کد خبر : 20931
تاریخ انتشار : ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ - ۲۱:۴۱
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 373 بازدید

داستان کوتاه – محمد اسدیان

… گونی بزرگی به دوش داشت وآرام آرام می لنگید . با چهره ای آفتاب سوخته و پیراهنی گشاد . به سوی خورشید می آمد و خورشید هراسان از او دور می شد. پشت سرش کوه ها در غبار آلودگی غروب محو می شدند و با هر قدمش درخت ها کوتاه تر. عرق پیشانی اش را پاک […]

359

گونی بزرگی به دوش داشت وآرام آرام می لنگید . با چهره ای آفتاب سوخته و پیراهنی گشاد . به سوی خورشید می آمد و خورشید هراسان از او دور می شد.

پشت سرش کوه ها در غبار آلودگی غروب محو می شدند و با هر قدمش درخت ها کوتاه تر.

عرق پیشانی اش را پاک کرد و دوباره محو حرکت زیگزاگی جاده شد . به نفس نفس افتاده بود. باید نفسی تازه می کرد.

دست را سایبان چشم کرد و به راه رفته نگریست . نگرانی به صورتش دوید . جاده آرام می گذشت و زمان با شتاب . باید شتاب کرد . مثل ساعت . مثل آفتاب.

فکری به خاطرش رسید . چطور است همینجا رهایش کند و … ؟

نه ! مگر می شود ؟ مگر می شود آدم … ؟

میخواست بلند شود . با یک دست گونی را گرفته بود و با دست دیگر زانوی لرزانش را.

به هن و هن افتاد و نشست . دور دست افق را نگاه کرد . کلاهش را بالا کشید . یک آن احساس کرد بوته های ذرت به سویش هجوم می آورند . چشم هایش را بست.

افق رو به سیاهی می رفت و خورشید نمی دانم پشت کدام کوه چکار می کرد . وکوه ها را دید

و ذرت های دو طرف جاده را که بلند تر می شدند یا شاید او کوچک می شد .

به کوه ها نگاه کرد که با نوسانی ملایم کوتاه تر می شدند و در دوردست افق گم

و ماه را دید . هلال لاغر پریده رنگی که از زمین گریخته بود و از قعر آسمان با وحشت او را می نگریست و همپایش راه می آمد.

بوته ها دوباره بلند تر می شدند و و جاده به سرعت به سمت صورتش می دوید.

او بود و چند لکه ی قرمز که همراه لبخند و سرفه از دهانش بیرون پریده بودند و او را نگاه می کردند.

چشم هایش را بست . حالا می توانست ترس را در نگاه رهگذران ببیند. رهگذرانی که فردا مردی را می دیدند که جنازه خودش را به دوش می کشیده است.

محمد اسدیان

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

عليرضاآزادبخت در گفته :

سلام برمحمد عزیزم!
حداکثر حرف را در حداقل کلمه گنجانده ای و این دقیقا خواسته ی انسان امروز ،وقت کم و حوصله ی اندک اوست .
این که تا آخر قصه مچت را باز نکنی و در عین حال خواننده را مشتاق گشایش آن نگه داری به واقع کار شاقی است که از عهده بر آمده ای . موفق باشی

محمد اسدیان در گفته :

ممنون از لطف دایی عزیزم
هنوز تا رسیدن به قله هایی که شما و دیگر بزرگان شهرم سالها پیش از آن گذشته اید راه درازی مانده برای من و دوستان تازه کار

ازادازاد در گفته :

اقای اسدنیا دست مریزاد میگم قشنگ بود، ادمو میبری تو داستان،انشااله کارهای جدیدی ازتون ببینیم موفق باشید

ناشناس در گفته :

تشکر دوست من

ازادازاد در گفته :

ببخشید اقای اسدیان اشتباها فامیلیتونو اسدنیا ذکر کردم

محمد اسدیان در گفته :

ممنونم دوست من

محمد رضایی در گفته :

کار واقعا بزرگیه، البته از آقای اسدیان غیر از این هم انتظار دیگه ای نمی ره…. تک تک جمله ها هر کدوم هزاران هزار صفحه حرف داره….

آموزشگاه آزاد هنری میرعماد،صمدزالپور در گفته :

سلام بر محمد با این چینش کلماتی که به هم آمیخته است. خوشم آمد محمد جان دمت گرم

محمد اسديان در گفته :

ممنون استاد عزیز
و تشکر از دوست خوبم محمد

علی کولیوند در گفته :

لذت بردم جناب اسدیان عزیز درود بر شما

یاری بخش حاتمی در گفته :

با شروع داستان جملات جمع وجور و بدون حاشیه به خوبی تصاویر محیطی را درمخیله خواننده ایجاد می کنند . بایک پایان ناگهانی ودر عین حال شاعرانه قصه واقعا تمام می شود در حالیه احساس وفکر مخاطب را درگیر خود کرده است . به امید خواندن کارهای بهتر از آقای اسدیان موفق باشید

یاری بخش حاتمی در گفته :

کلمه (در حالیه ) به(درحالی که) تصحیح میشود

نهایت استفاده رو از داستان پربارت بردیم، مایه شادمانی است که پیشرفت دوست و همکلاس نجیب دوران دبیرستانم را می بینم . کاش می دونستیم تحصیلات جناب آقای اسدیان در چه سطحی است و هم اکنون کجا و در چه کاری فعالیت دارند.

خوشم هت!

خوب بود اینجورداستاهای کوتاه جالب میشن.
خوشحال شدم از اشناییت.
موفق باشی.

بازم هروقت وقت کردم میام به سایتت یه نگاهی می اندازم.مطالبش خوبه.نمیدونستم آدرس این سایتو.

ولی مثل اینکه نوشته این سایت مال استان لرستان ؟
پس تو لرستانی هستی ولی به من یه چیزدیگه گفته بودی ها…باشه.

به هرحال …موفق باشی.

یه دوستدار ادبیات در گفته :

انتخاب کننده این اثر جواب بده که ملاکش از انتخاب این کار چی بوده؟ البته من قصد توهین ندارم فقط این که ما هر چند وقت یک بار با دوستان یه کتاب نقد می کنیم و همیشه تو جمع یکی هست که پیشنهاد دهنده ی کتاب را مخاطب قرار دهد که ملاکش از انتخاب کتاب چی بوده
این کار فواید بسیاری برای ما و هر کس دیگری دارد و خواهد داشت
و این که من عضو سایت خوب شما و قطعن شهر زیبایتان نیستم. اما دوست دار ادبیات و هر ان کس که پیوندی قلبی با ان دارد هستم
در اخر، هر شعر،داستان،و مطلبی که در این سایت منتشر میشود نشان از سطح کاری اهالی ان دارد و اثری زیبا مخاطب خوش ذوق را دوباره برمیگرداند.قطعن شما فقط برای شهر خودتان نمینویسید،همه ی ما جهانی شدن را دوست داریم.
باز هم به سایت خوبتان سر خواهم زد
جنونمند باشید.

مجتبی اسدیان در گفته :

عالی بود، همین که خواننده رو مشتاق به خواندن تا ته داستان میکنه بی نظیره

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :