کد خبر : 25137
تاریخ انتشار : ۳ خرداد ۱۳۹۲ - ۱۹:۰۷
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 200 بازدید

شعر آزاد – هیوا مسیح

  … از آن خورشید های همیشه در کودکی  از آن روزهای شکوفه تا سیب  و آن مشق های تا کتاب که تو نبودی  تا همین یک بار دیگر که در سفرم مادرم باز  به امامزاده های کنار راه سلام می کند و نگاهش در انتهای دشت های چه دور محو می شود می دانم […]

 3141e24907652de6b801ff00327cc58b

از آن خورشید های همیشه در کودکی
 از آن روزهای شکوفه تا سیب
 و آن مشق های تا کتاب
که تو نبودی
 تا همین یک بار دیگر که در سفرم
مادرم باز
 به امامزاده های کنار راه سلام می کند
و نگاهش در انتهای دشت های چه دور
محو می شود
می دانم
دعا می کند وقتی امتداد جاده مرا به دورهای ناپیدا برد
تمام آبهای عالم
 پشت سرم سرود بخوانند
 حالا تمام آب های نه تنها پشت سرم
 که آب
همین کاسه ی آفتاب خورده هم سرود می خواند
 و هر روز
بچه های تمام دنیا
با اولین قطار
با اولین هواپیمای آشنا
به خانه ام می آیند
 تا نه تنها برای دعاهای پشت سرم
 که برای تمام مسافران راههای ناپیدا
 دعا کنیم
  …

  هیوا مسیح

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

دله شر در گفته :

سلام قشنگ بود خیلی/نمیدونم چرا کسی نظری نداده

داريوش جعفري در گفته :

واقعا عالی ست

… و هر روز
بچه های تمام دنیا
با اولین قطار
با اولین هواپیمای آشنا
به خانه ام می آیند
تا نه تنها برای دعاهای پشت سرم
که برای تمام مسافران راههای ناپیدا
دعا کنیم

همه‌ی شعر زیباست
برای من بسیار زیباست
از سجاد و میرملاس سپاسگزارم

ترنم باران در گفته :

دعا های مادرم …
تما دنیا را فرا میخواند…
.
.
.

عالی بود….

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :