند، پوزش می خواهم هر چند آنان به صراحت می دانند روی سخن در این نوشته با کدام دسته از معلمان یا به قول ورزشی نویس ها “معلم نما ” هاست!! ….”

باری ،من هم سال ها ی بسیاری معلم بودم  اما معلم نماندم و به نوعی بیرون آمدم و گریختم ،نه از دست دانش آموزانی که شور و شری و طنازی و شوخ طبعی و زبان بازیشان به مذاق معلم های در آه و اخم بزرگ شده ی هم نسل من خوش نمی آید و نیش هر خنده شان را با زهر مار پرمی کنند، بلکه از بعضی همکاران بذله ی بازاری ام .عده ای که معلمی و پته ریسی برایشان فقط درآمد دارد و بس! و  انگار خدا آنها را برای ماندن چهار فصل در صف خلق کرده است ! و فرقی هم نمی کند که صف رای و انتخابات باشد یا صف ۱/۵ کیلو عدس جیره ی غیر نقدی یا وام تعاون و یا عابر بانک!!”

دلخور نشو اگر می گویم تعداد این  پته ریس ها روز به روز بیشتر و بیشتر می شود به حدی که نفس کشیدن در هوایی که از کرک کلام و پشم پیامشان آغشته و آلوده و آشفته است ، همدم مرگ شدن است….

ورود این عالی جاهای یقه چرکین که همه ی  داد سخنشان از حوالی جیب و شکم بالاتر نمی رود، به عرصه ی فرهنگ، زمانی آغاز شد که برای دریافت مزد بی مقدار چند ساعت اضافه تدریس ، ساعت ها و شب ها ی بسیاری خمیر به دست از تیرهای برق و دیوارهای سخت بالا رفتند و شان اجتماعی معلمین را پشت عکس کاندید مورد نظر شان به دار آویختند و به تیر بستند. ..

درست همان روز ها و سال ها بسیاری از دانش آموزان در کلاس های نمور و تاریک بر حلب خالی روغن می نشستند و نماینده منتخب بر آمده از زحمت های خمیری همکاران ،جای آفتابگیری  در بهارستان لم می داد و با آرامش تمام ،همه ی دوره ی نمایندگی ، تسبیح متبرک صدو یک دانه اش را صد و یک هزار بار دوره می کرد تا همه ی جمعیت حوزه انتخابیه اش ثوابی  برده باشند. و صدها تن از آن نهال های نارس  با عوارض شدید انحراف در ستون فقرات، ضعف بینایی و روماتیسم مفصلی تاب تحمل ثقل سنگین زندگی را نداشته باشند و با انتخاب بی بدیل ما ،گزینه ای جز رقصیدن بر شعله های آتش برایشان نباشد.”ماشاالله” سوخته ی جان به در برده ی امروز علیل ، شاکرد کلاس های نمور مدرسه ی من بود و “سمیه”پشت حیاط مدرسه ی من جان به تنگ آمده از زرد رویی اش را به  شعله های سرخ آتش سپرد …هم تو که پیشکسوت خمیر کاری دیوار های گلی و فاتح قله های چسبان اطلاعیه ای و هم من که پیشانی سپید رای را به نام نادرستی آلودم باید به عاملیت مرگ و ضعف صدها ” ماشاالله” و “سمیه” اقرار کنیم .

 من به قتل ناخواسته ی “سمیه”ها  و جراحت جبران ناپذیر “ماشاالله” های بسیاری اعتراف می کنم…

بارها و بارها و سال ها و سال ها این پشمینه پوش های فرهنگی که بی شک از عوامل مهم شقاوت جامعه اند شب های سرد زمستان در ستاد های انتخاباتی لرزیدند و لرزیدند تا عاشقانه نام محبوبشان را بعد از جمله ی ” حائز اکثریت آرای ماخوذه” بشنوند و بی درنگ لذت ابلاغ مدیریت مدرسه ی چند پایه ی ده کوره ای دور را به تیر و تفنگ بیاویزند و به  سینه ی آسمان شهر بدوزند. بی خیال شاگردان بسیاری که در کلاس های کپری از سرما مچاله بودند و بی درد از دود بلوط گریه می کردند و نماینده ماخوذه در تلاش مضاعف اخذ موافقت اصولی طرحی اقتصادی برای برادران عزیزتر بود و سخت مراقب که مویی از محاسن خضاب کرده ی مستحبش آشفته نشود و از حد مشتی که بر  دهان امید  همه ی رای دهنگان اجنبی اش کوبیده بود،  بیرون نزند…

هم تو، غیور همیشه هرجورشده  در صحنه که از سر ایمان انقلابی و تکلیف عجیب شرعی به تن تنهایت ده ها برگ رای را به نام کاندیدی سیاه کردی و سلامت نتیجه ی انتخابات را نگهبان بودی و  هم من که با جان کندنی ده ساعته فقط یک رای بد فرجام نوشتم عامل مرگ بچه هایی هستیم که کلیه های کوچکشان در آن کلاس ها ی سرد ،یخ زد و در بیمارستان فاقد دستگاه دیالیز مشق دردناک “آب ،آب،بابا،آب” را به سرخط مرگ  رساندند.”ابوذر”شاگرد رنگ باخته ی دیالیزی من بود که قیمت تمام شده ی یک کلیه اش از همه ی محاسن و معایب پیدا و پنهان  نماینده منتخبش سرمی زد .

من به قتل غیرمستقیم “ابوذر “های بسیاری اعتراف می کنم….

و چه تابستان های گرمی صف های طولانی حوزه های اخذ رای را در عرق ریزی و جنگاوری و حرمت شکنی و بی ادبی به خویشان و دوستان البته مخالف سر کردیم در حالی که بسیاری از شاگردان نوجوانمان تعطیلات تابستان ،جوانمردانه  کوچه های سعادت آباد را برای پیداکردن آوار به تفریح گرفته بودند  تا تمام نصیبشان از نعمت های دنیا و دولت کریمه سایبان فقیر فلزی باشد که پناه دروگران خسته است و چوپانان یخ بسته وکنج کز کرده ی پنج شنبه ی لای لای  مویه های مادرانه…

هم تو که سینه ی حرمت دوستان را به گلوله بستی و هم من که بعد از آغشته شدن چهار گوشه ی فرمانداری سابق ، از خون کم رنگ  همشهریانم، خبر رد یا تایید نتیجه ی انتخابات  خوشحال یا غمگینم می کرد ، در سرعت  فرو ریختن آن آوار،کلنگ ها  زده ایم.”هوشمند”یکی از آن به سعادت رسیدگان و جان باخته گان شاگرد کلاس های بی حس مدرسه ی من بود .

من به واسطه ی انتخاب های نادرستم به  قتل “هوشمند” های بسیاری اعتراف می کنم….

….پته ریس های یقه چرکین آرام آرام مسئولیت های ریز و درشت اداری را بلعیدند و به پشت میز ها خزیدند و هر آنکه این طرف میز بود را برده و بنده دیدند و سال ها با دست های آردی در پوستین مسئولین اول شهرستان و استان و بالاتر بر صدر و ذیل گزارش های اندک ارسالی به مرکز، جز حمد و سپاس و ثنا و دعا وارادت و غیره و ذالک ننوشتند و نگفتند که الحمدلله ملت طاقت تحمل  بزرگ تر از این را دارند و پرشورتر و با نشاط تر پای برهنه و دست بسته کیلومترها به پیشواز می دوند و می جهند و کل می زنند و پای می کوبند و از سخن های هنگفت وشیرین مدیران اجرایی به فیض می رسند و گهر بار می شوند و ……و چه گونی هایی از نامه ی فدایت شوم و تصدقت روم به هم نوشتند ودل دادند و از لذت ۱۰ هزار تومان صدقه ی  وام بلاعوض قلوه خریدند و فصلی شاهانه سرکردند و نیمه شب وصل یارانه ،در باجه های بانک به ملکوت اعلای خوشبختی رسیدند و تو غافل بودی که همه ی شوکت معلمی ات در گند ته طاق کفش هایی که پیش قدوم میمون نماینده ای جفت می کردی جاماند و حشمت فرهنگی ات دستمال سفره ای شد که برای صدور ابلاغی گسترده بودی و من از سر خوش باوری از شنیدن خبر وزارت نماینده ای که در بین آن همه فرهنگی مودب و خاموش وقت مجلس زبان الکن گویایی برای معلمان بود امید به اصلاح می بندم  غافل از آن که اتاق های مجلل وزارت خانه، حکمت متعالی و مشاییشان تغییر فاحش منش و روش و ذهن و زبان  آدم هاست…

هم تو جناب وزیر که به لطف دکمه های چهار فصل بسته ی یقه ی سفید پیرهنت ،شعله های ایمان و اعتقاد و عشق به خدمتت سربر نمی کشند  و با بی باکی تمام در جمع دختران سوخته و برشته ی شین آباد مزاح می فرمایی و در ساعات رسمی آموزشت سال هاست زنگ بریانی معلم و محصل را اضافه کرده ای و عکس معلم های سوخته افتخار پشت جلد کتاب های درسیت شده است و حتی شبی از کابوس صورت های ذوب شده ی دختران نیم سوز نماز شبت ترک نشد و هنوز به احدی از خلق پاسخ نداده ای ….و هم من که روزی به اثربخشی وزارت توامید بسته بودم و وکلای در مجلس نشسته و خفته ام از صدای شیون مادران شین آباد که دل کافران دنیا را لرزاند بیدار نشدند و جنابت مسولیت حادثه را از گردن گرانتان دور ساختید  همه و همه در سوزاندن معلم ها و دانش آموزان مسولیت مشترک داریم چرا که من با رای خویش این همه آدم ناپخته ی بی دغدغه را بر مسندی بی خاصیت نشاندم تا سیران یگانه، سیرانی که گرسنه بود سیرانی که قطعا برای شما بیگانه بود ، برشعله های آتش کلاس درس قرن بیست و یکمیش به شیون بنشیند و ققنوس گرگرفته ی آموزش و پرورش باشد.

حالا هم اتفاقی نیفتاده است ،فقط تو در پستی که شایسته اش هستی بمان و به طغیان و سر کشی شعله های آتش بیفزای حتی اگر سارینا هم بمیرد ، و بقیه هم تا آخر عمر دشمن آینه باشند و از خود بینی بگریزند  ، توهمچنان  نماد های ایمانت را حفظ کن ،یقه ی پیرهنت را سفت بچسب و مواظب بسته بودن دکمه ی سر آستینت باش و با همان ایمان و اعتقاد به کارت ادامه بده وپته ات را بریس …

اینجا کسی هست که با صدای بلند فریادمی زند: سیران  یگانه را من به آتش کشیدم…

 

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

نوشین در گفته :

اعترافت جای تحسین دارد.
من که روزی دانش آموز بودم به نوبه ی خودم به قتل ناخواسته ی “سمیه”ها و جراحت جبران ناپذیر “ماشاالله” های بسیاری اعتراف می کنم…
اینجا کلیسا نیست و هیچ کشیشی وجود ندارد !!!
پس هرگاه (شما مشرکین از شرک) توبه کنید، آن براایتان (در دنییا و عقبا) بسی بهتر خواهد بود و اگر روی بگردانید، بدانید که شما بر قدرت غالب نیایید.
(سوره تتوببه آیه دوم)

ع-آزادبخت در گفته :

نوشین خانم!!
به رغم برگردان لکی اسم شما (نوشین=نگو!) من گفتم و اعتراف کردم!نوشین ،بوشین بهتر نیس؟!!!

دلسوز در گفته :

سپاس که به یادمون اوردی که ما هم مسئولیم…

ع-آزادبخت در گفته :

دلسوزم!
مواظب دلت باش نسوزد!!!سپاس از نظرتون

یک معلم در گفته :

علیرضا جان من هم اعتراف میکنم که معلم استخدام شدم ،وتا زمانی که غم نان اجازه می د اد معلم ماندم ومعلمی کردم اما اکنون که غم نان نمیگذارد شرمنده ام از معلمی خود وآرزو میکنم زودتر ردای آموزش رابا ابلاغ بازنشستگی معاوضه کنم.

ع-آزادبخت در گفته :

یک معلم!

بیشتر باشی!!هردو سروته یک پیازند!!و هردو ردا را یک خیاط دوخته است!!

صهبا در گفته :

و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست…حمید مصدق
من نیز بعنوان یک معلم ،به سهم خودم در قتل قناریها اعتراف میکنم.

ع-آزادبخت در گفته :

صهبا!!!
قتاری کشتن هم عالمی دارد !!از آقای محمدی زاده رییس سازمان حفاظت محیط زیست بپرس !!!!

مرتضا خدایگان / سرویس ادبی در گفته :

علیرضای عزیز!

بعد از خآندن نوشته ات سیر گریستم و هنوز گرسنه ی گریستن و تشنه ی خآندنم.

دختر ای کاش که تنها جگرت سوخته بود

خانه آباد ز پا تا به سرت سوخته بود

شب آخر چه تبی داشتی ای خانه خراب

گفتی انگار ز دستم جگرت سوخته بود

خیلی تلاش کردم حرفهای دلم را اینجا بنویسم. اما هم از آن جهت که گفتنی ها را به بهترین شکل گفته ای و هم از فرط داغانی نتوانستم و همین کامنت هم سالها به طول انجامید نوشتنش.
شاید وقتی دیگر ….
درود بر شرافت و وارستگی خودت و قلمت
قبل تر گفته ام باز هم می گویم :

این غنچه ی تر سوختنش خنده ندارد
آتش بنشیند به تنش خنده ندارد
لبخند ندارد دهنش، خنده ندارد
لبخند تو را از لب زیبای تو دزدید
لعنت به وزیری که پس از فاجعه خندید

علی کولیوند در گفته :

لعنت به وزیری که پس از فاجعه خندید

مهسا در گفته :

آقایی خدایگان خیلی شعرتون زیباست این غنچه ی تر…………………………………….بدرود

ع-آزادبخت در گفته :

مرتضا!!!
اگه به مرحله ی ” داغونی” رسیدی که بوی سوختن میدی!!یه موتور سه زمانه است :داغان ، چاغان، پاغان!!!

هنوز آشخوری ووو…

مرتضا خدایگان / سرویس ادبی در گفته :

بگشای تربتم را علیرضای عزیز! بگشای تربتم را تا خودت با دماغ خودت بشنوی کز آتش درونم دود از کفن براید…
ضمنن:
ما پوست و خون و استخوان سوخته ایم
خاکسترمان نیست چنـــان ســوخته ایم
بدنــام از عاشقــی و ناکـــام از عشــــق
ما آش نخــــورده و دهـــان سوختــه ایم ………………………..(مرتضا)

ع-آزادبخت در گفته :

آقامرتضا!

ماحرف حسابیم و دهان دوخته ایم
در آتش خاموشی خود سوخته ایم
شاگرد نود ساله ی ققنوس شدیم
تا ساختن و سوختن آموخته ایم ……………………..(علیرضا)

سياوش در گفته :

در کودکی از تکلیف می ترسیدیم و اکنون از بلا تکلیفی

استاد گرامی باور کن وقتی دل نوشته هایت را که سرشار از ناگفتنی هاست ، را می خونم احساس آرامش
می کنم ، تنها خواهشم از شما دوست عزیز این است که مارو از دست نوشته هایت محروم نکنی

ع-آزادبخت در گفته :

سیاوووووش!!
خیلی خطری!آرامش؟؟؟!!!!از قتل و کشتار و بسوز بسوزی که من راه انداختم ؟!!!!بابا کاندید شدن حق مسلم توست!!!

راضیه همتی در گفته :

کاش این شرار دامن هستی نمی گرفت…..استاد!

ع-آزادبخت در گفته :

راضیه!!
تصقیر!!دامن پوشی هستی بود!!!!! وگه نه شرار ،دامنی نبود که بگیرد!

راضیه همتی در گفته :

سلام!
میگم خوب خودتونو تبرئه میکنید ها ….استاد
اونوقت آقای دوستی میگن به خانوما میگن..((تیر آج وِژ آشار ))(منظورم تو چیکه چیکه است)
.
.
شوخی منو جدی نگیرید…
جدی هم گرفتید مشکلی نیست.
مثل همیشه و به قول خودتون(شکت نباشی)

الف در گفته :

به عنوان یک معلم بی مزد(غیرانتفاعی)سوختم…………………….

ع-آزادبخت در گفته :

الفا!
عجب بسوز بسوزیه!!غیر انتفاعیه دیگه سودی واسه کسی نداره میخاس بری یه جای کاملا انتفاعی دنیا و آخرت!!!

ولی میسوزم وبا وجودیکه مزدی نمیگیرم تقریبا دانش آموزام می پرستنم

مریم خدایگان در گفته :

آنچه که باید گفته می‌شد رو آقای آزادبخت گفتند و آنچه باید گریسته می‌شد رو من گریستم. و چه زیبا مرتضا موییده آنچه که باید مویید.
چیزی که باقی مونده الان زمزمه‌ی بی‌انتهای همین حرف‌هاست؛ همین آه‌ها؛ همین اعتراف‌ها.

“حالا هم اتفاقی نیفتاده است ،فقط تو در پستی که شایسته اش هستی بمان و به طغیان و سر کشی شعله های آتش بیفزای حتی اگر سارینا هم بمیرد ، و بقیه هم تا آخر عمر دشمن آینه باشند و از خود بینی بگریزند ، توهمچنان نماد های ایمانت را حفظ کن ،یقه ی پیرهنت را سفت بچسب و مواظب بسته بودن دکمه ی سر آستینت باش و با همان ایمان و اعتقاد به کارت ادامه بده وپته ات را بریس …
اینجا کسی هست که با صدای بلند فریادمی زند: سیران یگانه را من به آتش کشیدم…”

ع-آزادبخت در گفته :

مریم خانم!!
شما خانواده خدایگان ها که الا ماشاالله!!!یه گروه کامل موییدنید!کامکارهای ناکام!!!

معصوم در گفته :

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین !

من اینجا بس دلم تنگ ست .

بیا ره توشه بردار یم ٬

قدم در راه بیفرجام بگذار یم …

ع-آزادبخت در گفته :

معصوما!!!
چرا این کارو بکنیم؟!وقتی آخر راه با فرجاممون این است دیگه چرا بیفتیم پس راه بی فرجام برادر!!!!

علی کولیوند در گفته :

نمی دونم چی بنویسم بغض اجازه نمیده دم شما گرم

ع-آزادبخت در گفته :

علی جان!
دونستی و نوشتی!!!

سوخته!!!!!!! در گفته :

دست مریزاد استاد. چی داریم که بگیم. هرکسی به نوعی در این مملکت سوخته است. آنان مردند و رفتند. اما سیل این جوانان بی کار و افسرده که به ظاهر هستند با آینده ای تباه شده چی!!!!!! همیشه از این دست اتفاقات در این مملکت بسیار است و کسی پاسخگو نیست . به قول شما نماد ایمان اینان فقط همان یقه آستین و به ظاهر دم از خدا زدن و عوام را فریفتن است. فقط افسوس و صد افسوس برای سیران های سوخته

ع-آزادبخت در گفته :

نسوخته!!!

همه این ها سوختنی ن اصل هم همون نماد هاس عزیز!از بس سوختی که متوجه نیستی!

مهدی رحیمیان در گفته :

علیرضای عزیز؛
معلم دوست داشتنیِ ام!
آنهایی که حتی یک روز سر کلاس‏ات نشسته‏ باشند، الان پس از سال‏ها، مثل من خوب به یاد می‏آورند بیان رسا و شیوایت را چه در تدریس و چه در بیان درد و رنج‏های این جامعه‏ی پر از درد و رنج!
من معلم نیستم ولی در شهر خود کم ندیده‏ام از این به قول خودت “پته‏ریس‏های یقه چرکینِ معلم‏نما” که همه‏ی شوکت معلمی‏اشان را در گند ته طاق کفش هایی که پیش قدوم میمون نماینده‏ای جفت می کردند جا گذاشتند و حشمت فرهنگی‏شان دستمال سفره‏ای شد که برای صدور ابلاغی گسترده بودند.
معلم خوبم!
مقاله‏ات اشک من رو هم مثل بقیه درآورد. نمی‏دونم چی باید بگم فقط به امید روزی که همه چی سر جاش باشه …

ع-آزادبخت در گفته :

دکترمهدی عزیز!
از این که دانش آموز سال های دور من اکنون استاد دانشگاست حس قشنگی دارم.انگار تحمل سرمای آن سال های کلاس بهتر از داشتن این بخاری ها بود!!!چه بسا در شین آبادها ،دکترهای بسیاری سوختن…..

خوشحال شدم از خوندنت!

سپهر در گفته :

گوش اگرگوش تو وناله اگرناله ما آنچه به هیچ جانرسد فرید است

ع-آزادبخت در گفته :

سپهررا!!
این شعر مث ضرب المثل نیم فارسی دیار خودمان است که “خودم نباشم،جهان نباشد” تو بنال خداراچه دیدی شاید رسید!!!!!

مجيد در گفته :

درود معلم منصف با شهامت و آگاه .شکی نیست که شما در این طیف قرار ندارید.امید وارم مطلب سنجیده و از روی درد شما تلنگری باشه بر وجدانهای خاموش ماها

ع-آزادبخت در گفته :

آق مجید!!!
بیدار شمایید. سوزوکی های همیشه سوزان!!!

مهران غضنفری در گفته :

تف ار کارت بو ای دنیای بی مرز
و نرخ دل حساومون که نه و ارز!
مه و خاطر باوه ام بیمه معلم…
باوه ام خوشه ی گنم کرده کشاورز..

علی کولیوند در گفته :

درود جناب غضنفری فره رنگین بی

ع-آزادبخت در گفته :

مهران ماه!!
.
نه از آفتابت به روشنی رسیدم
نه از سایه ات به آرامش
دیار ابهت ابلهان!
دلبندی ام به کوه هایت اگر نبود
همه ی دشت را به دایه می دادم

می دانم که بیش از همه مات این ابهتی !!!!

لیلا در گفته :

و باز هم یادم افتاد که روزی در روستایی دور افتاده فقط مرگ بود که به یادآوردیم هستند کسانی که از درد می نالند….ممنون از مطلب زیباتون

ع-آزادبخت در گفته :

لیلا خانم!
سپاس مندم!

صادق یاری پور در گفته :

.

ع-آزادبخت در گفته :

صادقا!

بازوند در گفته :

دست درد نکنه خواهشا ادامه بده عالی بود………

ع-آزادبخت در گفته :

بازوند!
به کشتن یا نوشتن برادر؟!!

داريوش جعفري در گفته :

روزگاری پدرم آرزو می‌کرد من معلم شوم بعد با خیال راحت بمیرد!
پدرم مرد اما معلمی من را ندید. (خوش به حالش!)
۱۷ سال است که معلمم. البته ۶ سال است که به کوهدشت آمده ام. هیچ جا معلمینی به معلمی معلمان کوهدشتی ندیده‌ام.
اینجا دیدم که معلم‌ها برای گرفتن اضافه‌کار خواهش و تمنا کردند! (می‌گفتند من به این اضافه‌کار نیاز دارم! خواهش می‌کنم به من اضافه‌کار بدهید! منظورشان نیاز به پول اضافه‌کاری بود!!!!!!!!!!!) اینجا دیدم که نماینده‌ی شهر برای اضافه‌کار و پست ریاست و معاونت مدارس تماس می‌گرفت و دستور می‌داد! معلمان شهر من گاهی مالک چندین ساختمان، بنگاه‌های اقتصادی و…اند. بعضی‌ها در کار خرید و فروش خودرو و بعضی هم مسافرکش! چه‌قدر بدبختند بسیاری از معلمای شهر ما!!!!! روزی توی خیابان چند نفر یکی را می‌زدند و یکی از همکاران ما هم جزء بزن‌‌بهادرها بود. (این آدم را می‌شناختم احتمال می‌دهم با بزن‌بهادریش در آینده نماینده‌ی مجلس و بعد وزیر آموزش و پرورش خواهد شد!!!!!!!!) بعضی از معلمین پیش‌کسوت ما صدهزار بامبول در آوردند تا توانستند با فروش خود و خیلی‌ها در مسیر خود، با پست بازنشسته شوند و مبلغی ناچیز تا آخر عمر به حسابشان اضافه شود!!!! در حالی که نه جان و نه توان آن پست را داشتند!
توی مدارس شهر ما چوب و شلاق در دست نادانانِ معاون‌شده هر روز بر سر دانش‌آموزان می‌بارد! روزی من با تعجب به چوب دست یکی‌شان نگاه می‌کردم که با متانت گفت: این(چوب) مهم‌ترین وسیله‌ی کمک آموزشی من است!
اینها مهم‌ترین معلمین شهر من هستند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱
اما در لابه‌لای این غول‌های تربیتی، و داعیه داران پرورشی، سینه‌سوخته‌هایی هم هستند که جانانه و با تمام وجود خود را وقف دانش‌آموزان کرده‌اند و روزانه ذکر غیبت‌ها و مجالسِ خنده‌ی جماعتِ دُردانه و حاکم بر دستگاه آموزش و پرورش‌اند!
به آن معلم‌های واقعی خداقوت می‌گویم.

ع-آزادبخت در گفته :

یاپیشوک!
کاربرد بدتر آن چوب،کندن پیشوک است!!!!

خسته نباشی

سرویس هنری/ علیآقا حسین پور در گفته :

دلتنگی عجیبی در این متن بود استاد…
دست مریزاد بخاطر اندیشه ی ارزشمند ات.

ع-آزادبخت در گفته :

جناب حسین پور!
سپاس گران(سوزان)!

پرويز گراوند در گفته :

ای علیرضا!
از تو بعید بود این کار را بکنی، البته به قول قدیمی هامون «طرفِ شیطون»، یعنی شیطون شما را گول زد. این قدیمیانِ عزیز هم عجب کلک هایی بوده اند که هرچه کرده اند را گردن شیطان انداخته اند! بیچاره شیطان.
آره واقعا؛ در محضر انصاف، اکثریت معلمان مان در وقوع این واقعه ها بی نقش نیستند. در استانهای محروم طبقه ی متوسط، فعالان سیاسی و کارمندان عمدتا معلمان هستند و معلمان عمده ترین نقش را در انتخاب مدیران (از کانال انتخاب نماینده) دارند.

کیمیا آزادبخت در گفته :

اقای گراوند به اعتقاد شما جسارت گفتار گناه(که میگید این کار از شما بعید بود)؟؟؟؟!!!!

پرويز گراوند در گفته :

خانم آزادبخت سلام؛ بخش اولِ کامنت من شوخی با علیرضا بود، همین. بعید است که شوخی به این وضوح، اشتباه و جدی پنداشته شود. منظورم کشتن سیران توسط نویسنده بوده(سیران را من کشتم)!!!! نه نوشتن مقاله (به قول شما جسارت گفتار گناه) که گفته ام از او بعید بوده این کا را بکند.
شاید شما هم میخوای منو سر کار بذاری، میگن: هر مَلی مَل زِنَکی دیری.

ع-آزادبخت در گفته :

خسرو پرویز!!
گردن شیطان آزادشد!امروز همه را گردن معلمین و خبرنگاران میندازن!”طرف مطبوعات بود”آن هم از نوع مجازی اش!به نظر دنیای مجازی خانه ی شیطان است و همین روزهاست که خانه اش ویران باد….به این خانم م گیر نده،زن ها هم …..!!!!

استاد عزیز:
برای تو معلمی کار هم نبود
چه برسد به اضافه کاری

و در این زمانه
لازمه هیچ کاری انسان بودن نیست
و تو انسان بودی
همین گناهت بس

ع-آزادبخت در گفته :

ببو جان !
چون کاری نکرده بودم به من اضافه کار ندادن!!!و ۲۶ سال بر سر این حرف ماندند واقعا مرد بودن!!

کیمیا آزادبخت در گفته :

باجنگ بادندان چونان گربه ی که فرزندش را . میجنگم میترسم
میگریزم فریاد می کشم چونان بره ی به وحشت بیابان. گریخته ام از گرگی که با لذت ورنجی توامان روحم را میجود خسته ام شکسته ام ونقشه ی جغرافی حتا سایه ی به وسعت از دل گریستنی به من نمیدهد. استادمن!حرف هایت عمریست درگلوگاه خونین ما جان باخته است………….به قول آقای خدایگان اشکمون دراومد.بدرود

ع-آزادبخت در گفته :

فراوان کیمیا !!!
شیرم به شعرت می جوشد!!!!!!اشتباه نکنم رگ و ریشه اش به من می رسد!!!چطور از پهلوی تو در آمده است خدامی داند و تو!! متشکرم

کیمیا آزادبخت در گفته :

سلام!اللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللان به جای خوندن کامنت من مراقبت شیرت باش که سر نره!واینکه ،حواستم جمع باشه پیش کس نگی وگرنه مث الان میبینی پهلو ی امثال من دراومده……برقرارباشی پسر عمه

ر-داوودرشيدي در گفته :

توزیرشوکم کنی سر نمی ره!!!!چیزی م (پهلوی) کسی باشه که نباید بی تحمل باشه و جارش بزنه!! …..

طولابي در گفته :

د ست مریزاد ،به امید روزی که مشکلات دانش آموزارن وفقر مالی واقتصادیشان دغدغه خاطر ما ن نباشد .

ع-آزادبخت در گفته :

طولابی!
دریغا که بود و هست و خواهد بودها…

ایرج آزادمنش در گفته :

شگفتا ما کیانیم؟نه بر رف چیدگانیم که از مردگانیم
نه از صندوقیانیم،کز زندگانیم
تنها درگاه خونین و فرش خون آلوده شهادت می ذهند که،با پای برهنه
بر جاذه ای از شمشیر گذشته ایم.
دذ این چند سال گذشته از ته ذل گریه کرذم،گریه که نه قلبم آب شذ و از چشمانم قطره قطره بیرون ریخت.

ع-آزادبخت در گفته :

ایرج آه!!
درود بر تو و اشک های هزار ساله ات .شراب کهنه ی جان و جهان از خم چشم تو جاریست….

مروا در گفته :

من
قتل های زنجیره ای اخیر توام سیران!

ع-آزادبخت در گفته :

مروا!
من زنجیر زن دسته ی قاتلان مکرر تو ام سیران!

مهسا آزادبخت در گفته :

بیش از این ها،آه آری بیش از این ها می توان خاموش ماند.(موفق باشید)

ع-آزادبخت در گفته :

مه سان!
خاموشی نه،خاموشی گناست!روشن شو وبسوزان !
سپاس

داو يرش در گفته :

علیرضاجان مراهم به لیست قاتلین سمیه وضاربین ماشاالله اضافه کن

ع-آزادبخت در گفته :

یا داوی رش!
امامزاده و قتل؟!!!پیروانت شاید اما خودت،باور نمی کنم با این بارگاه متروک کسی را کشته باشی!!

حوصله و احترام ع. آزادبخت برای پاسخ دادن به تک تک کامنت ها
ستودنی
هوشمندانه
و شاعرانه است
………………این گفتگوها تب مخاطب را فرو می نشانند.

ع-آزادبخت در گفته :

“من”آقا، “من”خانم و برعکس!!
دنیای مجازی ،حقیقت روشن دنیای امروز ماست!هر سلامش را باید پاسخ گفت.از لطافت نگاهتان متشکرم.

اگر خانم بودم “منه” بودم
در ضمن
این من های من
هر کدام خرمنی هستند ها!

من مرده ام و آن قدر مرده ام که دیگر هیچ جیز مرگ مرا ثابت نمی کند…
این است حکایت ما!

ع-آزادبخت در گفته :

آ.آ.آ.!!
همین که می دانی مرده ای پس شکرخدا که نمرده ای !
سعی کن بیشتر بمیری !این است روایت ما!

آنتی کاریسما در گفته :

سورپرایز آخر این است
که کم کم می فهمی
هیچ چیز

شگفت زده ات نمی کند……………………………………………………………………………….

ع-آزادبخت در گفته :

ضدکاریزما!

اما من هنوز بسیار شگفت زده می شوم . شاید سورپرایز آخر مانده باشد!!

محمدحسین آزادبخت در گفته :

“من هیچ نقشی در کشتن سیران یگانه ها ندارم”

آموزگار بودم.دلم می خواست آموزگار بمانم.اما آموزگارانی که می خواستند آموزگار نمانم, تخته سیاهم را از من گرفتند.
آنان بر این باور بودند,آن گونه باید آموخت که آنان می پندارند. نمی دانم بعد از من دانش آموزانم از آنان چه آموختند؟

ع-آزادبخت در گفته :

همیشه معلم جناب استاد!
آنان که تخته سیاه را از شما گرفتند به همه ی ما سه گانه ی” دشنه و دشمن و دشنام “هدیه دادند. تا هر کس” غیر از خود” را دشمن بدانیم ،دشنامش دهیم و با دشنه بدریم.حالا همه ی دنیا با ما دشمن شده است……!!!
من بی گناهی شما را فریاد می زنم به شهادت گم و گورشدن نام و نشان وعنوان همه کسانی که آن تخته را گرفتند و به روایت و درخشندگی و ماندگاری نام شما به عنوان بخشی از هویت فرهنگی و هنری دیار ما…
کلاس درس تو وسیع و پایان ناپذیر شد:”همیشه انسان”.

طولابي در گفته :

استاد ارجمند آقای محمد حسین آزادبخت :باسلام ، مطلبی را نقل قول میکنم “اندیشه اگر بر بال هنر قرار گیرد جاودانه خواهد شد ” نامتان جاودانه است وحاودانه بادا ،برقرار باشید

یک همشهری در گفته :

آخرین خردادی که توسط همان آموزگاران از آموزگاری بر کنار شدم تمام دانش آموزانم در امتحان نهایی کلاس پنجم یک ضرب فبول شدند اگر چه از نظر اقتصادی بسیار وضعیتم بهتر شد اما حسرت تخته سیاه را هنوز باخود دارم

ع-آزادبخت در گفته :

همشهری شهیر!
الان هم همه ی دانش آموزان “یک ضرب” قبولشان می شوند!!!!ولویک “ضرب “بلد نباشند!!اما این کجاو آن کو!!!
تخته ای که “سیاه “باشد همان بهتر که نباشد!تخته را سبز باید!!!

درود بر تو و همقطارانت

رستمی در گفته :

تاریکی را نفرین نکنید،شمعی بیفروزید.
از دست کشیدن شما از معلمی چه سود….!
شاید شما بعنوان یک نیروی دلسوز باید می ماندید و می جنگیدید!
مگه چندتا مثل شما بین معلم های شهرمان وجود دارد؟

]چل سرو در گفته :

البته اگرمعلم جناب رستمی عزیز باشند کبریت هم که روشن کنندنورهمه جارافرامی گیرد ارادت داریم جناب رستمی استادگرامی هرچندفرصت بودن توی کلاس های پرازعلم ومهرتون رونداشتم ولی وصف حضرتعالی روخیلی شنیدم پایاربای

بگین روشن کنن پس منتظر چین استاد؟از این تاریک تر میخان؟

آمیرزارضا در گفته :

ازاینکه لختی قلم گریاندی تراسپاس اما برای همدردی باتو شعری ازفرغانی خطاب به نودولتان نوکیسه تقدیم توباد
هم مرگ برجهان شمانیزبگذرد هم رونق ز مان شما نیز بگذرد / وین بوم محنت ازپی آن تا کند خراب بردولت آشیان شما نیز بگذرد /در مملکت چوغرش شیران گذشت ورفت این عو عوسگان شما نیز بگذرد /آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گردسم خران شمانیز بگذرد/ این نوبت ازنا کسان به شما رسید نوبت زناکسان شمانیزبگذرد

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :