کد خبر : 21132
تاریخ انتشار : ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۹:۴۶
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 144 بازدید

پسته – سیمین بهبهانی

پسته کودک روانه از پی بود،  نق نق کنان که: من پسته… «پول از کجا بیاورم من؟»  زن ناله کرد آهسته کودک دوید در دکّان، پایی فشرد و عری زد  گوشش گرفت دکان دار،  «کو صاحبت زبان بسته!» مادر کشید دستش را:   «دیدی که آبرومان رفت؟»  کودک سری تکان می داد، دانسته یا ندانسته  یک سیر […]

behbahani167

پسته

کودک روانه از پی بود،  نق نق کنان که: من پسته…

«پول از کجا بیاورم من؟»  زن ناله کرد آهسته

کودک دوید در دکّان، پایی فشرد و عری زد

 گوشش گرفت دکان دار،  «کو صاحبت زبان بسته!»

مادر کشید دستش را:   «دیدی که آبرومان رفت؟»

 کودک سری تکان می داد، دانسته یا ندانسته

 یک سیر پسته صد تومان!  نوشابه،بستنی…سرسام!

 اندیشه کرد زن با خود،  از رنج زندگی خسته:

 دیروز گردوی تازه ، دیده ست  و چشم پوشیده ست

 هر روز چشم پوشی هایش،  با روز پیش پیوسته

کودک روانه از پی بود ، زن سوی او نگاه افکند

با دیده ای که خشمش را،  باران اشک ها شسته

 ناگاه جیب کودک را ، پر دید ــ«وای ! دزدیدی؟»

کودک چو پسته می خندید،  با یک دهان پر از پسته

سیمین بهبهانی

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

عارف سوري در گفته :

شما هنوز سیمین بهبهانی و سیمین دانشور را از هم تشخیص نمی دید؟!!!!!سرویس ادبی شما را کی اداره می کند؟

مرتضا خدایگان / سرویس ادبی در گفته :

درود به شما آقای سوری. شما حق دارید عصبانی بشید. اشتباه از ما بود. از تذکر شما سپاسگزاریم.

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :