کد خبر : 28100
تاریخ انتشار : ۴ تیر ۱۳۹۲ - ۱۷:۴۹
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 194 بازدید

مصاحبه‌ي پيشوك با مصطفي رحماندوست

    * با سلام و ادب؛  استاد گرانقدر! از اين‌كه وقت پر ارزشتان را دراختيار بچه‌هاي پيشوك قرار داديد نهايت قدرداني را از شما داريم. * بفرماييد متولد چه روز و چه ماهي هستيد؟من اول تير ماه 1329 در شهر همدان متولد شدم.آقاي رحماندوست بيايد با هم به دنياي كودكي شما سفر كنيم.كودكي من […]

65761fdf02af31da4a48a01950489325

 

 

* با سلام و ادب؛  استاد گرانقدر! از اين‌كه وقت پر ارزشتان را دراختيار بچه‌هاي پيشوك قرار داديد نهايت قدرداني را از شما داريم.
* بفرماييد متولد چه روز و چه ماهي هستيد؟

من اول تير ماه 1329 در شهر همدان متولد شدم.آقاي رحماندوست بيايد با هم به دنياي كودكي شما سفر كنيم.
كودكي من هم مثل كودكي همه‌ي بچه‌ها با بازي و شيطنت و كتك‌كاري  و گاهي درس خواندن، سپري شد. (با خنده) البته پسر بازيگوش و پر جُنب‌وجوشي بودم.
* يك خاطره از دوران كودكي‌تان برايمان تعريف كنيد.
روزهاي سرد زمستان، صبح‌ها كه مي‌خواستم به مدرسه بروم، مادرم يك تخم مرغ آب‌پز  شده دستم مي‌داد. براي اين‌كه تا رسيدن به مدرسه دستم گرم بماند و هم زنگ تفريح آن را بخورم. خوراكي‌ها و تنقلات بچه‌ها در زنگ‌هاي تفريح با هم فرق مي‌كرد. زنگ تفريح كه زده مي‌شد با دوستانم يك بازار پاياپاي راه مي‌انداختيم. كشمش، تخم‌مرغ، … و اين‌طوري خوراكي‌هايمان را با هم عوض مي‌كرديم. البته اين راز را به پدر و مادرهايمان نمي‌گفتيم. چون نبايد در بيرون از خانه مثلاً لواشك كثيف و يا چيزي كه از نظر آن‌ها بد بود مي‌خورديم. اما يك روز از دهانم پريد و خودم را لو دادم. برملا شدن رازم يك خوبي داشت؛ از آن به بعد با دو تا خوراكي به مدرسه مي‌رفتيم. يكي براي خوردن و ديگري را با دوستانمان در زنگ تفريح عوض مي‌كرديم.
* بازي مورد علاقه‌ي‌ شما چه بود؟
ما بيش‌تر در كوچه بازي مي‌كرديم و اغلب به شكل گروهي. مثلاً روروَك مي‌ساختيم و يكي سوار آن مي‌شد و ديگري هُل مي‌داد. گاهي هم جلوي جوي آب را با گِل و سنگ مي‌بستيم، سَد درست مي‌كرديم و آب را به سمت درختان هدايت مي‌كرديم. يا يك گروه مي‌شديم و با گروه ديگر دعوا مي‌كرديم، روز بعد هم در مدرسه آشتي مي‌كرديم.

* انيميشن نگاه مي‌كنيد؟
بله فيلم كودك، انيميشن و برنامه‌هاي كودك را تا آن‌جايي كه بتوانم مي‌بينم. انيميشن‌هايي كه تازه دوبله شده را حتماً تماشا مي‌كنم.
* اگر بال داشتيد به كجاها سفر مي‌كرديد؟
من خيلي اهل سفر هستم. تا به امروز به 53 كشور دنيا سفر كرده‌ام. اگر بال داشتم حتماً به مصر و يا قبايل آفريقايي سفر مي‌كردم. دوست دارم به جاهايي بروم كه آداب و رسوم و سنت‌هايشان با ما فرق داشته باشد.
* اگر زندگي كانالي براي بازگشت داشت به كدام قسمت زندگي برمي‌گشتيد؟
من واقعاً دوست ندارم برگردم چون به هر مرحله‌ي زندگي‌ام كه نگاه مي‌كنم، مي‌بينم خيلي تلاش كرده‌ام و از آن مراحل به حمدالله راضي هستم. حالا هم كه به دوره‌ي پختگي رسيده‌ام، هم‌چنان فعاليت مي‌كنم و خرسند هستم.
* بهترين فيلم ايراني كودك از نظر شما كدام است؟
متأسفانه در حال حاضر فيلم كودك نداريم. در گذشته اوضاع خيلي بهتر بود. چندين سال پيش در جشنواره‌ي فيلم كودك داور بودم، در آن زمان فيلم ايراني قابل رقابت با فيلم‌هاي خارجي بود. اما حالا مدتي است كه فيلم ايراني خوب نديده‌ام.
* و بهترين كتاب شعر كودك؟
نمي‌توان گفت چه كتابي بهتر است. اسفند ماه سالي كه گذشت، در شاهين‌شهر اصفهان جشنواره ملي شعر كودك برگزار شد. تقريباً همه‌ي شاعران از سراسر ايران آمده بودند. مثلاً عده‌اي كه از آن‌ها انتظار نمي‌رفت شعرهای واقعاً خوبي گفته بودند. اما آن عده‌اي كه انتظاراتي داشتيم بهتر باشند، عقب‌گرد كرده بودند. به همين دليل نمي‌توان به وضوح بهترين را نام برد. در هر كتابي چند شعر خوب و چند شعر نامناسب وجود دارد.
* اولين بار چه زماني شعر گفتيد؟
12 ساله بودم. متني نوشته بودم كه سر كلاس درس آن را خواندم. معلممان گفت: اين شعر است و تو شاعري! من هم خودم را باور كردم. 16 ساله بودم كه براي اولين بار قصه و شعرم در يك مجله‌ي محلي به نام اكتابان به چاپ رسيد.
* نظرتان راجع به حوزه‌ي گرافيك و تصويرسازي كتاب‌هاي كودك در ايران چيست؟
اين موضوع خود به تنهايي يك بحث است.
از نظر من تصويرسازي كتاب كودك در ايران به‌طور كلي خوب است و به نقطه‌اي قابل توجه رسيده. تصويرگران ايراني در بازار بين‌المللي هم كارهاي‌شان مورد قبول واقع شده. مشكل اصلي اين است كه تصويرگران فرصت كار خوب پيدا نمي‌كنند. فرصت كار خوب يعني مؤسسه‌اي پيدا شود پول خوبي به آن‌ها بدهد تا با فراغ بال كار كنند. گرچه وضعيت اقتصادي به گونه‌اي است كه اين اتفاق نمي‌افتد. اما قطعاً تصويرگران خوبي داريم.
* سياست وزارت فرهنگ و ارشاد در حوزه‌ي نشر كتاب را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
وزارت فرهنگ و ارشاد سياست خاص و يا برنامه‌ريزي خاصي ندارد! آن‌جا برنامه‌اي براي حمايت و هدايت كتاب كودك كه بتواند آن را به سويي حركت دهد و يا پاسخِ یک نياز را براي نويسندگان و ناشران ايجاد كند، وجود ندارد.
سال‌ها پيش، در آغاز انقلاب تصويرگري كتاب كودك بسيار بد بود و ارشاد تصميم گرفت يك برنامه‌ي هدايتي و حمايتي برگزار كند تا تصويرگران به سمت تصويرگري خوب و ناشران به سوی چاپ بهتر بروند و موفق هم شد؛ البته تصويرگري خوبِ حالا حاصل آن تلاش‌ها است.
به نظر من بايد يك گروهِ كارشناسي تشكيل شود و بررسي كند كه بچه‌هاي امروز، به چه چيزهايي نياز دارند تا بتوانند ده سال آينده موفق باشند و اداره‌‌ي فرهنگ و ارشاد آن را غيرمستقيم هدايت و حمايت كند.
* رفتار بچه‌هايي كه شعرهاي شما را خوانده‌اند و شما را مي‌شناسند با شما چگونه است؟
من به خيلي از شهرها سفر كرده‌ام و در هر سفر احساس مي‌كردم  غريبه نيستم. با نسل بچه‌هايي كه خواننده‌ي مطالب من بودند و حالا خودشان صاحب فرزند شده‌اند احساس دوستي مي‌كرديم. بچه‌ها هم در اولين برخورد ابتدا متعجب مي‌شوند و بعد خيلي ابراز محبت و دوستي مي‌كنند.
(با خنده) ياد خاطره‌اي از شهر شما افتادم. چند سال پيش در خرم‌آباد دعوت داشتم تا كارگاه آموزشي براي معلمان برگزار كنم. اواخر بهار بود و ساعت حدوداً 4 بعدازظهر. در مسيري كه رد مي‌شدم يك‌دفعه جوي آبي ديدم. زلال و آوازخوان… ناخودآگاه به ياد بچگي افتادم. جوي آبي از مقابل مغازه‌ي پدرم مي‌گذشت و من هميشه در آن، آب‌بازي مي‌كردم. همان‌جا ايستادم و پاچه‌هاي شلوارم را بالا زدم و در جوي آب شروع به راه رفتن كردم. غرق در شادي بودم؛ يك‌مرتبه يكي از عابران كه من را شناخته بود جلو آمد و سلام داد. من كه احساس مي‌كردم عيش و شادي‌ام به هم ريخته گفتم: سلام و … ! الان وقت سلام دادن بود!؟ مي‌رفتي به كارت مي‌رسيدي بعد سلام مي‌دادي!
* پس خيلي وقت‌ها شما بچه مي‌شويد؟
من سعي مي‌كنم اصلاً بزرگ نشوم.
از نظر شما اهالي ادبيات كودك توانسته‌اند فضاي مدرن زندگي امروز را با فضاي سنتي تلفيق كنند و يك پديده‌ي موفق در بياوردند؟
برخي هنرمندان تلاش كرده‌اند كه بين امروز و ديروز تلفيقي ايجاد كنند و از آن بعضي‌ها عده‌اي موفق و عده‌اي هم ناموفق هستند. واقعيت اين است كه هيچ چيز امروزي اگر مبتني بر پايه‌هاي ديروزي نباشد، انجام نمي‌گيرد. بايد چيزي كه امروز خلق مي‌شود بر پايه‌ي موجودي‌هاي ديروز باشد. اصلاً خلق يعني ازدواج دو موجود با هم و تولد موجود جديد!
مثلاً چيزي كه در ذهن من جرقه مي‌زند، حاصل تجربيات و مطالعات من است كه در ذهنم ازدواج مي‌كنند و شعر كه خلق جديد است، به وجود مي‌آيد. پس بدون پايه و ريشه نمي‌شود چيزي را به وجود آورد. اما عده‌اي اصرار دارند كه پايه و ريشه نشان داده شود. بعضي هم ناخودآگاه پايه و ريشه در آثارشان مي‌ماند.كارهاي موفق در اين‌باره زياد است. البته در آمريكاي لاتين كه خيلي به سنت‌ها و فولكلور خودشان پيوسته‌اند، آثار مدرن مبتني بر فولكلور بيش‌تر توليد شده تا كشوري مثل ايران.
* نوشتن براي كودك دانش مي‌خواهد يا هنر؟
هردو. دانش براي اين‌كه روزبه‌روز خودت را نو كني و بچه‌اي را كه مدام در حال تغيير است بشناسي و از او عقب نماني. ذوق و هنر هم براي آن‌كه بتواني جذب كني. اثر هنري حاصل هنر است. هنر قدرتش جذب كردن است و بدون اين دو نمي‌شود با كودك حرف زد.
*** شهر ما -كوهدشت- پر از انار است. انارهاي معروف سياب. انارهاي سرخ و آب‌دار. خوش‌رنگ و رخشان. هر وقت فصل انار مي‌شود ياد «صد دانه ياقوت» مي‌افتيم. شايد براي مخاطبان ما جالب باشد ماجراي سرودن اين شعر را بدانند؟
داستان شعر انار، داستان خاصي است. ماه اول جنگ بود. هنوز سپاه، منظم نشده بود. شهيد چمران ارتشي كم‌وبيش نامنظم درست كرده بود. من هم كوله‌بارم را برداشتم و راه افتادم. چون چند نفري از ما در ابتدا چيزي بلد نبوديم روزهاي اول در گوشه‌اي به ما آموزش مي‌دادند. باز و بسته كردن تفنگ و… . در يكي از روزها در آخر آموزش، كار شناسايي را هم به ما سپردند. مثلاً روي فلان تپه برويد و با دوربين دشمن را شناسايي كنيد. كارمان كه به پايان رسيد در راه بازگشت به ما خبر دادند دشمن شما را ديده و سريع زمين‌گير شويد. ما كه زير آتش دشمن بوديم در جايي پنهان شديم. سه يا چهار روز همان‌جا گرسنه و تشنه مانديم. تا اين‌كه از طرق پسري خبر رسيد خطر رفع شده. اما قبل از رفتن برايمان آذوقه آوردند چون از گرسنگي ناي بلند شدن نداشتيم. مقداري نان و ماست و … بود كه در ميان آن‌ها سه انار قرمز هم به چشم مي‌خورد. من خواستم ادب به خرج بدهم تا اول دوستان بخورند و در آخر من چند لقمه‌اي بخورم. پس به سراغ انارها رفتم. همين‌كه يكي از آن‌ها را باز كردم دانه‌هايش بيرون پريد. ناگهان به ياد گردنبند مادر مرحومم افتادم كه از ياقوت بود. با خودم گفتم: به راستي دانه‌هاي انار شكل ياقوت است. اتفاقاً در آن دوره با دوستان شاعر قرار گذاشته بوديم تا درباره‌ي ميوه‌ها شعر بگوييم. من در همان حالت با خودم گفتم: صد دانه ياقوت… و اين شعر را سرودم. از همان‌جا هم براي كيهان بچه‌ها فرستادم.
* ويژگي يك كتاب خوب و خواندني براي كودك و نوجوان چيست؟
در درجه‌ي اول بچه را از بچگي‌اش دور كند، بين او و شلوغ‌كاري فاصله بيندازد و او را در گوشه‌اي بنشاند. كتاب بايد آن‌قدر جاذبه داشته باشد تا كودك را سرگرم كند. پس جاذبه مهم‌ترين شرط براي كتاب خوب است.
* وضعيت ادبيات كودك خصوصاً در حوزه‌ي ترجمه به چه صورت است؟
ترجمه در كشور ما حساب و كتاب خاصي ندارد. ناشر مي‌خواهد هزينه‌ي كمتري پرداخت كند، ترجمه چاپ مي‌كند؛ يا مترجم اتفاقي كتابي به دستش مي‌رسد و آن را ترجمه مي‌كند. كمتر پيش مي‌آيد كه مترجم، خيلي دقيق يك كتاب خوب را جست‌وجو كند. پس مجبور هستند از فلان دوست در فلان شهر خارجي بخواهند تا برايشان كتابي خريداري كند. اين سؤال زماني پاسخ دريافت مي‌كند كه برنامه وجود داشته باشد.
* در سال 81 در نشستي راجع به شعر انگشتي و بازي با آن گفتيد. گويا نقشه‌اي در گسترش آن داشتيد. به كجاها رسيد؟
بله. بنده 7 جلد كتاب بازي با انگشتان منتشر كردم. يك جلد در سوئد چاپ و منتشر شد و جايزه‌ي كتاب ملي سوئد را گرفت. يك جلد به زبان‌هاي انگليسي، عربي، ماليايي و كـُردي ترجمه شده و اين 7 جلد بارها و بارها تجديد چاپ شده‌اند. اخيراً هم يك چهار جلدي از اين كتاب‌ها را كه نشر پيدايش منتشر كرده بود، يك ناشر كتاب‌هاي گويا به صورت گويا در آورده. يعني من شعرهايم را روي سي‌دي خوانده‌ام و بعد روي هر شعري آهنگي گذاشته‌اند. هم‌اكنون 20 ترانه با آهنگ‌هايي مبتني بر موسيقي ايراني و با صداي من خوانده شده.
* و در پايان ضمن قدرداني از حضور شما در پيشوك، به كودكان ايران چه پيامي مي‌فرستيد؟
دوست دارم بچه‌هاي ايراني بيش‌تر بخوانند تا شاد باشند. روي پاي خودشان بايستند. مستقل بينديشند و زندگي كنند و به ديگران و تفكرشان احترام بگذارند.

مصاحبه‌گر:  مريم قلعه قوند

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :