کد خبر : 19655
تاریخ انتشار : ۲۹ بهمن ۱۳۹۱ - ۲۱:۵۰
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 476 بازدید

شعر در مقام حرّافی – مصطفی خدایگان

نقدهای کوتاه (۱) شعر در مقام حرّافی مصطفی خدایگان _____________________________________________ (در این نوشته ها سعی شده است که سخن، با زبانی هرچه معمول تر بیان شود و از پیچیدگی و اصلاحات آنچنانی خبری نیست چرا که مطالب کوتاه هستند و اگر بخواهیم زبان را خیلی تخصصی یا برجسته کنیم، نیاز به توضیحات بیشتر است که […]

11111111111-202x300

نقدهای کوتاه (۱)
شعر در مقام حرّافی
مصطفی خدایگان

_____________________________________________
(در این نوشته ها سعی شده است که سخن، با زبانی هرچه معمول تر بیان شود و از پیچیدگی و اصلاحات آنچنانی خبری نیست چرا که مطالب کوتاه هستند و اگر بخواهیم زبان را خیلی تخصصی یا برجسته کنیم، نیاز به توضیحات بیشتر است که حجم مطالب این اجازه را به ما نمی دهد. ضمناً به دلیل پیشگیری از حاشیه سازی، از مثال آوردن شعرهای امروز خودداری کرده ام که البته خودتان هر روز در سایتها این نمونه ها را مشاهده می کنید!)
..
بی مایه گی در شعر امروز
صریح و بی مقدمه، باید بگویم که شعر امروز بسیار سطحی و بی مایه شده است. با نگاهی به اغلب وبلاگهای شعری، نشریات ادبی مجازی و برخی کتابهای منتشر شده در سالهای اخیر، به خوبی می توان بحران حرافی و کلیشه نگاری را در بسیاری از شعرها دید؛ چه بسا برخی از این شعرها، از شاعران خوشنام هستند. شعر امروز شعریست که بیشتر بر محور موضوعات بسیار دم دستی، رمانتیکِ لاقید و مسائل جنسی -که شاعران تلاش می کنند آن را شاعرانه و غیرشهوانی جلوه دهند- می چرخد. کثرت شعرهایی که امروزه در فضای زبانی و رواییِ لب و بوسه و تن و امثال اینها دیده می شود، سطح شعر ایران را تا حد بسیار زیادی پایین آورده است. البته کسی منکر حضور این موتیفها در شعر نیست اما شکل پرداخت و صورت بندی شعرها در این فضا بسیار ضعیف و عامیانه شده و اشعار، بیشتر به نامه های عاشقانه ی سابق، و مسیجهای عاطفی امروز می مانند تا شعر. به این ابیات دقت کنید:
به خنده گفت که حافظ خداى را مپسند /////// که بوسه ء تو رخ ماه را بیالاید. حافظ
..
این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا /////// ترسم آیینه ز دیدار تو قانع نشود. صائب تبریزی
..
آرزوی بوسه از ساقی نه حد چون منی است ///// مستم و با ترس می‌بوسم لب پیمانه را. کلیم کاشانی
..
بوسه هرچند که در کیش محبّت کفر است /////// کیست لبهای ترا بیند و طامع نشود. صائب تبریزی
..
اگر به دامن وصل تو دست ما نرسد ///// کشیده‌ایم در آغوش آرزوی ترا. حزین لاهیجی
..
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر ////// تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم. حافظ
..
آغوش مرا محرم آن خرمن گل کن ////// موی کمرت طاقت این بار ندارد. صائب تبریزی
..
اروتیسم و یا عشق بازی، بی شک دو روایت همیشگی شعر بوده و هستند اما سخن بر سر ساختار این دو، و همچنین کثرتشان به عنوان موضوع و محتوای شعر امروز است. شعری که تبدیل به فضایی برای بیان تمایلات جنسی شده و هیچ نشانی از اندیشه های بزرگ، اسطوره ها، تاریخ، سواد و آگاهی، تعهد به عشق و آزادی، و معناسازی و روشنگری در آن دیده نمی شود. شاملو می گوید:
«بوسه های تو
گنجشککان پر گوی باغند
و پستانهایت کندوی کوهستان هاست
و تنت
رازیست جاودانه
که در خلوتی عظیم
با منش در میان می گذارند
تن تو آهنگیست
و تن من کلمه ای ست که در آن می نشیند
تا نغمه ای در وجود آید:
سرودی که تداوم را می تپد
در نگاهت همه مهربانی هاست:
قاصدی که زندگی را خبر می دهد
و در سکوتت همه صداها:
فریادی که بودن را تجربه می کند»
..
انسان در این شعر شاملو، انسانی است متعهد و وابسته به یک همنوع. انسانی که عاشق است؟

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

مصطفا جان سلام
گمان می کنم خواب بدی دیده ای وگرنه اولا شعری که حتی صرفا بر مدار توصیف اورتیکی بچرخد، باز هم می تواند شعر باشد و پذیرفتنی؛ ثانیا متهم ردیف اول مجال دادن به شعرهایی اینچنینی که اکنون با مانیفستت خود را از آنها مبرا میدانی، خودت هستی. کمی به عقبه ی شعرهای آونگان آونگانت در شب شعری واقع در دانشگاه علمی کاربردی برگرد که میگفتی «میخواهم در تنت شیرجه بزنم » و از این حرفا تا مانیفست عجولانه ات را تصحیح کنی. به هر حال تندی سخنم را بر من ببخشای دوست عزیز!

مصطفی خدایگان در گفته :

سلام..
دقیقاً همینطور است؛ من هم در یک مقطع از زمان، دچار این کجراهی شده بودم و حالا که به آن اشعار نگاه می کنم می بینم که از مفاهیم وسیع و عمیق خالی هستند. حتی برخی از آن کارها از لحاظ ساختاری هم دچار «زبان زدگی» شده بودند. در واقع می توان گفت یک دوره ی کسب تجربه و تمرین نوشتن بود نه شعر! ضمن آنکه من در متن بالا در هیچ کجا ذکر نکرده ام که «من از این موضوع مبرا هستم» و مسئله را تعمیم داده ام به «شعر امروز». اما پذیرفتنی بودن و نبودن شعر را من نمی توانم تعیین کنم. من نگفتم پذیرفتنی نیست؛ عرض کرده ام که این شعرها، شعرهایی سطحی هستند… البته نه همه ی شعرهای اروتیک.

بی طرف در گفته :

سلام ااستاد خدایگان چطوری؟ تو که دور و ور تئاتر می پلکیدی ؟چی شد سر از شعر در آوردی؟ تئاترت رو تا کجا بردی؟

مصطفی خدایگان در گفته :

سلام.. یادم نیست در کتابهای قانون خوانده باشم که اگر کسی تئاتر کار کند دیگر نباید به سمت شعر و یا چیزهای دیگر برود!!؟ از اینکه دور و ور تئاتر می پلکیدم قصدم این بود تجاربی بیاموزم و چیزهایی یاد بگیرم که اینجا (تهران) به دردم بخورد؛ تئاترم را تا یکی از گروه های تئاتری تهران بردم که البته به صورت عملی، خیلی نمی توانم کار کنم (به دلیل کمبود وقت) فعلا نویسنده گروه هستم و بزودی تمرین گروه بر روی یکی از نمایشنامه های من آغاز خواهد شد. دنیای عجیبی است تئاتر؛ هر چقدر پیش می روی دشوارتر و البته لذت بخش تر می شود..

فرزاد در گفته :

از شماتشکر می کنم.آره واقعا سطح شعرها خیلی پایین اومده ادم فکر می کنه داره نامه عاشقانه میخونه البته شعرهای مد نظر اقای خدایگان رو میگم نه تمام شعرها به قول خودشون

مصطفی خدایگان / سرویس اندیشه در گفته :

بله: نه تمام شعرها! سربلند باشید

کیمیا آزادبخت در گفته :

آموزنده بود .ممنون م از تو……………………

مصطفی خدایگان / سرویس اندیشه در گفته :

سپاسگذارم از شما که برای این مطلب وقت گذاشتید..

کیومرث عیدی پور در گفته :

درودبرخدایگان بزرگ
به قول خودتون خیلی صریح وروشن ومختصرگفتی البته مفید.به نظرمن یکی ازعوامل این کارآشنانبودن باادبیات گذشته است وپیوندی که یک شاعرمتعهدبایدباگذشته ی شعری خودداشته باشدندارد.به قول آقای سجادرضایی دیواری کوتاه ترازدیوارشعروجودندارد.علاوه برخودشاعرمحیط وجامعه نیزدراین امردخیل است حرفهایمان،اعمالمان وحتی راه رفتنمان سطحی ست وبوی روزمره گی گرفته ایم.

مصطفی خدایگان / سرویس اندیشه در گفته :

سلام دوست گرامی. درود بر شما..
دقیقاً گذشته یکی از مهمترین چیزهاییه که ما از اون غافل شدیم و می تونه یه دلیل برجسته برای این وضعیت باشه.
سربلند باشید

مریم جون در گفته :

سلام
اما من با همتون مخالفم!
زیرا شعر از احساس میاد نه از سنگ…
خوب شاعر هرچی که داشته رو کرده،راستگو بوده…
خدافس…….

مصطفی خدایگان / سرویس اندیشه در گفته :

سلام.. به نظرم تا حدی شما دست میگین ولی مسئله ی اساسی اینه که چرا احساسات این دسته از شاعرها فقط به مسائل اینچنینی محدود شده و چرا مفاهیم بزرگی نظیر عشق، اجتماع و بسیاری از تعهدهایی که باید یه شاعر داشته باشه رو ندارن؟ هرچند توی این شعرها، بندهای خیلی خوبی هم وجود داره اما واقعیت اینه که منزلت شعر پایین اومده (بازم میگیم: من مخالف رمانتیک یا احساسی شدن شعر نیستم، من دارم از سطحی شدن شعر برخی از شاعران حرف می زنم. اصلاً نمیشه احساس رو از شعر جدا کرد و بدون اون شاعر شد)

ناشناس در گفته :

مریم خانم
اینا هم میگن احساس باید اصیل و پخته باشه تا شعری که ازش میاد، وزین باشه. کسی که نگفته شعر از جای دیگری میاد!

مریم جون در گفته :

افرین!حافظ و زیر سوال بردن!!!!!!!!!!!!
عجب….
ناشناس خان،اصالت و پختگی رو برام تعریف کن
میخوام یاد بگیرم…
ممنون.

گذشته از تمام این انتقادات بگم…شعر شعره وقتی از درون آدم میاد یعنی واقعیت داره یعنی با حس آمیخته شده و سرشار از احساسه…در ضمن شعر که نباید همش وصف گل و گیاه باشه…شعر چیزیه که از آدم امروزی میگه از دلش از حالش پس نمیشه گفت حتماًبه سمت و سویی خاص هدایت بشه…..

تازه از این حرفا گذشته حس اون لحظه ی شاعره…شایدتو اون لحظه کلماتی به ذهن بیاد که دیگه هیچوقت تو زندگی ات به ذهنت نرسن…در هر حال ممنون از موشکافی تون….

راضیه همتی در گفته :

((غم که می آید در و دیوار شاعر میشوند…))

مروا در گفته :

راستی کلمات از کجا می ایند؟
به نظر من هر شعری سطحی دارد(منظورم در عمق نیست
و باید در ان سطح سنجیده شود
تازه این مشکل شعر است که باید قوی باشد
باید یک مدوسا باشد
یا همسایه ای از جهنم
معشوقه ای به خاطر ویژگی خاص اش.

مهسا شفیعی در گفته :

همین الان که دارم برای این پست کامنت میذارم،یه خرده قبل تر از همین الان(!) شعرهای یه وبلاگی رو میخوندم که
شاعرش،واژه ها رو به طرز فجیعی به لجن کشیده بود.هنوز مات خواهش و تمنای این آدمم که حاشیه ی وبلاگش،
از مخاطب درخواست کرده،احساسات ارزشمندش رو کپی نکنن.
با این وضعی که “بعضی” شعرهای امروزی دارن،آینده ی ادبیات ایران به کجا خواهد رسید،الله اعلم…!

عالی بود آقای خدایگان من هم با شما موافقم ,کوتاه و مختصر نظرم رو گفتم همچون بیان شما …

مصطفی نظریان شریفی در گفته :

با سلام و احترام:مصطفی نظریان شریفی هستم گاه گاهی هوای شعرم بارانی می شود شعری سرودم وامیدوارم در سایت خوبتان تایید گردد:کهنه موجی در میان سیل ایهامم هنوز غرق احوال سوال و خیل ابهامم هنوز بی هدف در بند بند آرزو دل بسته ام با همان شوق پریدن مست بر بامم هنوز خفته در آلونک دل پشت صدها آرزو مثل اوصاف گذشته سیل الامم هنوز برگ دست سرنوشتم هرکجابادم برد مست دست آستان شطح الهامم هنوز روبه خاکسترنموده در هیاهوی خیال باهمان آشفتگی ها آتش تامم هنوز.باتشکر۰۹۱۹۸۱۹۳۷۶۰

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :