کد خبر : 3759
تاریخ انتشار : ۲۶ فروردین ۱۳۹۱ - ۱۲:۲۴
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 528 بازدید

روشنفکران و مدرنیته ی ایرانی

    فاطمه نیازی : روشنفکران و مدرنیته ی ایرانی   جامعه ی ایران بخشی از جامعه ی جهانی است و به اتفاق نظر بسیاری از جامعه شناسان مسئله ای اساسی که جامعه ی ایران با آن روبه رو است، مسئله ی نو شدن و مدرنیته است.وقتی جامعه ای خودش را جزوی از جامعه ی […]

 

 

فاطمه نیازی :

روشنفکران و مدرنیته ی ایرانی

 

جامعه ی ایران بخشی از جامعه ی جهانی است و به اتفاق نظر بسیاری از جامعه شناسان مسئله ای اساسی که جامعه ی ایران با آن روبه رو است، مسئله ی نو شدن و مدرنیته است.
وقتی جامعه ای خودش را جزوی از جامعه ی جهانی بداند، در روند نو شدن و تغییر و بهبود اوضاع، حرکت خواهد کرد و سعی خواهد کرد که از هر وسیله ای استفاده کند تا مردم خود را آگاه کند و آن ها را به خودباوری برساند. یکی از این عوامل خودآگاهی توجه به علوم انسانی است، امری که در جامعه ی ما نادیده انگاشته شده و یا حداقل توجه به آن کم رنگ است.
جامعه ای که از ادبیات، فلسفه و جامعه شناسی غنی ای برخوردار باشد و به روشنفکرانش در این حوزه ها اجازه ی نقد و نظر بدهد، بهتر خواهد توانست خود را در برابر بحران ها بیمه کند. در ایران پدیده ی روشنفکری و روشنفکران بعد از مشروطیت شکل گرفته است، این دوران همزمان است با صدرات امیرکبیر. در این دوران ما تکنولوژی را یاد گرفته و از آن در جهت صنعتی شدن جامعه استفاده می کنیم.
این دوران به شهادت تاریخ، دورانی است که جامعه ی ایران به شدت مصرف کننده بوده و توانایی آفرینش و خلاقیت در آن وجود نداشته است؛ به طوری که میزان تولید، جوابگوی نیازهای اولیه ی مردم نبوده و مایحتاج جامعه از قبیل قند و شکر و چای و نفت و … همه از خارج وارد می شده است.
جامعه ی مصرفی و نه تولیدی ایران در آن زمان روشنفکران را به سوی فراگیری تکنولوژی، بهبود وضعیت جامعه و سعی در افزایش توان تولیدی جامعه سوق داد.
در آن زمان جامعه ی ایران، مصرفی بوده و تنها راه پیاده کردن روند تولید در جامعه استفاده از تکنولوژی غربی ها بوده؛ در نتیجه امیرکبیر دارالفنون را در ایران تأسیس می کند و چون بافت جامعه ی ایران به دلیل ظلم و تحمیل حکام، دارای ساختار فرسوده ای بوده؛ فاصله ی بین زمام داران و مردم فاصله ای ژرف می شود و زمام داران تبدیل به حکامی می شوند مستبد.
در کار حکام هم هیچ ضابطه و قانون و پاسخ گویی در برابر مردم نبوده و همه از شبگرد و گزمه گرفته تا شخص شاه به دنبال برخورد با مردم و انقیاد آن ها بودند و نه توجه به روند بهبود جامعه. در چنین شرایطی روشنفکران به دنبال آن می روند تا قانون و مجلس را در ایران پایه گذاری کنند تا از این طریق حکام وادار به پاسخ گویی در برابر مردم شوند.
در آن زمان گروهی از روشنفکران عقبه هایی چپ داشتند و فعالیت شان صبغه و سمت و سوی سوسیالیستی داشت، چپ های متأخر اما بیش تر متأثر از مکتب فرانکفورت بوده و از ارزش های عنان گسیخته ی نظام سرمایه داری شِکوه دارند. این ها در عین حال روشنفکر هستند و هم از حکومت فاصله دارند و هم ناقد اوضاع می باشند.
گروهی دیگر از روشنفکران به روشنفکران دینی موسوم هستند، این گروه با ارزش های مدرنیته و آموزه های عصر روشنگری در تعامل هستند و در ذیل این آموزه ها عقاید خود را مطرح می کنند. در عین حال البته باید گفت که هیچ گاه آموزه های عصر روشنگری در ایران نهادینه نشد. ما در عصر پهلوی و قاجار دورانی به نام مدرنیزاسیون داشته ایم، اما دورانی را نداشته ایم که از آن به عنوان نهادی شدن ارزش های مدرن نام ببریم تا نسبت به پدیده های نوظهور آن دچار حس نوستالوژیک شده و از آن ها یاد بکنیم. تاریخ آشنایی ما با دنیای مغرب زمین به عصر مشروطه باز می گردد و تهیه ی قانون اساسی هم متأثر از روشنفکران چپ فرانسه بوده است. در ایران حتا با وجود نوشتن کتاب “سیر حکمت در اروپا” اثر «فروغی» هیچ گاه سنت های لیبرالی چون اندیشه های «جان استوارت میل» مطرح نشد، اما همزمان با انتقاد «نیچه» و «هایدگر» از ارزش های مدرنیته که در قرن ۱۹ مطرح شد در ایران هم واکنش به مدرنیته به وجود می آید و کسانی چون «داریوش آشوری» کتاب های «نیچه» را ترجمه می کنند، اما باز در نهایت مدرنیته در ایران نه تجربه می شود و نه نهادی و نه بومی.
برای ساختن مدرنیته ی بومی باید به گونه ای از تفکرات مغرب زمین استفاده کرد.
جامعه ی ما هم مولفه ی ایرانی بودن را دارد و هم مولفه ی مسلمان بودن و هم مولفه ی غربی بودن را.
یک روشنفکر، کسی است که این سه مولفه را به رسمیت بشناسد و در مقام تعامل با آن ها برآید و نه نفی آن ها. در این صورت است که روشنفکر می تواند وجدان آگاه جامعه باشد و جامعه را به سر منزل مقصود هدایت کند.
اگر ما در مورد هر پدیده ای در زمان حاضر بحث می کنیم باید این سه مولفه را در نظر داشته باشیم، چرا که ما چه بخواهیم و چه نخواهیم هم ایرانی هستیم و هم مسلمان و هم از دستاوردهای عقل مدرن و بینش های متفکران پست مدرن استفاده می کنیم.
توجه کردن به چند خطی بودن مسیر توسعه، را به مقصود می رساند و دیدهای تک عاملی و آنتولوژی های تک عاملی نمی تواند بیانگر دیدگاه ما نسبت به جامعه ی مدرن باشد. تصویر ما از جهان باید کثرت گرایانه باشد و نه تک بعدی.
آنتولوژی های تک بعدی و علاقه مندان به ورود در حوزه ی آن هر از چند گاهی به مقوله ای علاقه مند شده و بعد از مدتی آن را رها می کنند و سراغ مقوله ای دیگر می روند. می توان گفت این ها آماتورهایی هستند که در یک دریا با عمق چند سانتی متر دست و پا می زنند و راه برون رفتی از این دست و پا زدن های خود سراغ ندارند و یا نمی شناسند.
مثال بسیار بارز این آماتورها شخصیت های کتاب «بووار و پکوشه» اثر «گوستاو فلوبر» می تواند باشد.
«بووار و پکوشه» به امید آماتور نبودن و وارد شدن به دنیای تخصص پاریس را ترک گفته و وارد روستایی می شوند.
ورود به روستا بیانگر این امر می تواند باشد که دستیابی به دانش و معرفت بشری برای آن ها نمی تواند دلیلی باشد برای کسب وجهه و ما می فهمیم که ضرورتی در پشت این کار نهفته است.
فضای رمان، «بووار و پکوشه» را در بن بست ها و وضعیت های متفاوتی قرار می دهد و انواع بلاها بر سر آن ها فرود می آید.
«بووار و پکوشه» در گام نخست برای رهایی از آماتوریست بودن، شروع می کنند به خواندن کتاب های متفاوت و هفته ها و سال ها برای خواندن آن ها وقت صرف می کنند، وقتی هم که می خواهند وارد دنیای تخصص شوند؛ ورودشان اما با مقاومت عرصه ی عمومی مواجه می شود. به عنوان مثال وقتی که آن ها وارد عرصه ی طب می شوند، پزشک دهکده بر آن ها به خاطر عدم تخصص می تازد و آن ها را متهم به آدم کشی در آینده می کند و یا کشیش و مردم آن ها را به محض ورود به عرصه ی الهیات چون جذامیان طرد می کنند.
می توان گفت که «فلوبر» از دیدی نظام تخصصی در جامعه ی بورژوازی را زیر سوأل می برد و شیاد ی های های متخصصان را در حوزه های گوناگون برملا می سازد.
در جامعه ی بورژوازی، متخصصان در هر حوزه از معرفت بشری آن حوزه را مِلک شخصی خود پنداشته و در نتیجه هر حوزه دارای کد می شود؛ به طوری که این کد تنها در دسترس اهالی آن حوزه قرار می گیرد و «دستگاه های ایدئولوژیک دولت» به گفته ی «آلتوسر» مَحرم آن می شوند و به همین دلیل بیگانگان به محض ورود به این حوزه ها با مقاومت روبرو می شوند و در نهایت آن ها را تبدیل به افرادی سرخوره می کنند.
به عقیده ی «فوکو» هر کس که در حوزه ای متخصص شود و مدارج آکادمیک را طی کند و نسبت به حوزه های دیگر جز حوزه ی خودش بی تفاوت باشد، به قدرت نزدیک تر است و باید او را حتا اگر هم روشنفکر باشد در مقام انتقاد قرار دارد.
در تعریفی روشنفکران را کسانی می دانند که اطلاعات بسیاری با خود دارند و آن را همه جا می برند، در این تعریف سواد و سال ها دود چراغ خوردن و زحمت، حرف اول را می زند.
می دانیم چنین شخصی اگر حرفی بزند بر اساس سند و مدرک است و حرف هایش نقل قول است و بر اساس کتب های مرجع و سخنان بزرگان. چنین شخصی جز در حوزه ی خود وارد عمل نمی شود. روشنفکران این حوزه اساتیدی هستند که اگر نظریه ای را بیان می دارند، بر اساس رسیدن به پُست و مقام است و نه تغییر وضع موجود؛ چرا که کرسی های آکادمیک آن ها را به قدرت پیوند زده است.
در مقابل این دیدگاه کسانی هستند که از گوشه ی عزلت بیرون آمده و شرکت در میتینگ ها را به عنوان روش خود برگزیده اند، مثال بارز چنین روشنفکرانی «نوام چامسکی» است، کسی که مواضع تند خود را نسبت به سیاست های آمریکا ابراز داشته است و یا کسی چون «سارتر» در تاریخ فرانسه.
فوکو، اما می گوید مردم خود به اندازه ی کافی آگاهی دارند و روشنفکر باید تکلیف خود را با نظام قدرت مشخص کند. فوکو اعتقاد به مبارزه با قدرت دارد و می گوید این هدف است که می تواند مبارزه ی روشنفکر را مستقل از منافع طبقه ای مشخص ادامه دهد.
در زمان کنونی اما روشنفکرانی چون «ژان بودریار» عصر کنونی را «عصر نموده ها» می خواند و جامعه ی مدرن را جامعه ای می داند که از مرحله ی متالوژیک به مرحله ی وانمودگی سیر کرده است.
«بودریار» با به کارگیری اصطلاح «انفجار از درون» مک لوهان، معناها و پیام ها را در هم می آمیزد و همه ی اطلاعات را به یک واحد تبدیل می کند. در این دیدگاه مرز میان فلسفه و جامعه شناسی و نظریه از بین می رود و آن چیزی که می ماند؛ انگاره و وانموده هاست.
«بودریار» وانموده ها را در سه سطح مورد تحلیل قرار می دهد و می گوید: سطح اول، نسخه ی بدلی از واقعیت است و قابل تشخیص، سطح دوم را نسخه ی بدلی می داند، آن چنان که مرز بین واقعیت و وانموده محو می شود و سطح سوم، نسخه ی بدلی ای است که وافعیتی برآمده از خود را تولید می کند؛ بدون آن که ذره ای بر واقعیات اشاره داشته باشد و یا بر آن ها صدق کند. نمونه ی بارز این مسئله «واقعیت مجازی» است. بودریار سطح سوم را حاد واقعی می داند و می گوید:«امر حاد واقعی در واقع زاییده ی نرم افزارهای کامپیوتری و نظارت های آنالوگی است.»
بودریار در مقام یک نظریه پرداز پست مدرن درکتاب «فوکو را فراموش کن» فوکو را به ماندن در سنت کلاسیک فرانسه متهم می کند. بودریار می گوید نظریات فوکو، کهنه و فرسوده شده است و امروزه قدرت، همان وانموده است.
بودریار مثال بارز یک جامعه ی وانموده را جامعه ی امریکا می داند و در کتاب «امریکا»ی خود که در سال ۱۹۸۸ به انگلیسی ترجمه شد، هر آن چه که در امریکا هست را فراواقعیت و خیال می داند. او می گوید در امریکا باید از سینما به شهر برویم و نه از شهر به سینما.
ادعای بودریار این است که امروزه ما در جهانی بدلی زندگی می کنیم، یک جهان بسیار مصنوعی، چرا که پُر است از نشانه ها و وانموده ها، تصاویر، رونوشت ها و مدل ها. در این جهان تکنولوژیک، واقعیت مجازی و اشباع از آن نمایش گیج کننده ای از تصاویر و وانموده ها را به ذهن ما متصور می سازد. بودریار می گوید:«واقعی، دیگر واقعی نیست.»
بودریار، نظریه های مارکسیستی و روشنفکران مارکسیستی را در جهان امروز دارای کاربرد نمی داند، چرا که عامل اقتصادی دیگر کاربرد ندارد.
در جهان امروز کشورهای توسعه نیافته و روشنفکران آن ها هنوز اما درگیر نوعی آنارشی و بی نظمی هستند و دولت های آن ها برای صنعتی شدن خود باید نقش احزاب، سندیکاها، NGOها و مطبوعات و رسانه های مستقل را پررنگ کنند، تنها در این صورت است که یک خودآگاهی ملی در جامعه ریشه می دواند و چندصدایی و پلورالیسم، جای پوپولیسم و توده گرایی را می گیرد.
در آخر و میان این همه عقاید روشنفکران برای اصلاح امور باید از زبان «مصطفی ملکیان» این گونه گفت:
«من نه دل نگران سنت ام، نه دل نگران تجدد و نه دل نگران هیچ امر انتزاعی از این قبیل. من فقط دل نگران انسان های گوشت و خون داری هستم که می آیند، رنج می برند و می روند.»

منبع : ( ایمیل شده به میرملاس نیوز توسط نویسنده  )

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

پرویز گراوند در گفته :

با سلام؛ ذکر چند نکته برای روشن تر شدنِ بحث لازم است:
یک: پدیده ی روشنفکری در ایران قبل از مشروطه شکل گرفت(آغاز شد) نه بعد از مشروطه. مشروطه خود به شدت معلول این پدیده بود. زیرا همانطوری که در متن آمده شکل گیری روشنفکری در ایران همزمان با صدارت امیرکبیر که حداقل نیم قرن قبل از مشروطه بوده به طور جدی شروع شد.
دو: در آن دوره ( دوره شکل گیری روشنفکری در ایران)، روشنفکران ما نه دنبال تکنولوژی غرب بلکه دنبال الگوهای معرفت شناختی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی بودند که ورای تکنولوژی و تکنولوژی معلولِ نهادینه شدنِ آنها در جهان غرب بود. روشنفکران ایرانی به دنبال یک جهان اجتماعی جدید بودند که تکنوژی بخشِ معلولیِ آن بود
سه: در آن زمان؛ جامعه ایران مصرفی نبود بلکه تولیدی و خودکفا بود و نظام نوظهور اقتصاد سرمایه داری در پی گسترش خود، میخواست ایران را نیز در خود ادغام کرده و مصرف کننده ی کالاهای تولیدی خود کند.
چهار: در آن زمان(دوره شروع روشنفکری در ایران)، انگاره ی عام روشنفکری، روشنفکری لیبرال برخاسته از عصر روشنگری اروپا بود و روشنفکری چپ یا سوسیالیستی هنوز به ایران وارد نشده بود. شعارها و خواسته های انقلاب مشروطه نیز همین را می گوید. نیم قرن بعد انقلاب کمونیستی روسیه اتفاق افتاد و روشنفکری ایرانی با نگاه چپ آشنا شد.

به نظر من مقاله جالبی بود. با کمال تشکر .

نتیجه ؟

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :