کد خبر : 21032
تاریخ انتشار : ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۹:۰۴
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 250 بازدید

نشکن پسته ی خندان…

حشمت اله آزادبخت / سیمره : نشکن پسته ی خندان… روزگاری دهان تنگ یار را به تو مانند می کردند و لبخند شیرین معشوق را. اما این افسانه ها مربوط به یلداها و عیدهایی ست که پاها تا کمر زیر کرسی می رفت و با نوک انگشت اشتیاق , گل از گل دهان تنگ تو […]

;

حشمت اله آزادبخت / سیمره :

نشکن پسته ی خندان…

روزگاری دهان تنگ یار را به تو مانند می کردند و لبخند شیرین معشوق را. اما این افسانه ها مربوط به یلداها و عیدهایی ست که پاها تا کمر زیر کرسی می رفت و با نوک انگشت اشتیاق , گل از گل دهان تنگ تو می شکفتند و تا دل شب سخن از دانه ی بی موی تو بود…یا وقتی شال های خالی از دیوار همسایه پایین می می آمد و مشت مشت تواز پشت بام بالا می رفت تا به جیب های انتظار برسد.یا روزگارانی را یاد باد که دهان های بسته ی تو زیر دندان بی خیالی ریز ریز می شد.البته هنوز یادشان نرفته تن های نحیفی که زانوهای لرزان را در شهر می گرداندند و غروب با ست های خالی بی تو به خانه باز می گشتند.
حالا دیگر نه تن های نحیف , نه شکم های بالا آمده , نگاه تحریم از تو برنمی دارند. نحیف از نداری خود و گرانی تو و بالا آمده طبق عادت از لرزه ی دستانی که به ندرت به جیب می رود.چرا که تازگی ها به تیر غضب غیضی سهمگین دچار آمده ای.اما اگر دهانم به گوش نداشته ات می رسید به تو می گفتم که قربانی توطءه ای خاص شده ای وگرنه امسال هم , باید پادشاه خندان اقلیم کوچک سفره ها می شدی. چرا که اگر گرانی باعث توطءه ی تحریم علیه تو شده است باید پیش از این ها هزار کالای دیگری مثل بنزین و برنج و …هم به تیغ بی رحم تحریم سپرده می شد که با وجود بالا رفتن روز به روزشان از برج گرانی , ثانیه به ثانیه عزیز تر می شوند.مثلا همین برنج که تا چند ماه پیش پس مانده اش را مرغ و خروس ها هم بو نمی گرفتند , چنان دمِ سیاهِ هندی درآورده که کسی جرات ندارد چپ سایه اش را نگاه کند و جز زیرزمین های احتکار برخی به اصطلاح آدم ها , در هیچ جای سرزمین های دیگری یافت می نشود.یا همان گوشت محترم که رفت و داغ قرمزش را بر دل ها گذاشت و دود بلندش را مدت هاست کسی ندیده که از شانه ی دیواری بالا رود و آن سوی صف های دراااااز قرار گرفته تا یخ زده عهدبوقی اش را کیلویی شانزده هزارو پانصد تومان ناقابل , سرو دست بشکنند.اما توی بیچاره قربانی این روزهای متورم شدی و به اصطلاح لرها ” افتای ور گالِ ” بلندی که نگو!و چنان برسر دلهره ی زبان ها افتادی که سایه ات را در خواب هم, پس از این که شوری ات را خوب مکیدند, با تیر می زنند.
البته توای پسته ی عزیزم درست است این سوی بی آبی تحریم شدی و امسال قرار نیست همنشین هفت سین های پلاستیکی سفره های نفت آلود شوی , اما کشتی کشتی به آن سوی آب صادر خواهی شد و ماشاا…با آن سوی آبی ها دهن به دهن می شوی و ما هم که از سر نداری و شاید این بار غیرت نداری ,بحث تحریمت را پیش گرفته ایم , به جای توبا باداباد تمام ,نخود بی کشمش نوش می کنیم .
والبته حالا که تو نیستی مجبوریم دهان های گشادشده ی یار از وهم گرانی را به جای تو به جیب های خالی خودمان تشبیه کنیم که بسیار دمِ دستی تر و بامسما تر از دهان تنگ توست که حافظ باخیال راحت گاه به گاه دهان شاخ نبات را به آن مانند می کرد.حالا به فرض اگر دهان تنگ معشوقی هم از هوار تورم دررفته و همچنان تنگ مانده بود را مجبوریم به دهان ماهی های قرمز کوچکی تشبیه کنیم که سه عدد هزار تومان سرچهارراه ها منتظر فروش مانده اند.
و باز البته تعجب می کنم از ما مردمی که گیر داده ایم به تو که بالاخره باوجود گرانی اما همچنان مارا تنها نگذاشته و در برخی مغازه ها حضور داری اما به دنبال برنج کیسه ای هروز ایکس هزار تومان سوراخ سنبه های شهر را با ولع می گردیم . یا برای گوشت یخ زده ی نمی دانم کجای کدام شهر برزیل برسروکول هم سوار می شویم اما حاضر نیستیم برای یک بار هم که شده هرکالای گران شده را چند ماه از لیست شکم خط بزنیم تا باور کنیم دنیا مثل نرخ خواروبار این روزها به آخر نمی رسد.
کلاغ قصه ی ما هیچ گاه به خانه اش نمی رسد و حرف , حرف می آورد اما این بار برای رهایی از این حرف های به قول یکی از منتقدان من ” سیاسی ” و به قول خودم ” تکراری ” پا در کفش حافظ بزرگ کرده و با اجازه ی ایشان گوشه ی نصیحتی می نشینم ومی گویم:
نشکن پسته ی خندان و شکرریزی , نه !
خلق را با دهن فحش نینداز به هم (۱)
******
پی نوشت: ۱- بشکن پسته ی خندان و شکرریزی کن/ خلق را از دهن خویش مینداز به شک (حافظ)
***

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

ای کاش فقط پسته بود که به ما لبهای قشنگشو نمی خندونده.من به حال لبهای خشک شده خودمان تاسف می خورم که دیگه حتی با بهونه سال نو هم نیخنده، از لیخند همدیگه هم محروم شدیم دیگه هیچکی حوصله هیچکی و نداره همه خسته اند هیچکی جرات مسافرت رفتن نداره جرات خندیدن نداره میگن نکنه طرف گنجی پیدا کرده پولی به جیب زده خوشه به حالش شده و جرات میکنه بخنده …کاش…

حشمت جان، دیگه خنده ى پسته هم بر لبش خشکید. بهتر بگم دیگه قرمزی مغز پسته پیدا نیست چند وقته لبهاى آدما هم عین لب هاى بسته شده ى پسته ست. ولى شک نکن که ” تمام میشود تمام فصل بى عدالتى”
ممنون از متن بسیار قشنگت. مثل همیشه. بقول صاایران “هر روز بهتر از دیروز “

قاسمی در گفته :

اگر بگویم هر طور که شده می خواهم پسته بخرم ؛ می ترسم بعضی ها ناراحت شوند …. متمول بی درد نیستم… ولی خاطرات عید و کودکی ما عجین شده با پسته و شیرینی و … چرا می خواهند خاطرات کودکی امان را بگیرند …

امیدوارم بتوانم آن را بخورم . می ترسم موقع خوردن پسته بیاد کارگری بیفتم که محتاج به نان شب است و فرزند آن کارگر، که باید آجیل را در خواب ببیند. …. و در گلویم گیر کند …

پس اگر خبری از من نشد ، قبرستان خضر در خدمتم

شهلا دلفان در گفته :

با سلام به آقای آزادبخت
فکر کنم بیت اینطور درست تر باشه:
بگشا پسته ی خندان و شکرریزی کن/ خلق را از دهن خویش مینداز به شک

علی کولیوند در گفته :

… آه باور کن، فلانی جان!
من درین زندان ِ بی‌فریاد،
می‌شناسم بینوایانی که خود را نیز نشناسند.
می‌شناسم تیره‌بختانی که حتی اسم ِ خود را نیز
برده‌اند از یاد …

– «غم مخور، جانم! تو تنها نیستی اینجا.
وانگهی، پیشینیان، … گوشت به من باشد»

– «گوش ِ من با توست»
گرگلی خان گفت.

هی، فلانی! دل به غم مسپار، نومیدی بران از خویش
دور دار از جان خود تشویش.
تو درختی، ناامیدی آتش ِ قهّار.
با شتاب و بی‌امان گستر.
هان، مشو تسلیم ِ نومیدی،
که نماند از وجودت غیر خاکستر…

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :