- پایگاه خبری، تحلیلی میرملاس - https://www.mirmalas.com -

یادداشت یکی از مخاطبان میرملاس

به نام خدای سبحان

دوست دارم بخشی از خاطراتم راجع به مسایل قبل از انقلاب در شهر کوهدشت را برای نسل دوم و سوم خودمان بازگو کنم. طبق قرارمان با همرزمان شهیدم عهد بسته بودیم که این مسایل هیچوقت بازگو نشود. لکن بعد از شهادت عزیزان شهیدم، نه تنها نیازی به مخفی ماندن این خاطره نیست بلکه ضروری است در این ایام الله دهه فجر پاسدار حرمت شهیدان عزیز و بسیار بزرگوار شهرمان که هر دو هم در اوج گمنامی شهید شدند، بازگو کنم تا یادی از آنان کرده باشیم.

در اوایل زمستان سال ۱۳۵۵ شهید بزرگوار سید عزیزالله هاشمی موسوی فرزند خلف مرحوم حاج سید علیرضا هاشمی مرا در خیابان شهدا دید. به من پیشنهاد داد بیا چند تا اعلامیه بر علیه رژیم شاهنشاهی بنویسیم و پخش کنیم. من هم با توجه به اینکه جوانی مذهبی بودم و شور مبارزه داشتم قبول کردم و با توجه به همسایگی و شناخت عمیقی که از همدیگر داشتیم گفتم که رضا هم باشه که سریع کار انجام بشه. شهید عزتی پیشنهاد رو پذیرفت. با هم جلوی مغازه مرحوم حاج نوراله آخوندزاده رفته و با شهید سرافراز و گمنام شهرمان در خرمشهر عزیز، محمدرضا آخوندزاده صحبت کردیم. او هم فورأ پذیرفت. در آن زمان رعب و وحشت بسیار سنگینی بر کشور حاکم بود. فکر میکنم جمعیت شهر کوهدشت حدود پانزده هزار نفر بود. ولی در میان مردم بویژه آنانکه با مبارزه سر و کار داشتند شایع بود که ساواک ده هزار مخبر (منبع) در کوهدشت دارد. واقعأ پدر از فرزند و فرزند از پدر می ترسید. کسی به راحتی جرئت انتقاد نداشت. مثلأ مرحوم آیت الله مروجی را برای آنکه تبلیغ به نخوردن نوشابه پپسی می کند بارها به ژاندارمری احضار می شد. لازم به توضیح است که امتیاز این نوشابه متعلق به یهودیان بود و مسلمانان نمی خوردند و گفته می شد که از فروش هر بطری شش ریالی یک ریال آن برای مبارزه با قرآن خرج می شود. به همین دلیل خوردن آن حرام شده بود. در این شرایط تهیه و پخش اعلامیه کاری بسیار سنگین و خطرناک بود. لکن با توجه به تربیت اسلامی ما و آنچه که از روحانیت شنیده بودیم، مبارزه را بر خود فرض دانسته و پا در میدانی سخت گذاشته و آماده جان دادن در این راه شدیم.

 پس از مشورت و تبادل نظر با همدیگر چند قرار گذاشتیم:

۱- از آنجا که ترسی بسیار سخت از ساواک لعنتی شاه وجود داشت، اولأ مسایل امنیتی را به شدت رعایت کنیم.

۲- هرگز این مسئله با کسی طرح نشود. یعنی بصورت گمنام در بین ما سه نفر باقی بماند.

۳- در ثانی بینی و بین اله اگر کسی دستگیر شد مسئولیت همه کار را پذیرفته و قبول کند که تمامأ کار خودم به تنهایی بوده و همکاری نداشتم. لازم به توضیح است که به دلیل حفظ جان برادر دینی خودمان بایستی که اینگونه تصمیم گرفته و با همدیگر عهد می بستیم.

۴- لوازم کار را بصورت موردی تهیه کرده تا معلوم نشود از کجا آمده و ساواک بتواند در تحقیقاتش به آن پی برده و ما را شناسایی کند.

شهید عزتی برای کار دیگری می خواست به خرم آباد برود، مقرر شد از چند کتابفروشی دور از هم کاغذ امتحانی و بیشتر کاربن و چند عدد دستکش ظریف بخرد. شهید رضا و من هم از کتابفروشی علی احمد حیدری کوهدشت و مغازه های دیگر چند مرتبه کاغذ بخریم. شهید عزت از خرم آباد بیش از صد برگ کاغذ و یک بسته کاربن با خودش به کوهدشت آورد. شهید رضا و من هم چند مرحله خرید کردیم.

بعد از این کارها، شروع به نوشتن اعلامیه در حد سواد خودمان نوشتیم. چند شب دور هم جمع شده و با پوشیدن دستکش ها (برای باقی نماندن اثر انگشت روی اعلامیه ها ) متن اعلامیه را تهیه و با استفاده از کاربن ها آنها را در چندین نسخه تهیه کرده و در جاهای مختلف پنهان می کردیم. تا آنکه تقریبأ بیش از  دو هزار اعلامیه تهیه شد.

تصمیم گرفتیم که در شب دوشنبه ای بود که دوره قرائت قرآن برگزار می شد، اعلامیه ها رو پخش کنیم. هر کدام مسئول یک مسیر شدیم که با هم تلاقی داشت و سپس قرار سلامتی گذاشته تا بعد از اتمام کار آنجا جمع شویم. بعد از صحبت با همدیگر قرار را در محل برگذاری قرائت قرآن ( در منزل حاج اسماعیل خان امرایی بود) گذاشتیم. در آن شب برحسب اتفاق که قطعأ خدای متعال زمینه را برای راحتی کار ما جور کرده که باران بسیار شدیدی شروع به باریدن کرده و بیش از دو ساعت ادامه یافت. مسیر من خیابان شهید حسین رضایی (دارایی سابق)، ۱۷ شهریور، بخشی از خیابان شهدای فعلی، خیابان شهید شهبازی(بانک کشاورزی) و خیابان رودکی و کوچه های اطراف بود.

در حین انجام کار به انتهای خیابان رودکی (به طرف خیابان شهید شهبازی) رسیدم. اداره مالاریا در آنجا بود. کمی از اطلاعیه ها را داخل اداره مالاریا ریختم و ادامه میسر. بعد از ده پانزده قدم رفتن دیدم سرایدار اداره درب رو بازکرده و شروع به فحاشی کرد. بلافاصله به اداره رفته و با گروهان ژاندارمری کوهدشت تماس گرفته و موضوع را گزارش می کند. بلافاصله چند ماشین جیپ ژاندارمری در خیابانها به حرکت در آمده و گشت زنی کردند. من در ادامه پخش اعلامیه در خیابان ۱۷ شهریور جلوی منزل مرحوم آیت الله مروجی بودم که نور جیپ را دیدم که از سمت مسجد صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می آمد. بلافاصله فرار کردم. جلوی منزل شهید شریفی یک دستگاه کمپرسی لیلاند نارنجی رنگ پارک شده بود. چون هیچ امکان فراری باقی نمانده نبود و هر لحظه دستگیری و شکنجه های وحشتناک ساواک را برای خودم مجسم می دیدم، ابتدا بالای آن رفته و چند ثانیه بعد با خودم گفتم الآن نخستین جایی که بگردند، همین بالاست. از ماشین پایین پریده و زیر کمپرسی رفتم بالای ملی گاردن و قایم شدم. در آن چند ثانیه کلی دعا کردم که مثلأ خدایا ما برای دین اسلام اینکار رو انجام دادیم خودت فرجی کن گرفتار نشویم و … . جیپ دقیقأ کنار کمپرسی توقف کرده و گروهبان ژاندارمری از ماشین پیاده شده ابتدا چراغ قوه ای زیر ماشین انداخت و سپس بالای کمپرسی رفت و پایین آمده و با خودش گفت: … سوخته ها اینجا هم نیستند. پس از آنکه آنها رفتند با لباس روغنی و گریسی شده به سمت محل قرار با دوستانم فرار کردم. بخشی از اعلامیه ها مانده بود. آنها را زیر مقداری هیزم در منزل یک نفر مومن مخفی کرده و بعد از آن از آنجا که زمانی برای سلامتی خودمان تعیین کرده بودیم من قبل از دو شهید بزرگوار به محل قرار رسیدم. چون بارندگی زیادی شده بود تمام لباسهایم خیس شده و روغن و گریس هم با آن اضافه شده بود. اورکتم را پشت در گذاشته و وارد جلسه قرآن شده و سلام کردم. مرحوم حاج سید علیرضا هاشمی که عمومأ مدیر جلسات قرائت قرآن کوهدشت را بعد از مرحوم همایونی بعهده داشت، یهو از من پرسید این چه وضعیه؟ گفتم حاجی جان شهر رو آب برد، زیر سقف نشستی و خبر نداری! چیزی نگفت و بخیر گذشت. بعد از چند دقیقه شهدای عزیزمان آمده و باز هم سئوالات مکرر حاجی و دیگر عزیزان. البته چون جوانان مذهبی بودیم به هیچ وجهی به ما شک انجام کار خلاف رو نمی کردند. بالاخره با خواست خدا موضوع در آن جلسه بخیر و خوشی تمام شد.

ظاهرأ گروهان ژاندارمری شبانه با هنگ ژاندارمری استان و ساواک خرم آباد تماس گرفته و موضوع پخش اعلامیه را گزارش کرده بود. چون صبح روز بعد که طبق روال هر روزه به دبیرستان رفتیم، چند ساواکی با لباسهای پاره و مندرس برای عادی سازی خود ولی برای ما که همه شهر را می شناختیم به کوهدشت آمده و در مسیر دبیرستان ایستاده و دقیق به همه افراد نگاه کرده و آنها را زیر نظر داشتند. در این بخش هم ما همگی به سلامت گذشتیم. بعد از رفتن سر صف رییس دبیرستان آقای جوزاک بود و شروع به سخنرانی کرده و در لفافه همه را تهدید کردند که چه و چه می کنند.

با توجه به مدد خاص خداوند تبارک و تعالی و راهنمایی غیبی ایشان برای راهنمایی و هدایت ما در رعایت دقیق مسایل امنیتی و کار دقیق و حساب شده ما، در آن مقطع حرکت خوبی در شهر ایجاد شده و پوکی ساواک جهنمی برای همگان روشن شده بطوریکه بعد از یکی دو مرتبه توسط عده ای دیگر اعلامیه پخش شد. تجربه زیبایی برای خودمان که در امور مذهبی آشنا بودیم واکنش و عکس العمل بعض افراد بسیار زیبا و ماندگار بود. لکن بدلیل حفظ آبروی آنها از بازگو کردن آنها اجتناب می کنم.

خدایا چنان کن سرانجام کار === تو خشنود باشی و ما رستگار