- پایگاه خبری، تحلیلی میرملاس - http://www.mirmalas.com -

“رویاهای کودکیم”

 

 301697_101650169939293_7957864_n

————————–

علی بالنگ  / میرملاس نیوز :

“رویاهای کودکیم”  

————————-

وقتی رویاهای دوران کودکیم را بیاد می آورم که روزی چهار نوبت کوچه های تنگ و خیابان های باریک و خاکی و غبار گرفته با دکان های درب چوبی کوهدشت را طی می کردم تا به دبستان محل تحصیلم که نام”جامی” شاعر را یدک می کشید برسم همزمان یاد کودک ریز نقش ژنده پوشی –  که ما هم از او ژنده پوش تر بودیم – در ذهنم نقش می بندد که دو پایه از من بالاتر در همان دبستان درس میخواند. اوهم مانند ما روزانه چهار بارجاده  باریک و پرپیچ وخم روستای بابا کلی آزادبخت را از پشت تنها پمپ بنزین شهرمان می گذشت می پیمائید تا به دبستان برسد و همیشه هم قبل از ما در مدرسه حاضر می شد. در آن روزگار چیزی جز عشق نمی توانست این همه آمدن و رفتن و رنج این راه دراز را از ده  به مدرسه  تحمل کند و من این عشق پایدار را در این کودک می دیدم، عشق به خواندن، اندیشیدن و یاد گرفتن، آرزویم این بود که با این کودک دوست باشم ولی او کسی را به حریر نازک خیالات و متن آرامش و خلوت خود راه نمی داد، او چشمانی تیز، دستانی مهربان و عصمت کودکانه ای داشت و بدل آدم می نشست. همچنان که زندگی مانند قطاری که در هیچ ایستگاهی توقفی ندارد ما هم روز بروز می بالیدم و بزرگ می شدیم تا به دوران دبیرستان رسیدیم و از هم جدا شدیم دیگر او را نمی دیدم ولی یادش را همیشه در ناخودآگاه ذهنم با خود داشتم. اواخر دوران ستم شاهی سال پنجاه و هفت همان موقع که آخرین نفس های پیش از رهائی را می کشیدیم او را در حال سنگ پرانی به مزدوران استبدادی دیدم، آیا این همان کودک ریز نقش رویاهای من است؟ که او هم مانند من ستم را لمس کرده و دیوار عطشناک روحش آزادی را می طللبد ! حدسم درست بود او همان بود که سرش ضربت های سنگین آن دوران را دریافته و اکنون جدی و مصمم استبداد را به قیمت جانش به چالش گرفته بود. از این دیدار جانی دوباره گرفتم و فهمیدم که تنها نیستم و دیگرانی هم هستند که مانند من از ستم شاهی به تنگ آمده اند. تا یک روز دوستی مشترک از همسفری و همراهی و همفکری آن کودک رویائیم با ما خبر داد. او زندگی روستائی را درک کرده و زندگیش را با هنر آمیخته بود نقاشی را تجربه کرده و به قول فروغ  راز فصل ها و رنگ ها را دریافته و تخیل سرشارش را در قلم بکار می گرفت. زندگیش مانند آبی عمیق می مانست که رمز و رازش را در هنر کشف کرده بود که نمادش را در موزه ها و ماکت هایش می توانستی بفهمی، ماکت هایش بافت موسیقی وار آشکاری دارند و در همه آنها ملودی لطیفی در نهایت کمال و عمیقی پر شکوه بسط می یابند و آینه ای از طبیعت بیکران فرا می خوانند، چونکه برتنیده جان و دل و روحی اویند. مانند معماری که سنگ بنای خود را بر دوش می کشد تا خود سازنده دیواری باشد که از عمق جانش نشاًت می گیرد از این رو موسیقی آرامش انگیزی هستند که انسان با مشاهده آنها به آرامش به اندازه همه اعصار تاریخ فرو می رود، و زلالی آبگینه ای را می مانند که در شبی مهتابی به آنها بنگریم.

تقدیم به دوستم محمد حسین آزادبخت هنرمند متعهد.

” ما دو کودک بودیم

دو خسته

که ریشه های خود را جویدیم

ما دو مطلق بودیم.”

—————————-