کد خبر : 20965
تاریخ انتشار : ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۹:۵۳
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 229 بازدید

از شین‏ آباد تا شهر من

عاطفه بیرانوند / میرملاس نیوز : از شین‏ آباد تا شهر من گناه بچه‏ هایی که شاگرد کلاس‏های نمور و بخاری‏ های با شعله‏های سرخ آتش چیست؟ حتما باید اتفاقی بیفتد تا مسوولان به فکر رفع مقطعی آن باشند! کاش می‏شد دست اتفاق را گرفت که نیفتد و امکاناتی که حق این بچه‏هاست خورده نشود. […]

tr

عاطفه بیرانوند / میرملاس نیوز :

از شین‏ آباد تا شهر من

گناه بچه‏ هایی که شاگرد کلاس‏های نمور و بخاری‏ های با شعله‏های سرخ آتش چیست؟ حتما باید اتفاقی بیفتد تا مسوولان به فکر رفع مقطعی آن باشند!
کاش می‏شد دست اتفاق را گرفت که نیفتد و امکاناتی که حق این بچه‏هاست خورده نشود. نمیدانم چه باید گفت فقط می‏دانم نگفتن از این همه محرومیت در استانم و نرساندن داد این بچه‏ها از لرستان، به گوش مسوولان گناه است.
چند روزی سخت در تلاش بودم برای گرفتن مجوز در یکی از مدارس مناطق محروم استان خودمان، تا از نزدیک با بچه‏هایی که با تمام آرزوهای کاغذیشان فراموش شده‏اند آشنا شوم، چندین مرتبه برای درخواست مجوز اقدام کردم اما مانند تمام مجوزهای بی‏جواب، پاسخی جز … نگرفتم!
حرف‏های وزیر مرا به فکر فرو برده است در واکنش به سوالی در خصوص درخواست استعفایش توسط برخی نمایندگان مجلس شورای اسلامی به دلیل حادثه آتش‏سوزی دبستان دخترانه با خنده گفت: خبرنگاران چی؟ خبرنگاران را برکنار کنیم یا نه؟ اگر به موقع خبر می‏دادید مواظب مدرسه شین‏آباد پیرانشهر باشید این اتفاق روی نمی‏داد!
اما با سماجت و پیگیری‏هایی که انجام دادم بالاخره به دبستان ادب در روستای سرخه‏لیزه در چهارده کیلومتری شهر خرم‏آباد، رفتم با خود گفتم آن ها که از قداست مسوولیت فقط بار مسوول بودن کلمات را به دوش کشیده‏اند نه زمستان‏های سرد و کلاس درس سوخته و گُرگرفته بچه‏ها، نه میزهای کهنه، نه آرزوهای خاک‏ خورده‏، و نه نه نه… .
داخل مدرسه می‏شوم هزارویک درد از فرسودگی در مدرسه گرفته تا کلاس تاریک و غمگینی که بچه‏ها را در خود جمع کرده، نمایان است.

m

در گوشه‏ای بخاری نفتی فضای کلاس را گرم می‏کند معلم کنار بخاری صندلی دارد و چند تا میز که بچه‏ها به آن تکیه زده‏‏اند نگاهم به لبخندهایی گره می‏خورد به کودکانی که محرومیت و کمبودها را فریاد می‏زنند و در میان میز ریاست‏ها گم می‏شوند!
هنوز ساناز و سامان و بچه‏های مدرسه از بخاری نفتی برای گرمای کلاس‏شان استفاده می‏کنند و در سایه آرزوهایی از جنس وسایل ورزشی و حیاطی آسفالت برای مدرسه، نشسته‏اند.
اینک به دبستانی رفتم که دانش‏آموزان آن در آرزوی مدادرنگی بزرگ می‏شوند، به دبستانی که بخاری آن رنگ گاز ندارد، به دبستانی که بچه‏هایش از کمبود امکانات رنج می‏برند.
در گوشه‏ای از حیاط سیمانی و خشک اتاقکی تاریک با دری آهنی که چند تا میز رنگ و رو رفته در آن بی‏تابی می‏کرد، معلم با بچه‏های آزاد و معصوم روستا در محرومیت مطلق حضور داشتند.
روی هر میزی دو تا از بچه‏ها با همکلاسی‏هایشان نشسته بودند و آرزوهایشان را رنگ می‏کردند. معلم پنج نوبت را در شش ساعت پوشش می‏دهد! بیچاره بچه‏ها که حتی به آخر سال نرسیده نمی‏توانند یک فصل درست حسابی را یاد بگیرند، کتاب‏هایی که ورق نخورده همانطور باقی می‏ماند، بچه‏ها شوق مدرسه را در کتاب فارسی می‏اندازند و خود را با خنده‏هایشان، زنگ تفریح نیمه‏کارشان و میزهای کهنه‏ی کلاس‏شان مشغول می‏کنند.
من می‏روم و کنار یکی از بچه‏ها می‏نشینم، از او می‏خواهم خودش را معرفی کند، می‏گوید: ساناز رستمی، ۱۰سال دارم و ۳تا بچه هستیم خواهر بزرگترم چهارده سال دارد و اول دبیرستان است و خواهر کوچکترم چهار ساله است.

15huxtsqup9tf

ساناز درباره‏ی علاقه‏اش به درس خواندن، گفت: مدرسه را خیلی دوست دارم و از این که درس می‏خوانم خوشحالم، خانه‏‏ی ما به مدرسه نزدیکتر است و هر روز زودتر از بچه‏ها به کلاس می‏آیم.
او گفت: کلاس چهارم هستم و پدرم گوسفنددارو تنها نان‏‏آور خانه است، اما کشاورزی‏ هم داریم.
او از نحوه‏ی گرمایش کلاس، می‏گوید: مدرسه‏ی ما گازکشی نیست و کلاس با بخاری نفتی گرم می‏شود، باید نزدیک شد تا بخاری گرمت کند من سعی می‏کنم لباس گرم بپوشم که خیلی به بخاری نزدیک نشوم تا اتفاقی برایم نیفتد.
او درباره‏ی اتفاقی که برای بچه‏ها در روستای شین‏‏آباد افتاد، عنوان کرد: موقعی که شنیدم برای دوستانم ناراحت شدم و از این که فوت شدن، می‏ترسم چون کلاس ما هم هنوز با بخای نفتی گرم می‏شود و وقتی صدایش بلند است، ترس دارم.
ساناز از آرزوهایی که به اندازه‏ی۱۰سالگی‏اش هیچکدام در این کلاس هنوز رنگ عملی شدن نگرفته‏اند، سخن به میان می‏آورد و بیان کرد: از کلاس اول تا حالا که چهارم را در این مدرسه می‏گذرانم، هیچ کاری برای ما انجام نشده و فقط تخته سیاه‏مان تغییر کرده است، کلاس هم قبلا آنطرف حیاط و خیلی سیاه و کوچکتر بود اما حالا دفتر مدرسه را به ما داده‏اند و کلاسمان کمی بزرگتر شده است!
با لبخندی که در صورتش می‏درخشید از خوشبختی‏های کودکانه‏اش، گفت: دلم می‏خواهد درسم را ادامه دهم و برای روستا و کشورم انسانی مفید و خوب باشم و بتوانم به روستا کمک کنم تا آباد شود.
او در ادامه می‏گوید: دوست دارم برایمان کلاس‏ و مدرسه‏ را تمیز و گازکشی کنند، وسایل ورزشی بیاورند و شیشه پنجره‏ها را عوض و حیاط مدرسه را آسفالت کنند، دوستش خیلی آرام به ساناز می‏گفت اما میز نقاشی‏ داخل انباری که داریم!
او گفت: الان داخل مدرسه سیمانی است، کسی زمین می‏خورد دستش زخمی می‏شود، چون پارسال یه امیر نقدی داشتیم که زمین خورد و سرش سوراخ شد با چسب و دستمال به سرش زدند و خوب شد.
ساناز، ادامه می‏دهد: دلم می‏خواهد بزرگ که شدم و درسم تمام شد پلیس شوم.
زنگ کلاس زده شد و زنگ تفریح بود، من به سراغ یکی دیگر از بچه‏ها رفتم، پسرک پاهایش را تند تند تکان می‏داد و دست‏پاچه شده بود فکر می‏کرد برایشان وسایل ورزشی آورده‏ام! از او خواستم خودش را معرفی کند: سامان نوری‏، کلاس پنجم هستم و ۱۱سال دارم، پنج سالِ‏ مدرسه را همینجا گذرانده‏ام و دوست دارم که درس خواندن را ادامه دهم.
او از خانواده‏اش اینگونه، عنوان کرد: پدر ما را تشویق به درس خواندن می‏کند چون خودش از درس خواندن محروم بود و الان کشاورز است دلش می‏خواهد به جایی برسم تا سربلندش کنم، مادرم هم سوادش پایین است و برای آینده‏ی ما خیلی زحمت می‏کشد.

15huxtsqup9tf

سامان درباره‏ی این که می‏خواهد چکاره شود، گفت: تا به حال به این که بزرگ شدم چکاره شوم فکر نکرده‏ام اما حالا می‏گویم دوست دارم مهندس راه و ترابری باشم.
از او پرسیدم سامان دلت چه می‏خواهد، گفت: یک توپ برای مدرسه‏مان بیاورند تا بازی کنیم چون اصلا وسایل ورزشی نداریم.
او در ادامه از آرزوهایش، می‏گوید: آرزو دارم که پدر و مادرم سالم باشند و سایه آنها از سر ما کم نشود، دوستی هم دارم که الان در بیمارستان بستری است دعا می‏کنم زودتر خوب شود و پیش ما برگردد.
پرسیدم از دوستانی که کلاس‏شان آتش گرفت و سوخت، باخبرید، گفت: نه نمی‏دانم اما ما هم کلاسمان سوخته، دو هفته پیش بخاری ترکید و اینجا سیاه شد همه جا را دوده گرفته بود صبح که به کلاس آمدیم و در را باز کردیم، دیدیم همه جا سیاه شده و بخاری هم دودی شده بود.
سامان از مسوولان چه درخواستی، دارید: دوست داریم برایمان وسایل ورزشی بیاورند، کلاس‏مان را رنگ کنند، میز برای‏مان بگذارند و آبخوری را که تنها یک حوض کوچک است، درستش کنند، بخاریمان را عوض کنند چون بچه‏ها از صدایش می‏ترسند و برای محرومیت‏هایمان کاری کنند.
آقا معلم که در محرومترین منطقه کشور برای بچه‏ها درس می‏دهد، گفت: امسال آخرین سال خدمتم در آموزش و پرورش است، سی سال در مدارس این‏چنینی معلمی کرده‏ام و بچه‏ها را پرورش داده‏ام، فقط در روستا درس می‏دهم اما اینجا مانند روستاهای دیگر ولی به نسبت پایین‏ترین امکانات را دارد، هیچ‏کدام از روستاهایی که من در آنها تدریس کرده‏ام گازکشی نبوده‏اند، هر زمان که بخاری سروصدا می‏کند بچه‏ها را به بیرون می‏برم.
او در مورد بحث آموزشی، عنوان کرد: ۵پایه را در اینجا تدریس می‏کنم که به تمام درس‏ها نمی‏رسم، بعضی اوقات در دو نوبت درس می‏دهم چیزی هم به نام زنگ تفریح معنایی ندارد برای ۶ساعت درس دادن در ۵پایه مختلف.
او درباره‏ی مشکلات بچه‏ها و بیسوادی اولیاء، اظهار کرد: سه نفر از بچه‏های مدرسه فرزند طلاق هستند پدر یکی از بچه‏ها یک‏سال است بلاتکلیف او را رها کرده و رفته حتی دو تا از بچه‏ها را سنجش تایید نکرده است.

h

معلم ضمن این که یکی از بچه‏ها با دبه‏ای آب وارد کلاس می‏شود، افزود: اینجا مشکل آب داریم، هر روز ۴لیتری پر از آب برای بچه‏ها می‏آورم، اینجا روزی دو ساعت آب قطع می‏شود و در حال حاضر به جز مشکل گازکشی، مشکلات دیگری از جمله کمبود وقت، نیرو و وسایل کمک آموزشی برای بچه‏ها وجود دارد،.
او ادامه می‏دهد: من در ۵پایه روزی ۲۵درس باید بدهم که هر دانش‏آموزی حتی ۵دقیقه هم وقتش نمی‏شود، با ابن که اینجا آخرین روستایی است که جزء شهر است اما هیچ امکاناتی ندارد و مسوولان هم هیچ‏گونه رسیدگی برای رفع این کمبودها نمی‏کنند، نصف بیشتر سال گذشته است و از مدنی پنجم تنها یک درس داده‏ام.
او گفت: در روستا معلم همه کاره است از سرایدار گرفته تا مدیر، ناظم، معلم و کارهای خدماتی که به هیچ کدام نمی‏رسم. اما مهمتر این که چطور درس را یاد بگیرند، این بچه‏ها عمرشان تلف می‏شود کلاس اول را یاد نگرفته دوم می‏آیند و هیچ‏گونه رقابتی باقی نمی‏ماند، گاهی کم‏سواد بالا می‏آیند، شوق درس خواندن در آنها زیاد است ولی هیچ‏کس به آنها بهایی نمی‏دهد و ابتدایی‏ترین امکانات را برای آنها فراهم نمی‏کند، تنها کلاسی سیاه و تاریک نصیب این بچه‏ها شده است.
معلم در مورد ترکیدن بخاری کلاس، یادآور شد: دو هفته‏ی پیش، صبح وقتی به کلاس وارد شدیم همه جا تاریک و سیاه بود احتمالا از سقف آشغالی داخل بخاری افتاده و بخاری آتش گرفته و منفجر شده است ما وقتی وارد کلاس شدیم همه چیز را دوده گرفته بود اما خدا را شکر کسی در کلاس نبود، با کمک بچه‏ها کلاس را تمییز کردیم و دیوارها را دستمال کشیدیم تا کمی رنگ و رو به خود گرفت.
او از این که برای گازکشی اقدامی نشده، تاکید کرد: پول امتیاز گاز بالای ۴۰۰تا ۵۰۰ هزار تومان است که این پول امتیازش است و می‎گویند، بودجه نیست!
کلی با خودم فکر کردم این بچه‏ها اگر در کلاس بودند یعنی به سرنوشت بچه‏های “دورودزن و شین‏آباد و… ” دچار می‏شدند، چه فاجعه‏ای. دلم برای معصومیت کودکانه‏شان گرفت برای آرزوهای کاغذی‎شان، برای خنده‏های پر از سادگی‏شان، برای آن دستان کوچکی که می‏نویسد بابا آب داد برای بازی این کودکان با تمام کمبودها در حیاط مدرسه.
برای تمامی سیران‏ها و ساریناهای سرزمینم که آ مثل آب نیست مثل آتش است ب مثل بابا نیست مثل بخاری آتش گرفته و ن مثل نفت که بشکه‏اش چند دلار می‏ارزد و تو را غرق می‏کند دلم سوخت، راستی زندگی چقدر می‏ارزد؟! لبخندهای سوخته است که راحت این بچه‏ها با آن فراموش می‏شوند میان قیمت ارزها، میان حرف‏های مسوولان… از شین‏آباد تا شهر من!
تمام نقشه می‏سوزد و مرگ درس آخر است که این بچه‏ها زودتر از همه‏ی آرزوهایشان به ناچار می‏آموزند! ولی نه، خدا را شکر که در کلاس نبودید و قیمت زندگی‏تان همین مدرسه‏ی سیمانی و بدون گازکشی است.
آینده‏‏ی این بچه‏ها تنها درد سوختن و بخاری نیست اگر خدای ناکرده اتفاقی برایشان می‏افتاد که یک عمر با چه کنم و ندانم کاری و بار بی‏مسوولیتی می‏گذشت و حالا هم مدرسه‏ای که تنها اتاقی در آن موجود است برای خاطر رفع انجام وظیفه و مسوولیت آموزش و پرورش!
بهتر نیست به جای حادثه‏ی تلخ دیگری و اهمیت آینده‏ی این کودکان آستین همت را بالا زد و برای محرومیت‏شان کاری کرد؟

سوالاتی به ذهنم می‏رسد چرا این بچه‏ها از تعداد معلم‏‏های بیشتر و باکیفیت، محرومند؟ چرا کلاس‏های رنگ و رو رفته‎شان دیر به دیر رنگ و تعمیر می‏شود؟ چرا حتی تخته سیاه‏شان دیگر شبیه تخته سیاه نیست؟ با خودم می‏گویم سهم استعدادهای نشکفته‏ی بچه‏های این سامان کجای عدالت تعریف شده است؟
امیدوارم بعد از این گزارش کمی وجدان‏ها راحت‏تر باشد، کاش آنقدر شهامت داشتیم تا به قصورمان اعتراف کنیم!.
وقتی سیران رفت و سارینا آرزوهای زمینی را جا گذاشت دیگر جای هیچ‏گونه حکایت پردردی از بچه‏های روستا باقی نماند تا امانتی برای خدمت صادقانه بر مسوولیت‏هایی که تکیه زده‏اند باقی بماند، اما مهم نیست!
بهای درس خواندن که نباید به این‏گونه حوادث با ای کاش‏ها پایان یابد، یادآور خاطرات تلخ همیشه سخت است اما باید گفت تا از یاد نرود، باید گفت شاید تکرار نشود.
همانطور که در اصل ۴۳ قانون اساسی آمده: برای تامین استقلال اقتصادی جامعه و ریشه‏کن کردن فقر و محرومیت و برآوردن نیازهای انسان در جریان رشد با حفظ آزاده‏گی و اقتصاد جمهوری اسلامی ایران بر اساس ضوابط زیر استوار است: تامین نیازهای اساسی مسکن، خوراک، پوشاک، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و امکانات لازم برای همه و طبق اصل ۱۹ قانون اساسی مردم از هر قوم و قبیله‏ای که باشند از حقوق اساسی برخوردارند و رنگ و نژاد و زبان مانند این‏ها سبب امتیاز نخواهد بود همچنین در اصل بیستم آمده که افراد ملت ایران اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه‏ی حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند، حال آیا برای درس خواندن باید این همه سختی کشید؟!
سهم سیران و سارینا و بسیاری از بچه‏ها از نفت تنها و تنها سوختن در میان شعله‏های آتش است؟! اگر کاری نکنیم اینجا هم پر می‏شود از سیران و همکلاسی‏هایش…

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

ناشناس در گفته :

خانم بیرانوند، خوب بود اما خیلی طولانی بود. خلاصه تر بنویس جانم

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :