کد خبر : 39348
تاریخ انتشار : ۱۵ آذر ۱۳۹۲ - ۲۱:۰۵
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 785 بازدید

کبکِ کنار چشمه سار

    لطیف آزادبخت / پاتوق هنری میرملاس : کبکِ کنار چشمه سارنگاهی به زندگی و کارنامه ی هنری سلطان طنز شفاهی غرب کشور مرحوم “مومنعلی جوزی پور” *من مومه را نخستین بار درسالیان جنگ دیدم . در اوج آوازه ، به نظرم مردی آمد با سکوتی ژرف و جاذبه ای فراگیر . در گود […]

 

kochak_7fjh8d9xt30730

 

لطیف آزادبخت / پاتوق هنری میرملاس :

کبکِ کنار چشمه سار
نگاهی به زندگی و کارنامه ی هنری سلطان طنز شفاهی غرب کشور مرحوم “مومنعلی جوزی پور”

*
من مومه را نخستین بار درسالیان جنگ دیدم . در اوج آوازه ، به نظرم مردی آمد با سکوتی ژرف و جاذبه ای فراگیر . در گود افتادگی میان دو ابرو و چین خوردگی گوشه ی چشمانش می شد آثار حیات مردی را دید که بسیار کنجکاو و نکته سنج و سرد و گرم چشیده است. مردی که هنرش شاد کردن مردم و آموختن خنده به آنان بود. از این نگاه دست کم در یکصد سال اخیر در حوزه ی فرهنگ بومی نظیری برای او نمی توان یافت . اما مردی که به محیطِ حضور خود چنین اثر دلپذیری می بخشید ، این اواخر برعکس در خلوت و سکوتش بسیار مغموم و تنها به نظر می رسید . نمی دانم این حس از کجا می آمد ولی در آن روزگار برای نوجوان چهارده ساله ای چون من دیدن او به منزله ی دیدن مردی بود با دلی غمگبن که عرصه ای برای هنرنمایی های بزرگ ندارد . احساس کردم که در عوض او هر چه را نمی تواند بیرون بریزد در درون خودش می ریزد . احساس کردم که این تناقضی است که مومه هیچوقت با آن کنار نخواهد آمد . سالیان جنگ … سالیان سخت خانه به دوشی و به آغوش خاک سپردن عزیزان … بعد ها که داستان ” لبخند در پای نردبان ” را از ” هنری میلر ” خواندم به نظرم رسید که باید سالهای باز پسین عمرش را با چه عذابی زیسته باشد . مردی که بزرگترین فضیلت و هنرش خنداندن دیگران بود ، به طرزغیر قابل درکی غمگین و تنها مانده بود .
در همان برخورد نخستین در طول سفر کوتاهی که دست سرنوشت نوجوانی مثل من را کنار او نشانده بود ، تنها دو سه بار به حرف آمد و در همان چند لحظه ی حرف زدنش هم کار را تمام کرد و تصاویری که در خاطر من از آن روز باقی مانده است، حاصل همان لحظات است . من با مادر بزرگم عازم روستای ” انبار” ( از توابع منطقه ی ضرونی ) بودیم و عقب جیب چادری قراضه ای نشسته بودیم و راننده هم در حال جار زدن ـ که بشتابید… عنقریب است جا بمانید . حوصله ی مسافران از انتظار سر آمده بود و طبق معمول هر مردی که می آمد مشتری صندلی جلو بود و البته صندلی جلو به گفته ی راننده ، به نام ” مومه ” قرق شده بود . تعداد مسافران به هفت هشت نفر که رسید سر و کله ی کاملاً طاس مومه هم پیدا شد و هر دو صندلی جلو از آنِ مردی شد که هنوز نیامده قند را توی دل همسفران آب کرده بود.
اغلب مسافران از آشنایان و اقوام دور و نزدیک مومه بودند و مادر بزرگ من هم که نسبت فامیلی و عاطفی خاصی با مومه داشت از روی مزاح گفت: « نیای وا ای اوماینت ( نیایی با این آمدنت ـ البته در لحن گفتار او شوخی و اشتیاق همسفر شدن با مومه موج می زد.) مومه ابتدا خود را به نشنیدن زد. و بعد از جلوس بر روی صندلی جیپ، و نشستن برتخت اشتیاق مسافران ، لحظه ای سکوت کرد و برای این که مادر بزرگ مرا هم سر جای خودش نشانده باشد گفت : ” دوخه ( اسم تصغیر دختربس ) تو کجا ایچه کجا ؟ سر ای خیابون بالایی دایا بگیر بی خو بیر رتیه . ( سر خیابان بالایی پیرزن ها را می گرفتند ، خوب قسر در رفته ای ) . و تمام مسافران زدند زیر خنده . و مادر بزرگ هم که از خنده ریسه می رفت به خودش گفت : « بو هونَ در رِمسَه دمت نمیکومیه ؟ » ( خانه خراب ، مجبوری بودی حرف بزنی ؟ )
مومه برای لحظاتی نسبتاً طولانی در لاک سکوت فرو رفت ، طوری که انگار کنایه های مسافرین را نمی شنید . همه ی نگاهها به سمت او بود . و همه هم می خواستند قفل امتناع را از دهان او باز کنند . راننده بیش از دیگران تلاش کرد مومه را به حرف بیاورد . اما تلاشش بیهوده بود . عاقبت سکوت مومه هنگام عبور ما از کنار یک روستا شکست . او ظاهراً در حال عبور جیپ از وسط روستا ، مرد مسنی را کنار دیوار در حال خمیازه کشیدن دیده بود . مرد کدخدای همان روستا بود . مومه گفت : « سیر آخر شری ، خدا نوی و پشقه روی د ِ تشنیش ! » ( بد عاقبتی را ببین ـ خدایا چه می شد که مگسی می شدم و در حلق او فرو می رفتم …) بعد ادای پیرمردی را در آورد که مگسی را ناخواسته قورت داده باشد. آهی کشید و در خیال خود خطاب به آن پیرمرد ادامه داد:« …هی روزگار! کجا رَت او زمون گِه جیزه واپورت تا “ساری میرون” می رَت ! ایسه بتر دِ مِ جیره دِ بَن بَن سخونات وریسایه » ( ای روزگار…! کجا رفت آن زمانه ای که صدای وافورت تا روستای “ساری میران” می رفت ! و حالا مثل من صدا از بند بندِ استخوانت برخاسته است !!) در میان صدای انفجار خنده ی مسافران ، از پشت سر او را می دیدم که در دهه ی هفتاد زندگیش هنوز کشیده و تندرست بود. مردی که کار خود را کرده بود و حالا در سایه ی شادمانی گذرایی که در آن سالیان سخت به همنوعانش داده بود دوباره در لاک سکوت رازناکش فرو رفته بود. سکوتی با شکوه و دست نا یافتنی که با نقطه چین خطوط نیمرخ چهره اش رنگ آمیزی شده بود .
مومه بعد از انقلاب ( با وجود خویشتنداری های کمابیشی که از خود بروز می داد) همچنان به شکل محدود در مجالس خصوصی کوچک و بزرگ صحنه گردان شادی مردم بود. ولی ظرفیت هنرنمایی او دراین محافل کوچک چند نفره نمی گنجید و هنوز برگ های برنده ی خود را کاملاً رو نکرده بود. او یک ” شومن ” به تمام معنا بود، که با لم دادن به پشتی نمی توانست تمام حقیقت هنر خود را رو کند. نمایش های عروسکی تک نفره ی او کار یک گروه را می کرد و گاه حتی ظرفیت هنری آن از یک کار منسجم صحنه ای به مراتب بیشتر بود. طنزهای شفاهی او نقادانه، سازنده، صریح، صادقانه، سازنده، جذاب و مبتنی بر نوعی روانشناسی اجتماعی بود که از انبان تجربه ای گرانبها و کم نظیر بیرون می آمد . او صدای منحصر به فردی داشت و البته سینه اش گنجینه ی یک تاریخ بود . متأسفانه از این ظرفیت بی نظیر تاریخ شفاهی لرستان استفاده ای به عمل نیامد . از این منظر هنرمندی چون او که ماهیت تغییرات اجتماعی و فرهنگی جامعه ی خود را به خوبی می شناخت و مواد و مصالح طنز خود را نیز از همین معدن بکر و دست نخورده بر می داشت، می توانست مرجعی قابل وثوق برای روایت و ثبت ظرایف تغییراتی باشد که جامعه ی بومی ما را به ملغمه ی آشوبناک خوبی ها ، امتیازات ، فجایع ، تناقضات ، و ناهمخوانی های عدیده ی دوران مدرن پیوند می داد.
مومه در اواخرعمر از سوی بسیاری از هنرمندان، سیاست پیشگان ، اقشار تحصیلکرده و اهل فرهنگ نیز حرمت دید. اهالی موسیقی و نویسندگان و فیلمسازان به سراغ او می آمدند، او را در چند فیلم مستند شرکت دادند، و نامش به عنوان یکی از “مشاهیر لر” درتاریخچه ی هنر و فرهنگ شفاهی و مکتوب لرستان ( مثلاً کتاب مشاهیر لر جناب آقای ایرج کاظمی) درج شد. البته این چیزی بود که هنرمند منزوی و تنها مانده ای چون او بیش از هر چیز دیگری به آن نیاز داشت. زیرا طنز و مطایبه ( و بخصوص طنز شفاهی ) مرز بسیار باریکی با تمسخر و لودگی دارد و در واقع احترام هنرمندان و اقشار تحصیلکرده به او نشانه ی آن بود که او از این مرزعبور نکرده است . این معیار نشان می داد که هنراو شاخص و تأثیر گذار بوده است. تا قبل از این مقطع همه می خواستند مومه آنها را بخنداند و البته مومه به فراست دریافته بود که مخاطب واقعی او کسانی هستند که از سطح فرهنگی قابل قبولی برای فهم پیچیدگیهای اخلاقی و فرهنگی جامعه ی بومی ما و ظرایف زبان طنز برخوردار باشند . معاشرت با خواص جامعه و خوانین و سرکردگان ایلات و طوایف لرستان به او آموخته بود که همیشه مرز ظریف میان طنز و تمسخر را نگه دارد. و شاخص بودن هنر او هم معلول همین ویژگی بود. کاراکتر ” نادان ِ معقول “( که یکی از محورهای اصلی زبان انتقادی او بود ) تمهیدی بود که می توانست از طریق آن، مناسبات ظالمانه میان رعایا و خوانین ، یا ترس مردم عامی از قدرت مرعوب کننده ی قوای نظامی مستقر در منطقه را نقد کند، بی آن که منتظر عواقب آن باشد و یا مورد غضب حکام محلی و نظامیان قرار گیرد . این شیوه ی اجراء چیزی نبود که مومه آن را در کتابها خوانده باشد یا از زبان کسی شنیده باشد . بلکه به تجربه آموخته بود که طنز سالم و اصیل باید آینه ی تمام نمای انعکاس کژی ها و ناراستی ها و مناسبات غیر اخلاقی و اما مرسومی باشد که بنا به قاعده ی تکرار ، مرسوم شده و قبح آن ها شکسته است . و چه بهتر که منتقد ِ طناز، خود پیشاپیش و قبل از به چالش کشیدن این قباحت های اخلاقی، با منطقی سقراطی بر سادگی و نادانی خود گواهی دهد .
مومه کماکان تا سالیان بازپسین عمرش همین گونه در سکوت و انزوا زیست. او عبور حیرت انگیز تغییر را حس کرده بود ، اما خودش و خمیره ی اصلی و مواد و مصالح طنزهایش تغییر نکرده بود . او نیازمند موضوعات تازه بود و آن را هم یافته بود ، اما شرایط به گونه ای بود که هیچ منتقد یا طنز پردازی یارای شوخی کردن با این مواد و مضامین تازه را نداشت . و این نیز یکی دیگر از تناقضاتی است که تا پایان عمر با او ماند. او روابط و مناسبات را می دید ، تمهیدات زبان ـ معنا شناختی مخصوص به خود را هم خلق کرده بود ، اما مگر می توان با هر چیزی شوخی کرد ؟ شاید یکی از مهمترین نقدهایی که بر طنز مومه می توان وارد کرد همین تغییر ” شکل ” طنز و ثابت نگه داشتن ” محتوا ” بود . او برای سر پا نگه داشتن زبان افشاگرِ نقدِ اجتماعی خود هنوز یقه ی امنیه ها و پاسگاههای ژاندارمری و خوانین را رها نمی کرد . او در جامعه ای دهقانی نشو و نما یافته بود و ازسوی مردم عادی تا بالاترین لایه های هرم اجتماعی فئودالیته ی دیوانسالار و غیرمتمرکز زمانه ی خود حرمت دیده بود و سکوت سالیان پایانی عمرش نیز کمابیش به منزله ی پاسداشت همین احترام عمومی بود. گر چه دیگر نه خانی مانده بود و نه خان زاده و نه سور و ساتی. اما او این بار حرمتی را که می خواست از تمامی اقشار مردم و به طور ویژه از سوی اصحاب هنر ، فرهنگ ، ادبیات و رسانه دریافت می کرد. و این برای مومه خواستنی تر بود .
باری ؛ در آن سفر به یاد ماندنی ، بعد از حدود نیم ساعت کمتر یا بیشتر که برای من همچون برق و باد گذشت ، لحظه ی جدا شدن از فانتزی فرا رسید . در محیط کمابیش یکسان یک فرهنگ یکپارچه که در حال تجزیه بود ، لحظه ای در کنار او بودن به منزله ی حضوریک دوران بود. او از زمره ی آن پلهایی بود که گذشته را به زمان سخت متغیر حال پیوند می زد . سر دو راهی نزدیک روستای ” سرچشمه ” پیاده شد و دست در جیب برد که کرایه را به راننده بدهد . اما راننده امتناع کرد :
ــ مشی مومه چی میکی ؟ بالا بختت ، کرایه دِ تو بسونم ؟ ( چکار می کنی مش مومه ؟ مگر می شود من از تو کرایه بگیرم ؟ )
و کسی که پشت سر راننده نشسته بود گفت :
ـ کرا مشی مومه وا مه ( کرایه ی مش مومه با من ) !
ــ نفر بغل دستی اش هم گفت : نه ! مِ کراشن حَساو میکم ( نه من کرایه اش را حساب می کنم . )
و راننده هم گفت : ولخرجی نکیتون مومه خوش صاو ماشینه. ( ولخرجی نکنید مومه خودش صاحب ماشین است .)
مومه هم گفت : « جنگ نکیت ، یکیتون کِرانِ حَساو میکه ، ولی هَر سِک مِنن مدیون خوتون کِردیت » ( دعوا نکنید . در هر حال یک نفر کرایه را حساب می کند اما من مدیون سه نفر شدم . ) و در حال خداحافظی نکته سنجی خود را به اوج رساند و به راننده ( که مدعی بود از مومه کرایه نخواهد گرفت ) گفت : « ولی خومونیم تو کراین دِ یکی دِ اینو میسونی … بمونیت و امون خدا » ( ولی خودمانیم تو عاقبت کرایه ات را از یکی از این دو نفر می گیری ـ بمانید به امان خدا ) مومه رفت و راننده که حالا از زیر سلطه ی معنوی او خارج شده بود ، با یک تیر دوهدف را زد و به یکی از افراد پشت سرش گفت : « هونه دِ رمِس َ فهمس که میهام کرایشن دِ تو بسونم » ( خانه خراب فهمید که کرایه اش را از تو می گیرم .) حالا که به پیچیدگی های این رخداد فکر می کنم ، مبهوت می شوم که انسانی چون مومه بودن تا چه اندازه نیازمند شناختن عمیق آدمها و انتظارات ، تمایلات ، نیازها و فرصت طلبی های گفته و ناگفته ی آنهاست .
در حالی که ماشین دور می شد یک نفر گوشه ی چادر عقب جیپ را کنار زد . مومه کتش را بیرون آورد و روی دست انداخت و به سمت روستا ی سرچشمه روان شد. هرگز تصویر او را وقتی که با طمأنینه از ما دور می شد تا در سرازیری مشرف به روستا از نظر گم شود ، فراموش نمی کنم . گویی کاهنی سرخپوست بود که اجزای هستی را لمس می کند و پیرانه سر، با ولع ِ یک کودک ، می رود تا در محیط و جغرافیایی که در آن بالیده است محو و منتشر شود .
تصویری که در طول این سفر کوتاه از نیمرخ او در یاد من باقی ماند . تصویر مردی بود که با وجود زبان طناز و گفتار نمکین خود ، در سکوتش اندوهگین و در اندوهش تنها و آسیب پذیر بود . حالا یک بار دیگر در زمانه ای که او دیگر در میان ما نیست کاراکتر او را ( و نه خود واقعیش را ) پیش خودم مجسم می کنم : فردی حاضر جواب ، طناز ، زیرک و زمان شناس، که در جدیت سهمگین و خشن یک محیط بومی روح سیال و بازیگوش فانتزی می دمید . بدیلی از روح کودکانه که خشونت قاطع و جزمیّت چون و چرا ناپذیر جهان ِ واقعی با حضور او تلطیف می شد، و لبه های خشن و مضرس یک فرهنگ بی مدارا با سوهان اخلاق و سرشت لغزنده و بازیگوش او نرم ، صاف و روان می شد . شوخی های او اگر شوخی تلقی نمی شد ، ممکن بود از آن دست توهین هایی به حساب بیاید که بر سر آن خون ها ریخته شود. ولی مومه به فرهنگ ما عنصری بخشیده بود که حالا می توانست شوخی با تابوهای خود را هم تحمل کند .
من مومه را بعدها چند بار دیگرهم دیدم . و حتی یک بار ( که دیگر جوان بودم ) با برادر بزرگترم ( محمد حسین آزادبخت ـ که از طریق صدا و سیمای کرمانشاه ، با دوستانش در کار تدارک ساختن فیلمی ازهنر نمایی های مومه بودند،) در شهر هرسین یک شبانه روز همسفر این مرد رؤیایی بودم . راستش از دیدن اینکه خیابان و کوچه های اطراف محل اقامت ما از فرط ازدحام مردم جای سوزن انداختن نبود ، مبهوت شدم . ظاهراً خبر به گوش مردم هرسین رسیده بود و صدها نفر مرد و زن هرسینی که تشنه ی دیدار مومه بودند از ساعتها قبل ، در محل اقامت ما انتظار کشیده بودند .
برایم شگفت آور بود که آوازه ی مومه تا این منطقه هم رسیده است . اما شگفت آورتر از هر چیز سکوت او بود ، مردی ظریف چون او چگونه می توانست این سکوت کشنده را تاب بیاورد ؟ دیگر مطمئن شدم که دوران مومه گذشته است . و این عبوری بود که او به خاطر هوشمندی ذاتی خود بیش از هر کس دیگری آن را لمس کرده بود. چگونه یک دوران به پایان می رسد ولی در سیما و رفتار و سخنان یک مرد باقی می ماند ؟ مومه بیشتر اوقات آن شبانه روز ساکت بود . گاه به نقطه ای مبهم خیره می شد و لحظاتی طولانی در حس و حال خودش غرق می شد . در این لحظات مگر کسی می توانست به اصطلاح با انبردست هم از دهان او حرفی بیرون بکشد . همچنان ساکت و مغموم و سر به زیر و پهناور به پشتی تکیه داده بود و با انگشت با گلهای قالی ور می رفت . میزبانان با مهربانی در پیشگاه او زانوی ادب زده بودند و مومه غرق در رؤیای خود بود . قبلاً فکر میکردم که او مرد حرافی است که از خدا می خواهد دو شنونده پیدا کند تا جهانی را به مضحکه بکشاند . اما بر خلاف پندار من او همچنان خاموش بود . مرد رؤیایی خاطرات این مردم که خندیدن را به آنها آموخته بود حالا چون کوهی از نمک در درون خودش فرو ریخته بود و لب به سخن باز نمی کرد .
از حیاط خانه صدای هیاهای مردمی می آمد که خواستار سخن گفتن مومه بودند . خواستار شنیدن حرفی از دهان او بودند . چایی اش را خورد و گفت : « ایسه کسی ناونسوه فکر میکه علیرضا خون اومایه سی هرسین ! » ( اگرکسی از موضوع آمدن من بی خبر باشد فکر می کند علیرضا خان [ غضنفری ] به هرسین آمده است . ) و رو به میزبان کرد و گفت : « تون خدا ای پنجره نِ وا کو بینم حرف حَساو ینو چینه ! » ( تو را به خدا این پنجره را باز کن ، ببینیم که حرف و حساب این مردم چیست ؟ ) میزبان هم پنجره را گشود و میهمان ارجمند کنار پنجره رفت و ضمن خوش و بشی با طرفدارانش گفت : « بینم کاری میکیتون کمیته بیایه هممونِ بیره ؟ » ( این کارهای شما باعث نشود کمیته [ نام عامیانه نیروی انتظامی] بیاید و همه ی ما را دستگیر کند ؟ ) آنگاه ماجرایی را قریب به این مضمون با زبان لکی برای حضار تعریف کرد و اشک شوق و شادی در چشمهای آنان نشاند . صدای قاه قاه جمعیت تا سر خیابان می رفت . مومه عجالتاً سهم شادی آنان را داده بود و قول داد که آنها به زودی در خانه های خود برنامه ی او را از تلویزیون خواهند دید .
بعد از متفرق شدن مردمی که در حیاط خانه تجمع کرده بودند ، مومه دوباره بازگشت و به پشتی لم داد. حالا میزبانان هم بی تابی می کردند و تقاضا داشتند که مومه حرف بزند . البته این تقاضا را به صراحت عنوان نمی کردند . اما درحال پذیرایی گاه حرفی به میان می آوردند و بعد منتظر واکنش مومه می ماندند . به هر حال در پذیرایی از او سنگ تمام گذاشتند … با رفع خستگی و بعد از آن که گلویی تر کرد و کمی گرم شد ، به تقاضای میزبانان پاسخ داد و ترانه کردی مورد علاقه ی آنان ( هر وایه هر وایه ) را با همان تحریر آزاد و منحصر به فرد به سبک خودش خواند . کسانی که این ترانه را به خوانش مومه شنیده اند ، می دانند که این اجرا چقدر خلاقانه و به یاد ماندنی و حتی شاید بتوان گفت برتر از نسخه ی اصلی است . از این نگاه شاید بتوان او را از نظر قدرت آهنگسازی و دخل و تصرف آزاد و دلپذیری که در آهنگهای معروف لری ، لکی و کردی می کرد، در حد و اندازه ی یک آوازخوان بی نظیر نیز به شمار آورد که مارک و داغ ِ اجرای خود را در بر هر آهنگ شناخته شده ای که می زد ریتم و نواخت دلپذیری به آن می داد .
هنوز شام نخورده بودیم که گروهی از علاقمندانش آمدند و گفتند که ما برای مومه گوسفند کشته ایم و بر حسب قول و قرار قبلی مومه از امشب از آن ِ ماست . مومه هم خودش ترجیح می داد برود . با گروه صدا و سیما راحت نبود و به شوخی گفت : « برا مه مِ قیلی رقیف قدیمی دل خوتون دارم ، چش و رَمن . شمانیج سی خوتون بنیسشیت چی کُچِک هی سیل یک بکیت … مه چوی کوگ سر چشمه باید و تی جفت خوم بوم . مِ و شما چی ؟! کتاوی بین و دستون باوه آیمن در میاریت…. بمونیت و امون خدا … » ( من چند رفیق قدیمی دارم که منتظرم هستند. شما هم بنشینید و مثل سنگ همدیگر را نگاه کنید. من باید مانند کبک لب چشمه با همنشین خودم باشم . مرا با شما چه نسبتی است ؟! کتابی دستتان بیفتد [ چنان سرگرم خودتان می شوید که ] پدر آدم را در می آورید . من رفتم و شما به امان خدا بمانید. )
مومه رفت و ما تمام شب انتظار کشیدیم و عاقبت هم خبر آمد که میزبانان جدید او تا فردا به هیچ قیمتی حاضر به دل کندن از این مهمان خواستنی و پس دادن او به گروه نیستند . آن چیزی که درطول این سفر از تمامی حواشی دیگر برای من عجیب تر بود ، سکوت رازناکی بود که حالا دیگر بخشی از جنم و شخصیت او شده بود . او بیشتر وقت ها ساکت بود و همچون سنگی که عذاب بکشد ، با خاموشی خود خو گرفته بود . حالا در می یابم که نخستین حدس هایم در مورد او چقدر درست بوده است ! او روح درد کشیده ی فئودالیسمی بود که تمام شکوه و هیمنه اش زیر چرخهای ماشین دیوانسالاری متمرکز و مبهم دوران مدرن خرد شده بود . و شکل گیری مناسبات جدید اجتماعی او را از نظر مواد و مصالح ِ طنز کاملاً خلع سلاح کرده بود . و مگر چگونه می توانست به حرف بیاید ؟ با چه کسی شوخی کند ؟ و چگونه ؟ دوران جدید برای او به منزله ی عصری بود که دیگر شوخی بردار نبود .همه ی ما داستان آن نوازنده ی سُرنا را شنیده ایم که بعد از انقلاب با تغییرات عظیم فرهنگی و مذهبی جامعه ی ما احساس می کند که باید برای همیشه سازش را غلاف کند ، اما ساز برای او به منزله ی زندگی است … عاقبت روزی از فرط نیاز روحی راهی کوهستان می شود که لااقل یک دل سیر برای خودش بنوازد و بعد از اطمینان از این که کسی او را نمی بیند، سرِ سرنا را درون کلور ( کنده ی مجوف و توخالی درختان کهنسال ) بلوطی فرو می کند و از اعماق وجودش در ساز می دمد . مومه نیز حالت همان نوازنده ی محلی را داشت ، و هنر او هم مثل آن نوازنده ی سرنا نیازمند مخاطب بود . در اواخر عمر محافل خصوصی دوستانه برای مومه نقش همان کلور درخت بلوط را داشت ، آنجا بود که مومه می توانست روح متناقض دوران مدرن و زبان ِ زخم خورده و سرشت دردمند خود را التیام ببخشد .
آن روزها از این که می دیدم این همه در حرف زدن و خندان مردم خسیس است ، تعجب و خودخوری می کردم ، اما بعدها دریافتم که یک مرد بزرگ و ماندگار دررؤیای دوستدارانش ، چقدر باید سنجیده رفتار کند .
من ناچار شدم برای نوشتن این یادداشت یک بار دیگر داستان ” لبخند در پای نردبان ” را بخوانم . هنری میلر این بار سرگذشت سیرک بازی به نام ” اوگوست ” را زیر تیغ جراحی قلم موشکاف خود می گذارد . اگوست هم همچون مومه هنر پیشه ای کهنه کار است که هنر اصلی اش آموختن خنده به مردمان است ، گرچه جامعه ی او ، دانش و بینش فرهنگی او ، موضوعات و محتوای شوخی های او ، پیچیدگی ذهنیت و زبان او و دوران و زمانه ی او از اساس با مومه متفاوت است. اما میان دغدغه ها و عناصر تماتیک و چشم انداز ها و پیچیدگی های طنز و کمدی اجتماعی در جوامع مذهبی و در نهایت میان ماهیت و سرنوشت رفتار و کردار اگوست و مومه گونه هایی از تشابه ، تقارن و تناظر وجود دارد . این رابطه ی پیچیده ی بینامتنی آنقدر جذاب است که می تواند موضوع بحث مستقلی باشد . اما قصد نگارنده از طرح آن در این مقال ، تنها نشان دادن بخشی از تناقضات و پیچیدگی های سرنوشتی است که یک طنز پرداز اصیل اجتماعی چون مومه در دهه های پایانی عمرش می بایستی با آن دست به گریبان بوده باشد . اوگوست شهرت جهانی دارد . و مهمترین اجراهای او بر پایه ی نمایش ” آیین تشرف ” و ” داستان معراج ” به صورت کمدی است . او هر شب در صحنه ، پای نردبانی که زیر تصویر ماه قرار دارد ، با جست و خیز کردن و و نشان دادن دستپاچگی خود برای بالا رفتن از این نردبان و رسیدن به ماه تماشاگران را می خنداند . اما برای او برگزار کردن داستان تصلیب سرخ مسیح و معراج انسان به ملکوت آسمانها ، تنها جست و خیز کردن و ادا و اطوار در آوردن نیست . او هر آینه که بخواهد چنین نمایشی را اجرا کند باید با خود صادق باشد . اگر وجد و اشتیاق او درونی نباشد اگر تنها هجو و شکلک و ادا باشد ،تأثیری ارزشمند بر روی مردم نمی گذارد . از همین رو کمدی معراج برای اگوست یک سیکل واقعی از نیاز ، وجد ، جذبه و پالایش روحی است. کسی که مردم را با حرکات و ادا و اطوارهای خود از ته دل می خنداند، اگر در کار خود صادق باشد باید با این تناقض کنار بیاید که توأمان دو انسان متفاوت باشد . و مومه نیز چنین بود . به راستی کسی که سکوت ها ی توأم با خود خوری مومه را دیده باشد ، می داند که خاطری که خود ناشاد است ، چقدر باید شریف باشد که به مردمان پیرامونش شادی ببخشد . از این نگاه مومه برای فرهنگ ما به منزله ی نقاد چیره دستی بود که روح نفاق آلود ، سرشت دودوزه باز، بلاهت و سادگی پایان ناپذیر ، جهل متراکم و طینت کاسبکارانه ی اقشار و لایه های مختلف اجتماعی جامعه ی ما را با مهارتی شگفت انگیز در برابر ما برهنه می کرد . اگر به او می خندیدیم در واقع به بلاهت و سادگی خود می خندیدیم و اگر با وجد و اشتیاق تشنه ی سخن گفتن او بودیم ، در واقع تشنه ی آینه گردانی منطق و زبان ساده ، ملیح و جذاب او بودیم . ما همیشه مشتاق بودیم مومه آینه ای در برابر ما بگذارد و حقیقت ما را به خویشتن خویشمان نشان دهد . و او چنین می کرد . و علت سکوت دهه های پایانی عمرش نیز همین بود . حالا دیگر جامعه ی ما علاقمند نبود تصویر خود را در آینه ی زبان او ببیند. زیرا پای ارزشهایی به میان آمده بود که شوخی کردن با آنها ممکن نبود . اما مومه زیرک تر از اوگوست بود ، زیرا قبل از آن که مردم خونین و مالین از صحنه به بیرون پرتابش کنند ، یا بی آن که در خوش خیالیِ در آغوش گرفتن فرشته ای آسمانی به سمت یک پلیس خیز بردارد و با باتوم او از پای در بیاید ، خود حقیقت و فرجام شوخی کردن با امور قدسی را با تمام وجودش دریافته بود . علت سکوت او همین بود . مومه هنوز به پایان نرسیده بود ، بلکه زمانه ی او ، مفاهیم و موضوعات طنز او و مناسبات و روابط اجتماعی مورد نظر او به پایان رسیده بود . برای کسی چون او حالا دیگر زمانه ی فرو ریختن در اندرون خود بود .
احساس می شود که مومه هم همچون اگوست در حسرت یک پایان باشکوه می سوخت ، اما اوگوست خود به پایان رسیده بود . زیرا بنیان مصالح طنز خود را بر روی آن آخرین رج ( امور قدسی ) گذاشته بود. اما به گمانم تنها فرق مهم مومه با اگوست قهرمان داستان میلر در این است که مومه خودش هنوز به پایان نرسیده بود . بلکه دورانش سر آمده بود . و لاجرم پایان باشکوه او در یاد و خاطره ی مردمی رقم می خورد که با شوخی های او زیستند و در کنار او خندیدند و گریستند مردمی که هنوز دوستش می دارند . و با احترام از او یاد می کنند . این پژواک هنری است که با خود صادق است . این بازدم ِ دمی است که از ته دل بر آمده است و مانند اکسیژن برای درونی کردن ” مدارا ” ، تساهل و ” درک حضور دیگری ” در فرهنگ ما لازم و حیاتی است .

*

مخاطبین محترم “پاتوق هنری” میرملاس نیوز  جهت درج خبر، نقد و پیشنهادات خود می توانید با آدرس اینترینی  patoghehonari61@yahoo.com  در ارتباط باشید.

 

 

درج شده توسط : سجاد همتی / دبیر پاتوق هنری " میرملاس "

دیدگاه ها

ميرسليم خدايگان در گفته :

دست مریزاد.استفاده کردم.

لطیف آزادبخت در گفته :

از لطف و محبت همیشگی ، و کاستی ناپذیر ِ دوست عزیزم میر ِ همیشه سلیم سپاسگزارم .

مهرداد سوری در گفته :

لطیف جان از آمیزه کلمات آهوان بر می آوری

لطیف آزادبخت در گفته :

مهرداد دور و دیر ! سلام ی به امتداد زنجیره ی صفر و یک / هنوز هم که بازار لطف تو به این حقیر گرم است ! خوشا بر خریداری چون من !

منتقد در گفته :

جناب ازادبخت خسته نباشید بابت این مطلب نسبتا بلند.
به نظرم نوعی سردرگمی در این کار مشاهده میشد.نگارنده نه توانسته داستانی مستحکم و منسجم ارائه دهد و نه ان طور که باید و شاید شخصیت هنری این مرحوم را.بشنساند
بیان خاطراتی چند که بیشتر نقل قولهای تکراری مرحوم مومه بودند.و مطالبی پراکنده که نتوانست به سرانجام واحدی برسد.
نهایتا کارتون و زحمتتون شایسته تقدیر و تشکره

لطیف آزادبخت در گفته :

با سپاس مخصوص از دوست همیشگی ام جناب آقای منتقد ،
پیش از هر چیز از وقتی که صرف خواندن این مطلب کرده اید سپاسگزارم و متقابلاً از بذل توجه و محبت شما نیز نهایت تشکر و امتنان را دارم . به نظر این ناچیز ، این قبیل بحث ها در کلیت خود سازنده است زیرا باعث می شود با هم گفتگو کنیم و تا منطق گفتگو در جامعه و فرهنگ ما درونی نشود تنها با انواعی از تعارفات ریا کارانه ، و پوشاندن تعارضات فکری و سوء تفاهم رو به رو خواهیم بود که خروجی آن چیزی جز فراگیر شدن عصبّیت و ناموزونی فرهنگی نخواهد بود . بنا بر این پیش از هر چیز از صراحت لحن شما سپاسگزارم زیرا باعث می شود که من نیز با همین صراحت با شما گفتگو کنم. .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منتقد جان باز هم سلام و ممنون از لطف و بذل توجهتان ، اما مرا ببخشید که ناچارم بحث کوتاهی با شما دوست عزیز در خصوص شیوه ی نقد کردن آراء ، افکار و متون ادبی و فرهنگی داشته باشم . البته ممکن است من حتی در همین کامنت هم مرتکب همان اشتباهاتی شوم که شما آن را با عباراتی چون ” فقدان استحکام ” و انسجام ” ، ” فقدان انتقال اطلاعاتی درخور ” ، ” تکرار مکررات ” ، ” پراکنده نویسی” ؛ و ” فقدان رساندن مطلب به سر انجامی واحد ” شوم . بنا بر این اگر اینطور است امیدوارم این بار نیز مرا از این قبیل اشتباهاتی که در آن غوطه ور هستم بیرون بیاورید و البته اگر لطف کنید ادامه ی بحث را با نام و هویت واقعی ادامه دهید ، بی اندازه از لطف شما ممنون و سپاسگزار خواهم بود .
حقیر نیز اگر خدا بخواهد همچون شما در خصوص نقد آثار و متون فرهنگی و ادبی چیزهایی خوانده ام و خرده مطالبی هم نوشته ام و البته در هیچکدام از مطالب خود حتی یک بار هم بدون ذکر شواهد و جزئیاتی از یک متن آن را نقد نکرده ام ، من نیز ضعف ها را دیده و شناخته ام ولی ابتدا تا به نقاط قوت یک کار اشاره نکرده ام ، وارد بررسی نقاط ضعف نشده ام .همیشه تا جایی که ممکن بوده است تلاش کرده ام که نقد من اگر اثری دلپذیر بر روی آثار و آفرینندگان نقد شده نمی گذارد ، لا اقل اثری مخرب به بار نیاورد . زیرا به دیالوگ و فرهنگ گفتگو باورمندم و امید دارم که تساهل ، رواداری و مدارا در فرهنگ و گفتمان انتقادی ما نیز درونی و نهادینه شود. اثر و ارزش نقد به این است که ابتدا جذاب و خواندنی باشد و در صورت امکان دانش و بینش خواننده را هم بالا ببرد و به طور کلی آموزنده و اخلاقی باشد .
وقتی آدم با اسم مستعار و به این شکل به نقد مطلبی بپردازد بیش از هر چیز نشان دهنده ی این است که یا منطق بحث ضعیف است ، یا با طرف بحث رودربایستی دارد و یا ( … ) به هر حال … دنیای عجیب ما اینطوری هاست دیگر … باری بگذریم …. !
اینکه آدم با کلی گویی و بدون ذکر دلیل و برهان و بی هیچ متر و معیار سنجشی و حتی بدون ذکر کوچکترین نمونه و شاهدی از متن یک نوشتار حدوداً ۵۰۰۰ کلمه ای را با دو عبارت کوتاه بپوکاند ، اسمش نقد نیست . بلکه نقشه کشی بدون مشخص کردن ایستگاه ونقطه ی مبدأ ، و البته کله پا کردن حریف با دست و چشم بسته است . نقد معیار دارد ، روش دارد ، نیازمند زحمت و مطالعه و رنج و طاقت و منطق و برهان است. و مهمتر از آن باید برای خواننده قانع کننده باشد . این کار که شما اسم آن را نقد گذاشته اید ، دوست عزیز من در واقع زدن تیر خلاص به یک متن است . شاید بتوان آن را کلی گویی بدون سند و یا مثلاً ” سخن گفتن هر طور که عشقمان کشید ” هم نامید . من هم با همین منطق شما ( و البته بلا تشبیه ) همینجا می نویسم : شاهنامه ی فردوسی کتاب بی سر و ته و گمراه کننده و غیر منسجمی است که شاعر نتوانسته است آن را به سر انجام واحدی برساند . امثال ” ناصر پور پیرار ” نیز با همین منطق ( بزن و در رو ) نه تنها کل تاریخ ایران ( از دوره ی هخامنشی و ساسانیان گرفته تا همین عهد قاجار ) را منکر می شوند بلکه مدعی هستند کشور ایران تا اواخر دوره ی قاجار به طور کلی خالی از سکنه بوده و تخت جمشید و آپادانا و نقش رستم و امثالهم حدود ۱۰۰ سال پیش بر اساس یک سناریوی مشکوک توسط مستشرقین ساخته شده اند .
اما کسانی هستند که خواهند پرسید حرف شما درست ؛ ولی با کدام دلیل و شاهد و متر و معیارهای به این نتیجه رسیده اید . این که نشد نقد دوست من ! البته معمولاً در چنین مواردی هم اگر عالم و آدم جمع شوند نمی توانند فردی را که بر اساس کلی گویی در مورد یک متن قضاوت می کند قانع کنند . در چنین مواردی تنها به قول مرحوم شاملو ( به روایت محسن نامجو ) می توان گفت : « ایکاش ، ایکاش ، ایکاش … قضاوتی قضاوتی قضاوتی ، قضاوتی ، قضاو…. در کار ، در کار در کار در کار ….. بود ! »
وانگهی شما دوست عزیز من اگر واقعاً قصدتان نقد است دیگر چرا اسم شریفتان را ذکر نمی کنید ، همینجا از شما می خواهم با نام واقعی خود به عرصه بیایید تا با شما بر روی ادعاهایتان بحث کنیم خدا را چه دیدی شاید من هم قانع شدم که در این متن جز پرت و پلا چیزی نوشته نشده است .
محض اطلاع شریف شما ، در این متن نه قرار بوده کسی داستانی بنویسد . و نه قرار بوده شخصیت کسی ( آن هم انسان پیچیده ای مثل مومه ) با یک نوشته به مخاطب شناسانده شود . بلکه مطلبی است در بردارنده ی خاطراتی پراکنده که در خلال آن جامعه ی مومه ، زمانه ی او ، رنجها و آلام گفته و ناگفته ی او و معذوریت ها و مشکلات او و موارد دیگری از این قبیل با زبانی تقریباً ادبی مورد بحث قرار گرفته است . مطلبی که با اشتیاق نوشته شده و برای نویسنده ادبیت آن حتی مهمتر از محتوایش بوده است . این متن تنها به خاطر احترام به شخصیت آن مرحوم و به سفارش دوستان میرملاسی بر روی این تارنما قرار گرفته است . و کاش دوستانی نظیر شما نیز در این برنامه ی یادبود مومه مشارکت می کردند و به قول شما به شکل داستانی و آموزنده و منسجم مطالبی در خصوص آن مرحوم می نوشتند . تا کسانی چون حقیر با این مطالب بی سر و ته اسباب ناراحتی منتقدین شریفی مثل شما نشویم .
کاش شما لااقل این مطلب را به طور کامل خوانده بودید ( چون از فحوای سخنانتان آشکار است که زحمت خواندن آن را به خودتان نداده اید ، یا آن رالتلگرافی خوانده اید ) … چون مثلاً نگارنده حتی یک مورد هم نقل قول تکراری از مومه ننونشته است ( که شما اظهار کرده اید ) بلکه اینها مجموعه ای از تجارب شخصی نگارنده و دیده های او از آن مرحوم بود که ممکن است به اصطلاح نعل به نعل عین عبارات آن مرحوم نباشد ولی مستند و واقعی هستن و البته به نحوی نوشته شده اند که از فحوای این نقل قولها منطق طنز او نیز نشان داده شود . کسی که بخواهد طنزهای مومه را بشنود خیلی راحت به جای خواندن این متن کلافه کننده می رود نوار آن مرحوم را گوش می کند ، قصد نگارنده آن بود که برخی چیزها را که شنونده از نوارهای مومه نمی شنود ، اما حقیقت زندگی او هم هست ، با زبانی کنایی در این متن پیدا کند از جمله :
۱ ـ آیا کار مومه به سنجه ی هنری ( و از منظر ادبیات شفاهی و متون نمایشی ) هنر محسوب می شود ؟ چرا ؟
۲ ـ طنز مومه بر پایه ی چه مناسباتی شکل گرفت و چرا در دهه ی های پایانی عمر او این هنرمند محبوب سر در لاک سکوت فرو برد ؟
۳ ـ طنز مومه چه تأثیری بر روی فرهنگ و مناسبات اخلاقی جامعه ی ما گذاشته است ؟
۴ ـ مرز ظریف طنز او با لودگی کجاست و آیا مومه از این مرز عبور کرد یا به تعهدات فرهنگی جامعه اش وفادار ماند ؟
در خصوص زندگی او ، ماهیت تجارب موسیقایی او و ارزش فرهنگی طنزهای او نیز به طور کامل و مفصل در نوشته های دوستان عزیزم آقای فردین صحرایی وآقای کرم دوستی و دیگر دوستان به قدر کفایت و بسیار آموزنده تر از نوشته ی حقیر بحث شده است و و اگر کل مجموعه با هم دیده شود معایب احتمالی نوشتار بنده نیز با سرشکن کردن مباحث این دوستان برطرف می گردد .
گر چه این کامنت کمی طولانی شد ( و گرچه برخی دوستان حتی تحمل خواندن چنین کامنت هایی را هم ندارند ) ولی حتی اگر یک نفر هم آن را بخواندن ارزشش را دارد که من دو نمونه از عبارات همین نوشتار را عیناً در ذیل کپی کنم ، تا معلوم شود که توانسته ام گوشه هایی از حقیقت هنر مومه را برای مخاطب عریان کنم یا این مطلب همینجوری دیمی و باری به هر جهت و از هر دری سخنی نوشته شده است :
« … حالا یک بار دیگر در زمانه ای که او دیگر در میان ما نیست کاراکتر او را ( و نه خود واقعیش را ) پیش خودم مجسم می کنم : فردی حاضر جواب ، طناز ، زیرک و زمان شناس، که در جدیت سهمگین و خشن یک محیط بومی روح سیال و بازیگوش فانتزی می دمید . بدیلی از روح کودکانه که خشونت قاطع و جزمیّت چون و چرا ناپذیر جهان ِ واقعی با حضور او تلطیف می شد، و لبه های خشن و مضرس یک فرهنگ بی مدارا با سوهان اخلاق و سرشت لغزنده و بازیگوش او نرم ، صاف و روان می شد . شوخی های او اگر شوخی تلقی نمی شد ، ممکن بود از آن دست توهین هایی به حساب بیاید که بر سر آن خون ها ریخته شود. ولی مومه به فرهنگ ما عنصری بخشیده بود که حالا می توانست شوخی با تابوهای خود را هم تحمل کند .»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« … کسی که مردم را با حرکات و ادا و اطوارهای خود از ته دل می خنداند، اگر در کار خود صادق باشد باید با این تناقض کنار بیاید که توأمان دو انسان متفاوت باشد . و مومه نیز چنین بود . به راستی کسی که سکوت ها ی توأم با خود خوری مومه را دیده باشد ، می داند که خاطری که خود ناشاد است ، چقدر باید شریف باشد که به مردمان پیرامونش شادی ببخشد . از این نگاه مومه برای فرهنگ ما به منزله ی نقاد چیره دستی بود که روح نفاق آلود ، سرشت دودوزه باز، بلاهت و سادگی پایان ناپذیر ، جهل متراکم و طینت کاسبکارانه ی اقشار و لایه های مختلف اجتماعی جامعه ی ما را با مهارتی شگفت انگیز در برابر ما برهنه می کرد . اگر به او می خندیدیم در واقع به بلاهت و سادگی خود می خندیدیم و اگر با وجد و اشتیاق تشنه ی سخن گفتن او بودیم ، در واقع تشنه ی آینه گردانی منطق و زبان ساده ، ملیح و جذاب او بودیم . ما همیشه مشتاق بودیم مومه آینه ای در برابر ما بگذارد و حقیقت ما را به خویشتن خویشمان نشان دهد . و او چنین می کرد . و علت سکوت دهه های پایانی عمرش نیز همین بود . حالا دیگر جامعه ی ما علاقمند نبود تصویر خود را در آینه ی زبان او ببیند. زیرا پای ارزشهایی به میان آمده بود که شوخی کردن با آنها ممکن نبود …. »
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطمئن هستم خود نویسنده مرجع خوبی برای قضاوت کار خودش نیست ، اما کاش در چنین مواردی دوستان دیگر هم ( البته با هویت واقعی ) و به شکل سازنده اظهار نظر کنند. تا خروجی بحثها و انتقادات لااقل به بالا بردن آستانه ی تحمل همه ی ما کمک کند . خدا را شاهد می گیرم که بسیار با خود کلنجار رفتم که این کامنت را بنویسم . یا نه . ولی گاه بی پاسخ گذاشتن بعضی کامنتها می تواند منشاء سوء تفاهمات عدیده ای باشد که حتی در فهم یا تأویل یک مطلب اثرگذار باشد . بنا بر این هدفم از نوشتن آن نه دفاع از متن خودم ( که مطمئن هستم ایرادهای عدیده ای می توان بر آن گرفت ) بلکه توصیه ای دوستانه برای شفاف تر شده فضای بحث هایی از این قبیل و البته احترام متقابل به آراء و افکار همدیگر بود . / به هر حال از صراحت شما ممنونم چون باعث گردید که لااقل به بخشی از انتقادات دیگری که بر این متن می توان گرفت پاسخ داده شود. و به فرایند خوانش آن کمک کند / دوستتان دارم و باز هم از محبت و لطفتان ممنون و سپاسگزارم . و هنوزهم امیدوارم که از صراحت لهجه ی من دلخور نشده باشید ، زیرا به طریق اولی خودتان نیز با همین صراحت اظهار نظر فرموده اید .

انتقادي بر منتقد در گفته :

کبکِ کنار چشمه سار
منتقد محترم! درود
از آنجا که با نام مستعار ابراز نظر کرده ای و من نمیدانم قرار است سخن چه کسی را نقد کنم، من نیز علیرغم نفرتم از این کار، نام جعلی انتخاب کرده ام.
به نظر میرسد قرار بر این است که هنر، شخصیت هنری، قوتها و ضعفها و کارکردِ هنرِ «مومه» به وسیله ی مجموعِ مقالاتِ این پرونده و پرونده های دیگر شناخته یا شناسانده شود نه صرفاً با این مقاله. این مقاله، مدعی ارائه ی شناخت کامل مومه نیست؛ عنوانش (کبکِ کنار چشمه سار) هم بر این موضوع صحه میگذارد. این نوشتار بُرشی است بر هنرِ مومه، رابطه ی هنر مومه با زمانه اش و چراییِ عدمِ استمرارِ نحله ی هنریِ مومه در بیست سال پایانیِ عمرش. به نظر نمیرسد مقاله دچار سردرگمی شده باشد زیرا از مصادیقِ هنر مومه (در قالب سفر به منطقه ضرونی) شروع شده و در طولِ روایت، فلاش بک هایی به چگونگیِ شکلگیریِ هنر مومه در گذشته ی دور زده شده و نورافکنی بر پایانِ یک کمدین تابانده شده و با مصادیقی دیگر از زندگیِ مومه و محبوبیتش در خارج از لرستان (در قالب سفر به هرسین) پایان یافته است.
با عرض پوزش، نقد شما مصداقِ نقد نیست. زیرا رد کردن یا جالب ندانستنِ یک «اثر»در قالبِ یکی دو جمله، فاقدِ اصلوبّ نقد فنی است. شیوه ی شما بیشتر اظهار یک سلیقه از طرفِ یک مخاطب معمولی است (هرچند که ممکن است شما یک منتقد باشید) نه یک نقد از طرف منتقد. یک مخاطب معمولی حق دارد و میتواند بگوید من از این اثر لذت نبردم یا برای من جالب نبود اما حق ندارد با آوردنِ دو سه اصطلاحِ فنی در باره ی یک اثر قضاوتِ عمومی کند. زیرا او صرفاً مجوزِ این را دارد که در باره ی ارتباط «اثر» با خود، قضاوت کند و قضاوت عمومی در مورد «اثر» مربوط به منتقدان( به معنی اصطلاحی) است در صورتیکه چند جمله ی شما فاقدِ اصلوب نقد فنی بود.
قصد من از نوشتن این نقد بر انتقاد شما، نه حمایت بچگانه از نویسنده و نه عصبانیت از نقد شما، بلکه صرفاً برداشت شخصی ام از نقد شما بوده. اگر رگه ای از غرض در نقدم از نقدِ شما به ذهن متبادر میشود، حتماً خاراج از نیتِ خودآگاهِ من بوده که پوزش میخواهم
ایراد دوم بر کار شما این است که با نام جعلی در باره ی این نوشتار ابراز نظر کرده ای. من از شما میپرسم چه ضروتی در انتخاب نام جعلی بوده است!؟ آیا بکار گرفتنِ نام جعلی باعث نمیشود تا باری به هرجهت نظر بدهیم.

انتقادی بر منتقد در گفته :

سلام به همگان
من دیروز کامنت فوق را در پاسخِ «منتقد» نگاشته بودم و امروز پاسخ آقای لطیف آزادبخت را به «منتقد» خواندم. قطعاً اگر دیروز پاسخِ «لطیف» را میخواندم، دیگر ضرورتی برای پاسخ دادن به «منتقد» نمیدیدم زیرا پاسخ آقای آزادبخت آنقدر کامل و فنی و از سر حوصله نوشته شده که پاسخِ من چکیده ی بخشهایی از آن است. با این حال، شاید پاسخ من برای کسانی که حوصله خواندنِ پاسخ طولانیِ لطیف را ندارند، تا حدی روشن کند که نقدِ منتقد نقد نیست.

لطیف آزادبخت در گفته :

با سلام ، ممنون از توجه و لطف و محبت شما منتقد عزیز ، /
نه صرفاً به خاطر آن که موجز تر و رساتر از حقیر وظیفه ی دشوار نقادیِ نقد را بر دوش گرفتید . / بلکه به خاطر وفاداری به فرهنگ گفتگو و نیز به خاطر اشاره به این موضوع فوق العاده مهم( که در پاسخ بنده نیامده بود ) که خواننده می تواند از اثری خوشش بیاید یا بر عکس از آن لذت نبرد . مهم این است که اگر وارد بحث انتقادی شد ، مستند و مشخص بحث کند نه با کلی گویی از زیر بار مسئولیت شانه تهی کند .
این هم تقدیم به شما و دوست عزیزم منتقد طرف بحث شما که می دانم شاعر هم هست :
« … / می خواهم بگریم / چرا که شادمانم می کند / آن گونه که کودکان / در نیمکت آخر کلاس می گریند / من نه انسانم و نه شاعر / و نه حتی یکی برگ ! / ضربانی زخم خورده ام من / زخم خورده و زخم زننده از دیگر سو / … » ( بریده ای از شعر ” دریاچه ی عدن ” از فدریکو گارسیا لورکا ـ به ترجمه ی یغما گلرویی )
با تشکر /

لک غربت نشین در گفته :

بسیار عالی.

لطیف آزادبخت در گفته :

لک غربت نشین عزیز ؛/ همدرد من ! / سلام ! من هم مثل تو لک و غربت نشینم / ممنون که زحمت خواندن این طومار را کشیدی / راستی یک راهکار برای غلبه بر غم غربت : کتاب بخوان و خودت همسایه ی خودت باش ! حقیر بخصوص این دومی را تجربه کرده ام و باور کن جوابی می دهد که نپرس ./ موفق و مسرور باشی

يك فرهنگي در گفته :

خیلی متشکریم جناب اقای ازادبخت خیلی استفاده کردیم موفق باشید

لطیف آزادبخت در گفته :

دوست فرهنگی من سلام و خسته نباشی / از اظهار لطف شما سپاسگزارم / مثل کودکی هایمان و وقتی معلممان عوض می شد و گریه می کردیم … / حالا که دوره ی وایت بُرد است به جای بوسیدن دست گچی امثال شما دستان جوهریتان را می بوسم .

اکرم چراغی در گفته :

با اینکه یکم طولانیه اما خوب بود

لطیف آزادبخت در گفته :

خانم چراغی عزیز ؛ سلام و ممنون که زحمت خواندن این متن طولانی را کشیده اید . راستش گاهی جذابیت موضوع بر نویسنده غلبه می کند و اینطور اسباب زحمت می شود . به هر حال از لطفتان ممنون و سپاسگزارم .

خوشناموند در گفته :

دلم برای جوونامون میسوزه که این چیزا رو درک نمیکنن…من به عتوان یه پدر که همیشه دغدغه ی منزوی شدن بچه هامو داشتم به همه پدرومادرایی که فرهنگ غنی خودی رو فراموش کردن و جووناشون توی فرهنگ های بیگانه غرق کردن توصیه میکنم بیشتر بچه هاشونو توی جمع بیارن و خاطرات رو بیشتر تعریف کنن….این اساتید هنر زمانی زبانزد عام و خاص بودن که امروز به دست فراموشی سپرده شدن….
ممنون از تمامی بزرگوارانی که به کنکاش گذشته رفتن و این مطالب زیبا رو در دسترس همگان قرار دادن….

لطیف آزادبخت در گفته :

ممنون از توجهتان جناب خوشناموند عزیز ؛
حق با شماست ؛ زیر پای مردمی که هیچ درکی از گذشته ی خود نداشته باشند سست است / امثال مرحوم مومه در دورانی که در تمام طرهان شاید ۵۰ نفر باسواد وجود نداشته است ، سازندگان افق فرهنگ ما بوده اند و از این رو برای ما قابل احترام هستند و یادکردی از آنها وظیفه ی ماست ./ در دورانی که برخی از هم نسلی های مومه سر گردنه ها را می گرفته اند و آدم می کشته اند ؛ کار او خنداندن و شادی بخشیدن به این مردم غمگین و رنجدیده بوده است . درود بر او و امثال او که به ما بهانه هایی می دهند که در خصوص گذشته بیندیشیم و بحث کنیم .

فردین صحرایی در گفته :

سلام و عرض ادب و احترام حضور دوست فرهیخته و اندیشمند و محققم جناب آقای آزادبخت عزیز
همیشه و هرگاه به متن ها و نوشته های فاخر و پر قدر و پر مغز تان بر می خورم ،بی تردید چون تشنه ای می مانم که به سرچشمه ای زلال و شیرین دست یازیده که عطش و تشنگی بی حد م را فرو می نشانم.این سطور را نه به اغراق می گویم و نه نمی خواهم که از سر تعارف و تعریف های مرسوم تقریر کنم،چرا که بی اغراق بخش اعظمی را از ساعات شبانه روز را به مطالعه و تحقیق در حوزه های مختلف مشغولم.ولی مگر از این دست کسان چون جناب آزادبخت گرامی در حوزه های مختلف نقد ادبی و هنری با این قلم و متون شیوا و پر ارج چند نفر می توان نام برد؟تسلط و گستردگی حوزه های مطالعاتی،دایره ی متنوع و بزرگ واژگانی،زبان روایی و ادبی،انسجام و استواری کلام و شیوایی و بلاغت و پویایی اندیشه در متون شما موج می زند،شاید به تعبیری بتوان گفت اساساَ هر کدام از نوشته ای شما خود آفرینشی هنری و اثری است شایسته ی شاخص ها و ویژگیهای ادبی و هنری.بر خودم لازم می دانم که از زحمات و کوشش های بی دریغ شما در حیطه های فرهنگ و هنر بومی و نقد ادبی صمیمانه قدردانی نمایم.زنده و پایدار و سربلند باشید.

لطیف آزادبخت در گفته :

فردین عزیز سلام و سپاس ،
ممنونم که در بذل محبت و صفای درون خود در حق دیگران و از جمله این حقیر اینچنین گشاده دست و بخشنده ای /
باز هم در شهر و شرح دنیا و دنیاهای مومه همسایه ی همدیگر شدیم / در این بحث ها هم منبع آبی هست … / پارک شهری … / گر چه دیگر پاییزها قاصدک های رنگ پریده و کلش های سرگردان مزارع گندم برداشت شده / بدون آن که از شهردار و شورای شهر اجازه بگیرند وارد خیابان نمی شوند و کنار نرده های سبز پارک دستخوش شوخی باد نیستند … / نسل شما بزرگ شد… و با شما ابعاد ، فاصله ها ، نسبتها و شهر هم بزرگ و بزرگتر شد … / دیگر همدیگر را گم می کردیم / دیگر سالها باید می گذشت تا تن کلماتمان از براده های طلایی رنگ خیال و خاطره همدیگر بار بردارد … /
من هنوز فردین ِ ماه ! از درک انگشتانی که به بوی خاک نرم و خیاطه ی ذرت آغشته است و با فشردن دکمه ی تلفنهای همراه بر امواج و سیگنالهای جادو حکم می راند ، عاجزم … / راستی داستان چیست ؟ واقعیت کدام است ؟ ما در کجای جهان هستیم … ؟
برای جان و تن عزیزت سلامتی و سرور روزافزون آرزو می کنم … / همسایه ی سالهای جنگ من !

علی کولیوند در گفته :

جناب ازادبخت عزیز دست مریزاد بسیار لذت بردم از نوشته تان همراه با بغضی شبیه بغض ها و سکوت های آخر مومه دمتان گرم واقعاً این مطلب تقریباً طولانی به من چشبید

لطیف آزادبخت در گفته :

جناب آقای کولیوند عزیز سلام و سپاس ،
خوشحالم که سفیدی های لا بلای عبارات را با دقت خوانده ای / و خوشحالم که تأثیر مثبتی بر روی ذهن زیبایت گذاشته است . / حق با شماست این مطلب تقریباً طولانی است . ولی باور بفرمایید آنقدر از این متن به همین خاطر کوتاه شدن و برخی معذوریت ها ی دیگر حذف شده است، که واقعاً دیگر حیفم آمد بیش از این در آن دست برده شود .
شاید بتوان گفت هنگام نوشتن آنقدر مطلب حذف می کنم که متن حالت متخلخلی به خود می گیرد . اگر گاه چنین فواصل و سکوت هایی در نوشته های حقیر می بینید نتیجه ی این دستکاری ژنتیکی !! است که گاه از روی اجبار صورت می گیرد . به هر حال مطلب کمی طولانی است :
« … / اما هیهات / هیهات / اگر دانسته باشی / چقدر نگفته ام هنوز » ( برشی از یکی از اشعار دکتر بهروز مهدی زاده )

صمد.آ در گفته :

درک
حدود
ساعتهای
دیگران
به شدت سخت است
اما تو لطیف!
چقدر زیبا و تازه
در تمامی ساعتهای دیگران پا گذاشته ای.

(این مطلب پر از کتاب و کلمه و چشمه و سر چشمه و انبار بود
……………….شاید شباهتهای عجیب ژنتیکی باشد
………………..که من اینقدر در این سطور غرق شدم)

لطیف آزادبخت در گفته :

صمد . آ سلام و سپاس ؛
در نقطه ی صفر مرزی روستای انبار / و مزارع ذرت پایین دست / جوی آبی بود که حالا خشکیده است / از شاهزاده محمد برگشته بودیم … / و کفشهای لاستیکی مرا آب برد …. / مادر بزرگ که گیسویش از بوی خوشه های رسیده ی برنج عنبربو معطر بود / با جریان آب تا بالای خرمنجا دوید … / چقدر زیبا در دلم دوید / و چقدر فاتحانه بازگشت … / از آن هنگام هر مادر بزرگی برای من سردار فاتحی است که ” بر رودخانه ها ظفر می یابد” / و با دویدنش دل کودکی می تپد … / … زخمی است بر دل که جز با بوی گیسوی مادر بزرگ مداوا نمی شود …

صمد.آ در گفته :

فقط یه چیز یادم رفت
به نظر من این متن یک اشکال داشت
برای من خیلی کوتاه بود( اینو جدی میگم
مثل حسی که در خواندن آخرین صفحات صد سال تنهایی مارکز به سراغم آمده بود……

لطیف آزادبخت در گفته :

صمد . آی نازنین باز هم سلام ،
درست است که میان روستای ” ماکوندو ” صد سال تنهایی و روستای انبار ضرونی / و حتی میان دریای کارائیب و رودخانه ی افسانه ای مادیانرود / شباهت بسیار است / و دست کم برای ما جهان روستای مادربزرگ به همان شگفتی و خیال انگیزی دنیای مارکز است / اما و هزار اما / قیاس این وجیزه ی ناچیز / با پایان شگفت انگیز صد سال تنهایی قیاس مع الفارق است / ( گر چه می دانم شما چنین قیاسی نکرده اید بلکه تنها برداشت ذهنی خود را از این دو متن توصیف نموده اید) / باری با این دو کامنت کوتاه / وارد ساعت درونی و بیولوژیک من شدید / شاید روزگاری این تجربه خود به متنی بدل شود …

پرويز گراوند در گفته :

دستتان درد نکند و سلام
مثل همیشه، از زاویه ای کور و ناشناخته با برُشی درخشان از وجهی از وجوهِ یک پدیده با نورافکنی در دست، سرنوشتِ بی خنده ی خنداننده، نگاهی تا حد ممکن متفاوت و سخن هایی که اگر ندانی شان یا نخوانی شان، حتماً در شناختِ آن موضوع، چیزی کم داری.
و علاوه بر این؛ این بار ادغامِ شکل و محتوی؛ بکارگیریِ طنز مومه برایِ شرحِ مومه آن هم زیرآبی!.
جملاتی که هوشیارانه انتخاب شده اند.

لطیف آزادبخت در گفته :

پرویز جان سلام و سپاس ،
از زاویه ای کور و نا شناخته ” / با نورافکنی در دست و چراغی در دل / همیشه سهمی منحصر به فرد در دیالوگ داری / البته با همان طنز منتشر / و همان تمهید همیشگی خودت ” ادغام شکل و محتوا ” و البته ” زیر آبی” ! / خوشحالم که بالاخره چیزی نوشتم که برای آدم مشکل پسندی مثل تو جذاب از آب در آمد. ( آیا واقعاً جذاب در آمد ؟ ) / … و هنوز هم وز وز زنبورها برقرار است ( بهانه ای برای عاشقی ) / نور به قبر مومه ببارد که باعث شد بعد از دیر زمانی همسخن شویم …

بهمن ابراهیمی در گفته :

درورد بر جناب آزادبخت بسیار عالی و گیرا و شیوا و آگاهانه ….خیلی سپاس

لطیف آزادبخت در گفته :

درود بر بهمن ابراهیمی عزیز /
با همان نگاه گیرا و خوشبینانه ی همیشگی / وهمان لطف همیشه خاص /
متن به معنای واقعی کلمه یک چشم انداز و بستر است . این رودخانه ی جاری کلمات از آن خواننده است . اوست که بر اساس تجارب و زیسته های خود معنای مشخصی به واژه ها می دهد. از این نگاه خالق بیش از نیمی از جذابیت هر متنی خواننده است . / در یک کلام گیرا ، شیوا و آگاهانه خوانده ای و متن هم البته با این خوانش همراهی کرده است . /

اسدالله آزادبخت در گفته :

خدمت دوست واستادخودم عرض سلام دارم.
لطیف عزیز !من کمی عجله کردم وکامنت گذاشتم چون هدفم این بود دوستان کامنت بزارن وجواب های شما که سراسرگارگاهی آموزشی محسوب می شوند رو بخونم بعد برایتان کامنت بزارم اما حالاقسمت شد.
من بخاطررابطه فامیلی با مرحوم مومه ،اورا ازنزدیک میشناختم وبسیارحرفها برای گفتن دارم که مجال نیست. اما کالبدشکافی عمیق و تشریح زوایای مختلف هنری این طنازنکته سنج ونکته دان رو ازجانب شما باآن قلم گویاوتوانایتان باعث شدتا بسیاری ازخصوصیات هنری این هنرمند بی بدیل دیارمان روموشکافی کرده ودرنهایت ظرافت واتفاقا بااستحکامی موردپسند به مخاطب انتقال دهید. شایدبسیاری ازهنردوستان که با هنرمومه آشنا هستند هیچگاه به این شکل به عمق هنرایشان نگاه نکرده اند. کلیت بحث یکطرف و تشریح شخصیت وموقعیت هنری مومه یکطرف که خوشبختانه شما به هردو اشاره کرده اید وجای قدردانی دارد.البته قلم سحرانگیز لطیف انتظاری جزاین روبه یدک نمی کشد!مومه دربین مردم زندگی میکرد وازحرفها و خنده ها واشک ها و نشستن وبرخاستن ها،صحنه ی هنری خود رو آراسته می کردوبانگرشی هنری همان رفتارهای روزمره روبه نمایش می گذاشت اما چگونگی تولیدوتدوین هنرمومه رو شما بررسی کرده اید. کاش درزمان حیاتش این مطالب رو مینوشتید تا………! مانا باشی وجاودان

لطیف آزادبخت در گفته :

اسد جان سلام و سپاس ،
متأسفم که برای نوشتن کامنت حد و مرز و معیارهای معقولی وجود ندارد / نمی شود آدم همه ی آنچه را که در دل دارد نثار کسی کند که دوستش دارد . / زیرا همیشه کسی هست که از منظر خودش این محبت های متقابل را حمل بر خود شیرینی ، تعارفات سطحی و بی ریشه و ابتذال اخلاقی می کند ./
و تو اسد عزیز و مهربان ! نمی دانی با استاد خطاب کردن این حقیر چقدر مرا شرمسار شخصیت و منش بی آلایش خودت می کنی . هرگز برای خود چنین شأنی قائل نیستم و البته افتخاری هم در آن نمی بینم. اما … اما هیچگاه از یاد نمی برم که تو صفا و محبت درونی خودت را نثار می کنی و من نباید با شنیدن یک صفت مجازی ذوق زده شوم و بال بال بزنم … البته برای آدم هایی که غالباً تریپ موجه نما و حق به جانب هم به خود می گیرند و به هر چیزی گیر می دهند و مرز محدود قضاوت خود را بر روی چنین تبادل احساساتی می گذارند ، پیامی ندارم ./ بگذار آنها با لـَلِه ای در دست [ منظورم از لـلـه همان چوب دوگراچکونی Y شکل که در شیرواری معیار سنجش حجم و سهم شیر آورده ی هر کدام از شرکاء بود ] چشم انتظار چنین فرصت هایی بمانند .
اما من با صدای بلند می گویم :
اسد جان ! استاد خاطرات دور و دیر من ! استاد دانشگاه ِ اخلاق و مردم دوستی و مهربانی و دلسوزی ! … ( به قول مرتضای شاعر ) استادِ جان من ! اگر به جای شما بودم همین خاطرات و همنشینی هایی را که با مرحوم مومه داشته اید می نوشتم . شما که بیشتر با او همنشین بوده اید می توانید با جمع آوری همین متون و پیاده سازی و مکتوب کردن بخشهای جذابی از نوارهای او و ویرایش و ترجمه ی آن ، تنظیم زندگینامه ای مستند و به دور از اغراق از او و شرح مفصلی از فیلمهایی که آن مرحوم در آن ایفای نقش کرده است و نمایش های عروسکی ، عکسها و دیگر مستنداتی که خوشبختانه هنوز موجود هستند و از بین نرفته اند ، کتاب ارزشمند و ماندگاری از این هنرمند ماندگار بومی تهیه ، تنظیم و تألیف کنید . همینجا فروش سریع و چاپهای مجدد چنین کتابی را به شما نوید می دهم .

حسین اکبری نسب در گفته :

کوتاه بود و جان کاه! اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
لطیفِ جان! به لطفت گریستم. در شبی سیاه و بی ستاره با اندوهی دست و دل باز و گرسنه و هنوز ساعت ۳ بعد از نیمه شب است و هنوز من در آسمان تهران به جستجوی ستاره ای خواب را تعویق اندااخنه ام و نا نوشته های نوشته ات را می خوانم …

لطیف آزادبخت در گفته :

سلام حسین نازنین ! ضلع سوم شعر و شراب و اشک … !
اگر در این متن ناچیز / چیزی هست که تو را به یاد ” سلیم ” و من و شب و زادبوم و اشک می اندازد / تنها به خاطر جذابیت محتوا ( مرحوم مومه ) است /
… تفاوت را مانند آذرخشی که لحظه ای جهیدن بگیرد ، در هوای گفتگو قاپیدیم / .. نا گاه منظر نگاهمان دستخوش بازی رنگها بود / از فراز سر ” دکارت ” پریده بودیم … هنوز هم سرمست انتشار آن جریانِ متفاوت ِ خون و شیرم … / هنوز هم حس می کنم روز و روزگارم شبانه هایی از آن دست سرشار کم دارد … /

صمد.آ در گفته :

حسین جان!
ما که به تماشای چارلی چاپلین رفته بودیم
پس چرا گریه می کنیم………………………..

حسین اکبری نسب در گفته :

صمد عزیز!
علیرغم میل باطنی و درکی که از ادبیات و پیچیدگی ها و ظرافت های آن دارم، ناچارم فحوای کلام زیبایت را عریان کنم زیرا بی اطلاعی از جمله مشهور چاپلین بزرگ(افسوس که هرچه تلاش کردم که بفهمند، فقط خندیدند.) ممکن است مخاطبان را دچار اشتباه کند و ما که به تماشای طنازیهای مومه (آن سودای فراموش نشدنی خنده، مکالمه و آزادی ) رفته بودیم با محاکات لطیفِ لطیف مواجه شدیم و در آینه ی او و آینه گردانی خاص او هر آینه، حقیقت تلخ ماجرا را دیدیم و در آینه گریستیم. گریستنی که سهم ما و نسل ماست و خوشبختانه هنوز ارث پدر کسی نشده است.

نادرک عین در گفته :

با تشکر از استاد ازادبخت
واقعا دست شما درد نکنه انصافا هرچه در مورد استاد مومنعلی جوزی پور مطلب نوشته شود ناچیز است .از اقای اسد ازادبخت استاد و برادر بزرگم در خواست می کنم جنابعالی بیشتر مومه رو از نزدیک دیده ای برای خوانندگان کامنت بذارید تا نسل جوان بیشتر مرحوم مومه را بشناسند .

آزادبخت در گفته :

جناب آقای نادر علی نژادیان عزیز ؛ از لطف و محبت شما سپاسگزارم و با شما همعقیده هستم . قطعاً تشریک مساعی دوستانی که شناخت بیشتری از مرحوم مومه دارند ( از قبیل دوست عزیزم اسد آزادبخت ) در بررسی بیشتر شخصیت و جنبه های هنری و زندگی آن مرحوم حائز اهمیت است .

اسدالله آزادبخت در گفته :

سلام نادرعزیزومهربان، ازمحبتت خیلی سپاسگزارم .همیشه روحیه ی توراتحسین کردم ومیکنم .علاقه واعتقادتورانسبت به فرهنگ بومی میستایم. اساتیدگرانسنگ درصفحه پاتوق شخصیت وهنرمرحوم مومه رابه زیبایی ووسواس تمام معرفی کردندوهمین برای ارج نهادن به مقام این هنرمندبی بدیل کافیست.هرچندکسی قادرنیست عمق هنرواندوخته های مومه را بطورکامل بررسی نماید.ناگفته های بی شماری راهمراه خودبه خاک سپرد.همه ی مادرحقیقت ظاهرقضیه رامیبینیم اما بایدبه این نکته توجه داشته باشیم که مومه فراترازاینهاست.مومه سوادخواندن ونوشتن رانداشت اما به زیبایی تمام چهارچوب موسیقی وترانه سرایی رامیشناخت!شعرمی سرود،آهنگ می ساخت وتنظیم آهنگ بعهده خودش بود. موسیقی وهنرموسیقی خودبه تنهایی دنیای پیچیده ایست وایکاش دوستان کمی بیشتر دانستنی های این خواننده ی محلی را معرفی میکردند. نادردوست داشتنی!اعتقاددارم که خیلی ازهنرمندان ما ناشناخته باقی خواهند ماندازجمله مومه و عینعلی تیموری و…….!مانا باشی

آزادبخت در گفته :

با سلام مجدد به شما اسد نازنین ،
با شما در خصوص بررسی بیشتر جنبه های هنری و زندگی افرادی چون مرحوم مومه و مرحوم تیموری همعقیده هستم . این وظیفه ای است که نسل ما بر دوش دارد . زیرا ما این افراد را دیده ایم و با کم و کیف و زوایای هنر آنها از نزدیک آشنا بوده ایم . اما مسئله ی بسیار مهم ( که متأسفانه غالباً هم نادیده گرفته می شود ) نگاه انتقادی به آثار و هنر این آفرینشگران بی ادعا است . به نظر حقیر نا شناخته ماندن هنر این هنرمندان هم معلول همین فقدان بررسی انتقادی است . موفق و سربلند باشی دوست خوب من !

نادر علی نژادیان در گفته :

با سلام وعرض ادب خدمت برادر بزرگوارم جناب اقای اسد ازادبخت
خوشا به سعادت دانش اموزی شاگرد کلاس درس شماست

دارابی در گفته :

تشکر از متن زیبایت

لطیف آزادبخت در گفته :

دوست نازنین جناب دارابی ؛ سلام ، من هم از شما بابت خوانش این متن سپاسگزارم .

سعیدجمشیدی در گفته :

بسیار لذت بردم جناب آقای آزادبخت. نوشته های شما همیشه از نوعی دیگر بود و هست…

آزادبخت در گفته :

دوست عزیزم جناب آقای سعید جمشیدی نازنین ،
سپاسگزارم از لطف و محبت شما ، همیشه با نگاهی دیگر … این احساس متقابل است دوست خوب من . باز هم سپاس .

اردشیر گراوند در گفته :

لطیف همواره لطیف دیده، لطیف نوشته، لطیف روایت کرده و لطیف به نقادی نشسته است.
این مورد هم من لطیف را در آیینه لطیف دیدم.
عالی بود

لطیف آزادبخت در گفته :

اردشیر عزیز سلام ؛
دورادور از شنیدن طومار موفقیت های شما خوشحال می شوم … و یاد کلاس سرد بی در و پیکری از مدرسه مطهری می افتم و دوستی با موی بور که زبانی مثل فرفره و دلی به رنگ طلا داشت … راستی تجربه کرده ای که جهان وقتی کوچکتر است ، چقدر دلپذیر تر است ؟ این هم تقدیم به تو یار دبستانی من :
بخشی از پیامک استاد فتح الهی ( دبیر ادبیات دوست داشتنی آن سالهای دور و دیر ) چند روز پیش برایم فرستاده بود :
« … یاد ساعت درس انشا در اولین روز دی ماه سال ۵۹ می افتم که در کلاس یخ زده گفتم … یک نفر انشایی بخواند تا کلاس گرم شود ؛ علیرضا ناله ای سرداد و انشای کفشهای کهنه را خواند … »

حمیرااااااسدی در گفته :

ازنوشته ات بسیارلذت بردم ازگفتاروشخصیت ادبیت خیییلی خوشم اومدددد.احسنت

لطیف آزادبخت در گفته :

سلام و ممنون از لطف و توجه شما . فکر می کنم به قول آقای اکبری نسب در این محاکات هر خواننده ای سیمای جذاب ایده ها و دنیاهای مورد نظر خود را در اینه ی متن می بیند . خوشحالم که آینه گردانی من باعث شده است که شما سیمای جذاب گفتار و شخصیت خود را در آن ببینید .

یاری بخش حاتمی در گفته :

سلام خدمت آقای آزادبخت ، مطلب شما آنقدر جذاب بود که با خواندن کلمات اول ، آن را تا سطر آخرش ،با ولع تمام ، سرکشیدم .”پر از نوستالوژی ، نقب زدن به تاریخ وفرهنگ بومی “

لطیف آزادبخت در گفته :

درود بر تو یاری بخش حساس ، عمیق و مهربان . خوشحالم که طبع لطیف تو با این متن لال موافق افتاده است . دورادور موفقیت هایت را تعقیب می کنم و خوشحال می شوم که نگاهت دوستداران بسیاری دارد .

باقر بازوند در گفته :

[جناب آزادبخت سلام. خسته نباشید و دست مریزاد.
عادت دارم که قبل از خواندن هر متنی سر و ته اش را مروری میکنم که وسع خود را در خواندنش بسنجم. در نگاه اول حوصله خود را عاجز از به اتمام رساندن متن دیدم اما متن زیبا و پر از تلخ و شیرین شما نهایتا مرا به پایان قصه رساند.
سپاس از شما بخاطر تنظیم این متن و صد سپاس از پاسخی که به منتقد دادید .

شیراوند در گفته :

درود بر شما اگر امکانپذیر باشد لینکهایی جهت دانلود طنز شفاهی مومه ایجاد نمایید

شیدا در گفته :

با سلام خدمت آقای آزاد بخت.
و تشکر از مطلبتون که خوندنش برای من بسیار بسیار شیرین و جذاب و پر از نوستالژی بود.طوری که با خوندنش اشک تو چشمام جمع شد.
آقای آزاد با وجودیکه تازه دارم به دهه ی سوم زندگیم وارد میشم ولی یکی از طرفدارای پر و پا قرص مرحوم جوزیپور هستم.
سالها پیش وقتی دختر بچه ای هفت هشت ساله بودم در کنار خانواده م کنار ضبط صوت قدیمی خونه می نشستیم و نواری رو که از حرفهای مرحوم جوزیپور پر شده بود گوش می کردیم و شنیدن حرفهاشون شده بود سرگرمی اعضای خونواده مخصوصا ما بچه ها.و به نظرم علاقه به قصه و داستان نویسی از همون وقتا در وجودم شکل گرفت.اما متاسفانه اون نوار بر اثر گذشت زمان از بین رفت.با این همه هنوز که هنوزه بعضی از حرفهای مرحوم رو که از اون نوار شنیده بودم به خاطر دارم و هنوز که هنوزه دنبال آثار طنز شفاهی ایشون هستم.چون دلم می خواست کوچیکترا رو هم با هنرمند محبوبمون آشنا کنم.
پس لطفا و خواهشا اگر اثری از این هنرمند عزیز و بزرگ باقی مونده برای دانلود بذارین هر چند کیفیتش کم و بد باشه.

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :