کد خبر : 22059
تاریخ انتشار : ۱۴ فروردین ۱۳۹۲ - ۱۹:۵۵
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 118 بازدید

غزل امروز – عبدالجبار کاکایی

… حاجت به اشارات و زبان نیست ، مترسک پیداست که در جسم تو جان نیست ، مترسک   با باد به رقص آمده پیراهنت اما در عمق وجودت هیجان نیست، مترسک   شب پای زمینی و زمین سفره ی خالی ست این بی هنری، نام و نشان نیست، مترسک   تا صبح در این […]

حاجت به اشارات و زبان نیست ، مترسک

پیداست که در جسم تو جان نیست ، مترسک

 

با باد به رقص آمده پیراهنت اما

در عمق وجودت هیجان نیست، مترسک

 

شب پای زمینی و زمین سفره ی خالی ست

این بی هنری، نام و نشان نیست، مترسک

 

تا صبح در این مزرعه تاراج ملخ بود

چشمان تو حتی نگران نیست، مترسک

 

پیش از تو و بعد از تو زمان سطر بلندی ست

پایان تو پایان جهان نیست، مترسک

 

این مزرعه آلوده ی کفتار وکلاغ است

بیدارشو از خواب زمان نیست، مترسک

عبدالجبار کاکایی

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :