کد خبر : 36183
تاریخ انتشار : ۲۹ مهر ۱۳۹۲ - ۱۰:۵۷
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 725 بازدید

شهید هادیان : می روم اما مرا با اشک همراهی مکن…

  دانشجوی پزشک شهید اسماعیل هادیان : می روم اما مرا با اشک همراهی مکن / یکبار  رفتیم روستا نزدیک غروب بود به اسماعیل گفتم بریم قدم بزنیم ، اسماعیل گفت دیره ،گفتم بریم هوا خوبه . از روستا رفتیم بیرون من شروع به صحبت کردم،گفتم میخوای چکار کنی؟ می خوای برگردی جبهه ؟ گفت […]

02462443332681046224

 

دانشجوی پزشک شهید اسماعیل هادیان :

می روم اما مرا با اشک همراهی مکن /

یکبار  رفتیم روستا نزدیک غروب بود به اسماعیل گفتم بریم قدم بزنیم ، اسماعیل گفت دیره ،گفتم بریم هوا خوبه .

از روستا رفتیم بیرون من شروع به صحبت کردم،گفتم میخوای چکار کنی؟ می خوای برگردی جبهه ؟

گفت همون موقع که گفتی بریم قدم بزنیم تو ذهنم گفتم چرا اینو میگه و متوجه هدفت شدم . گفتم حاجی خیلی نگرانه ، تو پزشک آینده هستی اگه بمونی و درست رو بخونی بهتر میتونی به جامعه خدمت کنی .

گفت من از بابات خیلی انتظار ندارم ، بلاخره سنی ازشون گذشته ، ولی تو نباید این حرفها رو بزنی ،خود تو برا چی رفتی جبهه؟ گفتم ما همه وظیفه مونه ولی تو ممکنه صلاح نباشه بری جبهه .

گفت ندای هل من ناصر ینصرنی الان بلنده ، پزشک و غیر پزشک ، باسواد و بی سواد همه باید از این کشور دفاع کنیم ، اگه قسمت نبود و شهید نشدم که به مردم خدمت میکنم . خلاصه می خواست منو متقاعد کنه با هم برگردیم منطقه و هرچه من حرف زدم قانع نشد .

 

همون شب می خواست بره اندیمشک. حاجی به من زنگ زد و گفت راضیش کردی ؟ منم گفتم هر کاری کردم قانع نشد . حاجی هم به اسماعیل گفته بود که فردا صبح آماده باش که خودم با ماشین ببرمت . اسماعیل گفته بود خودم تا سه راهی زانوگه میرم از اونجا هم ماشین زیاده. اونموقع ماشین نیسان آبی داشتند .

خلاصه روز بعد پدر من و حاج ابراهیم اسماعیل رو تا پلدختر برده بودند و از اونجا سوار ماشین های اندیمشک کرده بودند و برگشتند .پدرم گفت  وقتی که اسماعیل را سوار کردیم و برگشتیم حاج ابراهیم گفت خدایا ان امانتی بود که به دست من دادی و الان دادمش دست خودت . بعد هم که اسماعیل شهید شد من جبهه بودم موقع تشیع جنازه اش که می خواستند دفنش کنند پدرم که توی قبر بوده ، میشنوه حاج ابراهیم میگه خدایا این امانتی بود، که من تا حالا ازش نگهداری کردم. حالا تحویل خودت میدمش . همون روز موقع برگشتن به خونه میگه روزی که بردیمش پلدختر میدونستم اسماعیل شهید میشه.

خاطره از ” مجید ایام “

 

 

اسماعیل-هادیان

پیکر مطهر شهید والامقام دکتر اسماعیل هادیان

 

منبع : وبلاگ    http://www.hadian45.blogfa.com/

 

 

درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo.com

دیدگاه ها

محمد در گفته :

خبر مهم این که معارفه پاپی بعنوان سرپرست علوم پزشکی لغو شده و به زودی رییس جدید معرفی میشه

سید مهدی روزی در گفته :

روحش شاد و راهش پر رهرو باد انشاءالله

ماشرمندایم

مهدی محمودی در گفته :

انشالله که شرمنده خون شما عزیزان درروزقیامت نباشیم

هادی قبادی در گفته :

دیدم آن حالات شوق و شور را

در میان چهره هاشان نور را

در هوای عاشقی پر می زدند

تا خدا با گریه معبر می زدند

در دل شب با نوا و زمزمه

ذکرشان “یافاطمه ” ” یا فاطمه ”

بین چهره عکس یک لبخند بود

همه ی هستیّ شان سربند بود

از همه افلاک برتر بوده اند

دوست نه،بلکه برادر بوده اند

تشنه لب دادند جان پای حسین

عاشقان حضرت پیر خمین

با شهادت زندگی زیبا شود

عاشقی با سوختن معنا شود

حال،آنها رفته و ما مانده ایم

از شهادت ، ما همه جا مانده ایم

تا نفس داریم تا که زنده ایم

ای شهیدان از شما شرمنده ایم

شاعر : اسماعیل شبرنگ

بنده خدا در گفته :

اکنون که محتاج توام جای تو خالی است

احمدی در گفته :

مثل یک صبح آفتابی بود
آسمان زلال وآبی بود
به درخت و بهار عادت داشت
با افق های سبز نسبت داشت
هر کجا بود، عشق با او بود
آب، آیینه،روشنا، او بود

یاری در گفته :

روحش شاد ویادش گرامی ،آقای حاج ابراهیم هادیان یکی از مومنین وخیرین این شهرستانه ما به چنین مردان بزرگی در این دیار احتیاج داریم الحق که شایسته پدر شهید بودن هستند

رحیم جعفری در گفته :

سلام وتشکر از آقا سعید عزیز وسایت میرملاس. شهید هادیان گلی بود که بویش صراحت وجسارت بود.یادش گرامی

سعید بالنگ / دبیر سرویس شهدا ( دلاوران لرستان ) در گفته :

سلام حاج آقا
ممنون از شما

امیر هوشنگ رشیدیان در گفته :

تمام لاله‌ها سرخ‌اند و محزون
صمیمی، مقتدر، همواره مجنون
شهیدان، عاشقان محض، بردند
برای لاله‌ها، دسته گُلِ خون
غریب و خسته و فرتوت مانده است
به شوق لحظه باروت مانده است
خدایا! استجابت کن دلم را
که پشت یک غزل تابوت مانده است
از آن فصل سکوت و تیره زاری
به دنبال صداتم، سبزِ جاری!
«شهادت استخوان‌بندی عشق است»
چه تشریح قشنگی از قناری!
ثناگویِ نگاهت ای کبوتر
به طرز فکر و راهت ای کبوتر
شنیدم وعده‌ای با عشق داری
خدا پشت و پناهت ای کبوتر!
تنیده در تنم پاییز، پاییز
ندارم همتی مست و جنون‌خیز
تو رفتی و دعا کن اوج گیرم
شبی از پلکان ماه، من نیز

حسین در گفته :

اولین بار که وبلاگتون رو میبینم پر محتوا و جالب
موفق باشید

امیر در گفته :

همیشه جاودانه ای برادر شهیدم

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :