کد خبر : 36805
تاریخ انتشار : ۱۱ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۵۷
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 503 بازدید

در خانه فکر زلزله ای پرسه می زند

بابک دولتی، متولد زمستان ۵۳ در شهر کرمانشاه و کارشناس ارشد ادبیات فارسی ست.شغل او معلمی است. غزل می نویسد و تا به امروز دو کتاب “دست نوشته های یک سنگ “و “سلام خواهر باران “را به چاپ سپرده است. دولتی از غزلسرایان خوب معاصر است که زبانی صمیمی و تازه دارد. مضمون شعرهای او […]

بابک دولتی، متولد زمستان ۵۳ در شهر کرمانشاه و کارشناس ارشد ادبیات فارسی ست.شغل او معلمی است. غزل می نویسد و تا به امروز دو کتاب “دست نوشته های یک سنگ “و “سلام خواهر باران “را به چاپ سپرده است. دولتی از غزلسرایان خوب معاصر است که زبانی صمیمی و تازه دارد. مضمون شعرهای او بیشتر اجتماعی و عاشقانه است.شعرهای بابک به وزن خاصی محدود نیست و بسته به موضوع، وزن در غزلهایش متفاوت است.زبان امروزی، تصاویر بکر و حالت روایی از ویژگیهای کار بابک دولتی است.چند غزل از ایشان:

index

 

(۱)

 

این سایه های گاه به گاه اتفاق نیست

آیا کسی به جز خود من در اتاق نیست؟!

در خانه فکر زلزله ای پرسه می زند

حتما میان این همه آجر وفاق نیست

چیزی شنیده است که هی زرد می شود

این التهاب ِ باغچه از اشتیاق نیست

طوری نشسته اند درختان ِ روبرو

انگار در قبیله ی آنها نفاق نیست

آه ای چنار ِ پیر ! در این خانه سر مکش

از شاخه های طایفه ات در اجاق نیست

یا ریشه هایتان یله در خون قرن هاست

یا نسبتی میان ِ درخت و چماق نیست

باید کمی برای خودم زندگی کنم

فردا هوای حوصله بر این سیاق نیست

با روزهای سرد زمستان چه می کند

این خانه ای که بر سر ِ او چتر طاق نیست

با کفش های خسته ی خود راه می روم

تا جاده ای که آخر ِ آن باتلاق نیست

باید برای خود بنویسم چه کرده ام

تکرار ِ تلخ ِ خاطره یک کار شاق نیست

حالا تو هی مقابل من قیل و قال کن

این شعر جای قافیه ای چون کلاغ نیست

 

۲۷/۴/۸۸

 

********************

 

(۲)

 

“مادربزرگ”

او چون بهار خواست پرستو بیاورد

در این هوای بسته هیاهو بیاورد

او قول داده بود نسیمی که می رسد

با خود شمیم ِ شاخه ی شب بو بیاورد

دیروز عصر بود که مادربزرگ رفت

از عکسهای کهنه ی پستو بیاورد

او خواست تا برای همه چهره های من

یک مشت”چشم،چشم،دوابرو”بیاورد

بی بی برای این همه شب،رفت تا از آن

فانوس های کوچک کم سو بیاورد

گویا قرار بود که او درس ِ عبرتی

از روزگارِ بچه ی پررو بیاورد

من بچه نیستم!چه دروغی ست اینکه او

رفته طلسم ِ مردن جادو بیاورد

یا اینکه رفته است طواف ِغریب طوس

یا از درخت دهکده گردو بیاورد

حالا منم که چشم براه پرنده ای

شاید سلام ِساده ای از او بیاورد

 

 

 

****************************

 

(۳)

 

چشم و چراغ این همه شهریور!چشمت که باز از غم من تر شد؟!

دنیای من بدون تو یعنی مرگ – حیف این دقیقه نیز که پرپر شد

آن روز ها حوالی فروردین دنیای من وسیع تر از این بود

خاتون !کدام پنجره نفرین کرد کاینگونه شادمانی ام آخر شد

هی ریشه زد درخت تمنایت ،هی برگ و بار داد ، ندانستیم

اینگونه سایه بر همه چیز انداخت اینگونه آن درخت تناور شد

آنقدر آفتاب نگاه تو بر دستهای یخ زده ام تابید

تا دفترم که مشتی رخوت بود لبریز از جنون مصور شد

**

دیروز دیدمت که دلت تنگ است با واژه ها مجاب نخواهی شد

زان روزهای بد که نبودی تو، تنهایی ام هزار برابر شد

**

سرد است ای پرنده ی معصومم حالا ببند چشم قشنگت را

شاید که خواب مرهم دردی بود، شاید که صبح حال تو بهتر شد

 

 

*******************************

 

(۴)

 

ازسنگ ها مپرس که خاموشند ازسنگها مگیرکه بیمارند

این سنگها درست شبیه من با هرغروب خاطره ای دارند

این سنگها خلاصه ی یک کوهند تصویرعاشقانه ی اندوهند

اندوه اینکه بعدهزاران سا ل زندانیان چرخه ی تکرارند

درروزهای سرد فراموشی دراوج بی قراری وخاموشی

آوازمنجمد شده را خواندند دیگرنهال واژه نمی کارند

هرسنگ از بدایتِ ایجادش بُغضی مجسم است ٬ برای او

فرقی نمی کند که چرا امروزاین ابرها دوباره نمی بارند

تیپا خور زمانه شدن دردی ست باری به غیرکینه نخواهد داد

آن روزها به شیشه وفا کردند این روزها تجسم آوارند

وقتی کسی زعشق نمی گوید وقتی تورا هنوزنمی فهمند

باید به سنگ بودنشان حق داد باید قبول کرد که ناچارند

 

 

****************************

 

(۵)

 

تا یاد تو در ﭘیش چشمم می نشیند ﭘروازهایی بی نشان یادم میاید

در چارچوب میله های نا امیدی یکریز دارد آسمان یادم میاید

وقتی که چشمانت هوای گریه دارند بر شانه هایم برف سستی می نشیند

وقتی که چشمانت…نمی دانم چرا من یک سر تگرگ بی امان یادم میاید؟

معصوم کوچک!یادگار آسمانها! گاهی که می خوانی زمان معنا ندارد

گاهی که می خوانی میان گریه هایم آوای شیرین اذان یادم میاید

وقتی هوا سرمایه ی لختی نفس نیست، وقتی که آرامش نمی بارد در این شهر،

وقتی که دیگر طاقت ماندن ندارم آن چشم های مهربان یادم میاید

یادت میاید ﭘیش هم بودیم روزی؟ ما را جدا کردند دنیامان قفس شد

گفتی “بخوان تا فرصتی دیگر بتابد” گفتی “کمی دیگر بمان” یادم میاید

بی طاقتی در تار و ﭘودم ریشه کرده ست ﭘرواز را آیا برایم می نویسی؟

از من مگیر ای مهربان تقصیر من نیست هی آسمان هی آسمان یادم میاید

 

 

**************************

 

(۶)

 

باید آغاز کار یاد بگیرند

خوب به دستانشان مداد بگیرند

خیره به این تخته می شوند،قرار است

هر چه معلم نوشت ، یاد بگیرند

اول مهر است،می روند که شاید

عالمی از رنگهای شاد بگیرند

با پدرانی که سخت در پی آنند

اندکی اندازه را گشاد بگیرند

در سر من خط خطی ساده ی آنهاست

اینکه به خود صورت سواد بگیرند

در سر آنها لواشکی ست که باید

از پدران سکه ای زیاد بگیرند

زنگ زدند، آن زمان که هیچ مهم نیست

در سخن ام فعل ها نهاد بگیرند

مدرسه تعطیل شد ، صفی ست که باید

دست زمان هر چه را که داد بگیرند

درس تمام است ؛ می روند که شاید

روزی شان را ز دست باد بگیرند

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

مهدی قلایی در گفته :

سلام و خسته نباشید آقای خدایگان
سپاسگذارم به خاطر انتخاب های خوبتان

فاطمه در گفته :

ممنون از انتخاب های زیباتون…

حسنی در گفته :

بسیار عالی بود.دست مریزاد

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :