کد خبر : 20610
تاریخ انتشار : ۱۶ اسفند ۱۳۹۱ - ۲۲:۳۸
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 936 بازدید

آن سوی پرچین

—————————- شهناز خسروی / میرملاس نیوز : آن سوی پرچین —————————-    هنگامی که دوست عزیز، کرم دوستی وهمکار گرامی ، علیآقا حسین پور از بنده خواستند از محمد حسین آزادبخت بنویسم، در بستر بیماری بودم و همه ی ترسم از این که نتوانم حق مطلب را به جای آورم. با مجالی که داده شد،هرچند […]

kh

—————————-

شهناز خسروی / میرملاس نیوز :

آن سوی پرچین

—————————-   

هنگامی که دوست عزیز، کرم دوستی وهمکار گرامی ، علیآقا حسین پور از بنده خواستند از محمد حسین آزادبخت بنویسم، در بستر بیماری بودم و همه ی ترسم از این که نتوانم حق مطلب را به جای آورم.
با مجالی که داده شد،هرچند دیر هنگام ونارسا، اما خرسندم که می توانم از” دوست” بنویسم.
سخن گفتن از محمد حسین آزادبخت،برای من هم تلخ است وهم شیرین ،هم سهل است وهم دشوار.
تلخ وشیرین وسهل ودشوار،همه از آن رو که باید گذشته را واکاوید،شخم زد و در این واکاویدن ها وشخم زدن ها ،خوشی ها وناخوشی ها،کامیابی ها وناکامی ها است که سر بر می زند. گاه لبخندی بر لبانم می نشاند وگاه اشک حسرتی از دیدگانم سرازیر.
محمدحسین را از “مپل” می شناسم. اولین نشریه ای که در کوهدشت منتشر شد. نشریه ای ادبی- هنری که به همت محمدحسین وتنی چند از دوستانش در سال های نخست دهه ی پنجاه منتشر می شد. خوب به خاطر دارم در صفحه ی نخست “مپل ” چنین نوشته شده بود: در افسانه ها آمده است که منصور حلاج اراده کرد همه ی کوه ها را به هم متصل کند… “مپل” اما از جای نجنبید…
محمدحسین ودوستانش برای من که تازه وارد دبیرستان شده بودم ، معنای “مپل” بودند در جامعه ای یک دست، که وجه مشخصه اش سکوت بود وخفقان وتنها خواندن یا نگهداری یک کتاب کافی بود که تورا به جرم اخلال درامنیت ملی، روانه ی زندان بکند. آن ها از ادبیات روز می گفتند ،شعر می سرودند،نمایشنامه اجرا می کردند، بر روی بوم نقش می آفریدند وکتاب های ممنوعه می خوانند.
محمدحسین ودوستانش ،به” آن سوی پرچین ” نظر داشتند. “ماهی های سیاه کوچولو”یی بودند که می دانستند جهان تنها برکه ی کوچک وآرام آن ها نیست. آن ها به دریاها چشم دوخته بودندو به اقیانوس ها. بعدها به واسطه ی همسرم ،علیرضا، که بعد از مپل دومین فصل اشتراک من با محمد حسین بود، آشنایی عمیق تری با او پیدا کردم ودریافتم که این تنها کلمات نیستند که چنین رام نویسنده ای بی ادعا وخودساخته اند . او به همان سادگی به احجام فرم می دهد که به کلمات. سنگ وگل و چوب … همه در دستان هنرمند او کلمه اند .

از بین تمام خاطراتی که به واسطه ی دوستی عمیق خانوادگی با آزادبخت دارم ،شاید دلچسب ترین آن ها دیداری تصادفی ،به اتفاق همسرم، در تهران در اوایل دهه ی شصت است. در همان سال هایی که جامعه ی تازه انقلاب کرده، در تب سیاست می سوخت و سخن گفتن از هنر وسینما برای نسل آرمان خواه آن دوره ، به نوعی کمتر از کفر نبود،محمدحسین با هیجان از سینما می گفت ،از تئاتر وشاهکارهای هنری آن روزها.
آداب و رسوم ،آیین ها ،مویه ها ،ترانه ها ،متل ها، اسطوره ها وافسانه ها را آن چنان در سینه اش جای داده که پاره ای از وجودش. و این شاید یکی از با اهمیت ترین وجوه کار محمدحسین است . فولکلور،به مثابه ی روح هنری یک ملت ، به همان اندازه که به هرقوم هویت،اعتماد به نفس وامنیت می بخشد ، به همان اندازه لغزنده است وفرار . جمع آوری عناصر فولکلور ، به دلیل شفاهی بودن کار دشواری است. کاری که محمد حسین آزادبخت به آن همت گماشته است ورسانه ای معتبر برای انتقال همه ی مضامین یادشده و کهن الگوها به نسل امروز است. هم از این روی است که نام او با ادبیات و فرهنگ وهنرلرستان وحتی غرب کشور گره خورده است. همانطور که نام دوست هنرمند و فرهیخته اش ،ایرج رحمانپور.

————————— 

 

درج شده توسط : سجاد همتی / دبیر پاتوق هنری " میرملاس "

دیدگاه ها

مهدی زاده در گفته :

و من

این سوی پرچین

روزهای آینده را از یاد برده ام

…………………………………

با سپاس از سرکار خانم خسروی و متن زیبای ایشان

سياوش امرايي در گفته :

همیشه زیبا و دوست داشتنی می نویسی

به دور از تکلف و صمیمی بود. ممنون خواهر خوبم.نوشته هایت را خیلی دوست دارم.از سایت میر ملاس هم به خاطر این حرکت فرهنگی ،تشکر می کنم.باشد که قدر هنرمندانمان را بدانیم.

نفیسه کاظمی در گفته :

ضمن سپاس از شما به خاطر این دلنوشته زیبا ،روز جهانی زن را به همه زنان آزاده بخصوص شما که با قلم تباهی ودرد را پدیدار می کنید،تبریک عرض می کنم.

هلنا در گفته :

سلام خداقوت
اقای حسین پورکاش ازکارای اقای ازاد بخت روی سایت قرارمیدادید منظورم اثاردیگه ی ایشون ودرمورد نحوه وبرخورد کارهاشون بیشترصحبت میشد
دید ما ازسوی پرچین شما پرنیست دوست
دل به دیدار ونگاهی خوشتراست

شهناز خسروی در گفته :

سپاس فراوان از همه ی دوستان عزیز به خاطر درج دیدگاه وابراز لطفشان. پاینده باشید.

مصطفی خدایگان / سرویس اندیشه در گفته :

تشکر می کنم برای درج این یادداشت زیبا..

از روستای کمیر در گفته :

سلام و ادب
دوسه بار ی که به این پایگاه سرزدم .چند بار روی چهره شما زوم کردم نشناختم تا اینکه نام و فامیل شما را دیدم به یاد آوردم خانمی محترم و همیشه خنده رو که آخر ده شصت معلم کلاس پنجم ابتدایی ما بودید (خانم غضنفری و شما)-یادمه چقدر جدی و محترمانه برای یادگیری ما زحمت می کشیدی و هیچ عصبانی و ناراحت نمی شدید از تکرار چند باره ریاضی -و بی شک در آن دوره همین جدیت شما موجب شد بنده با بهترین نمرات از امتحانات پنجم ابتدایی قبول شوم و شاید وجود شما در آن پایه برای من نقطه عطفی بود در زندگی-بنده بعد از پایان دوره متوسطه تا کارشناسی در رشته برق ادامه دادم هم اکنون هم مشغول خدمتم-انشاءا… هرجا که هستید برایتان آرزوی شادی خوشحالی دارم

شهناز خسروی در گفته :

خطاب به “از روستای کمیر”
دوست عزیز،من را به عنوان خانمی خنده رو به یاد دارید .نمی خواهم ذهنیتتان عوض شود،چون هنوز هم خنده روهستم ولی نمی توانم اعتراف نکنم که کامنتتان ر ا با اشک خواندم. ان هم چندین بار. .. نیازی هست بگویم چقدر از دیدن این کامنت و خبر موفقیت شما خوشحال شدم؟
می توانم حدس بزنم شما کی هستید و شاید هم مطمئنم .ولی دوست دارم از زبان خودتان بشنوم.
شما همیشه در یاد من هستیدو می دانم متاسفانه جای عزیرانی مثل حشمت نازنین در بین تان خالی است. یادش گرامی.

خوشحال خواهم شد،بیشتر از شما بدانم.
با مهر وآرزوی هر آن چه خوبی است برای شما.

خدا بیامرزد همه رفتگان را ممنون از یادآوری شما -پدر ایشان هم در یک صانحه تصادف به رحمت خدا رفتند-
من را یاد گفته های مرحوم پدر حشمت انداختید -فکر کنم یادتان باشد که خدا بیامرز حشمت یکی دوسال تو پایه پنج بودند – در پایان سال تحصیلی عموی حشمت (نصرالله)از پدر حشمت می پرسه چی شد حشمت قبول شد یا نه! بعدش پدر حشمت میگه ولله قبول شده بود اما خودم رفتم مردودش کردم واسه اینکه پایه اش قویتر بشه.(خدا بیامرزه هر دو را )
خواهر محترم و نجیبم ببخشید بی ادبی کردم خودم معرفی نکردم بنده ساعدی هستم-الآن هم تو آبادی هستم یک همسر خوب و دوتا بچه بنام یاسمن و اشکان

شهناز خسروی در گفته :

آقای ساعدی عزیز
چقدر خوشحالم که حدسم درست بود ،دانش آموز زرنگ ،فهیم ،مودب ،نجیب و دوست داشتنی من در سال ۵۸ ، وخوشحال تر که خدا راشکر موفق هستید، هم از نظر تحصیل وهم زندگی خصوصی. بهتون تبریک می گم و همسر خوب وفرزندان نازنینتان را می بوسم.
سلام گرم مرا به همه برسانید. با آرزوی بهترین ها برای شما

فرهاد در گفته :

با سلام وخسته نباشید نمیشه بیشتر بنویسد

شهناز خسروی در گفته :

جناب آقای فرهاد
با سلام واحترام.ممنون که مطلب را خوانده ونظر داد ه اید.
گفته می شود هر کلمه ی اضافی ،گلوله ی توپی است که به سوی مخاطب شلیک می شود .هرچه مطلب طولانی تر باشد ،به همان نسبت مخاطب از دست می رود. بنده به این اصل اعتقاد دارم ،به ویژه در عصر انفجار اطلاعات وتکثر رسانه ای . مخاطب از یک سو با بمباران اطلاعات مواجه است و از سوی دیگر حق انتخاب دارد. به نظر بنده رعایت اصل ایجاز، درعین حال،احترام به مخاطب و وقت اوست .

خسته نباشید به خانم خسروی.من فکر میکنم که منظور آقای فرهاد از کامنت شون این هست که مطالب بیشتری رو بنویسید در میر ملاس نیوز چون ما که لذت میبریم از خوندن نوشته هاتون مطمئنن همه با هم هم نظر هستیم.بازم ممنون… 

فرهاد در گفته :

با سلام وخسته نباشید …….اره درست فکر کردید منظور من اینه که مطالب بیشتری بنویسن در میر ملاس نیوز نه مطالب طولانی کنن . خسته نباشید

شهناز خسروی در گفته :

با عرض سلام وپوزش که متوجه منظور شما نشدم .چشم ،سعی می کنم بیشتر بنویسم.
سپاس از حسن نظرتان.

کامران امرایی در گفته :

باعرض سلام .نمیگم خسته نباشید چون شما هیچوقت خسته نمیشد بهتون ،بنده هفته ی یه بار حتما ازمحل کارم به سایت میرملاس به امید دیدن مطالب تازه وزیبا و تاثیرگذار شما سر میزنم البته من تو یه استان دیگه مشغولم .به امید فردای بهتر و زیبا

احسان ملکی در گفته :

سپاس و درود بر شما سرکار خانم خسروی بخاطر قلم همیشه زیبایتان حال اینبار در وصف جناب آقای آزادبخت همیشه خوب و همیشه هنرمند…. باشد که همیشه مانا باشید و سبز….

مچکرم از مطلب پر از احساستون و با عرض پوزش باید بگم واسه من دهه هفتادی که متاسفانه شناختی از اقای ازادبخت ندارم ای کاش توضیحات جامع تری راجب ایشون بود

همشری در گفته :

ممنون خانم محترم مارا بردی ب سالهای متل گفتن مادر بزرگ

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :