کد خبر : 20769
تاریخ انتشار : ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۲:۰۴
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 288 بازدید

عید ما

علی کولیوند زاده / میرملاس نیوز :  عید ما نمی دانم چرا همیشه سبزه های خاله خوب از آب در می آمد و سبزه های مادرم “گنم گرمسیر هر گله ار جائی” بود. شاید چند سالی طول کشید تا به این نتیجه برسیم که سبزه های عید ما را هم خاله بکارد. سبزه هایی که […]

15huxtsqup9tf

علی کولیوند زاده / میرملاس نیوز :

 عید ما

نمی دانم چرا همیشه سبزه های خاله خوب از آب در می آمد و سبزه های مادرم “گنم گرمسیر هر گله ار جائی” بود. شاید چند سالی طول کشید تا به این نتیجه برسیم که سبزه های عید ما را هم خاله بکارد. سبزه هایی که در جعبه های سوهان کاشته می شد، جعبه های سوهانی که خدا می داند پدرم چقدر عرق ریخته بود تا سر راهش از سوهانی های قم برایمان سوغات بیاورد. و ما کودکانی که سوهان, پابه پای بازگشتن پدر خوشحالمان می کرد.
روز شماری و لحظه شماری، تا عید بیاید و ما بعد از گذشت یک سال چشممان به جمال “شیرینی” روشن شود. شیرینی هایی که پدر از چند روز قبل از عید می خرید و مادر با هزار ترفند آن ها را دریخدون پنهان می کرد که مبادا قبل از آمدن عید اثری از آن ها نماند. غافل از این که برادر کوچک ترم با شمِ کارآگاهانه اش که هر سال چند روز قبل از عید گل می کرد، پیدایشان کرده و هر از چند گاهی دستبردی جانانه می زند و …
روز “علفه” یا عید مردگان که می شد عملاً شادی ما آغاز شده بود. از عصر این روز بدون هیچگونه ناراحتی از مرگ عزیزانی در گذشته همراه پدر راه میافتادیم و به خانه فامیل می رفتیم. چه غرور آمیز بود که پدر “سر فاتحه” بلد بود و اهل فامیل باید منتظرش می ماندند تا به نوبت بیاید و فاتحه خیراتی را بخواند که در واقع چند دقیقه بعد کودکان فاتحه اش را می خوانند. خیراتی که بیشتر از آنکه به مردگان برسد به کودکانی می رسید که “برینج و شیر” و “ترحلوا” نوید شب عید را برایشان به ارمغان می آورد.
تا یادم می آید شب عید، بوی “کاواوِ” ما و همه همسایه ها آسمان را هم مست می کرد مگر سال هایی که به خاطر مرگ فامیلی خبری از عید و عید دیدنی نبود. و چه کودکانه احساس ما از آن متوفی عزیز به تنفر نزدیک می شد. تنفر به این خاطر که او با مرگ بد موقعش باعث شده بود عیدی در کار نباشد. بگذریم از روزهایی بگوییم که عید داشتیم و به اصطلاح “عیدمونه نوم عیدل بی”: روز عید، صبح زود حتی زودتر از همه صبح های روستا بیدار می شدیم و خودمان را آماده می کردیم تا مبادا پسر فلانی و فلانی زودتر از ما خانه فلان فامیل بروند و عیدی ها را بگیرند. همیشه این روز باوری قدیمی آزارم می داد و آن هم این بود که اولین نفری که به خانه ای برای عید دیدنی می رود بر کل زندگی آن خانواده در سال جدید تاثیر مستقیم دارد، اگر آدم خوبی باشد و قدمش مبارک آن سال سال خوبی خواهد بود و اگر نه …
دلیل مخالفتم با این رسم یا از خرافه دانستن آن بود یا به این خاطر که باعث می شد به خاطر اعتقاد بیش از حد مادرم به این باور و ترس از اینکه فرزندانش را خدایی نکرده “بد قدم” بنامند، ما معمولاً اولین کسانی نباشیم که به خانه ای برای عید دیدنی می روند. خلاصه می رفتیم و همراه خودمان پلاستیک هایی داشتیم برای جمع آوری غنیمت هایی از سفره عید فامیل. آرزوی ما برای هم این بود که “عید تونه نوم عیدل بو” و آنقدر این آرزو انرژی مثبت در خودش داشت که ما را مطمئن می کرد باز سال دیگر عید و تمام خوشی هایش را خواهیم دید.
هر چند از روز دوم سال، روزها تکراری می شد و استرس حل نشدن “پیک شادی” و مشق های “از اول کتاب تا جایی که درس داده ایم” بر دل ما می نشست، ولی باز بهترین روزهایمان همان روزها بود. روزهایی که کودک بودیم و هیچ نمی دانستیم پدر چه می کشد تا این روزها را برای خانواده اش شیرین کند. روزهایی که از غصه های پدر و مادر و دلهره اشان از شرمنده نشدن پیش فرزندانشان بی خبر بودیم. روزهایی که هنوز نمی دانستیم معنی “هر سال دریغ از پارسال” چیست.

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

میترا زینی اصلانی در گفته :

عالی بود ..

علی کولیوند در گفته :

سپاس خانم اصلانی

حسین پور خوشنامی در گفته :

سلام. بسیار زیبا نوشته اید. من بزرگ شده ی روستا هستم.واقعا به فضای ان روزها رفتم.ولی ما نایلون نمی بردیم می ریختیم تو جیبمون آجیلا رو

علی کولیوند در گفته :

خاطرات مشترکن تفاوت های جزئی هم مسلماً وجود داره درود بر شما

عليرضا آزادبخت در گفته :

جناب کولیوند خیلی قشنگ نوشتی .وقتی خواننده را به حس و حالی که می خواهی و می خواهد می بری یعنی درست کار کرده ای . خوشحال شدم از نوشتنت .سبز باشی

علی کولیوند در گفته :

ممنون از لطفتون جناب ازادبخت عزیز دردهای مشترک خاطرات مشترک و حسو حال مشترک می آفریند سربرز باشید

ازادازاد در گفته :

مطلب روان ودلنشینی بود … متشکرم

علی کولیوند در گفته :

سپاس عزیز

رژینا در گفته :

سلام آقای کولیوند مطالب خوب بود ولی دیگه اینقدربی فرهنگ نیستیم من خبر دارم اینجوری نیست خیلی اغراق کردی پسر خوب وقتی مطلب را دیدم خنده ام گرفت این حرفها مال ۵۰ سال پیش است

علی کولیوند در گفته :

ربطش به بی فرهنگی را نمیدانم خانم رژینا. دنیای کودکی را نمیشود با هیچ معیاری اعم از مناسبات روز یا شاید فرهنگ قضاوت کرد. شاید ۵۰ سال پیش شما ۲۰ سال پیش عده ای دیگر باشد

سلام،

دریغ از پارسال!

بهر صورت نوروزتان پیروز. به امید سال هایی بهتر.

علی سبزی از تهران در گفته :

سلام علی آقا بقول دوستتان درسته این حرفا یه کم دمده شد ولی باز سپاس از قلم شما که که یک نوستالژیک قشنگ آفریده

مرسی ازاین همه زیبایی کلام…

علی کولیوند در گفته :

لطف دارید

دلت شاد لبت خندان بماند

برایت عمر جاویدان بماند

خدا را میدهم سوگند بر عشق

هر آنخواهی برایت بماند

بپایت ثروتی افزون بریزد

که چشم دشمنت حیران بماند

تنت سالم سرایت سبزه باشد

برایت زندگی آسان بماند

تمام فصل سالت عید باشد

چراغ خانه ات تابان باشد

علي شعباني در گفته :

با سلام
آقای کولیوند خیلی خیلی قشنگ بود , بخصوص اون جعبه سوهانش…!
من خودم بزرگ شده روستا هستم , الان یه چند سالی میشه خونمون تهرانه
ولی خیلی از خاطرات رو برام زنده کرد
یه پیشنهاد اینکه جملات لری و لکی بیشتری تو متن استفاده کنین..
ممنون

علی کولیوند در گفته :

جناب شعبانی لطف دارید زنده باشید توصیه خوبی بود ممنون

حامد کیامهر در گفته :

درود علی جان
با تصویر سازی بسیار زیبا به حال و هوای بچگیها رفتم
ممنون از نثر روان و خودمونی و شیرینت

حامد کیامهر در گفته :

درود علی جان
با تصویر سازی بسیار زیبا به حال و هوای بچگیها رفتم
ممنون از نثر روان و خودمونی و شیرینت

کسمرادیان در گفته :

علی جان سلام؛
بسیار عالی و روان بود…
درود بر شرفت

کامران رومیانی در گفته :

علی جان قلم روانی داری قدر این نعمت را بدان. دست مریزا داره . سرم و سیقه سرت. چه قشنگ بیان کردی حس سوهانی هی قم را

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :