کد خبر : 20898
تاریخ انتشار : ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۳:۰۷
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 442 بازدید

مدیریت بخاری مدار!!

       علیرضا آزادبخت/میرملاس نیوز : مدیریت بخاری مدار!!    شش ماه است بازنشسته شده ام و همین کافی است تا هرکدام از همکاران سابق! از زن و مرد، هرگاه به بزنگاه کار ضرور!می رسند ، این شمع خفته را به یادآرند! و آن سابقه ی پیشین را به روز پسین اتصال دهند! حالا […]

 

48225645186887193151

 

 

 علیرضا آزادبخت/میرملاس نیوز :

مدیریت بخاری مدار!! 

 

شش ماه است بازنشسته شده ام و همین کافی است تا هرکدام از همکاران سابق! از زن و مرد، هرگاه به بزنگاه کار ضرور!می رسند ، این شمع خفته را به یادآرند! و آن سابقه ی پیشین را به روز پسین اتصال دهند!
حالا یکی از روزهای آخر اسفند ماه است. به جانشینی خانم محترمی در یکی از مدارس راهنمایی دخترانه ی مرکزشهرستان حاضرشده ام.طبق عادت ناخوشایند! سال های مکرر معلمی اندکی قبل از زنگ به مدرسه می رسم. به یاد آوری خاطرات سال های گذشته ،همه ی حیاط را دوباره می بینم :آخرین امتحان های نهایی سابق! دانش آموزان سال سوم راهنمایی است. خرداد بسیار گرم و بی نفسی است . بچه ها در ردیف های منظم ،آن گونه که مدیر مقتدر و البته متین و قانون مندی مثل آقای زرین قلم بخواهند ،چهار زانو روی آسفالت داغ کف حیاط مدرسه نشسته اند و عرق ریزان و گدازان به جستجوی جواب سوال هایی مشغولند که گمان می کنند پس پشتشان آینده ی خنک آنها خفته است.چند نفر از درب مدرسه وارد می شوند. بازرس های وزارتخانه اند. همه ی جلسه را با قدم های آرام ،نرم و آهسته!با ملاحظه ی شکستنی بودن چینی مقام و منصبشان می چرخند.آخر کار طبق روال معروف ،گزارشی می نویسند:” دانش آموزان در زیربرق آفتاب سوزان با نظم و ترتیب مشغول برگزاری آزمون…..”
چقدر آقای زرین قلم و من به تاثیرگذاری این جمله ی گدازان، بر دل سنگ مسوولان !امیدوار بودیم و ساخت سالن امتحانات پیشنهادی بازرس مربوطه را برای سال تحصیلی آینده حتمی دانستیم. اماامروز ،۳ ۲ سال بعد از آن روز حیاط مدرسه همچنان در زیر برق آفتاب سوزان این بار میزبان دخترانی است که با مقنعه ها و چادر های سیاه سیاه ….
باری ،بچه ها به کلاس می روند،ومن به دفتر آموزشگاه. خودم را معرفی می کنم و مقام جانشینی ام را اقرار می آورم.دو خانم که به نظر می رسد مدیر و معاون مدرسه باشند با ادب و احترام خوش آمد می گویند و قبل از رفتن به کلاس تقاضا دارند دفتر حضور و غیاب همکاران را امضا نمایم چرا که “بازرس از اداره که میاد امضا نکنین غیبتتونو می بره حتی اگه تو کلاس باشین”!!!! !(جالب است گاهی امضای آدم از شخص شخیص و خود خود آدم مهمتر می شود و معلول از علت جلو می زند!!!!)خانم مدیر اضافه می کنند که “هر ساعت از اداره زنگ می زنند که لیست همکاران غایب رو بفرستین .یا همین جوری می گن با فلانی کار داریم فوری بیاد پای تلفن….”!!!!در حیرت و حسرت !این نابغه های مدیریت دستگاه عریض و طویل آموزش و پرورش یخ می زنم!!چه خلاقیت ها و ابتکارات بکری !یاد تبعیدی هایی می افتم که روزانه یک یا چند بار باید حضور فیزیکی خودرا به مکان مشخصی نشان دهند تا معلوم شود از حوزه جغرافیایی تبعیدگاه خارج نشده اند!چقدر اصرار بر این حضور فیزیکی، مدرسه را شبیهه بقالی و نانوایی می کند و معلم را شبیه شاگرد آن همکاران!!!و چقدر این نوع مدیریت ،مدام تورا آزار می دهد و یاد آور می شود که فکر تو،روش تو، زحمت و رنج تو و… مهم نیست ،مهم حضور جسم توست!!!!و یعنی همه ی حاضر ها با هم برابرند!!!از خودم می پرسم فلسفه ی وجودی این مدیر مکرم و معاونان متعدد در این مکان و زمان خاص چیست؟وقتی اعتبار کلامشان ریال فعلی شده است و صداقت گفتارشان به مکالمه ای تلفنی مخدوش می شود؟!در این صورت ما چقدر به دوربین های مدار بسته نیازمند تریم تا به مدیران کارآمد!!!
القصه،به کلاس مربوط می روم. کلاس بزرگ و گل و گشادی است که مناسب راه رفتن و ننشستن های تمام زنگ من است!.۲۹ دختر روی نیمکت های چوبی نه نشسته که به واقع قوزکرده اند. با خودم می گویم حتما عوارض بدنشستن ،مخصوصا در این سنین را گوش زد کنم. احوال پرسی و معرفی و آشنایی دو طرفه !که تمام می شود احساس سرما می کنم. دنبال منبع گرما و به خیال خودم شوفاژ می گردم .:جنابش گوشه ای از کلاس با هیبت تمام ایستاده است! به ناگهان تعجب می کنم :مرکز شهرستان و بخاری نفتی!؟ بله بخاری نفتی بزرگی که توده ای از گچ به طرز عجیب بدریختی!لوله ی معروفش را به دیوار چسبانده است!ساکت و سردو یخ زده و خاموش!دلیل ناکامی و جوانمرگی اش را جویا می شوم که یک باره داغ دل بچه ها سرباز می کند : دکوریه آقا! تابستون روشنش می کنند!نفت خورش خالیه! “ب” اش افتاده “خاری”اش مونده!…وشوخی هایشان که تمام می شود معلوم می شود چند بار بیشتر در طول سال روشن نشده است . مخصوصا بعد از حادثه ی سوختن دختران شین آباد ،بخاری در لیست سیاه قرار گرفت و به عنوان صورت مسئله به کلی پاک شد!احتمالا در همه مدارس بخاری های نفتی ممنوع السوز شده اند!! نفتی که قرار بود تا سر سفره ی ما پیش بیاید و از شادی جرینگ جرینگ دلارهایش همه ی ملت بیا بنشین کنارم بخوانند!حالا با بی باکی تمام تن به باک بخاری مدرسه هم نمی دهد!شاید بخشی از برنامه ی خنده بازار شبکه سه نه طنز، که در این مدرسه عین واقعیت است. به جمال بی جان بخاری زل می زنم . ناگهان شباهت عجیبی بین وزیر آموزش و پرورش و جناب بخاری در ذهنم مجسم می شود! هر دو پر هیبت و مرتب و فربه و البته بی بخار و بی خاصیت وناکارآمد!! دو باره به بچه ها نگاه می کنم .اکثر، لباس هایی بیشتر از معمول فصل پوشیده اند ،قوز کرده اند و تا حد ممکن مچاله شده اند. یکی از دختر ها شیشه های کلاس را یاد آور می شود. هر جا شیشه ای شکسته است نایلون زباله ی بی رمق لاغر زرد رنگی را به جای آن چسبانده اند !!”آقا پول شیشه را هم از ما گرفته اند ولی این نایلونا رو زده اند میگن دادیم شیشه بسازن”!!!
درد دل بچه ها و لرزش های مدام دخترک نحیف زرد رویی که کمترین پوشش ممکن را د ارد مرا به بارگاه پر جلال مدیران مومن و مستحکمی می برد که چون بید بر سر ایمان خویش می لرزند….
زنگ ،کسل و بی حال به صدا در می آید . دفتر گرم مدیر ،همکاران یخ زده را شارژ می کند! مرا به دفتر دیگری در طبقه بالای مدرسه هدایت می کنند. دو خانم کز کرده پشت کامپیوتر و میز کار با پوشش کاملا زمستانی و لرزشی محسوس ،مشغولند. تا از اوضاع اطلاعاتی کسب کنم سر صحبت را باز می کنم : از چه نوع تکنولوژی برای فریزر کردن کل ساختمان مدرسه استفاده می کنید؟!!!ناگهان درد دل اینان نیز چون آتشفشان فوران می کند:هر کدام چندین بار به خاطر درد کلیه به دکتر رفته اند .بعضی استخوان درد دارند.گروهی ناراحتی مفصلی و اسکلتی پیدا کرده اند.عده ای همیشه سرما خورده اند. چند نفر سینوزیت دارند .و…همه ی درد مندان دنیا اینجا جمع شده اند۱!
شایدبقیه حر فهایشان را نمی شنوم .خیلی حالم بد می شود. چرا این همه اولیای موجود محترم ،این ۲۲۱ دانش آموز زنده ،این مجموعه ی همکاران تلاشگر،این کادر اداری دلسوز مدرسه و این همه آدم مکرم که قرار است طبق اهداف نظام آموزشی ،آدم هایی شجاع،مدافع حق و حقوق خود و دیگران،نقاد،پیگیر،دلسوز، جسورو….پرورش یابند، نمی توانند بدیهی ترین حق خود یعنی داشتن محیطی انسانی با حداقل امکانات برای کار را درخواست نمایند؟؟؟ترس از چه چیزی این همه آدم را ۶ ماه پاییز و زمستان لرزانده است؟مسوولین آموزش و پرورش در کدام اتاق گرم بی خیالی و نالایقی و ندانم کاری و سیاسی بازی و نمایش دست خالی تقوا و تعهد این سیستم یخ زده و فرسوده و تنبل و بی خاصیت و کاغذ باز و آمار ساز آموزش و پرورش خوابیده اند که۶ماه تحصیلی قدم سنگینشان به این مدرسه و مدارس مشابه نرسیده است؟ حالا دیگر از شنیدن نام و دیدن کتاب قطور طرح “تحول” آموزش و پرورش” تهوع ” ام می آید و قصه ی مدارس هوشمند و آمار جهنده ی تصاعدیشان چه لبخند ملیحی به بخاری های نفتی می زند!!!
خانم سرایدار با چایی گرم، این نوشداروی معلمی! از همه ی این خیالات خام بیرونم می آورد. بخار روحبخش و جان افزای چای که بالا می آید بوی دارچینش گرمم می کند. حس می کنم همت خانم محترم سرایدار بسیار بیشتر از رییس اداره است چرا که وظیفه اش را با خوشایندترین شیوه ممکن انجام داده است. مطمئنم اگر رییس اداره می شد گرمای صداقتش تمام مدرسه ها را معطر می ساخت.
زنگ زده می شود به کلاس دیگری می روم باز همان آش سرد است و همان بخاری خاموش!و شیشه های نایلونی و دختران کز کرده ی لرزان و تکرار مکرر ومکدر درد ها….
تمام ساعت، ذهنم با سابقه ی یک معلم علوم تجربی،در آینده ی دختران گوژپشتی پرسه می زند که عوارض ناشی از آن را سال ها با خود به خانه ی بخت خواهند برد و کلیه های سرما زده ای که اکنون از نفس گرم جوانی جاری می شوند و جریان دارند اما سال ها بعد با موتور دستگاه های دیالیز روشن می شوند . ریه هایی که مستعد ابتلا به سل و برونشیت اندو….و مهمتر از همه دیوار کج بی اعتمادی که بین آنها و مسوولین تا ثریا ادامه می یابد.
سرد و یخ زده و بد حال از کلاس بیرون می آیم. تمام استخوان هایم درد می کنند. به حیاط مدرسه باز می گردم . دلم برای برق آفتاب سوزان تنگ شده است…..

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

پرويز گراوند در گفته :

سرم را «قوچه قوچه» متراش ای استادنمایِ سلمانی
یقین دارم ؛ نه گبری، نه ترسایی نه آدم، نه مسلمانی
سرم را کن رها به حال خود، ای استادِ نامسلمانی
که ما هم یک روزگاری آدم بودیم.

ع-آزادبخت در گفته :

برادر ها که ما را ماچ کردند
سرمان را “خرولی پاچ” کردند!!!
پرویرخان!
به طور اصولی دلاک ها اینگونه اصلاح می کنند،طاس باشی یا طهماس!مهم نیس!!!!. بیا مثل رفیق فیدل اصولن به اصلاح فکر نکن!!!فل واقع جدال ریش و قیچی زندگی دلاک است!تو فقط وظیفه داری ریشت را تمام و کمال !به میدان بیاوری اما انتظار نداشته باش قیچی اش را دست تو بدهد !!حالا قوچه قوچه یا فشن،چه فرقی دارد!!!!
سربرز باشی

پرویز گراوند در گفته :

از واژه ی زیبای « خرولی پاچ» به لری «خرالی پاچ» دلی از عزای خنده در آوردم، اجرکم عند الشانس

این لطیفه را هم بخوانید :
« وزیر آموزش و پرورش : در کشور مدرسه ی غیر استاندارد نداریم . »
واقعن آدم چقدر باید غلظت دینداری و خدمتگزاری و پاسخگوئیش بالا باشد که این همه با مردم صادق باشد ! … بنده ی خدا نماز هم می خواند ، و لابد خدا را هم ناظر گفتار و کردار آدمیان می داند .
حال به نظر شما رئیسی به این سلامت اخلاقی ،‌شنوندگان خودش را چه فرض می کند که حاضر می شود مثل آب خوردن دُر و گوهر بیرون بریزد ؟ … آه ای مرز پر گهر ! …. چه عجایبی که در چنته نداری !
اما جناب آزادبخت عزیز ، خانم سرایدار وظیفه شناس مدرسه ی محل مأموریت شما اگر رئیس آموزش و پرورش شود ، بعد از سپری کردن چند دوره ی فشرده ی حفظ سمت به هر قیمتی ، فوت و فن ها یی خواهد آموخت و روابط و مناسباتی با برخی از آدمها پیدا خواهد کرد که مخل عیار بالای صداقت و سلامت اخلاقی و وظیفه شناسی او است . در این صورت به قول عقلاء “‌سیستم ؛ فرد را نا کارآمد و فشل خواهد کرد ” . سهم امثال من و شما هم کماکان خون دل خوردن است .

علی کولیوند در گفته :

درود بر شما جناب آزادبخت.
امیدواریم این نوشته ها مانند صدای تبلی باشد و این مسولان خفته در خواب ناز ریاست و پشت میز نشانی را بیدار کند (کار از تلنگر گذشته است/کوس ها را به صدا درآورید).

راضیه همتی در گفته :

سلام …استاد

نمیدونستم!

کی باز نشسته شدید؟

((دلم برای آفتاب سوزان (کوهدشت)تنگ شده است))با همه ی دغدغه هایش…..

سرویس هنری/علیآقا حسین پور در گفته :

استاد قلم، اخیرا جرات خواندن یادداشت هایت را ندارم، اما به ناچار باید بخوانمشان.
چون میدانم باز قرار است داغ دلی تاز اما کهنه را گوشزد کنی و داد دل فلک زده ما را بیشتر داغ کنی.
——————————————————————–
آه صندلی های نارکارآمد این شهر عجب رونقی دارید….
——————————————————————–
دلم برای برق آفتاب سوزان تنگ شده است…

شاکرم عبدی پور در گفته :

دوست عزیز ،بسیاری از این مدیران که شرح مدیریتشان را مرقوم فرموده ایدنه براساس لیاقت وتوانمندی وابتکارو…بلکه بر اساس روابط وجناح بازی وسیاست زدگی وفامیل بازی و ودر پاره ای موارد پررویی بیش از حد بر مسند مدیریت می نشینند وجای تعجب نیست که همیشه در واهمه وهراس از بازرسی وسرکشی ونظارت باشند . بعضی از این دوستان مدیر،مدیریت را فقط حضور فیزیکی محض معلم وکنترل کلاس در ۹۰ دقیقه می دانند ولاغیر….با این وصف باید هم مدیریتشان شبیه ریاست بر تبعید گاه یا به عبارت بهتر بازداشتگاه باشد،اگر باور ندارید وقتی زنگ آخرمدرسه به صدا در می آید غریو شادی وفریاد دانش آموزان رابنگرید که چگونه از کلاس به سمت خانه هجوم می برند .آیا واقعا مدارس شهر ما مدرسه ی زندگی است .به قول پستالوژی مدرسه باید سراسر لذت باشد .آیا دانش آموزان ما لذت آموختن را تجربه میکنند ؟ آیا اهداف رفتاری که هر روز بر چک لیستها وطرح درسهای اجباری می نگاریم تبدیل به رفتار می شوند؟استادی میگفت در ژاپن گاهی از اوقات اگر اولیا بخواهند فرزندشان را تنبیه کنند اورا از رفتن به مدرسه باز میدارند وجریمه اشان این است که در منزل بمانندببینید تفاوت آموزش درشهر ما از کجا تا به کجاست.

واقع گرا در گفته :

واقعا آقای عبدی پور به نکته ظریفی اشاره کرد ه اند که به جرات میتوان گفت قسمت عمده ای از مشکلات اموزشی ناشی از همین انتخابهای نابجا وناشایست است کاش روزی برسد که انتخابها واقعا براساس شایسته سالاری وتعهد وتخصص باشد نه صرفا فامیلی با فلان رییس اداره یا نماینده یان فلان شخص ذی نفوذ شهر.به امید آنروز.

فرهنگی در گفته :

همکار نازنینم !

اولاً باید ایمان بیاوریم به اینکه:
«در سرزمین قدکوتاهان معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند»

ثانیاً، تصور اینکه روخوانی این متن بسیار زیبا و زنده برای بسیاری از مدیران و وزیر محترم اونقدر سخته که واژه واژه ش مصداق واقعی «استخوان در گلو»است، آدم رو شرمنده می کنه

نبي پور از بچه هاي قديم پارسي در گفته :

سلام اقای ازادبخت!خبر بازنشستگیتونو با هیچ رانیتیدینی نمیتونم هضم کنم!!!هرکجا باشین (خاطرتون از ذهنم کمرنگ نمیشه)

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :