کد خبر : 3291
تاریخ انتشار : ۱۰ فروردین ۱۳۹۱ - ۰۲:۱۷
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 955 بازدید

فتحي آشكار

  فتحي آشكار مهدي محمدزاده : ميهماني اول صبح ساعت 6 از شهداي آرميده در گلزار شهدا رخصت مي گيريم به قصد سرزمين نور. بعد از طي کردن مسافتي طولاني که چندان هم براي راهيان…خسته کننده نيست، آفتاب به دامان پر مهر غروب مي نشيند. افراد کاروان بعد از اقامه نماز به انديمشک؛ پادگان شهيد زين […]

 

فتحي آشكار

مهدي محمدزاده :

ميهماني اول 
صبح ساعت 6 از شهداي آرميده در گلزار شهدا رخصت مي گيريم به قصد سرزمين نور.


بعد از طي کردن مسافتي طولاني که چندان هم براي راهيان…خسته کننده نيست، آفتاب به دامان پر مهر غروب مي نشيند. افراد کاروان بعد از اقامه نماز به انديمشک؛ پادگان شهيد زين الدين – محل يادمان شهداي آن ديار – مشرف مي شوند.

ميهماني دوم و سوم 
کاروان، به سمت مقبره شوش دانيال – همان پيامبري که شيرهاي گرسنه در برابرش رام بودند – مي شتابد و در کنار ضريح مطهر دانيال نبي به قصد قربت چند رکعت نماز را به جاي مي آورد. 
بچه ها با دانيال نبي خلوت کرده اند که بلافاصله خبر مي دهند: آماده شويد براي فتح المبين. 
…و من تمام وجودم مي لرزد؛ براي مکاني که دوستش داشتم،براي مکاني که شهداي آرميده در آن بعد از گلايه اي، فوراً و علناً دعوتم کردند به سوي ديار نور… 
از ابتداي جاده اي که به فتح المبين منتهي مي شود لاله ها با آرايشي منحصر به فرد دست در دست چمنزار ها داده اند و از دو طرف، کاروان ما را تا دور دست با رقص هايشان بدرقه مي کنند. 
خورشيد نرم،نرم و مهربان مي تابد و نزديک شدن به محل «فتحي آشکار» را به راهيان نور بشارت مي دهد؛محلي که عاري از هواي نفس است… 
به فتح المبين مي رسيم. اولين تابلوي نصب شده در فتح المبين «ان مع العسر يسرا» را فرياد مي زدند بلکه من بشنوم. 
با بچه هاي کاروان روي خاک مي نشينيم و آرام مي گيريم. راوي طور ديگر با شهدا ارتباط برقرار مي کند؛ به طرزي نو و به روز! 
اين بار نه با روضه؛بلکه با بي سيم. راوي قصد کرده به نيابت از کاروانمان با «مهدي زين الدين» ارتباط برقرار کند؛ او چندين بار فرياد مي زند: «محمد،محمد،مهدي! »، 
«محمد،محمد،مهدي! »، «محمد، محمد، مهدي! … » 
صداي راوي درون شيارها مي پيچد. شيار شيخي فريادهاي راوي را به شيار شليکا منعکس مي کند … و سرانجام انگار مهدي پاسخش را اينگونه مي دهد که: 
– محمدجان! به گوشم. 
راوي هم ادامه مي دهد:مهدي جان! اين بچه ها در ميدان معصيت گرفتارند؛به کمک شما نيازمنديم؛ هرچه سريعتر… 
با برقراري اين ارتباط نو، حساب کار دستم مي آيد؛ ا… اکبر، مهدي زين الدين! مفهوم است؟ مگر نشنيدي راوي کاروان ما چه گفت؟ تکرار کنم؟! 
ما به کمک تو احتياج داريم،ما به کمک تو احتياج داريم… 
مهدي جان! اينجا واويلاست، پس چرا مدد نمي فرستي؟ ما محاصره شده ايم . 
آقا مهدي صداي ما را داري؟ قربان معرفتت، جواب بده… محمد محمد مهدي، محمد محمد مهدي، محمد محمد م ه د ي… 
ميهماني چهارم 
بعد از فتح المبين به فکه دعوت مي شويم؛ سرزميني که تنديس اش تشنگي است…شن هاي نرم با استقبالي گرم، قدم هاي مصمم را در بر مي گيرند؛قدم هاي مصمم را. 
در ميان زائران، جوان پر شوري را مي بينم؛ او پرچمي در دست دارد و چنان محکم قدم بر مي دارد که نگاه ها را از هر سو متوجه خود کرده است. با يک چشم به هم زدن در ميان دود اسپند گم مي شود.همگام با سايرين کنجکاو مي شوم و در حالي که به قدم هايم جان تازه اي مي بخشم با چشم ها به جستجوي «جوان علمدار» مي پردازم .دوست دارم صدايم به آن علمدار برسد که:جوان! با اين شور و حال کجا مي روي؟… 
ناگهان در ميان انبوه عاشقان، پرچمي که بر دوش کشيده به ساز باد مي رقصد و چنين پاسخم را مي دهد: «مي خواهم اين پرچم همچنان در اهتزاز باشد». 
و من با خود زمزمه مي کنم: 
تو پاي در اين راه نه و هيچ مپرس خود راه بگويدت که چون بايد رفت. 
ميهماني پنجم 
بناچار از «شهيد اهل قلم» و بچه هاي «کميل» خداحافظي مي کنيم تا رهسپار پادگان حبيب الهي (اهواز) شويم. 
صبح روز بعد بدرقه کنندگان در دو طرف جاده قامت آراسته اند.اينبار آنان درختان تنومند و هميشه سبزي هستند که باد دستانشان را به نشانه خداحافظي تکان مي دهد…اينجا طلائيه است، راه بهشت از اينجا مي گذرد.گفته اند : تلاش کن نديده ها را ببيني، ديدن آنچه همگان مي بينند هنر نيست! به گنبد زرد و طلاييِ طلائيه چشم مي دوزم؛ به ياد گنبد رضا 
آري! جور ديگر بايد ديد. 
ميهماني ششم 
بچه هاي عمليات بيت المقدس و کربلاي پنج دعوتمان کرده اند تا يادآور شوند:شلمچه يعني مبدا،شلمچه يعني ابتدا،شلمچه يعني قصد قربت، شلمچه يعني وضو براي شهادت،شلمچه يعني «حاج حسين خرازي که ثابت کرد يک دست هم صدا دارد»، شلمچه يعني فروتني و حاج همتي که براي غلبه بر نفس، در پوتين بچه بسيجي آب خورد…شلمچه يعني اولين خاکريز عشق.شلمچه يعني اتکا به سلاح ايمان،شلمچه يعني فرياد بي صداي «کربلا منتظر ماست بيا تا برويم…» 
– اينجا قطعه اي از بهشت است؟…


درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

ع-خدايگان در گفته :

آنان كه رفتند كاري (حسيني) كردند ” آنان كه مانده اند بايدكاري ( زينبي )كنند وگرنه( يزيدي اند).

شهيد” يا به قول بعضي امروزي ها ” مرحوم !! شريعتي

کوهنانی در گفته :

یاد سرداران شهید صید موسی معصومی وشهید حشمت الله کونانی گرامی باد

قسمتی ازوصیت نامه متفکرانه شهید”مجتبی آدینه وند”راتقدیم می کنم به بچه های جبهه وجنگ، آنهایی که خالصانه برای این آب وخاک جنگیدن! (مدخل شهادت همیشه بازنیست که بابهترین مرگ به دیدارخداوندرفت،چه بسا،دفترشهادت بسته شودومنتظران کوی دوستی درغم چنین مرگ شریفی به نظاره بایستند)

خوشا به حال اونا یی که رفتند.خدااونارادوست داشت شهادت رانصیبشان کرد.ا جزمعنویات کسی به فکر مادیات نبود حالا برعکس شده .چرانتوانستیم همان طور بمانیم .چی بودیم چی شدیم.

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :