کد خبر : 31360
تاریخ انتشار : ۱۴ مرداد ۱۳۹۲ - ۰۰:۳۹
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 388 بازدید

گفتگو با واحد خاکدان (بخش اول) نقد پژوهشی تصویرگری

نقد.پژوهش —– —– گفتگو با واحد خاکدان (بخش اول) “واحد خاکدان، مرتضی زاهدی” دربارۀ مباحث نظری و نقد فضای تصویرگری —– در ادامۀ مجموعه گفتگوهای منتشر شده دربارۀ تصويرگری كتابهای كودكان در سال گذشته با زاويه نگاهی انتقادی به مسائل اين حوزه، امسال نیز سعی داریم دامنۀ گفتگو را گسترش داده و بیشتر به اهمیت […]

نقد.پژوهش

—–

vahed-khakdan

—–

گفتگو با واحد خاکدان (بخش اول)

“واحد خاکدان، مرتضی زاهدی”

دربارۀ مباحث نظری و نقد فضای تصویرگری

—–

در ادامۀ مجموعه گفتگوهای منتشر شده دربارۀ تصويرگری كتابهای كودكان در سال گذشته با زاويه نگاهی انتقادی به مسائل اين حوزه، امسال نیز سعی داریم دامنۀ گفتگو را گسترش داده و بیشتر به اهمیت نظریه و نقد بپردازیم. شاید این سؤال مطرح شود که اهمیت نقد در چیست و یا اینکه جایگاه نقادی در کجاست؟ در پاسخ به این سؤال می توان گفت: نقد گونه ای تأکید است یا تأکید بر اهمیت موضوع مورد نقد. بر این باوریم که با مشارکت در تئوری نقد می توانیم تصويرگری را از مرزهای تنگ گذشته خارج کنیم و با نگاه به آینده آرام آرام آن را در جایگاه مناسبی قرار دهیم.

***

واحد خاکدان: به نظرم پیش از آنکه وارد گفتگوی اصلی بشویم باید سمت و سوی مباحثه پیرامون فرهنگ و هنر در این مرز و بوم را مشخص کنیم و بدانیم که آیا باید همه چیز را در محدودۀ بومی بسنجیم یا می خواهیم با معیارهای جهانی پیش برویم. چون وقتی با مقیاس جهانی صحبت می کنیم طبیعتاَ مشکلاتی مطرح می شود که می توانند مورد قبول باشند و هم نباشند. بنابر این بد نیست موضع گیری خود را کاملاَ مشخص نماییم و من پیشنهاد می کنم بدون خط کشی های رایج همین طور پیش برویم تا ببینیم در نهایت به چه نتایجی می رسیم. 

بسیار خوب پس مشخصاَ بگویید فرق نقاشی و تصویرگری در چیست؟

پیش از هر چیز این موضوع  بستگی دارد به اینکه ما چه نوع نقاشی را با چه نوع ایلوستراسیون مقایسه کنیم. زیرا خود نقاشی با نقاشی فرق می کند و برای اینکه بتوانیم در این باره بهتر کنکاش کنیم به نظرم باید به عقب برگردیم.

طبیعی است که با اختراع صنعت چاپ حرفۀ تصویرگری پر و بال بیشتری گرفت. البته تا پیش از به وجود آمدن صنعت چاپ کتاب تصویرگری می شد اما خارج از فرایند چاپ و تکثیر. در آن دوره فقط کتابهای خاصی مصور می شدند و این نکتۀ خیلی مهمی است. مثلاَ در اروپا و در دورۀ بیزانس فقط کتب مذهبی را تصویرگری می کردند و ما به ندرت شاهد تصویرگری کتابهای داستانی هستیم. در دورۀ رنسانس هم وضع به همین منوال است اما به خاطر بازگشت به ارزشهای یونان عتیق -آنتیک- میتولوژی یونان اهمیت پیدا کرد و دارای چنان ارزشی شد که حتی آن را با داستانهای انجیل و تورات می سنجیدند. با رسیدن دوران باروک و به ویژه رومانتی سیسم و مهیا شدن امکانات اولیۀ تکثیرِ یک تصویر شاهد تغییر و تحولاتی در دنیای تصویرگری هستیم و در این مقطع بود که آرام آرام نقش تصویرگری تغییر کرد. ولی این تغییرات همواره به موازات سبکهای نقاشی پیش رفتند و اگر به ایلوستراسیون های دورۀ رومانتی سیسم نظری بیافکنید خواهید دید که آنها بسیار مشابه نقاشی هایی هستند که در آن دوره کشیده شده اند. مثلاَ می توان این مُهری که بر پیشانی نقاشی های من زده می شود را در مورد پری رافائلیت ها در انگلستان نسبت داد که آثارشان خیلی ایلوستراتیو است.

 می دانیم که در اواخر قرن نوزده انقلاب بزرگی در نحوۀ نگرش هنرمندان نسبت به واقعیت به وقوع  پیوست که بسیاری بانی چنین طرز تفکری را سزان می دانند که من به شخصه گوستاو کوربه را بیشتر عامل چنین نگرشی می دانم. زیرا او معتقد بود آنچه توسط یک هنرمند ثبت می شود می بایست برگرفته از واقعیت محض باشد. ولی چیزی که بعدها اتفاق افتاد -و سزان بنیانگذارش بود- نقاشی تحلیلی ست که به تحولاتی منجر شد که در قرن بیستم شاهدش هستیم. آدمهای برجسته ای مثل پیکاسو، ماتیس، میرو، شاگال و… ناخواسته در چنین موقعیتی ست که وظیفۀ تصویرگر تغییر می کند زیرا در آن دوره تصویرگران با بینش وسیعتری ناظر رخدادهای تصویری زمانۀ شان بودند و مستقیماً تحت تأثیر آن تصویرگری می کردند. این موجب گردید که بعدها این نوع تولید تصویری به یک قانون تبدیل شود و از آن روزگار تا کنون این قضیه ادامه پیدا کرده است. به همین دلیل ما همچنان سعی داریم بین نقاشی و تصویرگری سر حدی کاملاَ مشخص ایجاد کنیم. ولی به نظر من هیچ وقت عملی نخواهد شد به خاطر نسبی بودن معیارهای زیبایی شناسی و شما هرگز نمی توانید زیبایی را به شکلی منسجم و مطلق جایی ثبت کنید و بگویید این یک چیز زیباست و آن دیگری نیست. علی الخصوص نباید تأثیری که زمان و مکان روی امر زیبا  یا زشت می گذارد را فراموش کنیم. طبیعتاَ معیارها و دستاوردهای تولید اثر هنری تحت تأثیر چنین رویکردی قرار گرفته و آنچه که در هنر اتفاق افتاده روی تصویرگری نیز تأثیر گذاشته است.

اما دلیل اینکه در سال های اخیر این فاصله کمتر شده شاید انفجاری باشد که سال ۱۹۰۶ در نقاشی رخ داد که حتی تصور دوباره احیا کردنش نیز دشوار است. روش های تصویری و ابداعات فنی پیکاسو ارزشهای زیبایی شناسی دنیای تجسمی را به کلی واژگون کرد. اگر به تاریخ رجوع کنید و زیبایی شناسی حاکم بر نقاشی تا صد سال پیش از پیدایش کوبیسم -این آفریده پیکاسو و براک- را با دقت بررسی نمایید خواهید دید عمق این حادثه تا چه حد است و تاریخ نقاشی از ۱۹۰۶ به این سو با تابلوی معروف دوشیزگان آوینیون با چه تغییر و تحولاتی روبرو بوده است. بیایید حالا جریانات هنری صد سال اخیر(۱۹۰۶-۲۰۰۶) را مرور و آثار جف کونز را با اندی وارهول در دهۀ شصت مقایسه کنیم -البته که با هم تفاوتهایی دارند- ولی منظور من طغیانیست که در اوایل قرن بیستم رخ داد و به قدری مهلک بود که دیگر مشابه اش را به آن شکل هرگز نمی بینیم. شاید یکی بگوید کریستو رفت با پارچه ساختمان رایشس تاگ -محل پارلمان آلمان که به تحریک نازی ها به آتش کشیده شد – را در برلین بسته بندی کرد ولی ما می دانیم که ریشه این آثار در تفکر و فلسفۀ مارسل دوشان نهفته است. در واقع این دوشان بود که ادعا می کرد مدیوم تولید یک اثر هنری عوض شده است. چیزی که “نام جون پایک” هم مدعیش بود که مدیوم یک اثر هنری که با روح زمان آمیخته باشد ویدئو است. چنین نظریه هایی وجود دارد ولی باید پذیرفت که آبشخور همۀ اینها مارسل دوشان بود و طبیعیست که در گردباد ذهنی ای به این عظمت تصویرگری هم باید به همراهش می رفت و بدیهی است که اندیشه و کار آدمی مثل پل کله بتواند تصویرگری کتاب کودک اوایل قرن بیست را قلقلک دهد و دستاوردهای تصویری او منبع الهام بسیاری از تصویرگران باشد. پس ما به عنوان یک انسان امروزی اگر از تاریخ هنرهای تجسمی مطلع باشیم طبیعتاَ از موازینی پیروی خواهیم کرد که اساس آنها در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست گذاشته شده و تا پیش از این تصویر فقط یک تصویر بوده است.

نکتۀ دیگری که می بایست به آن اشاره کنم این است که از وقتی اساس هنر مدرن گذاشته شد هنرمندان سعی کردند تا به دست خط شخصی خود برسند -مخصوصاَ نقاش ها- و پدیدۀ چاپ و تکثیر آثار تصویری هم نقش مهمی در این تغییر کیفیت و تثبیت تکنیک های تصویرگری داشته است. مثلاَ اگر قرار باشد محصول شما با روش چاپ سیلک اسکرین منتشر شود باید در نظر داشته باشید که قادر به انجام هر کاری نیستید.

بنا بر تحولاتی که در هنر قرن بیست ایجاد شد هنرمندانی مطرح می شوند که هم نقاشی می کنند، هم مجسمه سازی و هم تصویرگری و اکثر آنهایی که چندین کار را هم زمان انجام می دهند میان محصول نقاشی و محصول تصویرگری شان اشتراکات قابل لمسی وجود دارد و مخاطب می تواند سریع تشخیص دهد که آن نقاشی و آن تصویرگری برخواسته از ذهن، تفکر و توانایی های شخص بخصوصی است. با این حال کسانی هم هستند که درست بر عکس، نقاشی هاشان با تصویرگری شان فرق می کند.

موضوع دیگر این است که محصولات تصویری یک هنرمند دارای چه مقدار ارزش هنری هستند. چون در اروپا بخش وسیعی از محصولاتی که وارد بازار هنر می شوند جنبه های تجاری دارند و کمی تشخیص کارهای تجاری از کارهایی که از نظر ارزش هنری قابل ملاحظه هستند محو شده است و خیلی سخت می شود بر ماندگاری و هنری بودن آنها دست گذاشت. مثلاَ می توان  به آثار “گاتفرید هلن واین” هنرمند معروف اتریشی که هم به عنوان یک نقاش و هم کسی که اینستالیشن می سازد و هم به عنوان یکی از برجسته ترین تصویرگران دهه های هشتاد و نود و حتی امروز اروپا که گاهی اوقات مرز میان نقاشی با تصویرگری هایش محو می شود اشاره کرد. او مدعیست که بسیاری از کارهایی که انجام داده ایلوستراسیون هستند و نقاشی خطاب کردن آنها کار صحیحی نیست. حتی گاهی اوقات می بینید او همان المان ها و جزئیاتی که ایلوستراسیون هایش را تشکیل داده اند را در آثار اینستالیشنش هم به کار می گیرد.

اینها نظریه هایی هستند که مطرح می شوند و تعدادشان کم نیست و من هم فلسفه ام این است که هنرمند بهتر است بنشیند کارش را تولید بکند و زیاد درگیر چنین مشکلات ذهنی ای نشود که آیا کاری که دارد انجام می دهد تصویرگریست یا نقاشی و یا هر چیزی و خیلی از اوقات برای من به شخصه پیش آمده که مجذوب یک کار تصویرگری هنرمندی شده ام که برایم خیلی جذابتر از نقاشی هایش بوده است.

فکر می کنم مقاله ای از شما خواندم در مورد جان روِ -تصویرگر انگلیسی- و او در آن مطلب اشاره کرده بود که معمولاً منتقدین آثارش ایراد می گیرند که چرا با دید هنری تصویرگری می کند و باور دارد که آنها آرت هستند. -زیرا برخی منتقدین معتقدند ایلوستراسیون با آرت فرق دارد-  او در پاسخ گفته بود من کارم را همیشه به عنوان یک اثر هنری در نظر می گیرم و هرگز ایلوستراسیون را به عنوان یک تولید غیر هنری نمی بینم و معتقد بود که یک اثر تصویرسازی جدی و تأثیر گذار را می بایست به لحاظ زیبایی شناسی –ونه کاربردی- همانگونه دید و ارزیابی کرد که یک نقاشی یا مجسمه و… را. سپس از میکل آنژ مثال زده بود که آیا کار او بر سقف کلیسای سیستین که حاوی مجموعه ای از داستانها و روایت هاست،  تصویرسازیست یا یک اثر هنری. این سؤال بزرگی است. آن کار یک ایلوستراسیون عظیم است و در عین حال یکی از شاهکارهای نقاشی در تاریخ هنر قلمداد می شود. توضیح اینکه چرا اثر میکل آنژ -در آن بالا روی سقف- تبدیل به نقاشی می شود و یا به عنوان نقاشی دیده می شود و کار گوستاو دورِر در کمدی الهی دانته هنوز به عنوان ایلوستراسیون دیده می شود کار ساده ای نیست. مرز بسیار محویست که نمی توان به آسانی آن را توجیح کرد. البته شدنیست ولی حتماَ به آدمی متخصص نیاز است که زبان این نوع تحلیل را بشناسد. درست است که  کار میکل آنژ ایلوستراسیون است ولی او اسرار داشت این کار حتماَ یک کار رنسانسی از آب در آید و کاری بشود تا هنر اروپا را از زیر یوغ هنر دورۀ بیزانس به در آورد و متصلش کند به فرهنگ گذشتۀ اروپا، به یونان قدیم و عهد عتیق مثلاَ مجسمه های فیدیاس که الگوی بسیاری از کارهایش بودند و از آنجایی که خودش مجسمه ساز بود در این اثر سعی کرد فیگورها سه بعدی جلوه کنند و این چنین است که کار میکل آنژ در جاهایی دارای ابعادی پیدا می شود که ویژگی های ایلوستراتیوش کاسته و ابعاد دیگری به آن اضافه می شود که فقط خواستگاهش هنر است.

همۀ اینها مربوط می شود به گذشته. من حرف الآن را نمی زنم چون از وقتی که اصطلاح دهکدۀ جهانی مطرح شده است برای یک تصویرگر ایرانی این امکان وجود دارد که برود و بوک فیرهای مختلف دنیا را ببیند و در متن ماجراها قرار بگیرد. ولی ما با وجود تمام این ارتباطاتی که در دهه های گذشته با غرب داشته ایم هنوز جرقۀ جدیدی زده نشده و نتوانسته ایم خیلی از آن ژانرها را در اینجا وارد کنیم و آن چیزی که همچنان متداول است همان چیزیست که چهل-پنچاه سال قبل در کانون پرورش فکری ساخته و تولید شده است!

و نکتۀ آخر اینکه ایلوستراسیون می تواند خیلی سطحی باشد. می تواند فقط تصویری باشد برای یک متن که حتی چندان وارد عمق نشود و من معتقدم نقاشی خود زندگی و ایلوستراسیون ادای زندگیست.

البته تا حدودی با هم اختلاف نظر داریم اما برای اینکه بتوانیم فضای گفتگو را کمی تغییر دهیم سؤال دیگری می پرسم.  نظر شما به عنوان یک تصویرگر در ارتباط با مقولۀ ژانر چیست؟ در اینجا پیرامون چنین موضوعاتی بحث چندانی صورت نمی گیرد که مثلاَ چرا کتابهای ادونچر (ماجراجویی) یا اپیک فیکشن (تاریخی تخیلی) یا ساینس فیکشن (علمی تخیلی) و غیره تولید نمی کنیم. آیا فکر می کنید دلیلش فقط عدم تقاضا برای عرضۀ این نوع کالا است؟

من فکر می کنم یکی مشکلات اصلی این است که زیاد تلاش نمی کنیم تا نیازهای جامعه را کشف کنیم به همین علت آنچه در اینجا تولید می شود به کلی با آنچه که غرب تولید می کند متفاوت است. این پالت متنوعی که در ایلوستراسیون دنیای غرب وجود دارد را در ایران خیلی کم می بینیم و این کاملاَ مربوط می شود به عدم تقاضا. خیلی از این ژانرهایی که در زمینۀ ادبیات در دنیای غرب  وجود دارد را در ادبیات خودمان تجربه نکرده ایم. در اروپا کودکان بین ۹-۱۴ سال بیشتر مایلند داستانهای ترسناک بخوانند در صورتیکه فکر نمی کنم بچه های اینجا چنین علاقه ای داشته باشند و یا کمیک استریپ که این ژانر هم در ایران کاملاَ ناشناخته است و هنوز به کمیک استریپ می گویند تن تن! در حالیکه تن تن خودش یک کمیک استریپ است. حتی علاقه به خواندن کتاب های ساینس فیکشن در اینجا خیلی کم است. مثل  قصه هایی که ژول ورن نوشته. آنها به خاطر تقاضایی که هست کتب ترسناک، کمیک، علمی تخیلی و غیره تولید می کنند. شاید یکی از دلایل مهمی که به چنین سرنوشتی مبتلا شده ایم ذات سنتی جامعه ی ایرانی است. ما علاقۀ عجیبی به سنتی بودن داریم. عمدتاَ افسانه ها، قصه ها و متل های ما در ارتباط با دهات و فقر و آدمهایی که با حیوانات سر و کار دارند می باشد و این مربوط می شود به علاقۀ وافری که به روستیکال بودن داریم و هیچ کس نمی آید قصه ای برای بچه ها بنویسد که در شهر و در زمان حال یا آینده اتفاق افتاده باشد و معمولاَ از رفتن به سمت چنین موضوعاتی وحشت داریم. هر چند می دانیم که هر ملتی به آداب و سنن خود علایقی دارد و سعی می کند آن را به بهترین نحو پاس بدارد. مثل آلمانی ها که بخشی از قصه هاشان در کوه های آلپ اتفاق می افتد یا اکثر داستانهای بلژیکی که در شهر بروکسل رخ می دهند. اما آنها فقط به یک چنین چیزی بسنده نمی کنند و انقلاب صنعتی ای که غربی ها از سر گذراندند هم در این امر بسیار دخیل است.

اولین بار وقتی وارد یک مغازۀ سه طبقه شدم که فقط کمیک استریپ می فروخت دچار شک شدم. در نظر بگیرید که چقدر ایلوستراتور در دنیا هستند که فقط در زمینۀ این نوع کتاب ها کار می کنند که ما حتی یک هزارم آن را نداریم! از پیکاسو در سالهای آخر عمرش پرسیدند چه کاری دوست داشتی انجام دهی که هرگز فرصتش پیش نیامد و او گفته بود تصویرگری کتاب های کمیک استریپ. من هم به عنوان یک نقاش باید اعتراف کنم که همیشه یکی از آرزوهایم ساخت کتابهای کمیک استریپ بوده است. یادم می آید با یک کمپانی آلمانی (کارل ستِن) قراری گذاشتیم و در این رابطه با هم صحبت کردیم، آنها گفتند اگر می خواهی وارد چنین مارکتی شوی باید یک کار کامل انجام دهی که در صورت تأیید منتشرش می کنیم. اما کار روی یک کتاب کمیک استریپ ممکن است بیش از یک سال طول بکشد که من به خاطر شرایط اقتصادی و وضع موجود در آن زمان نمی توانستم چنین اجازه ای به خودم بدهم، بنابر این از انجام آن صرف نظر کردم.

البته اکنون در آلمان علاوه بر نقاشی تصویرگری کتاب انجام می دهم. سالها قبل یکی از کتابهایم (بوس، شب بخیر) تصادفاً در آمریکا توسط پارکلین -ناشری در نیویورک- به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر شد. یک روز ناشر با من تماس گرفت که آیا مایل هستید برای داستانی که خانمی ایرانی نوشته کار کنید. من هم جواب مثبت دادم و درخواست کردم متن را برایم فکس کنند. این نویسندۀ ایرانی که گویا در کانادا زندگی می کرد با دیدن کتابم متوجه شده بود یک ایلوستراتور ایرانی در اروپا نشسته و کتابهای خارجی تصویرگری می کند. بر این اساس قصه اش را برای پارکلین فرستاده بود. آیا می دانید چه چیزی به دستم رسید؟ داستان خاله سوسکه! با دیدن آن به قدری مأیوس شدم که با خودم گفتم چطور ممکن است کسی که عمریست در کانادا زندگی می کند هنوز موضوعش خاله سوسکه باشد! یعنی ما چنان به یک چیزی می چسبیم و آنقدر تکرار یا بزرگش می کنیم -در تمام زمینه های فرهنگی- که خسته کننده می شود. شاید یکی از دلایلش این باشد که ما همیشه از آنچه که تولید شده و خوب هم هست و برایش ارزش و احترام قائل هستیم به طرز عجیبی وحشت داریم و هیچ کس نمی آید آن را دستکاری کند و یا مشابه اش را بسازد و یا حتی بهتر از آن را تولید نماید تا آن ژانر یا فانتزی ادامه پیدا کند.

اضافه بر این باید به دموکراتیک بودن تولیدات تصویری یک جامعه هم توجه بیشتری بشود. انسان اینجایی به لحاظ ژنتیک و بیولوژیک با انسان آنجایی متفاوت است. چون خواست های معنوی و روحی اش فرق می کند. فانتزی ای که غربی ها دارند ما نداریم یعنی وقتی به داشته ها رجوع می کنیم تنها گزینه ای که به آن می بالیم می شود شاهنامۀ فردوسی (در زمینۀ ادبیات بزرگسال) و خاله سوسکه و موش و گربه در حیطۀ ادبیات کودکان! ما این مشکل را همیشه داشته و به همین داشته ها قانع بوده ایم. در حالیکه آنها به صورت روزمره فانتزی تولید می کنند و فراموش نکنیم فانتزی اساس همۀ تولیدات هنری است.

—-

منبع سایت گرته، اولین نشریه تحلیلی،  پژوهشی طراحی گرافیک ایران

این مطلب قبلا در نشریه هنرهای تجسمی تندیس منتشر شده است.

—-

درج شده توسط : سجاد همتی / دبیر پاتوق هنری " میرملاس "

دیدگاه ها

فهیمه کوشکی در گفته :

خسته نباشید استاد
واقعا این ضعف بزرگی

سپاس

کـــشــــاورز در گفته :

باسلام واحترام به محضر استادحسين پور
پيرو مطالبي كه در3بخش درخصوص تصويرگري درج نموديد، تصويرگران براي اثبات نظراتشان درباره جامعه ايراني،از آن بعنوان«دوران كشاورزي»و اينكه در اروپا دوران كشاورزي بصورت طبيعي گذرانده شده و ايران فاصله زيادي براي گذران آن دارد. بنظرم اين مقايسه،اجحاف درحق هنرمندان پويا و آوانگارد ايراني است. ذكر چندمطلب را لازم ديدم مطرح كنم.وهمچنين ديدگاه اشتباه تصويرگران درباره كمبود فانتزي بودن ادبيات در حيطه بزرگسال وكودك كه در انتها به آن اشاره ميكنم.
1-جالب است،يادآور اين مطالب باشم كه انقلاب كشاورزي ازقرن17با آغازحصاركشي شخصي از سوي زمينداران بزرگ در بريتانيا شروع شده و درسال1880تازه در آمريكا برده داري درظاهر پايان مي يابد.وجالبتر اينكه تا سالهاي متمادي سيب زميني غذاي اول اروپا(بخصوص اروپاي شمالي)بوده واروپايي كه تصويرگران با تفاخر از آن يادميكنند 280سال طول ميكشد تا حدودي خود را با انقلاب كشاورزي وفق دهند(چيزي حدود3قرن)آيا براستي دوران شكوفايي مجدد هنرايران با داشتن سوابق نيك وانديشه هاي نو هنرمندان ايراني 3قرن به طول خواهد انجاميد!
2-استادعزيز درترم گذشته،شما نكاتي را آموزش داديد كه هنوز در ذهن خود،آنها را تحليل ميكنم.با خواندن مصاحبه هاي تصويرگران،ارزش نكات شما برايم اثبات شد.زيرا انديشه هاي رضا عابديني كه تحت تاثير فرديد بود برايم تداعي شد كه مي گفت:«مربع ومستطيل نيست كه گرافيك سوئيس را سوئيسي كرده،نحوه استفاده از مربع است كه سوئيسي است.دايره در كار ژاپني ها،ژاپنيه.ما براحتي ميتونيم دايره ايراني داشته باشيم.» واينكه نظر فرديد كه مي گفت:«مسئله اصلي رسيدن به هويت اصيل ايراني است ومواجه انتقادي با تكنولوژي مدرن، نقش اساسي در اين فرايند ايفا ميكند»
به وضوح،تصويرگران با طرز تفكر فرديد،بيگانه هستند.در صورتيكه درمصاحبه هايشان پيداست كه عليرغم ادعايشان،متاسفانه در حيطه ادبيات اطلاعات اندكي دارند وبه عوض تلاش براي ارتقاي آگاهي ادبياتشان،صورت مسئله را عوض ميكنند.درصورتيكه ادبيات ما محدود به فردوسي و خاله سوسكه نيست.بلكه مشكل اصلي تا حدود زيادي ،تـك بعدي بودن تصويرگران ونويسندگان است كه مانع استخراج از منابع گسترده ادبيات ما وضعف در همگرايي آنان مي باشد.پسنديده است بار ديگر رجوع كنيم به هويت و منابع بي پايان خودمان.منابعمان محدود نيست.بلكه دانش كم تصويرگر در حيطه ادبيات فارسي ونويسنده در تصويرگري ، باعث شده تصويرگر ايراني كاستي ها را به جامعه حواله دهد و فقط صورت مسئله را عوض كند ومتاسفانه ادبيات اروپا را ترجيح دهد. (زيبا وهوشمندانه است انديشه فرديد درباره رسيدن به هويت اصيل ايراني سرلوحه كارهنرمندان باشد؛نه تغيير دادن صورت مسئله.)

مســعود ضــرونی در گفته :

سپاس از بیان و نقد زیبایت دوست عزیز …

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :