کد خبر : 19291
تاریخ انتشار : ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۳:۵۳
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 335 بازدید

ردای خونين جباران!

   ردای خونين جباران! اسلاوی ژیژک*      پرسش اصلي اين است كه در اينجا چه نوع توصيفي مورد نظر است؟ مسلما منظور، توصيف‌ واقع‌بينانه وضعيت نيست بلكه هماني است كه والاس استيونز «توصيف بي‌مكان» مي‌خواند و مخصوص هنر است.   در چنين توصيفي، محتواي توصيف در مكان و زمان تاريخي خود تشريح نمي‌شود بلكه […]

Slavoj_Zizek
 
 ردای خونين جباران!
اسلاوی ژیژک*
 
 
 پرسش اصلي اين است كه در اينجا چه نوع توصيفي مورد نظر است؟ مسلما منظور، توصيف‌ واقع‌بينانه وضعيت نيست بلكه هماني است كه والاس استيونز «توصيف بي‌مكان» مي‌خواند و مخصوص هنر است.
 
در چنين توصيفي، محتواي توصيف در مكان و زمان تاريخي خود تشريح نمي‌شود بلكه به عنوان پس‌زمينه پديده‌‌يي كه مي‌خواهيم توصيف كنيم مكان (مجازي) خاص آن را كه وجود ندارد مي‌آفرينيم به نحوي كه چيزي كه در آن به چشم مي‌خورد نمودي كه عمق واقعيت وراي آن مويدش باشد بلكه جلوه‌يي كنده شده از متن است؛ نمودي نيست كه با واقعيت موجود كاملا انطباق دارد.
 
داستاني قديمي درباره كارگري وجود دارد كه گمان دزدي درباره او مي‌رفت، هر روز عصر وقتي كارخانه را ترك مي‌كرد چرخ‌دستي‌اي را كه با خودش مي‌برد به دقت مي‌گشتند. نگهبانان نتوانستند چيزي پيدا كنند. چرخ‌دستي هميشه خالي بود. سرانجام كاشف به عمل آمد كه كارگر يادشده خود چرخ‌دستي‌ها را مي‌دزديده است…
 
اگر تاملات ريز و درشتي كه در ادامه درباره خشونت مي‌خوانيد يك مضمون وحدت‌بخش داشته باشد اين است كه درباره خشونت هم تناقض‌نماي مشابهي وجود دارد. در پيشاني اذهان ما اقدامات جنايت‌آميز و تروريستي، ناآرامي‌هاي مدني و ستيزهاي بين‌المللي نشانه‌هاي آشكار خشونت هستند.
 
ولي بايد بياموزيم كه يك گام عقب رويم و خودمان را از كشش هوش‌رباي اين خشونت «كنشگرانه» آشكار- خشونتي كه يك كنشگر آشكارا قابل تشخيص به اجرا مي‌گذارد- رها سازيم. بايد فراز و فرود پس‌زمينه‌يي كه اين گونه فوران‌هاي خشونت را پديد مي‌آورد بشناسيم. با يك گام پس رفتن مي‌توانيم خشونتي را تشخيص دهيم كه قوام‌بخش همان تلاش‌هايي است كه براي مبارزه با خشونت و ترويج تساهل به عمل مي‌آوريم.
 
خشونت كنشگرانه صرفا نمايان‌ترين ضلع مثلثي است كه اضلاع ناپيداترش دو نوع خشونت كنش‌پذيرانه است. نخست خشونت «نمادين» را داريم كه در زبان و قالب‌هاي آن- همان كه هايدگر «قرارگاه هستي ما» مي‌خواند- تبلور يافته است.
 
همان گونه كه جلوتر خواهيم ديد اين خشونت تنها در نمونه‌هاي آشكار- و بسيار بررسي شده- برانگيختگي و مناسبات سلطه اجتماعي كه در قالب‌هاي گفتاري عادت شده‌مان بازتوليد مي‌شوند، در كار نيست بلكه شكل بنيادي‌تري از خشونت هم وجود دارد كه باز هم به زبان در معناي دقيق كلمه يعني به تحميل جهان معيني از معاني توسط زبان بازمي‌گردد.
 
دوم خشونتي هم وجود دارد كه آن را «سيستمي» مي‌خوانيم؛ همان پيامدهاي غالبا فاجعه‌باري كه عملكرد بي‌تلاطم نظام‌هاي اقتصادي و سياسي ما به بار مي‌آورد.
 
گره كار اينجاست كه نمي‌توان خشونت كنشگرانه و كنش‌پذيرانه را از نظرگاه واحدي دريافت؛ خشونت كنشگرانه به معناي دقيق كلمه در برابر پس‌زمينه سطح صفر عدم خشونت تجربه مي‌شود. خشونت كنشگرانه را نوعي به هم خوردن وضعيت «بهنجار» و مسالمت‌آميز امور مي‌دانند. اما خشونت كنش‌پذيرانه ناپيداست زيرا قوام‌بخش همان معيار سطح صفري است كه با نگاه به آن چيزي را داراي خشونت كنشگرانه مي‌شناسيم.
 
بر اين اساس، خشونت سيستمي چيزي شبيه «ماده سياه» مشهور دانش فيزيك است؛ نقطه مقابل خشونت كاملا نمايان كنشگرانه. ممكن است خشونت سيستمي ناپيدا باشد ولي براي سردرآوردن از آنچه در غير اين صورت فوران‌هاي «نابخردانه» خشونت كنشگرانه به نظر خواهد رسيد بايد آن را در نظر بگيريم.
 
وقتي رسانه‌ها ما را با «بحران‌هايي بشري» كه ظاهرا پيوسته در سراسر جهان پديدار مي‌شوند بمباران مي‌كنند همواره بايد به خاطر داشته باشيم كه هر بحران خاصي تنها در نتيجه تقلايي پيچيده يكباره در كانون توجه رسانه‌ها قرار مي‌گيرد.
 
علي‌القاعده در اينجا نقش ملاحظات واقعا بشردوستانه كم‌اهميت‌تر از ملاحظات فرهنگي، ايدئولوژيك، سياسي و اقتصادي است.
 
براي نمونه، مطلب اصلي شماره 5 ژوئن 2006 مجله تايم اين بود: «مرگبارترين جنگ جهان». اين مطلب گزارش مستند و مشروحي از نحوه جان سپردن نزديك به 4 ميليون انسان در جمهوري دموكراتيك كنگو بود كه طي دهه گذشته در نتيجه خشونت سياسي كشته شده بودند. پس از چاپ اين مطلب هيچ خبري از جنجال‌هاي بشردوستانه معمول نشد و تنها چندتايي نامه از نويسندگان منتشر شد گويي نوعي سازو كار سانسور مانع از آن مي‌شد كه اين اخبار تاثير كامل خود را در فضاي نمادين ما به جا گذارد.
 
اگر بدبين باشيم بايد بگوييم مجله تايم در مبارزه براي مطرح ساختن شديدترين نمونه رنج كشيدن انسان‌ها، قرباني درستي انتخاب نكرده بود. اين مجله بايد به فهرست مسائلي مي‌چسبيد كه معمولا انتظارشان مي‌رود: وضعيت زنان مسلمان يا خانواده‌هاي قربانيان 11 سپتامبر و اينكه آنان چگونه با مساله از دست دادن عزيزان‌شان كنار آمده‌اند.
 
امروزه وضعيت كنگو عملا به قول كنراد به صورت نوعي «قلب تاريكي»‌ از نو مطرح است. هيچ كس جرات رويارويي با آن را ندارد. مرگ يك كودك فلسطيني ساكن كرانه غربي رود اردن و مسلما مرگ يك امريكايي هزاران بار ارزشمندتر از جان سپردن يكي از اهالي بي‌نام و نشان كنگومي شود.
 
آيا براي اثبات اينكه احساس فوريت بشردوستانه را ملاحظات سياسي تعديل و در واقع كاملا تعيين مي‌كند نيازي به برهان بيشتري هست؟ و به راستي اين ملاحظات چيست؟ براي پاسخ گفتن به اين پرسش بايد يك گام عقب رويم و از منظري متفاوت نگاهي به مساله بيندازيم.
 
وقتي رسانه‌هاي ايالات متحده مردم كشورهاي ديگر را سرزنش مي‌كردند كه چرا با قربانيان حملات 11 سپتامبر به اندازه كافي همدردي نشان نداده‌اند انسان به وسوسه مي‌افتاد كه به آنان همان پاسخي را بدهد كه روسپير خطاب به كساني گفت كه از قرباني شدن بي‌گناهان در دوران وحشت انقلابي شكايت داشتند: «از تكان دادن رداي خونين جباران در برابر من دست برداريد وگرنه متقاعد خواهم شد كه مي‌خواهيد كشور را به بند بكشيد.»
 
براي زيرچشمي نگاه كردن به مساله خشونت دلايلي وجود دارد. فرض اساسي من اين است كه رودررويي مستقيم با خشونت ذاتا تحيرزاست: بيزاري شديد از اقدامات خشونت‌بار و همدردي با قربانيان، پيوسته همچون كششي دام‌گونه ما را از انديشيدن بازمي‌دارد.
 
براي آنكه بتوانيم بي‌طرفانه به بسط نظري گونه‌شناسي خشونت بپردازيم بايد بنا بر تعريف، چشم بر تاثير آسيب‌زاي آن ببنديم. ولي در يك معنا، تحليل خونسردانه خشونت به نحوي بيزاري از خشونت را بازتوليد و در آن مشاركت مي‌كند. از اين گذشته بايد ميان حقيقت (واقعيت‌مند) و حقيقت داشتن يا صادقانه بودن فرق بگذاريم.
 
آنچه باعث صادقانه بودن گزارش زني كه مورد تعرض جنسي قرار گرفته است (يا هر روايت ديگري از يك آسيب روحي) مي‌شود نفس غيرقابل اطمينان بودن آن از حيث بيان واقعيت‌ها، در هم ريخته بودن آن و آشفتگي آن است. اگر قرباني مي‌توانست از تجربه دردناك و تحقيرآميزي كه داشته است گزارش روشني به دست دهد به نحوي كه همه اطلاعات در آن با نظم منطقي آرايش يافته باشند، خود اين كيفيت ما را درباره حقيقت داشتن آن به ترديد مي انداخت.
 
در اينجا، مشكل خود بخشي از راه حل است: نفس نارسايي‌هايي كه از حيث بيان واقعيت‌ها در گزارش فرد آسيب ديده روحي درباره تجربه‌اش وجود دارد گواه حقيقت داشتن گزارش اوست زيرا اين نارسايي‌ها نشانه آن است كه محتواي گزارش، شيوه گزارش كردن آن را «مشوب و مخدوش» ساخته است. به يقين، همين گفته درباره غيرقابل اعتماد بودن گزارش‌هاي شفاهي بازماندگان هولوكاست هم صدق مي‌كند.
 
شاهدي كه بتواند از تجربياتش در اردوگاه، روايت روشني ارائه كند به واسطه همين روشن بودن روايتش خود را بي‌اعتبار مي‌سازد. به اين ترتيب به نظر مي‌رسد يگانه رويكرد مناسب به موضوعي كه در دست بررسي داريم رويكردي باشد كه اجازه دهد به خاطر احترام گذاشتن به قربانيان خشونت فاصله‌مان را با انواع خشونت حفظ كنيم.
 
ظاهرا بايد گفته مشهور آدورنو را تصحيح كرد: پس از آشوويتس آنچه ناممكن است نثر است نه شعر. نثر واقع‌بينانه شكست مي‌خورد حال آنكه تجسم شاعرانه جو غيرقابل تحمل اردوگاه نتيجه مي‌دهد. به ديگر سخن، وقتي آدورنو شعر را پس از آشوويتس ناممكن (يا وحشيانه) اعلام مي‌كند اين ناممكن بودن، نوعي ناممكن بودن امكان‌بخش است: شعر بنا بر تعريف همواره «درباره» چيزي است كه نمي‌توان مستقيما به آن پرداخت و تنها بايد سربسته و اشاره‌وار از آن سخن گفت.
 
نبايد بترسيم كه اين مطلب را يك گام پيش‌تر ببريم و به اين گفته قديمي اشاره كنيم كه زماني موسيقي به ميان مي‌آيد كه واژه‌ها درمي‌مانند. كاملا احتمال دارد اين سخن حكمت‌آميز رايج كه موسيقي شونبرگ همچون نوعي پيش‌آگهي تاريخي قبل از آنكه رويدادهاي اردوگاه آشوويتس رخ دهد بيانگر دلشوره‌ها و كابوس‌هاي اين اردوگاه بوده است حقيقتي در دل خود داشته باشد.
 
آنا آخماتووا در خاطراتش بازگو مي‌كند كه وقتي در اوج تصفيه‌هاي استاليني در صف بلندي در برابر زندان لنينگراد منتظر بوده است تا از پسر بازداشت شده‌اش، لف، خبر بگيرد چه برايش پيش آمده است:
 
روزي يك نفر از آن جمعيت انبوه مرا شناخت. در پشت سر من زن جواني قرار داشت كه از سرما لب‌هايش كبود شده بود و قطعا هرگز مرا به اسم نمي‌شناخت. او پس از شنيدن نام من از رخوتي كه همه ما را فراگرفته بود بيرون آمد و نجواكنان پرسيد (آنجا همه نجواكنان صحبت مي‌كردند) «آيا مي‌تواني اين وضع را توصيف كني؟» من پاسخ دادم «بله مي‌توانم». اينجا بود كه روي چهره‌اش كه ديگر به چهره آدميزاد نمي‌آمد لبخند بي‌جان و زودگذري نقش بست.
 
به يقين، پرسش اصلي اين است كه در اينجا چه نوع توصيفي مورد نظر است؟ مسلما منظور، توصيف‌ واقع‌بينانه وضعيت نيست بلكه هماني است كه والاس استيونز «توصيف بي‌مكان» مي‌خواند و مخصوص هنر است.
 
در چنين توصيفي، محتواي توصيف در مكان و زمان تاريخي خود تشريح نمي‌شود بلكه به عنوان پس‌زمينه پديده‌‌يي كه مي‌خواهيم توصيف كنيم مكان (مجازي) خاص آن را كه وجود ندارد مي‌آفرينيم به نحوي كه چيزي كه در آن به چشم مي‌خورد نمودي كه عمق واقعيت وراي آن مويدش باشد بلكه جلوه‌يي كنده شده از متن است؛ نمودي نيست كه با واقعيت موجود كاملا انطباق دارد.
 
به قول استيونز «هماني است كه به نظر مي‌رسد و همه چيز چنين است.» اين توصيف هنري «بيانگر چيزي نيست كه در بيرون از قالب امر توصيف شده قرار داشته باشد»، بلكه به همان ترتيب كه شونبرگ شكل ذاتي ارعاب توتاليتري را «استخراج كرد» شكل ذاتي خاص خودش را از واقعيت پيچيده و سردرگم بيرون مي‌كشد. شونبرگ به ما نشان داد كه اين ارعاب چگونه بر ذهنيت انسان تاثير مي‌گذارد.
 
آيا اين توسل به توصيف هنري تلويحا نشانه آن است كه ما در خطر واپس رفتن به ايستاري تعمقي قرار داريم كه به نحوي از انحا فوري بودن لزوم «دست به كار شدن» در مورد هراس‌هاي توصيف شده را بر باد مي‌دهد؟
 
بياييد درباره احساس فوريت دروغيني بينديشيم كه گفتمان بشردوستانه ليبرال‌هاي چپ درباره خشونت، آكنده از آن است: در اين گفتمان، انتزاع و انضمامي بودن (كاذب)‌زنده و بي‌پرده براي نمايش دادن احساس خشونت- بر ضد زنان، سياهان، بي‌خانمان‌ها و…- دست به دست هم مي‌دهند.
 
تنها دو نمونه‌اش اينها هستند: «در اين كشور هر شش دقيقه يك زن مورد تعرض جنسي قرار مي‌گيرد» و «و در مدتي كه شما مشغول خواندن اين عبارات هستيد 10 كودك از گرسنگي خواهند مرد.» شالوده همه اينها را نوعي احساس رياكارانه خشم اخلاقي تشكيل مي‌دهد. فروشگاه زنجيره‌يي استارباكس هم چند سال پيش دقيقا از همين نوع فوريت كاذب بهره‌برداري كرد.
 
در آن زمان در ورودي شعب اين فروشگاه پوسترهايي نصب شد كه ضمن خوشامدگويي به مشتريان در آنها گوشزد شده بود كه بخشي از سود اين فروشگاه‌هاي زنجيره‌يي صرف مراقبت بهداشتي از كودكان گواتمالا يعني همان كشوري مي‌شود كه قهوه‌يي را كه در اين فروشگاه‌ها به فروش مي‌رسيد، توليد مي‌كرد. اين تبليغ چنين القا مي‌كرد كه با نوشيدن هر فنجان قهوه، شما جان يك كودك را نجات مي‌دهيد.
 
اين گونه القاي فوريت اساسا لحني ضدنظري دارد. فرصتي براي تامل نيست: بايد همين حالا دست به كار شويم. از طريق اين احساس فوريت دروغين، ثروتمندان پساصنعتي كه در دنياي مجازي خودشان جداي از بقيه زندگي مي‌كنند نه تنها واقعيت خشن و ناگواري را كه در بيرون از محيط‌شان وجود دارد انكار نمي‌كنند يا ناديده نمي‌گيرند بلكه پيوسته و فعالانه به آن اشاره مي‌كنند. همان‌گونه كه بيل گيتس به تازگي گفته است: «وقتي هنوز ميليون‌ها نفر بي‌خود و بي‌جهت از اسهال خوني مي‌ميرند رايانه‌ها چه اهميتي دارند؟»
 
شايد بخواهيم نامه شگفت‌انگيز ماركس به انگلس را كه در 1870 نوشته شده است نقطه مقابل اين فوريت دروغين بدانيم. در آن زمان براي برهه‌يي كوتاه به نظر مي‌رسيد بار ديگر انقلاب به پشت دروازه‌هاي اروپا رسيده است.
 
نامه ماركس نشان‌‌دهنده هراس محض وي است: آيا انقلابيون نمي‌توانستند چند سالي صبر كنند؟ او هنوز نوشتن سرمايه را به پايان نبرده بود.
 
تحليل انتقادي وضعيت فعلي جهان- كه هيچ راه‌حل روشني، هيچ‌گونه توصيه «عملي» در اين باره كه بايد چه كرد، به دست نمي‌دهد و هيچ كورسويي هم در انتهاي تونل به چشم نمي‌خورد و اگر هم به چشم بخورد به خوبي مي‌دانيم كه مي‌تواند نور چراغ قطاري باشد كه از روي ما خواهد گذشت- معمولا با سرزنش روبه‌رو مي‌شود: «آيا منظورتان اين است كه بايد هيچ كاري نكنيم؟ فقط بنشينيم و انتظار بكشيم؟» اينجاست كه بايد همه جرا‌ت‌مان را جمع كنيم و پاسخ دهيم: «بله، دقيقا همين».
 
وضعيت‌هايي هست كه يگانه اقدام به راستي «علمي» اين است كه در برابر وسوسه درگير شدن فوري مقاومت كنيم و با تكيه بر تحليل انتقادي صبورانه «به انتظار بنشينيم و ببينيم چه پيش مي‌آيد». ظاهرا از همه طرف زيرفشاريم كه درگير شويم.
 
سارتر در عبارت معروفي از كتاب اگزيستانسياليسم و اومانيسم خود وضعيت مرد جواني را بازگو مي‌كند كه در فرانسه سال 1942 بر سر دو راهي قرار گرفته بود: آيا بايد به مادر تنها و بيمارش كمك مي‌كرد يا وارد جنبش مقاومت مي‌شد و با آلماني‌ها مي‌جنگيد؟ قطعا حرف سارتر اين است كه براي اين معما هيچ‌گونه پاسخ پيشاتجربي و فرضيه بنيادي وجود ندارد. آن مرد جوان تنها بايد با تكيه بر آزادي بي‌انتهاي خودش تصميمي بگيرد و مسووليت كامل آن را هم بپذيرد.
 
سومين راه خروج از اين بن‌بست كه راهي شرم‌آور است اين است كه به آن مرد جوان توصيه كنيم به مادرش بگويد كه مي‌خواهد به جنبش مقاومت بپيوندد و به دوستانش در جنبش مقاومت هم بگويد كه مي‌خواهد از مادرش مراقبت كند ولي در واقع به كنجي جدا و دور از ديگران بخزد و سرگرم مطالعه شود….
 
اين توصيه در دل خود آبستن چيزي بيش از مسخره‌انگاري توخالي است. توصيه بالا ما را به ياد يكي از لطيفه‌هاي معروفي مي‌اندازد كه در شوروي درباره لنين مي‌گفتند. در دوران سوسياليسم، توصيه لنين به جواناني كه از او مي‌پرسيدند چه كار بايد بكنند اين بود «آموختن، آموختن، آموختن». اين توصيه هميشه در برابر چشمان همه بود و بر در و ديوار مدارس نقش بسته بود.
 
آيا اين دقيقا همان كاري نيست كه لنين پس از فاجعه 1914 كرد؟ او به گوشه‌يي تنها در سويس خزيد و در آنجا با مطالعه منطق هگل «آموخت و آموخت و آموخت» و ما نيز امروزه وقتي خودمان را زير رگبار تصويرهايي مي‌بينيم كه رسانه‌ها از صحنه‌هاي خشونت‌بار ارائه مي‌كنند بايد همين كار را بكنيم. بايد «بياموزيم، بياموزيم و بياموزيم» كه علت اين خشونت‌ها چيست.
 
كتاب «خشونت، پنج نگاه زيرچشمي» اثر اسلاوي ژيژك با ترجمه علي‌رضا پاكنهاد به زودی توسط نشر ني تجديد چاپ مي‌شود. مطلب حاضر از سوي نشر ني در اختيار روزنامه اعتماد قرار گرفته است.
 
منبع: روزنامه ی اعتماد
 
*اسلاوی ژیژک (به اسلونیایی: Slavoj Žižek) (زادهٔ ۲۱ مارس ۱۹۴۹) فیلسوف، نظریه‌پرداز، جامعه‌شناس، منتقد فرهنگی و سیاست‌مدار اسلوونیایی است. او در لیوبلیانا به دنیا آمد و دکترای فلسفه‌اش را از دانشگاه لیوبلیانا دریافت کرد. او در سال ۱۹۹۰ به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری از سوی حزب لیبرال دموکرات اسلوونی معرفی شد. ژیژک فیلسوف و نظریه پرداز انتقادی است که بخش عمده کارش در سنت فلسفی هگلی، مارکسیسم و نیز روانکاوی لاکانی است .او فعالیتهای چشمگیری در زمینه نظریه سیاسی، نظریه فیلم و روانکاوی نظری داشته‌است . شهرت ژیژک برای احیای روانکاوی ژاک لاکان برای یک خوانش جدید از فرهنگ عامه است. او رسالات گوناگونی دربارهٔ موضوعات گوناگون نگاشته‌است. موضوعاتی چون جنگ عراق، بنیادگرایی، سرمایه‌داری، رواداری، حقیقت سیاسی، جهانی‌سازی، سوبژکتیویته، حقوق انسانی، لنین، اسطوره، فضای مجازی، پسامدرنیسم، چندفرهنگ‌گرایی، پست مارکسیسم، آلفرد هیچکاک و دیوید لینچ. او به شوخی در مصاحبه با یک نشریهٔ اسپانیایی خود را یک استالینیست لاکانی تندرو معرفی کرده‌است.( منبع : ویکی پدیا)
 
 
 
 
 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

دوستي در گفته :

آقاي ژيژك! اگر بداني چقدر عاشق دل خسته در ايران داري از خوشحالي ميميري! هيچكدامشان هم به درستي نمي فهمند تو چه مرگت است . تو هم يك “تب” هستي كه چندسالي است وارد ايران شده است و عده اي عاشق جو گير دارد و مثل بقيه تب ها چند وقت ديگر مي رود . اما با عرض پوزش بنده ترجيح مي دهم به جاي خواند هذيان هاي حضرتعالي سراغ همان كتاب هاي شريعتي و مطهري بروم . بيشتر به درد دنيا و آخرتم مي خورد و راستش را بخواهيد هنوز تازگي دارد و به كوري چشم جماعت جوگير روشنفكرزده هنوز بينش آدم را بالا مي برد.

درود بر شریعتی برای نسل پرسشگری که تربیت کرد !! . آیا به راستی خود مرحوم شریعتی یکی از همین روشنفکران نبود که بعد از آشنایی با افکار سارتر و دیگر اگزیستانسیالیست های فرانسوی گرفتار تب شد ؟
واژه ی بینش در این پیام اقای دوستی حائز اهمیت است . به کوری چشم دنیا شریعتی علاقمندانی دارد که آنقدر بینش آنها بالاست که آراء دیگران را هذیان می نامند . آه ای ایران سربلند من چه عجایبی که در چنته نداری ! … آه ای مرز پر گهر ! …

دوستي در گفته :

از نگاه و لحن تان مشخص است كه آدم پرمدعايي هستيد . بعيد است كه ندانيد شريعتي بيش و پيش از اينكه چيزي از سارتر ياد بگيرد تحت تاثير عميق محمد و علي و حسين و ابوذر بود و از معدن غني و لايزال بومي اسلام و ايران در جهت پروژه فكري اش ( آگاهي ) استفاده كرد و البته خود را در برابر يافته هاي غرب ايزوله نكرد. بسياري از روشنفكران وطني اما خود را در برابر داشته هاي بومي ايزوله مي كنند و همين راز ناكامي و عدم ماندگاري شان است. هذيان ناميدن توليدات شبه روشنفكران و شبه مدعيان داخلي و خارجي يكي از مصاديق ادبيات نقد است و لزوما به معناي اهانت نيست .
پيچك محترم! بسياري از افراد چه پرمدعا، چه بي ادعا ، چه عوام ، چه خواص ،چه تحصيلكرده ، چه بي سواد ، چه شهري و چه روستايي ، حرف كه مي زنند يا كامنت كه مي نويسند فقط هذيان توليد مي كنند. بهتر است به برخي از كامنت هاي ذيل اخبار سياسي مير ملاس بنگريد تا ببينيد بعضي از دوستان با چه اعتماد به نفسي از عملكرد دولت هاي نهم و دهم دفاع مي كنند . جز هذيان واژه مناسب تري براي اين دسته از افراد سراغ داريد ؟ من هم قبول دارم كه مرز پرگهر ما عجايب فراواني دارد .كجايش را ديده ايد؟ كساني كه خود را پيچك مي نامند و بالا رفتن پيچك جنون و جوزدگي از سر و كول خود را مي بينند و كيف مي كنند از همين عجايب ايران زمينند

جناب دوستی با سلام ، شما و من جهان را به دو گونه ی متفاوت می بینیم .
من مطلقاً تحت تأثیر افکار شریعتی نبوده ام . ولی کتب کویر ، پدر مادر ما متهممیم ، نیایش و برخی دیگر از مقالات او را خوانده ام و از نثر زیبا و پر طنطنه و تأثیر گذار او بسیار آموخته ام .
اما از نظر شیوه دیدن قضایا ، منطق و اثبات گرایی شدید ، منتقد نگرش های گاه افراطی او هستم . ولی برای او ، شخصیتش ، نگرش هایش و حتی منطقش احترام فوق العاده قائلم . صدها سال باید بگذرد که انسان هایی چون او شوریده ، عاشق ، صادق و اصیل پیدا شود . ولی برادر من می دانی برخی دیگر از همان ها که تو به آثارشان می بالی با شریعتی چه کردند ؟ وقتی که زورشان به قدرت تحلیل بالای شریعتی نرسید به سیگاری بودن و بی قید بودن او گیر دادند . پس به نظرم دوستی عزیز ؛ تو نخست باید تناقضات ِجهان نگری خود را حل کنی .
ولی در باره ی ژیزک حق با توست ؛ من یکی وقتی تحلیلهای شگفت انگیز ژیژک در باره ی روانکاوی لاکانی را می خوانم سرم گیج می رود . ولی این به معنای آن نیست که او یاوه و طامات می بافد . او یکی از سازندگان افق های جهان ماست . پس برای او هم احترام قائلم و برای من مهم نیست که سیگار می کشد یا نمی کشد .
با تشکر از تو دوست عزیز به عنوان کسی که با تو دیالوگ کوتاهی داشت به شما پیشنهاد می کنم آدم ها را طبقه بندی نکنید تا مجبور نباشید کسی را که طرف بحث شماست ” پر مدعا ” و تلویحا ً ” جو زده ” بنامید . جو زدگی تبعیت بی چون و چرا و بدون تحقیق از رأی دیگران است و شما در همین گفتارهای کوتاه هم باید پی برده باشید که این حقیر آدمی نبوده ام که هر کلاهی را بدون تفکر مستقل بر روی سر بگذارم . موفق باشید .

دوستی در گفته :

پیچک محترم ! با سلام
لحن تند و ادبیات نسبتا پرخاش جویانه بنده پاسخی به ادبیات تخریبی شما در کامنت قبل بود.متاسفانه یا خوشبختانه ما هم گرفتار این روحیه ایم که ” کلوخ انداز را پاداش سنگ است”.کاملا درست تشخیص داده اید: بنده به “مطهری خوانی ” می بالم و خشنودم که جوانی خود را با شناخت ابعاد اسلام از دریچه نگاه او گره زده ام و اجازه نداده ام که این تصویر رسمی و حکومتی که از او در سال های پس از شهادتش ساخته شده و توسط رسانه های رسمی ترویج می شود غبار چهره اش شود و مانع نزدیک شدن ما به او. جسارتا حدس می زنم شما هم دچار چنین اشتباهی شده اید و به او ازطریق بوق های دولتی و جشنواره ها و مناسبات حکومتی یا از طریق تبلیغات خصمانه و ابلهانه اپوزیسیون نگاه می کنید. جناب پیچک ! هردوی این منابع غیرقابل اعتمادند. مطهری خیلی خیلی خیلی روشن تر، بصیرتر،آینده بین تر و مفیدتر از چیزی است که فکرش را بکنید. پیشنهاد می کنم سری به کتاب های او بزنید و آب را از سرچشمه بنوشید. مطهری را باید در آینه مطهری دید نه در آینه تبلیغات و مصادره های دولتی.
حدس دیگر اینکه شما اطلاعات دقیقی از مناسبات دو غول فکری و ایدئولوژیک ایران در دهه 50 ( زنده یادان شریعتی و مطهری )ندارید و به شنیده ها استناد می کنید.مطهری هیچگاه شریعتی را بی قید نخواند وسیگار کشیدن او را محل مناقشه نکرد.اختلاف استاد شهید و معلم شهید در سال 55 شکل گرفت و ریشه در مباحث فکری داشت نه حرف های خاله زنکی.و شما بهتر از من می دانید که که اختلاف علما رحمت است و منشا برکت برای علم. حضرتعالی بهتر از من می دانید که مطهری و شریعتی هردو از خطه خراسان برخاستند و مطهری که پیش از شریعتی مقیم تهران شده بود به عنوان یکی از پایه گذاران حسینیه ارشاد در بدو تاسیس این نهاد فرهنگی تاریخ ساز از شریعتی دعوت کرد تا بساط تحقیق و تدریس خود را به تهران و حسینیه ببرد و بدین ترتیب آرام آرام شریعتی، شریعتی شد. مطهری به واسطه سالها رفاقت با مرحوم استاد محمد تقی شریعتی،فرزند او را می شناخت و او را مستعد تبدیل شدن به یک متفکر غیور مسلمان می دید.بنده هرگز ادعا نمی کنم که مطهری در تربیت شریعتی نقش داشت اما بی تردید در کشف او بیشترین سهم متعلق به مرتضی مطهری است. بنابراین مشاهده می فرمایید که ماجرای استاد شهید و معلم شهید یک دعوای تکفیری و کینه توزانه نبوده. خداوند بر درجات هردو بیفزاید و ذره ای از معرفت ایشان را نصیب ما کند و همین طور برای” پیچک و ژیژک ” اجر جزیل منظور کند که بهانه این بحث را فراهم کردند.
پیچک عزیز! من آدم ها را طبقه بندی نکردم.این شما بودید که بنده را جزو عجایب مرز پرگهر و …دانستید و طعنه زنی و تکه پرانی را استارت زدید.اما با این وجود چشم ! دعا بفرمایید که همه بتوانیم تناقضات جهان نگری خود را حل کنیم.

حسین پور خوشنامی در گفته :

سلام به دوستان.دو ستی و پیچک.هرچند معمولا ترجیح میدهم خواننده باشم و از نوشتن دیدگاه برای مطالب به دلایل خاصی می پرهیزم، اما بعد از خواندن بحث آغشته به طعنه و توهین شما بر خود واجب دیدم این سطور را بنویسم.
“در غیاب فلسفه هیچ آینده ای در کار نیست.”
فلسفه بنیان زندگی بشر است. چرا که اندیشه هر فرد جهان بینی او را می سازد.جهان بینی و نوع دید افراد به زندگی شیو هی زیستن آنها را تعیین میکند. انسانی که از فلسه دوری گزیند از اندیشه به دور مانده است.اندیشه و قوه ی ناطقه موضوع فصل انسان از حیوان بودنش است.حال می توان تصور کرد انسانی که از فلسفه و دغدغه مندی به دور است دگیر چه فاجعه ی بزرگی است.
یکی از مشکلات جامعه ایران اهمیت ندادن به فلسفه و مباحث نظری است.از دلایل اصلی آن این است که فلسفه منشا غربی دارد . کسانی که در این حوزه کار می کنند را می توان به به بی دینی یا حداقل غرب زدگی متهم کرد. از سوی دیگر برخی از اندیشمندان فعال در حوزه ی فلسفه استدلال هایی در باب موضوعیت نداشتن فلسفه های دینی بیان میکنند. اینجاست خواندن تاریخ فلسفه به کمک امان می آید. باید به یاد داشته باشیم که دکارت بر پایه فلسفه قرون وسطی(فلسفه مسیحیت ) به مفهوم سوبژه گی انسان رسید. -فلسفه ی دکارت آغاز دیدگاهی نو در فلسفه معاصر است.- فلسفه اسلامی-مخصوصن فیلسوفا مشایی- نیز بسیار وامدار سنت ارسطویی می باشند.مباحث نظری هر چند هم موضوعات جدیدی را بیان کنند بر شانه سنت های قبل از خود سوارند. به راحتی نمی توان آنها را از هم جدا کرد .یکی را به کل رد کرد و دیگری را دربست پذیرفت.
در مورد مطلبی که از ژیژک درج شده است : تحلیلی انتقادی از دلایل خشونت در جهان امروز است. که به نظر شخصی بنده-البته در سطح معلومات نا چیزم- بسیار هم عمیق و عالمانه به این موضوع پرداخته است.شاید به جرات بتوانم بگویم که از پر وزن ترین مطالبی بود که در مورد این موضوع خوانده ام.خشونت مسئله ای اجتماعی است که می توان از دیدگاه های مختلف به آن نگریست. حال خانم/آقای دوستی این موضوع چگونه پل زده ای به شریعتی و مطهری و اصلن وجه مقایسه چیست؟ این مطلب دیدگاهی است در کنار دیگر دیدگاهها در باب خشونت که مطمئنا خواندن و اطلاع داشتن از آن بر بسته نگه داشتن پنجره های ذهن ترجیح دارد.از گذشته تا کنون دین و فلسفه با هم در ارتباط بوده اند. اختلاف نظر هم همیشه وجود دارد.به صرف اینکه کسی غربی یا شرقی، مسلمان یا مسیحی است نمی توان نظریات مفیدش را در موضوعات مختلف نادیده گرفت.
.بهتر است با ذهن باز- نه پذیرنده صرف و نه متعصب- یه سراغ مطالب فلسفی برویم ، چرا که در غیر این صورت شرط اولیه ورود به فلسفه که آزاد انیشی است را رعایت نکرده ایم.
با عرض معذرت از طولانی شدن کامنت.
نیز تشکر از آقای دوست محمدی به خاطر درج این مطلب.

بحث مقايسه ژيژك با شريعتي و مطهري نيست. اصلا اين مقايسه كاستن از شان و شرف مطهري و شريعتي است. بحث بر سر توجه و اهميت دادن به داشته ها و سرمايه هاي بومي و بعد از آن مطالعه و حتي گرايش به مدعياني از كشور چك است . جواني كه “ژيژك بازي “مي كند و به احتمال فراوان چيزي هم دستگيرش نمي شوداول بايد شريعتي و مطهري و طالقاني و بازرگان و سروش و ملكيان و حتي مصباح و جوادي آملي و رحيم پور ازغدي را شناخته باشد بعد برود سراغ اعليحضرت اسلاوي ژيژك. جواني كه براي آلبركامو و همينگوي و جومپا لاهيري و پاوولو كوييلو سينه مي زند اول بايد آل احمد و محمود دولت آبادي و نادر ابراهيمي و رضا اميرخاني را شناخته باشد. كسي تا نتواند سينماي بيضايي و مهرجويي و كيميايي و ميركريمي و اصغر فرهادي را بفهمد و تحليل كند چگونه مي تواند خود را مدعي فهم سينماي تيم برتون و مشاييل هانكه بداند. جوانان دنبال عرفان هستند بسيار خب! چي بهتر از اين ؟ اما عرفان در نزد كيست؟ در نزد ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي و آقامجتبي تهراني يا ديوانه فاسدي به نام “اشو ” ؟ من طرفدار تمام ايراني هاي مورد اشاره نيستم و مدعي برقراري پيوند بين آنها هم نيستم اما اينها در يك چيز مشتركند: ايراني بودن . مخالف تمام خارجي هاي فوق الذكر هم نيستم و باب آشناي با انديشه هاي مخالف و آزادانديشي را هم بر خود نبسته ام . در كامنت هاي بالا عرض كردم ايزوله بودن چيز بدي است. ولي خودباختگي و اليناسيون هم چيز خوبي نيست اشكال ندارد يك ايراني ژيژك بخواند ولي اين اشكال دارد كه داستان كوتاه يا مجموعه مقالات يك نويسنده جوان كوهدشتي يا ايراني مدتي در قفسه ها خاك بخورد و بعد به دليل شكست مالي خمير شود. اشكالي ندارد شما براي گردش ، چند روزي به اروپا برويد ولي قبل از آن بايد به شيرز و هوميان و كهمان و رباط رفته باشيد. ما مرعوبيم آقاي خوشنامي عزيز!

مصطفی خدایگان در گفته :

آقای دوستی شما چرا انقد اصرار دارین که کسایی که ژیژک می خونن، از نوشته هاش هیچی نمی فهمن؟! اینطور قضاوت کردن باعث سوتفاهم در مورد آگاه و دیدگاه های شما میشه. فکر می کنم باید برای انتقال منظورتون کمی در پرداخت نوشته ها تجدید نظر کنید. ژیژک چیز چندان دشواری نیست که نافهمیدنی باشه! ضمن اینکه خود ژیژک هم نوشته های بسیار خوب و تاثیر گذاری داره و اینکه فهمیدنش برای اکثر کسانی که به درک فلسفه ی مدرن و بالاتر نرسیدن سخته دلیل بر چرندنویسی این فیلسوف نمیشه. سعی کنین قبل از نقد یا گفتگو، نگاه تون رو به دنیا و اطرافتون و افراد مورد نقد و طرفین گفتگو مثبت و روشن کنین تا به یه نتیجه درست برسین..
عذرخواهی می کنم اگر صحبتهام مغایر تمایلات شما بود
سرافراز باشید

دوستي در گفته :

آقاي خدايگان !
١- من اطمينان دارم كه شما و مابقي دوستان حرف بنده و عمق منظورم را درك كرده ايد… اطمينان كامل!
٢-ظاهر قضايا نشان مي دهد كه من بايد از شما و ساير دوستان به خاطر طرح ديدگاه هاي “مغاير تمايلات”معذرت خواهي كنم . اطاعت! طلب عفو…

مصطفی خدایگان در گفته :

چیزی که من از منظور شما درک کرده ام اطمینان کاملی است از اینکه کسی نمی فهمد ژیژک چه می گوید! که البته بیشتر از این نمی توانم با شما که انقدر اطمینان دارید بحث کنم. فقط جسارتاً من یکی را می شناسم که یک چیزهایی از ژیژک می فهمد! (البته اگر شما صلاح بدانید؟)

دوستي در گفته :

آقاي خدايگان عزيز !
ظاهرا خيلي ناراحتتان كردم . عفو بفرماييد

دوستی در گفته :

پیچک محترم ! با سلام
لحن تند و ادبیات نسبتا پرخاش جویانه بنده پاسخی به ادبیات تخریبی شما در کامنت قبل بود.متاسفانه یا خوشبختانه ما هم گرفتار این روحیه ایم که ” کلوخ انداز را پاداش سنگ است”.کاملا درست تشخیص داده اید: بنده به “مطهری خوانی ” می بالم و خشنودم که جوانی خود را با شناخت ابعاد اسلام از دریچه نگاه او گره زده ام و اجازه نداده ام که این تصویر رسمی و حکومتی که از او در سال های پس از شهادتش ساخته شده و توسط رسانه های رسمی ترویج می شود غبار چهره اش شود و مانع نزدیک شدن ما به او. جسارتا حدس می زنم شما هم دچار چنین اشتباهی شده اید و به او ازطریق بوق های دولتی و جشنواره ها و مناسبات حکومتی یا از طریق تبلیغت خصمانه و ابلهانه اپوزیسیون نگاه می کنید. جناب پیچک ! هردوی این منابع غیرقابل اعتمادند. مطهری خیلی خیلی خیلی روشن تر، بصیرتر،آینده بین تر و مفیدتر از چیزی است که فکرش را بکنید. پیشنهاد می کنم سری به کتای های او بزنید و آب را از سرچشمه بنوشید. مطهری را باید در آینه مطهری دید نه در آینه تبلیغات و مصادره های دولتی.
حدس دیگر اینکه شما اطلاعات دقیقی از مناسبات دو غول فکری و ایدئولوژیک ایران در دهه 50 ( زنده یادان شریعتی و مطهری )ندارید و به شنیده ها استناد می کنید.مطهری هیچگاه شریعتی را بی قید نخواند وسیگار کشیدن او را محل مناقشه نکرد.اختلاف استاد شهید و معلم شهید در سال 55 شکل گرفت و ریشه در مباحث فکری داشت نه حرف های خاله زنکی.و شما بهتر از من می دانید که که اختلاف علما رحمت است و منشا برکت برای علم. حضرتعالی بهتر از من می دانید که مطهری و شریعتی هردو از خطه خراسان برخاستند و مطهری که پیش از شریعتی مقیم تهران شده بود به عنوان یکی از پایه گذاران حسینیه ارشاد در بدو تاسیس این نهاد فرهنگی تاریخ ساز از شریعتی دعوت کرد تا بساط تحقیق و تدریس خود را به تهران و حسینیه ببرد و بدین ترتیب آرام آرام شریعتی، شریعتی شد. مطهری به واسطه سالها رفاقت با مرحوم استاد محمد تقی شریعتی،فرزند او را می شناخت و او را مستعد تبدیل شدن به یک متفکر غیور مسلمان می دید.بنده هرگز ادعا نمی کنم که مطهری در تربیت شریعتی نقش داشت اما بی تردید در کشف او بیشترین سهم متعلق به مرتضی مطهری است. بنابراین مشاهده می فرمایید که ماجرای استاد شهید و معلم شهید یک دعوای تکفیری و کینه توزانه نبوده. خداوند بر درجات هردو بیفزاید و ذره ای از معرفت ایشان را نصیب ما کند و همین طور برای” پیچک و ژیژک ” اجر جزیل منظور کند که بهانه این بحث را فراهم کردند.
پیچک عزیز! من آدم ها را طبقه بندی نکردم.این شما بودید که بنده را جزو عجایب مرز پرگهر دانستید و طعنه زنی و تکه پرانی را استارت زدید.اما با این وجود چشم ! دعا بفرمایید که همه بتوانیم تناقضات جهان نگری خود را حل کنیم.

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :