کد خبر : 19421
تاریخ انتشار : ۲۷ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۱:۰۸
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 459 بازدید

نسل-“فروغ ادبیات”

—————————— نسل ِ ” فروغ ادبیات ” نگاهی به کارنامه ی هنری محمد حسین آزادبخت لطیف آزادبخت  —————————— اگر لحظه ای چشمان خود را ببندیم یا حواسمان را متمرکز کنیم ، در یک جامعه ی بومی کوچک چون شهر کوهدشت و در اواخر دهه ی چهل شمسی یک کلاس درس پایه ی ششم یا هفتم […]

315257423032449117251

——————————

نسل ِ ” فروغ ادبیات ” نگاهی به کارنامه ی هنری محمد حسین آزادبخت

لطیف آزادبخت 

——————————

اگر لحظه ای چشمان خود را ببندیم یا حواسمان را متمرکز کنیم ، در یک جامعه ی بومی کوچک چون شهر کوهدشت و در اواخر دهه ی چهل شمسی یک کلاس درس پایه ی ششم یا هفتم کمابیش چنین وضعیتی داشته است : بر روی نیمکت های نیمدار و رنگ و رو رفته ، چند دانش آموز شهری و روستایی با لباس های کوتاه و شق و رق یا ژنده و وصله دار و پوست زمخت و بی طراوت نشسته اند . گچ دیوار کلاس که با رنگ سبز غلیظی اندود شده است ، طبله کرده و با ضربات مشت دانش آموزانی که قدرت نمایی می کنند و ادای لات ها و جاهل ها را در می آورند جای جای فرو ریخته است . این مدرسه احتمالاً دو سه کلاس بیشتر ندارد و نود درصد معلمانش غیر بومی هستند . پنجره های کوچک کلاس بر روی خیابان شنی مجاور و کشتزارهای کنار آن گشوده شده است . جنب و جوش آدم‌ها و صدای فروشندگان دوره گرد سمفونی این مجموعه ی بومی سرشار از نشانه هاست . بوی نان تازه و عطر مزارع گندم و ذرت در حاشیه ی شهر پیچیده است . و از پنجره ی کلاس هر از گاه مردی اسب سوار یا پیرمردی سوار بر الاغ و هر دو سه ساعت یک بار جیپ چادری ، یا مینی بوس اوـ ام درب و داغانی دیده می شود که با کوهی از گرد و خاک از خیابان شنی خلوت عبور می کنند . همه جای شهر حاشیه است . و گویی شهر متنی ندارد . ساکنان شهر عموماً در کنار ساختمان قدیمی و باشکوهی ( نسبت به خانه های توسری خورده مجاور ) اسکان یافته اند که قلب دیوانی (اداری ) و مرکز شکل گیری تصمیمات و رفع و رجوع مشکلات شهر است . شهر با رودخانه ای که از میان آن می گذرد به شکل طبیعی قطبی شده است و انرژی متراکم مردمانی که در حال از سر گذراندن تغییرات اجتماعی عمیق هستند ، این فضای قطبی شده را دو چندان می کند . کوهدشت در این دوران نمونه ای تمام عیار از جامعه ای شهری ـ روستایی است که الگوهای معیشت و مرجعیت اجتماعی در آن در حال دگر گونی های برق آسا است . بازار ، تازه اهمیت بی رقیب خود را در مناسبات اجتماعی و اقتصادی این شهر کوچک باز یافته است و هسته ی مرکزی تجارت و بازار به عنوان بدیلی بی رحم برای اقتصاد مبتنی بر دامداری و کشاورزی ِ خرده پا و سنتی ، در اختیار مهاجرینی است که با خود مغازه ، کالاهای تازه و تسهیلات و فناوری های کوچک را به ارمغان آورده اند . تصور کنیم که در همین کلاس درسِ کوچک دانش آموز روستایی لاغر و مغروری چند لحظه قبل از آمدن آموزگار بر روی تخته سیاه می نویسد : ” فروغ ادبیات ” . بچه ها با تعجب به همدیگر نگاه می کنند و برخی او را مسخره می کنند . در همین لحظه دانش آموز زرنگ و لاغر اندام دیگری با چشمان سبز و گیرا او را نگاه می کند . گویی این واژه ها برای او طنینی آشنا دارد . برای او در این دو واژه حسی دور و دیریاب یک ” امکان ” و حیرتی بشارت دهنده و با شکوه دیده می شود ، همچون حیرت یک روستایی دهه ی چهل که برای نخستین بار در میانسالی تلویزیون را می بیند . بعد از نواخته شدن زنگ کلاس و تعطیل شدن مدرسه زنگ آغاز یک دوستی پایدار هم به صدا در می آید . نو جوان سبز چشم، بازوی همکلاسی روستایی لاغر اندامش را می گیرد و بحث از فروغ ادبیات به سمت ” فروغ ” و ” ادبیات ” می رود . برای ما دشوار است درک کنیم که چند سال بعد آثار” هدایت ” و ” شاملو ” و” آل احمد ” و ” همینگوی و ” کافکا ” و ” سارتر ” با چه مناسبات پیچیده ای به دست این نوجوانان بر آمده از مناسبات بومی می رسد . ولی به عنوان یک ناظر و شاهد ، پنج ، شش سال بعد در قفسه های کمد کوچکی در یک روستای کوچک دهه ی پنجاه کوهدشت می توان حجم باور ناپذیری ازآثار نویسندگان وهنرمندان مدرن ایران و غرب و نشریات تخصصی ( از هنر های تجسمی گرفته تا سینما و از شعر گرفته تا داستان ) را دید که تنگ هم چیده شده است . از سویی چند سال از ماجرای ” فروغ ادبیات ” گذشته است و دوستان کوچک ما هم تجارب مشترک فراوانی را از سر گذرانده اند . علائق مشترک ، زمینه ها و چشم انداز های مشابه و مهم‌تر از آن ” درد مشترک ” به آن دوستی ِ گذرا سمت و سو و ژرفایی عجیب بخشیده است . دوستی ِ ” محمد حسین آزادبخت ” و دوست سالیان دور و نزدیک او ” ایرج رحمانپور” با چیزی شبیه همین اتفاق ساده و روزمره شکل می گیرد . این تصویر پردازی ِ کم و بیش واقعی ممکن است زیاده رومانتیک به نظر برسد . زیرا بی واسطه نیست . و در متن این تصویر پردازی نگارنده ای هم حضور دارد که وقایع را از چشم یک راوی می بیند و منطقی نهفته است که به حوزه ی ” هنر و ادبیات مدرن ” تعلق دارد . با حضور چنین نسلی از هنرمندان است که هر الگوی ادبی و هنری مقبولی در سطح ملی ، می تواند مابه ازایی بیش و کم مشابه در مقیاسی بومی پیدا کند . بی تردید این سوگیری ها برای جامعه ی کوچکی چون جامعه ی ما ، آن هم در اوایل تا اواسط دهه ی پنجاه خود زیر تأثیر نیروی اجتماعی و فرهنگی بزرگتری بوده است که مدرنیته برای شهروندان ِ بومیِ خود تدارک دیده است. اما در آن سال ها در شهر کوچک ما احساس این ضرورت که روند طبیعی ِ تغییرات در حوزه ی ادبیات و هنر کشور توسط نیروی رهایی بخش یک رخداد نا هم عرض ، یک رخداد متقاطع ، در حال در نوردیده شدن است ، نیاز به مطالعه، هوشمندی و جسارت داشته است. به راستی در شهر کوچکی که ادبیات آن در قبضه ی شاعران کهنه کار و پر طرفداری چون مرحوم ” امیرپور ” بود ، چگونه این نوجوانان می توانستند با برنامه ی ” فرهنگ ” رادیو و مجلات تخصصی شعر و سینما رابطه برقرار کنند؟ این انگاره ی امید بخش ” فروغ ادبیات ” از کجا می آمد. البته نباید از یاد برد که هنرمندان هر عصری تنها بخش اندکی از تغییرات تاریخی زمانه ی خود را نمایندگی می کنند . مدرنیته ی ایرانی ما سال‌ها پیش از این دوران سرنشینان اسب، تروآی خود را در این شهر کوچک پیاده کرده بود. نسل نخست مهاجران از کارمندان دوایر دولتی ، درجه داران و افسران ژاندارمری ، معلمان و دبیران غیر بومی گرفته تا تجار و بازاریانی که به دنبال بازارهای مصرف ِ تازه بودند حلقه های واسط زنجیره ای بودند که سالها پیش از مقطع تاریخی مورد بحث ما ، بسترهای این دگرگونی های تاریخی را فراهم کرده بودند . حجم بزرگتری از وقایع در زیر پوست شهری ، در ایجاد روابط و مناسبات فامیلی برون قومی ، در دوستی های دو طرفه و چند طرفه ، در خانه هایی که آنتن تلویزیون ها بر فراز آن برق می زدند ، در خانه هایی که در آن روزنامه های یومیه با چند روز تأخیر به دست خوانندگان می رسید ، در خانه هایی که در آن ماشین ها اندک اندک جای فراخ تری را برای خود در میان ابزار های دیگر باز می کرد ، سالها پیش از این شروع به نضج گیری کرده بود . به دنبال چنین تغییراتی است که نسل ” فروغ ادبیات ” ضرورت های ادبی و فرهنگی زمانه ی خود را درک می کنند و از فحوای این درک به‌هنگام است که پا به پای خلق متون ادبی ، روشنفکری بومی ما هم شروع به شکل گیری می کند . مدرنیته ای که مدرنیسم متناظر خود را به همراه نداشته باشد در واقع دوزخی از ماشین ، برنامه ، دیسیپلین و قدری سبعیت است . شاید از همین روست که مدرنیته در جوامع کوچک و بومی دو چهره ی ماندگار از خود را به وضوح به نمایش می گذارد . ” یا کمیک است یا تراژیک ” . سیمای تمام عیار کمدی را مدرنیته ی ناموزون ما به نمایش می گذارد و داغ تراژدی هم از همان ایام بر پیشانی ادبیات و هنر جامعه ی ما می نشیند . محمد حسین آزادبخت در میانه های دهه ی پنجاه هنوز جوانی دبیرستانی است که داستان کوتاه می نویسد ، در جشنواره ی سینمای جوان شرکت می کند ، فیلمنامه ی کوتاه می نویسد و بر برخی از آثار سینماگران برجسته ای چون ” ناصر غلامرضایی ” و ” کیانوش عیاری ” نقد می نویسد و نقد های او در معتبر ترین ژورنال ها و نشریات سینمای جوان آن دوران به چاپ می رسد . همانطور که ” ژان بودریار” به درستی می گوید ” مدرنیته دستورالعمل جهانشمولی ندارد ” و در هر جامعه ای به روش همان جامعه ارزش ها را جابه جا می کند . نهادهای پایدار بومی ، مرجعیت های قومی و تاریخی و اخلاق و سنت را در می نوردد . رشد جمعیت شهری ، فراگیر شدن دولت مرکزی ، از دست رفتن تدریجی الگوهای معیشت بومی ، شکل گیری کلان روایت های تازه ، همگانی شدن فرهنگ و نسبی شدن امور غایی همه و همه از علائم این دوران است . از دل این دگرگونی ها اولویت ها و چالش های تازه ای سر بر می آورند . ماشین مدرنیته، الگوهای فرهنگی ، ادبی و هنری خود را نیز بازتولید می کند . حالا تصور این که در اوایل دهه ی پنجاه چگونه اندک اندک این تغییرات در جامعه ی بومی ما شروع به شکل گیری می کنند چندان دشوار نیست . نوجوان روستایی ما اینک حجم عظیمی از این تغییرات را درک کرده است . او از نخستین هنرمندان و روشنفکرانی است که روح و ماهیت “مدرنیسم ادبی ” و نسبت آن با فرهنگ و ادبیات بومی را کشف می کند . و با احساس فوران یک انرژی محاسبه ناپذیر قریب الوقوع ، به مطالعات خود جهت و سمت و سو می دهد . از ادبیات ایرانی ” نیما ” و ” فروغ ” و ” شاملو ” و ” هدایت ” و ” آل احمد ” و “دولت آبادی ” و ” گلشیری ” و … از نسل نخست طلایه داران ادبیات و فرهنگ مدرن غرب ” کافکا ” و ” سارتر ” و ” داستایوفسکی ” و ” نیچه ” و ” مارکس ” و … را می شناسد و به عنوان شخصی علاقه‌مند به هنر و ادبیات ، در دوران اوج گیری ” هجویه سرایی ” و ادبیات مبتنی بر ” ماده تاریخ ” و ” انتظام طولی و عرضی شعر ” ، در دیار ش شعر نو می سراید . او با دوربین ” لوبیتل ” عکس می گیرد . به سمت نقاشی کشیده می شود و با نادیده گرفتن الگوی سنتی حذف پرسپکتیو ( که میراث نقاشی مینیاتور ایرانی است ) نه سرو و جام ِ می و ” زلف گره گیر نگار ” ، بلکه ” مسیح بر صلیب ” را می کِشد . سیاه قلم ” گاندی ” را می کِشد و برای نخستین بار در تاریخ شهری چون کوهدشت با هم‌فکری و همکاری یکی از دوستانش در ” خانه ی معلم ” شهر نمایشگاه نقاشی برگزار می کند . اگر بخواهیم نگاهی منصفانه بر تاریخچه ی ادبیات و هنر چهل سال اخیر شهر کوهدشت بیفکنیم ، در هر حوزه ای می توان او را دید که شانه به شانه ی هنرمندانی چون ایرج رحمانپور به عنوان نسلی آغاز کننده ، روبان افتتاح ادبیات و هنر مدرن این دیار را در تراز بالایی از مقبولیت قیچی کرده اند . حتی در حوزه ی رسانه نیز او و برخی از دوستانش نخستین افرادی هستند که با درک درستی از وقایع ادبی و هنری کشور به چاپ و تکثیر نخستین نشریه ادبی بومی ( ماهنامه ی ” مَپِل ” ) در سال ۵۶ یا اوایل ۵۷ ( قبل از انقلاب ) همت گمارده و برخی از هنرمندان روزگار خود را به خوانندگان معرفی کرده اند . ” فروغ ادبیات ” را شاید بتوان انگاره و استعاره ای دانست که ده‌ها سال پیش ودر مدرنیته ی ” محلی ” ما بشارت همان مدرنیسم فراخ دامنی را می داد ، که امروزه آبشخور اصلی گفتمان ادبی و فرهنگی هنرمندان جامعه ی بومی ماست . هنرمندان امروز ما نیز دنباله ی تاریخی همان مدرن های نخستین هستند که وجدان و روح دوپاره ی یک جامعه ی بومی را که میان سنت و مدرنیته معلق مانده است ، درونی آثار خود کرده اند . هنرمندانی که تا در معرض تکانه های آن تراژدی قرار نگیرند ، به هیچ زور و سُنبه ای نمی توان آنها را مدرن نامید . آخرین مجموعه ی شعری که از شاعران خودمان خوانده ام ، اشعار دکتر ” بهروز مهدی زاده ” است. و برایم شگفت آور است که همان درد مشترک ، همان زخم عمیق ِ ” فروغ ادبیات ” همان درد مشترک روشنفکری بومی با همان زهر گزنده ای که در آواز ” ایرج ” و در شعر قاطبه ی شاعران ، نویسندگان و آفرینشگران ادبی ، هنری و فرهنگی امروزه جامعه ی ما قابل تشخیص است در آن جاری و ساریست. به گمان من مهم نیست که چه نام هایی و در چه نقاطی و چگونه و از چه قرار در این تبادل نامحدود انرژی خلاقانه ، گذارشان به این ایستگاه فرضی ِ ” فروغ ادبیات ” افتاده است . مهم آن است که نخستین آفرینندگان متون ادبی و هنری جامعه ی ما اتفاقاً در همان زمانی که لازم بود در همان نقطه ای بودند که باید باشند . مناسبات اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی جامعه ی ما هم همچون هر جامعه ی دیگری ، باید به شکلی ناگزیرعوض می شد، و شد ( یا هنوز هم در حال شدن است ) . اما مناسبات هنری جوامعی از این دست ، خواه ناخواه در حول و حوش ” آثار ” ، ” نام ها ” و مناسبات پیچیده تر مبادله ی فکری و فرهنگی و مواد گفتمانی و الگوهای بین الاذهانی هنرمندان بومی اش می تواند سمت و سوی خاص بگیرد، که به گمان من گرفته است. این سمت و سو بی تردید نمونه ی کوچک تری است از ادبیات ، هنر و فرهنگ ایرانی ما واین به معنای آن است که میان جریان ادبی و هنری جامعه ی ما و رویکرد های عمومی هنر و ادبیات کشور عزیزمان گسستی نیست، گرچه میان کلیت فرهنگ ما با فرهنگ ایران امروزمان چنین گسست هایی به شکل جسته و گریخته وجود دارد. محمد حسین آزادبخت بی تردید یکی از شاخص ترین چهره های این حرکت است . ذهنی جستجوگر و خلاق که در مرکز و ملتقای این تغییرات مداوم قرار دارد . ذهنیتی که در بیشتر فعالیت های هنری منطقه ی ما حضوری ثمر بخش و نقشی ممتاز دارد . در هر زمینه ای که تصور می شود یک ذهنیت زیبا می تواند منشاء حرکتی باشد او را می بینیم که با آزمون و خطا در جست و جوی مجالی برای آفرینش است . همیشه و هنوزهم او را می بینیم که با همان انرژی سرشار در حوزه ی نوشتار ، در حوزه ی هنرهای تجسمی، در شناخت عمیق ” فرم ” و ” رنگ ” ، در زمینه ی شعر و داستان و سینما و فرهنگ روشنگر و جهت دهنده و با سواد و ثمر بخش است. ماکت سازی صاحب سبک و شناخته شده در سطح کشور. محقق و مرجعی کم نظیر در زمینه ی ادبیات ، فرهنگ ، معماری ، تاریخ و هویت جوامع بومی حوزه ی زاگرس و غرب کشور. کسی که نوآوری های منحصر به فرد او در عرصه ی طراحی و ساخت ماکت های طبیعی عرصه ی هنر ماکت سازی ایران را با یادمان ها و الگوهای فرهنگ و هویت بومی آشتی داد و با طراحی و اجرای مهم‌ترین موزه های مردم شناسی غرب کشور هویت های بومی حوزه ی زاگرس را از گمنامی بیرون آورد و به هزاران گردشگر ایرانی و خارجی فرصت داد تا با داشته ها و یادمان های فرهنگی جامعه ی بومی ما آشنا شوند . شاید مدرن ماندن برای هنرمندی که به هزار رشته ی ناپیدا از گنجینه ی نمادین یک فرهنگ و هویت بومی ریشه دار تغذیه می کند دشوار باشد . اما کسانی چون او ثابت کرده اند که می توان میان فرهنگ ها شناور بود . می توان، با الهام از همان شعار معروف ” جهانی اندیشید و بومی عمل کرد ”

——————————–

 

 

درج شده توسط : سجاد همتی / دبیر پاتوق هنری " میرملاس "

دیدگاه ها

میرسلیم خدایگان در گفته :

زادنش به دیر خواهد انجامید
خود اگر زاده تواند شد
آندلسی مردی چنین صافی
چنین سرشار از حوادث…

* (شعر از لورکا)

لیلا خوشنام وند در گفته :

منو به دورانی روانه کردی که نبودم اما با تمام وجود احساسش کردم….

فردین صحرایی(ک-غریب) در گفته :

مانا باد نام برادران آزادبخت(مه سن،لطیف،صمد و همایون)
بسی خرسند و شادمانم از اینکه در عصری می زیم و در جایی هستم که عزیزانی چون مه سن،لطیف و صمد و همایون در اتمسفر آن نفس می کشند.بارها در محضر مه سن گرامی بهره برده ام و از چشمه ی گهر بار وجودش جرعه ها نوشیده ام.از قلم شیوا،آهنگین و ژرف لطیف و جهان بینی وسیعش جانم سیراب گشته و بسی آموخته ام. این جانهای پرشور و دلهای عاشق و روح های بی قرار و اقیانوسهای بی کران زیبایی مرا به اندیشه ها و ضیافت های بی بدیل شور و سرمستی و عشق و انسانیت و مهر و زیبایی دعوت نمود ه اند.این حقیر بر خود لازم دانستم به پاس سالها آفرینش ناب هنری و ادبی و تلاش و کوشش در عرصه ی فرهنگ از این خانواده ی ارجمند قدردانی نمایم.امید است با همت مسئولان مربوطه ترتیبی اتخاذ گردد تا در عرصه ای فراخ تر و به گونه ای وسیعتر از مقام شامخ مه سن و لطیف عزیز قدردانی گردد.

لطیف آزادبخت در گفته :

دوست عزیزم جناب آقای صحرایی عزیز ،
به سهم خود از لطف ، محبت و خوشبینی شما دوست فرهیخته ، سرشار و عزیز و اصیلم سپاسگزارم . شما از بس که شریف و نیک نفس هستید که همه ی آدم ها را همچون خود می بینید . نگاهتان زیباست و لاجرم تنها زیبایی ها را می بینید . ایکاش سخن گفتن از کمبود های خود اینهمه دشوار نبود …. کاش می شد نشان داد که دوست شریفی چون شما در واقع روبروی آیینه نشسته اید .

ما هم مفتخریم
که سالها کنار آن منبع آب قدیمی بزرگ ، که دیگر نیست
همسایه شما بوده ایم فردین عزیز!

اسدالله آزادبخت در گفته :

درود بر یار دبستانیم
لطیف عزیزهمواره مانا باشی.

لطیف آزادبخت در گفته :

از میرسلیم عزیز ، خانم خوشنام وند بزرگوار و دوست سالیان دور و نزدیک اسدالله آزادبخت مهربان ممنون و سپاسگزارم .

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :