کد خبر : 23686
تاریخ انتشار : ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ - ۱۱:۳۷
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 489 بازدید

عکاسخانه ی ” حاجی ”

     عکاسخانه ی ” حاجی ” ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ لطیف آزادبخت / میرملاس نیوز :   در بیشتر متون تاریخی اواخر قاجار و بخصوص اوایل به قدرت رسیدن رضاشاه ، سرکوب خشونت آمیز مردمان بومی به عنوان یک معلول بررسی شده است . همواره چنین تصور می شود که فرهنگهای بومی منشاء عصبیت کوری بودند که […]

 315257423032449117251

 

 عکاسخانه ی ” حاجی ”

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ لطیف آزادبخت / میرملاس نیوز :

 

در بیشتر متون تاریخی اواخر قاجار و بخصوص اوایل به قدرت رسیدن رضاشاه ، سرکوب خشونت آمیز مردمان بومی به عنوان یک معلول بررسی شده است . همواره چنین تصور می شود که فرهنگهای بومی منشاء عصبیت کوری بودند که آن روزگار در برابر نظم و قانون صف آرایی کرده بود . هزاران نفر به این بهانه آواره و تبعید شدند و دهها نفر یا همچون مرغ سرکنده به قناره ی قانون زور سپرده شدند و یا در جوخه های مرگبار صحرایی به گلوله بسته شدند . هنگامی که کارعدالت خانه ( به عنوان یکی از مطالبات اصلی دوران مشروطه ) به دست امرای ارتش بیفتد ، نتیجه بهتر از این نمی شود . در شهرها خبر اعدام اشرار، بدیل معنایی دیگری داشت که همانا احساس امنیت و حفظ یکپارچگی کشور بود . اعدام کنندگان و مجریان چنین قانونی تنها خود را در برابر “وزیر جنگ و فرمانده کل قوا”( یعنی رضا شاه ) پاسخگو می دانستند و نیازی به توجیه رفتار خود در نزد قاطبه ی ملت نمی دیدند . و البته کسی به این فکر نمی کرد که از درون یک قدرت غیر پاسخگو چیزی جز استبداد بیرون نمی آید .
قابل درک است که آثار فرهنگی مدنیت نوپدیدی که بعد از مشروطه در حال نضج گیری بود ، بسیاری از آزادی ها و آداب و رسوم عشیره ای و عصبیت ریشه دار قومی فرهنگهای “خودمرجع” را بر نمی تافت . بسیاری از دوست داران ایران آن روزگار از بیم فروپاشی تمامیت ارضی کشور در برابر سرکوب هایی که با انگ ” شورش اشرار” علیه مرجعیت های بومی و قومی صورت می گرفت سکوت کردند . برای آنان هویت تکواره ای ایران یکپارچه و متمدن ، ارزشمند تر از آن بود که از سرکوب کنندگان مردمان بومی حساب کشی کنند . اما واقعیت این است که بسیاری از اخبار ولایات جهت دار و با سمت و سوی مشخص به مرکز راپورت می شد . قدرت برای موجه نمایی خود ناگزیر بود از سران ایلات و عشایر مدلول ترسناکی از قماش آدمخواران و ” زامبی ها ” بتراشد . و اجامر و اشرار را حتی اگر وجود هم نداشتند به دست خود بازتولید کند .
برمبنای مدارک و اسناد به جای مانده از آن دوران می توان مدعی شد که جوامع بومی و از جمله مردم محروم لرستان ، آن سالها قربانی جنگ قدرتی شدند که میان رضا شاه و رقبای آشکار و پنهان او ، قربانی رقابت امرای ارتش ( از قبیل شاه بختی ، سپهد امیراحمدی ، سر لشکر خزایی و … با همدیگر ) ، قربانی جنگ قدرت میان اقلیت و اکثریت مجلس و بیش از همه قربانی تصویر حقارت بار ، مشوه و زشتی شدند که راپرتچیان و مقامات قدرت طلب محلی برای بقای خود ، از این مردمان ترسیم می کردند .
به تعبیر ” آمارتیاسن ” « شالوده های تحقیر نه تنها شامل بد نمایی وصفی است بلکه شامل توهم تکواره ای نیز می باشد که دیگران باید به شخص تحقیر شده نسبت دهند . » ۱ باید سیمایی از حریف در اذهان ترسیم شود که بی اختیار موجب ترس و وحشت دیگران شود . باید هرقومی چون پاره ای از پیکره ی مام میهن تصور شود که در حال بدل شدن به یک بیگانه است . از این نگاه برای ما جالب است که در خاطرات رضا شاه پهلوی هنگام لشکر کشی به جنوب می خوانیم : « … این همان لرستان نیست که تسخیر خرم آباد آن با هزاران فدیه و قربانی و تلفات میسر گشت ؟ آیا ممکن نیست که عبور از قلب دهها هزار نفر متمرد و آن موانع کذایی طبیعی اصلاً برای این عده مقدور گردد ؟ … چرا همه ی اینها پیش بینی می شد اما من مجبور بودم که بالاخره یا جان خود را بر سر این کار بگذارم و یا مملکت را از شر شالوده های ملوک الطوایفی خلاص نمایم . » ۲
رضا شاه بی اختیار لرستان را همچون کشوری بیگانه توصیف می کند که با لشکر کشی او تسخیر شده است . اما واقعیت چیز دیگری است . زیرا حدود ده سال بعد از بهشت خیالی یکجا نشینی اجباری عشایر لرستان که وعده ی آن از سالها پیش داده شده بود ، سیمایی که گزارش نویس ” جغرافیای نظامی لرستان ” ( علی رزم آراء ) از این منطقه تصویر می کند ، گاه چنان وحشتناک و غمگنانه و غیرقابل تصور است که اشک خواننده را سرازیر می کند . و به گمانم حق با اوست چون آنچه که تاریخ شفاهی ما ثبت شده است همین است و از آن گذشته نویسنده ی این گزارش برای ترسیم این سیما ، چشم انتظار مقام و منصبی محلی نبوده است .
مثلاً رزم آراء در گزارش خود از منطقه ی طرهان (در حوالی سالهای ۱۳۱۲ تا ۱۳۱۴) می نویسد : « کم آبی و هجوم سیل ملخ به کلی این منطقه را از اهمیت ساقط کرده است . و تا وقتی که از این حیث مرتب و منظم نشده وعلاجی برای آن یافت نشود ، نمی توان انتظار پیشرفتی را داشت … در کوهدشت و سایر نقاط طرهان آب حتی برای خوردن هم یافت نمی شود . در صورتی که با زدن چند حلقه چاه و شاید مخارج یک تا دو هزار تومان در منطقه طرهان ممکن است قنات هایی جاری و اراضی وسیع این منطقه را آبی کرد . و این عمل جز به وسیله دولت به طریق دیگری صورت نخواهد گرفت . چه عموماً مردم بیچاره و مستاصل و بی چیز می باشند . ۳
او درجای دیگری تصریح می کند « قبلاً سکنه طرهان چند برابر سکنه ی فعلی بوده ولی بواسطه ی بد رفتاری وظلم مأمورین عشایری که پس از بی قدرت شدن ” نظرعلی خان امرایی ” سرپرست سابق طرهان در موقع هرج و مرج دست تطاول به مال و هستی اهالی دراز کرده و آنچه اهالی داشته اند به زور و جبر از آنان اخذ نموده و قسمت عمده طوایف از لحاظ استیصال و عدم امکان زندگانی ناچار اقدام به فرار از طرهان نموده اند .» (ابهامات نگارشی از خود متن است ) ۴
طبیعی است مردمی که ممر اصلی گذران آنها دامداری و دامپروری بود بعد از یکجا نشین شدن اجباری از هستی ساقط شدند . مدتها در راهسازی به بیگاری گرفته شدند و بعد از تغییر اجباری الگوی معیشتی ، در دیمزارهای بی حاصل انتظار کشیدند و چشم امید به آسمان بخیل بستند .

اما دست استبدادِ میلیتاریستی و نوظهوری که ازآستین امرای ارتش بیرون می آمد این مردم گرسنه و درمانده را یاغی و سرگردنه بگیر قلمداد می کرد ، تا مناسبات قدرت روال طبیعی خود را طی کند . تا اقلیت مجلس رضا شاه و ارتش او را نجات دهنده ی ملک و ملت بدانند . البته نگارنده به هیچ وجه منکر شرارت ها ی موردی نیست ، زیرا همین امروز هم هستند کسانی که از طریق شرارت روزگار می گذرانند . اما خشونت میلیتاریستی همیشه و در هر جایی که امکان ظهور و بروز پیدا کند ، خود پیشاپیش خشونت متقابل خود را سازماندهی و خلق می کند . با این حال بسیاری از حامیان آن رویدادها ی دردناک ساده دلانه فکر می کردند که حفظ یکپارچگی ملتی متکثر جز از طریق تخته قاپو کردن بومیان ممکن نیست .
در بررسی اجمالی تاریخچه ی عکاسی ، دیدیم که روند ورود دوربین به دربار قاجارها وسپس گسترش عکاسخانه ها در شهرهای بزرگ مقارن بود با تحولات گریز ناپذیری که جامعه ی ایرانی را مستعد می کرد برخی از تابوهای اخلاقی و اجتماعی خود را بشکند . از جمله اینکه زنان سوژه ی تصویر شدند و دوربین عکاسی تا عمق محرمانه ترین فضاهای دربار و از جمله حرمسرا پیشروی کرد . اما در جوامع بومی وضعیت به گونه ی دیگری بود .
در اکثر قریب به اتفاق عکسهایی که از مردمان بومی اواخر دوره ی قاجار و اوایل حکومت رضا شاه در دست است ، سوژه ی بیشتر عکسها خوانین و سران ایلات و عشایر و والیان محلی و مراجع مذهبی هستند . در این دوران دو گونه رفتار با دوربین عکاسی برای سوژه های تصویر قابل درک است که در دو سوی یک شکاف یا گسست عمیق اجتماعی قرار گرفته اند . در برخی از عکسها که قبل از ماجرای سرکوب عشایر لرستان در دست است ، با آن که دوربین عکاسی هنوز حضور رعب انگیزتری دارد ، نگاه سوژه های تصویر مطمئن تر و توأم با اطمینان خاطر بیشتری است . در تصاویری که از افرادی چون ” حسنیقلیخان ( ابو قداره ) والی پشتکوه ، “غلامرضاخان والی ” ، “علیمحمد خان امیر اعظم ” ، ” یوسف خان امیر بهادر” ، ” علیمردان خان بیرانوند ” ، “مراد علیخان سرتیپ ” ، ” مهرعلیخان رازانی ” ۵ و برخی دیگر از سران عشایر لرستان در دست است ، حضور دوربین عکاسی محسوس است ، اما فیگور چهره ها همگی دلالت بر اطمینان خاطر و گونه ای احساس امنیت روانی دارد . اما بر عکس در تصاویری که دوربین عکاسی در دهه ی نخست قرن حاضر از سرکردگان عشایر لرستان ثبت کرده است ، احساس ترس و تردید و رنج و حقارت موج می زند .
از این زاویه برخی از عکس های به جا مانده ازسران ایلات و طوایف لر ( وحتی دیگرمناطق بومی ) که در بازه ی زمانی اواخر دوران قاجار تا اواخر دهه ی نخست قرن حاضر از مردمان مناطق بومی گرفته شده است، بخش ها یی از سویه های تاریک تاریخ ما را دلالت می کنند . نگاه سوژه های عکس ها به دوربین در اکثر این اسناد تصویری نگاه یک انسان شکست خورده و مرعوب ، و برعکس ، نگاه عکاس تحقیر کننده ، آمرانه و دستوری است . آشکار است که به سوژه ها گفته شده چطور بیاستند و چه نوع لباسی بپوشند . در هیچکدام از این عکس ها سوژه در محل زندگی اش یا به طور طبیعی در زادگاه و جغرافیای زیستی اش ، کانون نگاه عکاس نبوده است . در اکثر قریب به اتفاق این عکسها این به اصطلاح اشرار مسلح ، با سلاح نشان داده نمی شوند . در همه ی این عکسها مرجعیت محلی این افراد مهم نادیده گرفته شده و بزرگان ِ اقوام چون اسیری در چنگال قانون ، تهی ، بی ظرفیت ، بی پشت و پناه و حقیر جلوه داده شده اند . هرجا که نیروی نظامی هم در کنار رعایا ، سوژه ی تصویر هستند ، قدرت آنها و مرکزیت اشان به رخ کشیده شده و در عوض مردمان بومی همچون بخشی از حاشیه ی تصویر به چشم می آیند . دراکثراین عکسها بازنمایی نحوه ی زندگی مردم مهم تلقی نشده ، توصیف یا روایت زندگی و احیانا ً هنجارها و ارزشهای مورد احترام آنان مهم انگاشته نشده بلکه خوانین و سران عشایر با ظاهری نیمه وحشی ، به شکلی فاقد منطق به نمایش در آمده اند .
ممکن است این نوع ِ نگاه به رویدادهای جامعه ی بومی از خلال این تصاویر برداشت هایی احساساتی از حقیقت تاریخ و فرهنگ جامعه ی بومی ِ آن روزگار تلقی شود ، اما به اعتقاد نگارنده حتی اگر چنین هم باشد ، این نگاه در میان بسیاری از علاقمندان بررسی سرگذشت یکصد سال اخیر جامعه ی بومی ما رواج دارد و شاید همین نگاه هم معلولِ احساس این حقارت تاریخی باشد که خود ، حاصل جفای بی مدارای برداشت هایی رادیکال از مدرنیته ای زودهنگام و بری از منطق در میان تصمیم گیرندگان و مجریان پروژه ی یکجا نشین کردن اجباری جامعه ای کوچ رو به حکم قانون ِ زور در حق بومیان است .
عکسهای قدیمی مردمان بومی در منطقه ی ما به خوبی نگاه مرعوب و تحقیر شده ی سوژهای تصویر به دوربین ِ عکاسی و کسی که پشت آن ایستاده است را نشان میدهند . مردمانی که با حقارت در محوطه های آجری یا در پای دیوارها ردیف شده و به حافظه ی قانون ” یکجا نشینی ” سپرده شده اند . حکومت مرکزی نمی خواست تصویر این به اصطلاح یاغیان را برای فرزندانشان ضبط کند . آن کسی که ابتدا با دوربین عکاسی می آمد قرار بود بعد ها با سر نیزه بیاید . نیازی نبود به حرفهای آنان گوش داده شود . نیازی نبود که کسی آنان را متقاعد کند . زیرا متقاعد کردن دیگران سنگ بنای یک هویت مدرن است و ناگفته پیداست که عیار مدرنیته ی نوظهور اوایل قرن در چه سطحی بوده است .
همانطور که تصاویرنشان می داد بومیان مردمی بودند با ریش و لباده های بلند و چشمهای گود افتاده و بی نشاط که شرارتی پنهان در عمق آن برق می زند ، از نگاه حکومت مرکزی اینان با هر سبقه و ظرفیتی اشرار بودند . و رفتار قانون هم با آنها معلوم بود . قانونی که بدون حضورآنان برایشان نوشته شده بود . این است آن چیزی که دوربین از خاطره ی پدر برای ما به جا گذاشته است . و این یک سئوال است که هرگزبه آن پاسخ داده نشد : آیا راه متمدن کردن پدران ما تنها منطق ” تخته قاپو کردن ” بود ؟ از این منظر ، همچنان که در روایت خاطره ی مادر و غیاب خاطره ی او همین دوربین در نقش ابزار بدل کردن تجسم مادر به فراموشی عمل کرده ، در روایت پدر هم گاه با تحقیر پدران ما باعث انقطاع کامل روایت شده است .
عکس در زمینه ی عملکرد ذهنی یاد آوری و توصیف زبانی خاطره ، در نقش یک کاتالیزور عمل میکند . دوربین ، تداوم خاطره را از راه مادی کردن آن بریک سطح دوبعدی ، قابل توصیف کرده ، و ثابت کردن رویدادی را درلحظه ای از” فضا ـ زمان ” ممکن می کند . تصویر ، در پیوند با یاد آوری ِ رخداد ، برای ما در نقش یک ” مکمل ” عمل می کند . همچنان که از نگاه ” ژاک دریدا ” ، ” نوشتار” برای سنت فلسفی غرب در نقش ” مکمل گفتار” ظاهر می شود . اما این عملکرد برای ما نتایج معکوسی از فرضیّات ِ دریدا را به نمایش می گذارد . اگر برای او تاریخ فلسفه ی غرب تاریخ ِ ” آوامحوری ” ، تاریخ بدل کردن ” نوشتار” به گونه ی تصویر نازلتری از ” گفتار ” بود ، برای ما تاریخ عکاسی در جامعه ی بومی ، تاریخ بدل کردن ابژه ی مادی تصویر به نوع ِ نازلتری از بیان شفاهی خاطره بود . شاید از همین رو است که تاریخ یکصد سال گذشته برای ما هنوز به نوعی تاریخی شفاهی است . مکانیسمی پیچیده از برتری ِ فراموشی بر یاد آوری ِ رخدادها . منطق ِ تجسم ِ ” مادر را فراموش کن ” .
اما همین دوربین در حوزه ی نگاه به تصویر پدر معکوس عمل میکند و با فرو کردن تصویر آن فاجعه ی تاریخی در چشم ما ، در گوشمان هم این زمزمه را فرو می کند که : ” تصویر پدر را فراموش نکن ! ” به راستی منطق عجیب و پر از پارادوکسی در پشت روایت دوربین از تاریخ دوران اخیر جامعه ی ما وجود دارد . در این حالت این فرض هم در قالب یک پرسش تاریخی وجود دارد که : آیا پدران ما هزینه ی شکست و اسارت دودمان قاجار به دست کریم خان زند را پرداخت کرده اند ؟ مگر امرای ارتش رضا شاه و دست های ناپیدایی که در پشت آن حوادث خونین پیوسته در کاربود ، بیشترشان از همان بازماندگان سیستم قجری نبودند ؟ روایت تاریخی دوربین از جامعه ی بومی ما ، این پرسش را برای همیشه بی پاسخ گذاشته است .
علاقمندان مطالعات تاریخی میدانند که یکی از دلایل فرو شدن حوادث یکصد سال اخیر مناطقی چون منطقه ی ما در گرد و غبار فراموشی ، فقدان یا کمبود اسناد مکتوب و عکس است . گاه در مورد روایت های تاریخی از یک رویداد واحد ، متون ضد و نقیض ، پراکنده ، فاقد سند محکم یا مبتنی بر حافظه است . حافظه ای که منطق ” فراموش کن ” در افق آن می چرخد . از همین منظر است که فقدان یا قلت آثارِ حضور نیمی از جامعه ی ما ( زنان ) را در متون تاریخی مناطق بومی تنها با مَجاز “غیاب مادر” میتوان توصیف کرد .
برای نسل ما در شهر های کوچکی چون شهرهای استان لرستان و در دهه های چهل تا اوایل دهه ی پنجاه تصور ناپذیری روایت خاطره ی مادر و درد ناشی از تصویر حقارت پدر ، شاید با مَجازِ بیانی دیگری قابل توصیف باشد: ” عکاسخانه ی حاجی عکاس ” .
عکاسی کوچکی بود در خیابان مرکزی شهر کوهدشت . اواسط دهه ی چهل تا اواسط دهه ی پنجاه ” حاجی ” ( اسمش حاجی بود و نمی دانم حج نیز به جا آورده بود یا نه ) ، پادشاه ِ بی رقیب عکس های پرسنلیِ کج و کوژ بود . یک نوستالژی غیر قابل درک از کودکی ِ مظلومانه ای که هسته ی مرکزی آن ، نمایش مادی ِ یک اعوجاج است . هر کس نمونه ای از عکس های پرسنلی ِ۶ در۴ حاجی را دیده باشد ،( و بخصوص اگر سوژه ی عکس یک کودک باشد ) به وضوح می داند که این کودکی است که با بلاهتی توصیف ناپذیر روبروی نور افکن قرار گرفته و چشمانِ وحشت زده ی او را هیبت نور مدرنیته ی حاجی به اشک نشانده ، چانه اش با دست های زمخت حاجی شکل گرفته و همچون یک مجرم احیانا ً تو سری ای هم به او زده شده است . چشم های نیمه باز ، نیمه بسته ؛ چانه های تاب خورده ی بد ترکیب ، گونه های پلاسیده ی بی نشاط و دماغ های مافنگی تازه با آستین کت پاک شده ؛ باز تولید اعوجاج مدرنیته ای نا تمام و نا بهنگام به معنای واقعی کلمه . جامعه ای که ابزارهای مدرن را دارد اما مناسبات آن را ندارد . ابزار هست اما لوازم جانبی آن ، مهارت آن و منطق کاربرد آن نیست .
عکسهایی که نگارنده از حاجی دیده است بیشتر آتلیه ای و در قطع پرسنلی هستند . اما او عکسهای دیگری هم دارد که در بیشتر آن ها نور پردازی ها ساده لوحانه ، فاصله حساب نشده و هول هولکی ، حاشیه ها باری به هر جهت ، قطع نامناسب ، انتخاب زاویه مبتنی برفقدان شناخت ازهنرعکاسی ، وضوح کم و نارسا و کنتراست تصویر هم در نگاتیو و هم در چاپ ناشیانه است . مشکلاتی که ناشی از عدم شناخت وسیله و فقدان مهارت برای کار کردن با آن است . البته همه ی این نارسائی ها را شاید می توان نادیده گرفت اگر تنها سوژه ی این تصاویر کج و کوژ مردان نبودند . این واقعیت آنجا خود را به عینه همچون برهوتی بی حاصل به نمایش می گذارد ، که اتفاقا ً در جوامع بومی این زنان و مادران بودند که همچون هسته ای مغناطیسی ثبات و استحکام خانواده را بر گرد وجود گرما بخش خود بیمه میکردند .
امروزه هیچکس حاجی را به خاطر خراب کردن تجربه و خاطرات یک تا دو نسل از مردمان این دیار، و به مضحکه کشاندن آن ملامت نمی کند . نه برای ما بچه های تو سری خورده ی آن روزگار ونه برای مدیران و معلمان ما و نه به طور کلی برای جامعه و فرهنگ ما مهم نبوده است که حاجی روایت گرتصویر مادر و فرزندش یا حتی تصویر خود این مردم در کنار هم باشد یا نباشد . برای آن ها گرفتن عکس فقط به معنای راه انداختن کارشان مهم بوده نه چیز دیگر . آن ها گرفتن عکس را برای فریب دادن دیوان سالاری اداری مدرن می خواستند . فریب مدرنیته با محصولات خودش .
همین دوران که مرجع عکاسی ما حاجی بوده و خاطرات ما از فقدان تصویر مادر رنج می برده و نخبگان ما عموماً محو تماشای عواید دوران مدرن بوده و دل اشان برای تجدد ی نه بر آمده از فرهنگ خودشان بلکه مبتنی برانگاره هایی نا معتبر از غرب غنج می زده است ، دورانی بوده که در غرب فرهنگ مدرنیته به چالش کشیده شده و مدرنیسمی فراخ دامن و باشکوه بر مبنای نقد مدرنیته سر بر آورده است. دهه ی شصت و هفتاد میلادی . دهه ای که احتمالاً ” رولان بارت ” عکسهای کودکی خود را با مادرش مرور می کرده است ، در خانه ، در پیاده رو ، در ساحل یک دریا … ” تصویر مادر” که بزرگسالی ِ نویسنده را هنوز همچون کودکی اش به منبع الهام بدل می کرده است .
بارت در یکی از آثارش ( کامرا لوسیدا ) ۶ که آن را تحت تأثیر مرگ مادرش ( در ۱۹۷۷ ) نوشته نظریه ی بدیعی را در زمینه ی ” سرشت تصویر عکاسانه ” ارائه کرده است که بقول ” گراهام آلن ” در آن « ستایشی عاشقانه و از سر استیصال نثار کسی می کند که بی شک بزرگ ترین موضوع و منشأ عشق او در سراسر عمرش بود . » ۷ ( بارت هرگز ازدواج نکرد و تمام عمرش را با مادرش زیست و سه سال بعد از مرگ مادر ماشینی او را زیر گرفت .) بارت در این کتاب میان نظریه و مرثیه برای مادر رابطه ای ایجاد کرده و ضمن به چالش کشیدن مفهوم علمی و آکادمیک نظریه و بدل کردن آن به سوگ ـ نوشته ای برای مادر ، افق معنایی و تأویلی عکس را به دو بخش ( استودیوم و پونکتوم ) تجزیه می کند . به نظر او استودیوم یک عکس معنای نمادین صریح و آشکار عکس است و همه ی بینندگان در این معنا مشترک اند . مثلا،( مثال ها از نگارنده است و نه متن بارت ) در تصویر یک گل رز همه ی بییندگان با نگاهی به آن میگویند : این عکس یک گل است . یا دیدن عکس کودکی فقیر این معنا را با نخستین نگاه به آن برای بیننده مجسم می کند که معنای نمادین این عکس فقر و کودک است . ولی به گفته ی گراهام آلن ، از نظر بارت ، پونکتومِ یک عکس ” به مؤلفه یا شماری از مؤلفه ها یی مربوط می شود که در وجود بیننده رخنه کرده ، همچون نیزه ای از تصویر به سوی بیننده پرتاب می شود . پونکتوم معنای آشکار عکس ( استودیوم ) را تکه تکه کرده ، بیننده را سوراخ سوراخ می کند ” . رولان بارت ( با اشاره به عکس های مادرش ) می نویسد : ” پو نکتوم یک عکس آن رخدادی است که زخمی بر من می زند . مرا مجروح میکند ، برای من دردناک است . ” در جای دیگری از همین متن بارت می نویسد : ” … آن چه من بتوانم نامی بر آن نهم نمی تواند مرا زخم بزند . ناتوانی از نام نهادن است که نشانه ی آشکار آشوب و پریشانی می شود . ” ۸
نگارنده در این نوشتار کوشید که به بخشی از مناسبات ِ فرهنگی ، اجتماعی و تاریخی ِ جامعه ی بومی ما در یکصد سال اخیر در حوزه ی تصویر ، مادر ، پدر و خاطره نامی بدهد . ” غیاب مادر ” یا ” حقارت پدر” تنها مناسباتی استعاری هستند که کنش نام گذاری را ممکن میکنند ، و به جای درد کشیدن از زخم های تاریخی امکان سخن گفتن از آن را به ما می دهند . و این حرف زدن می تواند آن چیز هایی را که دوربین عکاسی ندید برای ما روایت پذیر کند . شاید این حرف زدن چیزی شبیه ناله ی تراژیک ” کپو کچی ” دربلوط زاران انبوه ِ زاگرس باشد . کپو کچی به روایتی اساطیری هزاران سال است که می گوید : ” کپو …کچی… کم بود … کف کرد …کم شد… ۹ او به زخم ِ خود نامی می دهد تا نیزه ای را که در قلبش نشسته تحمل پذیر کند . و آن را روایت می کند ، اگر چه نمی تواند مداوایش کند .

پا نوشت ها : ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ ـ آمارتیاسن ـ هویت و خشونت ـ مترجم فریدون مجلسی ـ نشر آشیان ـ چاپ اول ۱۳۸۸ ـ ص ۳۹
۲ ـ رضا شاه ـ سفرنامه خوزستان ـ نشر مرکز پژوهش و نشر فرهنگ سیاسی دوران پهلوی ـ چاپ ؟ ـ ۱۳۵۵ ـ ص ۱۲
۳ ـ علی رزم آراء ـ جغرافیای نظامی ایران ( لرستان ) ـ جزوه پلی کپی صحافی شده ـ ناشر و سال انتشار ؟ ـ ص ۲۱۷
۴ ـ همان ـ ص ۲۱۶
۵ ـ برخی از عکس های مورد بحث در منبع زیر قابل دسترسی است :
ـ ایرج کاظمی ـ مشاهیر لر ـ نشر افلاک ـ چاپ اول ۱۳۷۶
۶ ـ فکر نمی کنم که اصل کتاب به فارسی ترجمه شده باشد ، یا اگر ترجمه شده نگارنده از آن بی خبر است . لذا اطلاعات مندرج در زمینه ی کتاب بارت از کتاب “رولان بارت ـ نوشته ی گراهام آلن ـ ترجمه ی پیام یزدانجو ـ نشر مرکز اقتباس شده است .
۷ ـ رولان بارت ـ نوشته ی گراهام آلن ـ ترجمه ی پیام یزدانجو ـ نشر مرکز ـ چاپ اول ـ ص ۱۹۳
۸ ـ همان ـ ص ۱۹۴
۹ ـ افسانه ای قدیمی که روایت دختری است که به بهانه ی کم شدن شیر کف کرده ، سرش به دست نامادری بریده می شود و قطره ای از خون او به پرنده ای بدل می شود . ـ که روایتی زیبا از آن( قریب به همین مضمون ) در یکی از باز سرایی های آقای علی زیودار( شاعر لرستانی ) ارائه شده است .

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

علی کولیوند در گفته :

سلام جناب ازادبخت
یادم هست وقتی چند وقت پیش در صفحه شخصی خودم این شعر از کوروش کیانی قلعه سردی را همراه با عکسی از اعدام سران عشایر گذاشتم. بعضی از همتبارانمان گفتند برای اتحاد حکومت مرکزی اعدامشان کرده اند و به دفاع از این حرکت شوم پرداختند:

برای تمام مردانی که امنیه ها یاغی شان خواندند

و تو که ترکه به اسبت زدی و رفتی
تا ستاره را
به تیره ترین شب تقدیر بسپاری!
چوپانان دل برشته کوهستان
اندوهت را ترانه می کردند.
دیریست دره های دهان گشاد، خاموشند
و از همین جاده ها که تو را تا صبح علی الطلوع بدرقه می کردند
نرینه ای خبر از بارش باران نیاورده است.
از دور که نگاهت می کردم سنگ چین امامزاده ای بودی
که کفر هیچ رهگذری آلوده اش نکرده بود .
دیشب که ماه بر نیامدی
سرناها را برافروختند و دهل ها را کوفتند
سپیده دم که عاشقت یافتیم
در شیب صخره ها جویباری از گل سرخ می لغزید !
تو سپیدار مردی بودی
که امنیه ها یاغی ات می خواندند
بی آن که بدانند شانه ات آبشخور گوزن های هراسان است.

جناب ازادبخت آن لحظه و خیلی لحظلت دیگر جوابی بغض الود در گلو داشتم که هیچوقت توان گفتنش نبود. و چقدر خوب بغض های ما را به زبان قلم جاری کرد. این قضاوت یک طرفه تاریخی که ظلم های حکومت مرکزی مبارزه با اشرار بود همیشه مرا ازار می داد و چه خوب شد که این مقاله را خواندم از شما. سپاس از قلم و فکرتان مانا باشید و سربرز

لطیف آزادبخت در گفته :

سپاس از دوست نازنینم جناب آقای کولیوند . دلنوشته ات قشنگ و تأثیر گذار بود .پدران ما قربانی یک دوران بودند . و همیشه دوره ها از اشخاص پر راز و رمزتر هستند .
به قول معروف به زور نمی توان کسی را به بهشت هم برد . ولی امرای ارتش ترجیح دادند برای به کرسی نشاندن حرف رضاشاه راه آهن شمال جنوب را بهانه کنند . ایا کسی مطمئن است که قاتل وزیر راه ( اگر اشتباه نکنم طهماسبی ) اشرار لر بودند ؟ مستنداتش کجاست ؟ آیا کسانی که مقصر آن واقعه نامیده شدند واقعاً مقصر بودند ؟ آیا برای کسانی که شنیدن نامشان لرزه بر اندام بزرگترین مراجع بومی می انداخت دشوار بود که با پرونده سازی و اعدام بیگناهان حقایق را وارونه جلوه دهند ؟
باری شاید بسیاری از مشکلات امروز جامعه ی ما ناشی از جراحات همان زخم کهنه باشد .

پرويز گراوند در گفته :

با سلام به خدمتِ آقای آزادبخت
*دستتان درد نکند به خاطر حوصله ای که برای نوشتنِ این مقاله ی نسبتا طولانی به خرج داده اید.
*بررسی یک دوره ی تاریخی با تلفیقِ منابع نوشتاری و تصویری، حداقل از منظرِ تطبیق، کار سختی است که در این مقاله انجام شده است.
اما:
نقد من ناظرِ به آنچه در مقاله آمده نیست بلکه مربوط به آن شِقی است که در مقاله نیامده.
*داستان «عکاسخانه حاجی» تا حد زیادی از نظر «رابطه عکاس و صاحب عکس» با داستان عکاسان و عکس های تاریخی عشایر لرستان در در دوره رضاخانی تطابق دارد اما عملکرد و هدفِ «حاجی» با عملکرد و اهداف نظام سیاسی در آن دوران به ندرت تطابق دارد.
*آنچه را که در مورد حوادث آن دوران در مقاله آمده، اگر چه با زبان ادبی تغلیظ شده است اما نمی توان کلیت آن را منکر شد. ولی بحث این است که مقاله به بررسی یک وجه از شرایطِ آن دوران پرداخته و وجه دیگر را مد نظر قرار نداده است. وجه دیگر، عبارت است از اوضاع فرهنگی و شرایط و ساختار قدرتِ قبیله ای در لرستان و مخالفتِ عشایرِ موردِ منازعه با مدرنیته که (مدرنیته) یک اجبار تاریخی بود. از جمله مخالفت با گذر راه آهن از خرم آباد، ترور وزیر راه، و در کل، ناتوانی جامعه محلی لرستان در درک و برقرای تعامل مناسب با پدیده ی نوپدیدارِ مدرنیته.
*اگر بخواهیم، کنش و واکنش هایِ جامعه یا جوامعِ محلی لرستان در مقابل مدرنیته و نظام ِ سیاسیِ آن دوره را از نگاه و منظری «درون فهمانه» بررسی کنیم (یعنی خود را به جای عضوی از جامعه قبیلگی آن دوره قرار دهیم)، اصولا آنچه در این مقاله آمده برای بررسی ی مختصر دوره ی تاریخی مورد نظر کفایت می کند. اما اگر از منظری «برون فهمانه» و عام تر به موضوع بنگریم (یعنی خود را به جای یک ایرانی یا یک غیر ایرانی یا یک مشاهده گرِ آزاد بگذاریم نه یک عضو قبیله ی لرستانی در آن دوره)، باید هم به نقد جامعه ی محلی لرستان(عشایر) در نحوه ی تعاملش با «مدرنیته و نظام نوظهور رضاخانی» پرداخت و هم به نقدِ «رویکرد و شیوه ی عملِ کارگزاران و مجریانِ حکومتی در اجرای مدرنیته».
*بحث من این نیست که آنچه را مقاله گفته غلط است، بلکه این مقاله یک وجه از دو روی پدیده (درگیری طوایف لرستان با حکومت رضاشاه) را نقد کرده و آن هم سهم حکومت از اشتباهات است و سهم عشایر بررسی نشده است. قطعا خود آقای آزادبخت یا آقایان علیرضا آزادبخت یا شهرام شرفی با توجه به علاقه ای که در این باب از آنها سراغ دارم میتوانند این کار را بکنند و کار جناب آقای آزادبخت تکمیل شود.
*البته مقاله ی آقای آزادبخت معطوف به اواخرِ حکومت قاجار و اوایل دوره پهلوی است، اما چون نقد آقای آزادبخت و اوج منازعه بین عشایر لرستان و حکومت، مربوط به دوره ی رضاشاه و بحث مدرنیته است، گزاره های گفتار من نیز معطوفِ به این دوره است.
* اما در مورد حاجی؛ او اسمش حاجی بود و هنوز به حج نرفته بود «که پوستین دانش آموز به آزار می درید». حتما شما هم یکی دو بار پیش او عکس گرفته ای و میدانی چقدر متعهد و کاردرست و مهربان و خوش زبان و خوش بیان و خوش دهان و خوش خوشان بود!!!! پس باید خدا را شکر کنیم که او حج نرفته بود. به هرحال هرجا هست، اگر نرفته پیِ کارش، «خدایا به سلامت دارش».

لطیف آزادبخت در گفته :

پرویز نازنین ، دوست خوش فکر من ؛
سلام ،
با کلیت بحث تو ( بخصوص اینکه باید تا آنجا که ممکن است به طور جامع تر به قضایا بنگریم ) موافقم . اما در جزئیات با برخی از گفته هایت مشکل اساسی دارم .
نخست بد نیست بگویم که این حقیر ( این دیگر از آن حقیرهای معمول نیست که کارشان رنده کردن پیاز به ریش مخاطب است ، منظورم واقعن حقیر است ) به طور کلی در مقالاتم به ندرت به دنبال قضاوت هستم ، همیشه کوشیده ام در چنین موضعی قرار نگیرم ولی اگر قرار هم گرفته ام تلاش کرده ام لحنم قاطع نباشد . اگر در نوشته های حقیر توجه کرده باشید ، بسیار از واژگانی چون ” شاید ” ، ” به گمانم ” ، ” انگار ” ، ” ممکن است ” ، فکر میکنم ” و عبارات دیگری از این دست استفاده می کنم . هیچگاه نخواسته ام متونی که می نویسم پهلو به ” مقاله ” به معنای آکادمیک آن بزند . زیرا فکر می کنم که مهم حرف ما و اعتبار منطقی است که پشت آن نهفته است ، نه روش طرح کردن آن . شما دوست دارید به روش تحقیق علوم اجتماعی مثلاً میخی را با چکشی شیک و پیک که احیاناً دسته ی آن را هم با روبان تزیین کرده اید به دیوار بکوبید من ترجیح میدهم با تکه سنگی رگه دار و زیبا آن میخ را به دیوار بکوبم . من فکر می کنم که صرف ” روش ” هیچ نسبتی با ” حقیقت ” ندارد . ممکن است نحوه ی میخ کوبیدن شما کلاسیک تر باشد اما بی تردید نحوه ی میخ کوبیدن من ” آوانگارد” تر است .
همیشه می خواستم و بر این امیدم که نوشته هایم بیشتر تأثیرگذار باشد تا منطقی ( به معنای سقراطی آن ) و کوشیده ام که خطای قضاوتهای ممکن را با نهاده های ادبی به قول شما ” تغلیظ ” ( و از نگاه من ” رقیق ” ) کنم . زیرا معتقدم هیچ حوزه ای از علوم حتی حوزه ی علوم نظری و علوم محض هم از خطر استبداد زبانی مبرا نیست . همیشه به دنبال این بوده ام که جدی ترین مباحث را با شرابی از خیال و رؤیا رقیق کنم تا خواننده را دچار سر گیجه نکند . و ای عجبا که برخی از دوستانم معتقدند که سعی من بیهوده بوده است و هر چه تلاش می کنم ساده تر بنویسم دچار تعقید لفظی و معنایی بیشتری می شوم . خدا را چه دیدی شاید روزی توانستم مقاله ی مینیمال هم بنویسم . ولی حتی در آن حال هم بنا ندارم از رقیق کردن گفتارها دست بردارم . چون نوشتن برای من یا همه چیز است یا هیچ چیز .
همیشه با اشتیاق می نویسم و تا موضوعی موجب شیدایی زبانم نشود رغبتی برای نوشتن پیرامون آن در خودم نمی بینم . برای همین است که همیشه سویه و گرته ای از این اشتیاق و ولع در زبان نوشته هایم وجود دارد و گاه بسیار هم پر رنگ . بنا بر این ، این نوشته ها مقاله به معنای کلاسیک آن نیستند . همچنان که در ژانر ژورنالیستی ” یادداشت ” هم نمی گنجند . شاید بتوان آنها را به معنایی “دریدا” یی گونه هایی از “خرده کاری ” نامید . گرچه هرچیزی که میخوانیم به معنای واقعی کلمه جز خرده کاری نیست . در هیچ بحثی ابرام و اهمیت خاصی وجود ندارد . و به گمانم این ما آدمها هستیم که بنا بر قضاوتهای خود برخی چیزها را خیلی مهم می دانیم و برخی دیگر را کم اهمیت .
به هر حال باز هم قلم عنان مرا ربود و از بحث تو دور افتادم . راستش راجع به اینکه عکاس یک نفر است و دستاورد او ربطی به جامعه ندارد ( چون معنای حرفت همین است ) با تو مخالفم . فرهنگها داشته های خود را خواسته یا نخواسته در آثارشان درج می کنند . این داشته ها در نحوه ی قضاوت تو ، نوع پوشش من ، رنگ لباس آن یکی ، نوع عکسی که امثال ” حاجی ” می گیرند .، نوع رفتاری که سیاستمداران ما با شما و من می کنند … همه وهمه حضوری قاطع دارد و مگر فرهنگ جز این است ؟
با این هم مخالفم که قضاوتهای ما تنها می تواند ” درون فهمانه ” و ” برون فهمانه” باشد ( چون معنای این یکی حرفت هم این است ) شاید بتوان از گونه ی دیگری از قضاوتها هم یاد کرد که می توان آنها را ” دگر فهمانه ” نامید . البته حقیر هیچ رجحان یا امتیاز خاصی برای این دیگر اندیشی قائل نیستم . خیلی ساده برخی متفاوت فکر می کنند و متفاوت می نویسند . همین .
با این هم مخالفم که جامعه ی بومی ما هم در آن رخدادهای خونین پنجاه درصد مقصر است ( چون معنای آن یکی حرف دیگرت هم همین است ) . من فکر می کنم که این سیستم است که باید به مردم پاسخگو باشد و نه بر عکس . و حتی اگر مردم قانع نشدند . این سیستم است که باید چاره ای انسانی برای آن بیندیشد . این چه مدرنیزاسیونی بود که برای آن آدم می کشتند ؟ شما مختارید خواستار بهشتی ایدآل برای همگان باشید ، اما به اصطلاح نمی توانید همگان را به زور وارد چنین بهشتی کنید . باری حرفم به درازا کشید .
اما پرویز عزیز یک نقد اساسی به نظرات آکادمیک تو دارم ( زیرا همیشه سعی کرده ای قضاوتهایت علمی و به اصطلاح چند جانبه باشد ) آخر مرد حسابی ، آدم طناز و شیرین زبانی چون تو چگونه می تواند در حوزه ی تخصصی خودش ( جامعه شناسی ) اینقدر اصولگرا که سهل است بنیاد گرا باشد ؟ ( البته این پاراگراف آخر محض شوخی بود . خودت که می دانی چقدر برای نظرات تو ارزش قائل هستم . )

اسدالله آزادبخت در گفته :

یادش بخیر وقتیکه چندتومان پول توجیبی راباخوشحالی کودکانه محکم درمیان مشت گرفتم وتا روستای محل سکونت لطیف دویدم تا اورا برای عکس یادگاری خبربدهم. هردو با ژست معمول آن زمان وحرف های نامتعارف حاجی فیگورگرفتیم تاصدای شلیک نهایی دوربین، شادی را برایمان کل بزند.روزها وماهها گدشت وهربار برای تحویل عکس مراجعه کردم با ادبیات مختص عکاس محترم وحرفه ای مواجه میشدم ،نهایتاپای پدربه این تراژدی غمناک کشیده شدوتصویری ناشناخته ومجهول بدستم رسیدو تنها چیزی که ندیدم چهره ای لطیف وخودم بود.

لطیف آزادبخت در گفته :

با سپاس از اسد نازنین و مروای همیشه جذاب ؛
آه اسد … چه گنجینه های خاطراتی از ما حرام شد ! حاجی یک بهانه است برای یاد آوری دورانی که دود شد و به هوا رفت …
ولی به یاد نمی آورم که آیا تو هم در دزدیدن گلباغی ( گل محمدی ) های درمانگاه شریک بودی یا نه ؛ سپیده دم های بهار بالای نرده های درمانگاه چه غوغای غریبی بود . سینه امان از خار گلهای محمدی که توی گریبان می ریختیم ریش ریش می شد . چه دانش ناشناسی پشت غنچه های تازه شکفته ای بود که با ترس و لرز با دستان کوچک خود می چیدیم . چه بهارانی بود . چه حیرتی بود . .. یادش به خیر . کاش دوربینی می داشتیم !!!

من هم هنوز یک قطعه عکس دارم که حاجی ازم گرفته
سمت چپم قسمتی از شانه یک همکلاس است
که سالهاست مرده است
و سمت راستم هم هیچ فرشته ای نیست.

میرسلیم خدایگان در گفته :

“حاجی عکاس” این اواخر کسب و کارش کساد شده بود. رقبای قدری برای او و دوربین قدیمی اش به بازار آمده بود. عکاس ها ی جوان تری آمده بودند با آتلیه های مجهزتر و مسلح به روتوش. حاجی عکاس این اواخر به دوره گردی افتاده بود و با دوربین قدیمی اش از مشتری های اندک شماری که روزانه صید می کرد ، عکسهای سیاه و سفید فوری می گرفت. این اواخر حاجی خود “سوژه “ی خنده ی نوجوانان و جوانانی می شد که در محله ها دور او حلقه می زدند و پس از مدتی سر بسر گذاشتنش، از روی ترحم-شاید- “سوژه” ی عکاسی اش می شدند. او خود به خاطره ای نوستالوژیک بدل گشت. همان کاری که “زمان” با هر چیز یا هر کسی می کند.

سیروس علیپور در گفته :

دو سال پیش حاجی را با همان فنوتیپ روبروی بیمارستان عشایر دیدم با او احوال پرسی کردم فورا گفت کوهدشتی هیسی؟ گفتم آره از مردم کوهدشت خیلی تعریف کرد گفت هر وقت منو می بینن خیلی خیلی بهم لطف می کنند منو شرمنده ی خودشون می کنن چند دقیقه ای با او بودم از اوضاع روزگار و وضعیت اقتصادی اش بسیار نالان بود یاد اون روزهایی افتادم که به روستای ما آمده بود و همه ی ما را برای عکس گرفتن به صف کرده بود آخرش هم ازش خواستم اجازه بدهد عکسی یادگاری از او داشته باشم اما آماده نبودن وضع و لباس را بهانه کرد و اجازه این کار را نداد

سیروس علیپور در گفته :

البته بین دو یا سه سال پیش تردید دارم

یادش به خیر من هم خاطرات دوران مدرسه ام رو با عکسهایی که حاجی ازم گرفته بود به یاد میارم شاید باور نکنید عکس کلاس دوم ابتدایی ام رو خواهر زاده ام هنوز تو کیف تو جیبی اش گذاشته هر وقت منو بخواد مسخره کنه اون عکس رو به همه نشون میده باور کنید به خدا انگار از افریقا اومدم خودم هم واسه خودم ناراحت میشم وقتی اون عکس رو می بینم با خودم میگم یعنی ما اینقدر بدبخت بودیم

لطیف آزادبخت در گفته :

با تشکر از دوستان خوبم میرسلیم خدایگان ، سیروس علیپور و نادر عزیز ؛
شاید یکی از جذابیت های منحصر به فرد حاجی همین باشد : مردی که خودش سوژه ی هیچ تصویری نبود اما از یاد هیچکس از همعصرانش هم نرفته است . با دیدن آن عکسها گویی هر بار سایه ی سرگردان او را هم می بینیم که از حاشیه ی عکس ما را به همان شکل عجیب نگاه می کند و به ریشمان می خندد .

چند روز پیش شبکه جام جم داشت یه مستندی نشون میداد توی یکی از محلات تهران قدیم و خانه تیمسار میر احمدی همین که اسم تیمسار میر احمدی رو آورد میخکوب شدم بعد راوی مسند در مورد این شخصیت توضیح میداد که مثلا بهش میگفتن احمد قصاب بعد این راوی که خودش تاریخدان بود توضیح میداد که این جلاد نامرد حدود صد هزار لر رو قتل عام کرده آنها رو به اجبار به سمت تهران کوچ داده بود که بیشترشون نرسیده به قم بر اثر گرسنگی و تشنگی تلف شدن اونایی هم به تهران رسیده بودن گروه گروه جمعشون میکرد و سر از تنشون جدا میکرد در این حین یه اهنگ غمگین لری هم گذاشته بودن دیگه بغض گلومه گرفته بو اشک اومد تو چشام که اینا با پدرانمون چیکار کردن چرا از این هولو کاست لری صحبت نمیشه چرا هر سال در لرستان به یاد اون صد هزار کشته مراسمی گرفته نمیشه حداقل میتونن به صورت نمادین به یادشون مقداری شمع روشن کنن کافی بود چنین حادثه ای برای مردم اذربایجان اتفاق افتاده بود فقط به حال و روز امروز لرها تاسف میخورم

لطیف آزادبخت در گفته :

با سپاس از شما دوست خوب،
البته ابعاد آواره کردن و قتل عام مردم بومی بسیار فاجعه بار تر از این چیزی بوده که در تاریخ درج گردیده است . ولی به گمانم نباید زیاد هم احساساتی با این قضیه برخورد کرد . شاید عبارت نسل کشی برای چنین اتفاقاتی کمی غلو آمیز باشد . اما همین که یکطرفه به قاضی نرویم و به متون تاریخی نوشته شده توسط صاحبان قدرت در آن زمان اعتماد نکنیم ، به قدر کفایت روشنگر است .
شما اگر امروزه به شمال ، شمال شرق و بسیاری از مناطق مرکزی ایران سفر کنید با بسیاری از هم تبارانمان رو به رو می شوید که بازماندگان آن تبعیدهای وحشتناک هستند . من خودم در ” لوشان ” و نزدیکی ” رودبار ” با برخی از این لرهای تبعید شده برخورد کرده ام . ممکن است حتی نتیجه یاین تبعیدها برای خود تبعید شده ها خوب بوده باشد ولی پاک کردن صورت مسئله کار درستی نیست .
خوب است نویسندگان متون تاریخی ما هم قدری به این مسائل بپردازند تا این فجایع در آینده از یاد نروند و مستندات آن در مطالعات سیر تطور جامعه ی بومی ما به سمت الگوهای مدرن لا اقل برای آیندگان سودمند باشد .

با تشکر از آقای آزادبخت اولین عکاس کوهدشت عکاسی مهتاب آقای یعقوبی بود که از شاگردانش یک انسان وارسته به نام امامعلی امرایی بود که عکاسی گلها را بنا نمود عکاسی حاجی هم دقیقا روبروی عکاسی گلها بود

لطیف آزادبخت در گفته :

با سپاس از آقای دارابی عزیز . ممنون از اطلاعاتی که ارائه کردید . خوب است کسانی که به جمع آوری تاریخچه ی علوم ، فنون و حرفه های جامعه ی ما علاقمند هستند این قبیل مستندات را جمع آوری کنند . زیرا قطعاً در آینده برای مطالعات فرهنگی ، مردمشناسی ، و انواع پژوهشهای بومی مورد نیاز خواهد بود .

سلام آقای آزادبخت خیلی ممنون که به نوشته ام پاسخ دادی فقط یه انتقاد دارم یه جورایی گفتی این واقعه واقعیت نداره آخه از این واقعه ۱۰۰ سال بیشتر نگذشته لرهای لوشان و قزوین اونها چهارصد سال پیش تبعید شدن و در مورد لرهای قم اونها لرهایی بودن که در زمان زندیه به شیراز اومدن و بعد از شکست زندیه آقا محمدخان قاجار به سمت قم و تهران و خراسان کوچانداما هولوکاست شاید واژه درستی نباشه پس وازه کر بگری رو جایگزین میکنم

ببخشید اشتباه تایپی بود کلمه صحیح کر بگیری

لطفا جوانهای بیکار را سرکار بگذارید ای نمایندگان لرستان بیکاری بیداد میکند به خدا

لطیف آزادبخت در گفته :

دوست خوبم ” ن ” عزیز ؛
با سلام در کل با موضوع مورد بحث شما موافقم و دلیل نوشتن این مطلب هم همین دغدغه ها بوده است . همچنین با این نظر شما که تبعیدیهای لرستان مربوط به چند دوره ی تاریخی هستند نیز موافقم . شما دقیق تر از من به برخی از مقاطع تاریخی آن هم اشاره کرده اید و از این بابت ممنونم .
ولی بحث اصلی من در این نوشتار بررسی معنای تلویحی اسناد تصویری به جا مانده از گذشتگان ما ( در یکصد سال اخیر ) بوده است . با این نگاه دغدغه ی مورد نظر شما تنها یکی از جنبه های مورد بحث حقیر بوده است .
واقعیت این است که انزوا و محرومیت برخی از جوامع بومی از جمله جامعه ی ما دلایل عدیده ی تاریخی ، سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی و حتی جغرافیایی دارد .
خوب است که شما که از فحوای کامنتهایتان به نظر می رسد اطلاعات خوبی در این زمینه دارید ، به شکل خاص موضوع آوارگی ، تبعید و مهاجرتهای قهری و اجباریگذشتگان ما را در مقاله ی مستقلی به بحث بگذارید . در این صورت مطمئن هستم که آثار بررسی های احتمالی شما در این زمینه بسیار چشمگیر خواهد بود .
از توجه شما به این مطلب سپاسگزارم و برایتانآرزوی موفقیت و سربلندی دارم .

آموزشگاه آزاد هنری میرعماد،صمد زال پور در گفته :

درود بر استاد عزیز
واقعا لذت بردیم،همیشه از جادوی قلمتان استفاده کردیم
همیشه مانا و سربلند باشید

لطیف آزادبخت در گفته :

سپاس و تشکر از استاد زالپور عزیز و تمام خوانندگانی که دلشان برای فرهنگ و هنر این مرز و بوم می تپد

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :