کد خبر : 43422
تاریخ انتشار : ۱۳ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۲:۰۵
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 1,573 بازدید

فرمانده من / برای سردار گمنام حسن باقری

    دکتر مهدی بهداروند / میرملاس نیوز : روزی که سید احمد آوایی رئیس ستاد منطقه هشت ترا به عنوان فرماندهی سپاه در مراسم صبحگاه معرفی کرد چشم از چهره آرام و متین تو برنمی داشتم.سید احمد برایت سنگ تمام گذاشت و تو سرت را از زمین بلند نمی کردی.انگار داشتی موزاییک ها را […]

 Image0139

 

دکتر مهدی بهداروند / میرملاس نیوز :

روزی که سید احمد آوایی رئیس ستاد منطقه هشت ترا به عنوان فرماندهی سپاه در مراسم صبحگاه معرفی کرد چشم از چهره آرام و متین تو برنمی داشتم.سید احمد برایت سنگ تمام گذاشت و تو سرت را از زمین بلند نمی کردی.انگار داشتی موزاییک ها را می شمردی.
این اولین بار و اولین دیدار من و تو بود.جوانی شاداب و با محاسن جوگندمی که لهجه اش او را سریع لو می داد.سید احمد نیم ساعتی حرف زد و تو هم ده دقیقه ای از آمدنت گفتی.میگفتی من در راه به برادرمان آوایی گفتم که من برای فرماندهی نمی روم برای همراهی می روم.
من آمده ام همراه شما تنور دفاع مقدس را گرم نگهدارم.
من آمده ام همچنان برادری و صمیمیت را بینمان رد و بدل کنیم.
من فرمانده شما نیستم من دوست شما هستم.
من همسایه استان کناری شما هستم.
من و شما زبان هم را خیلی خوب می فهمیم.
همین حرفهایت دلبری کرد و همه ما را جذب کرد.حمید صدیره هم برای خداحافظی حرفهایی زد و التماس دعا داشت.آن روزها من تنها ۱۹ سال داشتم ولی به اندازه ۵۰ سال بزرگ شده بودم.من،جمالی فر،ماشاالله ابراهیمی در صف آخر صبحگاه بعد ازصحبت های تو نگاهی بهم کردیم که ماشاالله به لهجه دزفولی گفت( ایان ورش میا اهل دل بووه)از فردا صبح شروع کردی،قاطع و مهربان،موقع نماز سریع کار را رها می کردی و به نمازخانه می آمدی.هر روز تعدادی از نیروها را طبق برنامه به اتاقت دعوت می کردی و از حال و روزشان سوال می کردی.
در یکی از ماموریت هایم از حاج صادق آهنگران در جلسه ای در اهواز سوال کردم،تو حسن باقری را می شناسی؟
چطور مگه؟
همین طوری
آره از اقوام صرامی است
صرامی واحد؟
آره
از صرامی سراغ گرفتم که گفت برادر حسن داماد  ما است.
پس فامیل هستید.
اگر خدا قبول کند.
شاید کمتر ازیکسال در سپاه باهم بودیم.اذیت و آزارهای معاون تویعنی عبدالرحیم علی پور پدر صاحب همه ما را درآورد و قرار شد از تو دل بکنیم و مهرمان حلال از سپاه برویم لشکر.عجیب بودفرمانده و معاون دو قطب متضاد بودید و خودتان و ما و خدا و همه بهتر می دانستیم،بعضی شب ها با جمالی فر و ماشالله در اتاق فرماندهی ات سر بحث را با تو باز می کردیم و تو از جنگ وشهید و رفیق حرف می زدی.ماشالله قایمکی گریه می کرد و جمالی تنها نگاه می کرد.دو ماه بعد برای اردویی کل سپاه را به کوهدشت بردی و همراه سپاه کوهدشت در یکی از کوه و کمرها اردو زدیم،رحیم یوسف آبادی،مرتضی کشکولی،محسن کشکولی،اصغر مرادی،بازوند،پیرزادی،محمد دریکوند،همه وهمه آن قدر با هم صمیمی شدیم که انگار سالیان سال رفیق هستیم.چند روزی بودیم ولی آن قدر فضای معنوی قوی بود که انگار یک چشم بهم زدن بود و تمام شد.طرح های نظامی مش رحیم و دست انداختن او و خنده های مرتضی کشکولی همه از خاطرات خوش آن ایام بود.
مدتی بعد تو از سپاه رفتی و معاونت سال فرمانده سپاه آن شد که نمی بایست می شد.تو هم بشدت از او گله مند شدی ولی او… مدتی بعد در محوطه لشکر یکی از دوستان گفت حاج حسن تصادف کرده و…
ای بمیری و چی؟
خانمش فوت کرده
کی؟
دیروز
کجا؟
در مسیر جاده
آن موقع هنوزموبایل به راه نبود،با هزار بدبختی این ور و آن ور شماره محسن را گیر آوردم و قصه را پرسیدم که او هم تایید کرد. آن روزمن و جمالی و ماشاالله چقدر برای تو گریه کردیم.
فرمانده من!از آدمها تنها خوبی و بدی می ماند.ما غیر از خوبی و خوب ترین خوبی ها هیچ چیز از تو به یاد نداریم.مرخصی گرفتم و آمدم کوهدشت و همراه محسن به سراغت آمدیم.وقتی وارد اطاقی شدیم که تو بسط نشسته بودی،آرام برخاستی و دستی بر کمر داشتی،محسن با صدای بلند گریه کرد و تو در حالی که زورکی خودت را کنترل می کردی گفتی عیبه محسن گریه نکن.من هاج و واج تو را نگاه می کردم و آرام گوشه ای نشستم و در چهره ات دنیایی غم و غصه موج می زد.
گریه های محسن که تمام شد سوال کرد م قصه چه بود و تو که انگار یادآوری خاطرات اذیتت می کرد و گفتی فلانی کار خدا بود.
یعنی چی؟
مشیت خدا بر جدایی من وحاج خانم بود.
انشاالله هرچی بوده خیربوده
الان من ماندم و صادق
باز خدا رو شکر
آن شب پیش تو ماندم ولی تلخ ترین شب تو بود.
تا صبح احساس می کردم بیداری
بعد از این موضوع دیگر همدیگر را ندیدیم و تو راهی کردستان و بوکان شدی و زندگی جدیدی را غیر از جنوب شروع کردی.شهادت سردار ورمقانی عامل دیدار دوباره ما شد.در بروجرد در تیپ بعثت که قرار بود برای معرفی ات به عنوان فرماندهی تیپ همراه سردار حیات مقدم بیایم تمام برنامه بهم خورد.دو هفته بعد خودم تنهایی آمدم و شب همراه تو به مسجدی رفتیم که آقای فهمی نماز جماعت می خواند.بعد از نماز به منزلتان رفتیم و بعد از شام تو از شهید ورمقانی گفتی و گریه میکردی.اولین بار بود اسم او را می شنیدم ولی تو آن قدر از او برایم حرف زدی که حس کردم سالهاست با او زندگی کرده ام.تا نیمه شب بیدار بودیم و حرف میزدیم و من خسته نمی شدم. زمستان بود ولی گرمای حرفهایت دیدنی بود.برای شهید ورمقانی مقاله بلندی نوشتم و در روزنامه ها چاپ شد.سالها بعد در نیروی زمینی سپاه در حالی که همراه سردار اسدی جانشین نیروی زمینی از نمازخانه می آمدیم تو را دیدم،چقدر خوشحال شدم.می گفتی کارشناسی فلسفه را گرفته ای.سرپایی قدری حرف زدیم و قرار شد همدیگر را ببینیم.چند روزبعد به قم آمدی و در مورد مجموعه ای از من سوال کردی من سریع گفتم آینده ای تاریک دارد.
در جلسه ای یکی از دوستان مشترک خبر ناراحتی قلبی ات را داد و من به حرم رفتم و برای سلامتی ات دعا کردم.
یادش بخیر اولین بار توبودی که  مرا بامرحوم حاج اسماعیل دولابی آشنا کردی،با هم به مجلس سخنرانی او رفتیم . با حرف هایش عجیب با دل من بازی کرد.تو بهانه مراودات بعدی من و او شدی.چقدر من از این مرد پنهان استفاده کردم.
…. اینک ۱۹/۱۰/۹۲ می باشد و من دارم تمام آن روزها را ورق می زنم و می خوانم.هنوز که هنوز است همه بچه ها از صفای تو و معرفت و آقایی ات حرف می زنند.بهترین دوران فرماندهی سپاه دوران تو بود.اگر حسن باقری بن بست جنگ را باز کرد تو بن بست های اخلاقی بسیاری از بچه ها را بازی کردی و آن ها را عاقبت به خیر کردی.
سردار حسن!
جامعه امروز ما محتاج امثال شماهاست.قدم،قلم،کلام و رفتار شما بهترین دلیل اخلاقی برای تربیت نسل امروزی ماست.دوری از تو و امثال تو برای جامعه ما سهم مهلک است.شما اصحاب خمینی اگر در حاشیه باشید متن مشکل پیدا می کند.
سردار حسن!
چقدر دلم برای شب های سال ۶۲ لک زده است.مهمانی هایی که منزل شورای فرماندهی جمع می شدیم را یادت هست؟
خنده های سردار یوسف آبادی را که یادت نرفته است؟
شب هایی که همراه هم به بهشت زهرا می رفتیم و تو  های های گریه می کردی را یادم هست.
تا بودی هر کس تلاش می کرد به سپاه ما بیاید و تا تو رفتی همه تلاش کردیم از سپاه برویم.من و ما هنوز همان نیروهای صادق و سرباز تو هستیم.تو تنها فرمانده نظامی ما نبودی.تو در هر کاری فرماندهی می کردی و پیش رو بودی.من همیشه دلتنگ تو هستم نه این که فکر کنی حالا تنها دارم از تو و برای تو می نویسم،نه.تمام خوبی های تو یادگاری اند.غزل یادگاری از آن غربت و کربت است و گوینده،داعیه هنری و سخن پردازی ندارد.از این روست که گفته ها و حرفهای جوانی من سال های درازی است به نهانخانه خاطر سپرده شده ودر جایی دهان باز نکرده است.
سردار حسن!
باید کمک کنی تا از محاصره دنیا فریب بیرون بیاییم،تو از این کارها خوب می دانی و امتحانت را پس داده ای.اگر بخواهم از وضع رقت بار کنونی که حیات و هستی ما را تهدید می کند،رهایی یابیم،باید مثل شهری که در محاصره دشمن است و می داند اگر تسلیم شود همه از دم تیغ می گذرند،به جهادی مردانه اقدام نماییم.
باید بدانیم و متوجه شویم که علاج واقعی و قطعی دردهای ما تربیت است،باید از بذل آنچه داریم در راه رسیدن به این منظور دریغ نداشته باشیم.
سردار حسن!
بما بگو که اگر فرصتی را که داریم تلف کنیم و عمر خود را مثل گندم به امید باد و باران رها کنیم،نه تنها خوش بختی و عاقبت بخیری بلکه اصل حیات و هستی ما در خطر عظیمی خواهد افتاد.

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

مراد سوري از خرم آباد در گفته :

چشم بدت دور باد ای بدیع شمایل /ماه من شمع جمع میر قبایل . به شما عشق می ورزیم به معنویت و روحانیت و ادب وتواضع واخلاص تو .ای یادگار دوستان سفر کرده.

علی محمد امرایی در گفته :

سرتاپا مطالب شمارا با دقت خواندم و از این همه معرفت وقدر شناسی با جان و دل لذت بردم درود خدا برشمادوست عزیز،حسن گمنام نیست خوشنام است وبامرام،او به وظیفه اش عمل کرده ودر صفِ مردانِ با عزت مانا وماندگاراست واین همان چیزی است که همه از خدا می خواهیم

نیروی حسن باقری در گفته :

سلام بر دلاور مردان جبهه و جنگ و سلام بر یاران شهدا ؛درود خدا بر تمامی شهدا جانبازان ,ودرود بر بهداروند که ما را به یاد سردار عزیزمان برد به سالهای دور به سالهای دوستی و رفاقت مردی و مردانگی ؛شجاعت و انسانیت ؛ودرود بر همه فرماندهان دفاع مقدس که هم فرمانده بودند وهم مراد انسانها؛ و ما عین یک مر ید از آنان تبعیت میکردیم؛ چشم بدت دور باد که فرمانده زمان تردیدها؛

هادی قبادی در گفته :

باسلام و تشکر از جناب حجهالاسلام والمسلمین آقای دکتر بهداروند
به خاطر شناختی که از دوران کودکی و نوجوانی تا بحال از حاج حسن عزیز دارم مطمئنم که اگر این متن را بخواند شدیداً گله مند خواهد شد اما چه باید کرد ؟ ما امروز نیاز جدّی به احیاء فضیلت های فراموش شده داریم لذا اقدام استاد گرامی آقای بهداروند جای تشکر ویژه دارد گرچه آنچه که فرموده اند تنها قطره ای از دریای فضائل آن عزیز است اما فتح بابش خود قابل تحسین است .
( در ضمن مواردی اغلاط تایپی در متن موجود است که اگر اصلاح شوند زیباتر می شود )
http://yadenikan.blogfa.com/

محسن قبادی از اصفهان در گفته :

درود خدا بر حاج حسن عزیز
انسانی مومن، خوش اخلاق و بسیار بزرگوار
ارادت خالصانه حقیر را از راهی نه چندان دور بپذیر…
گوجرت محسن

کرمرضا پیریایی در گفته :

سردار عزیز حسن باقری را همه دوست داریم ۰ آخرین دیدارمان در همدان بود۰بنده هم مثل حاج آقای قبادی وجناب آقای امرایی این گرامیداشت راتحسین میکنم وبرای ایشان آرزوی توفیق روزافزون دارم ۰

رحیم جعفری در گفته :

سلام،حاج حسن باقری فرمانده ورئیس گذشته والگوی ایثار وفداکاری امروز نسل تشنه ،او حسن مدیریت را با حسن اخلاق پیوند داده بود.در دوره ای که ایشان حضور داشت فضای حاکم عاطفی ومحبتی بود اوتحقیقا یکی از گنجینه های دوران دفاع مقدس است که باید منتشر شود.تشکر از حاج آقای بهداروند و آقا امین آزادبخت

علی مرادی در گفته :

رسم گمنامی عجب عمق عظیمی دارد که اهل آن هر چه در گمامی پیش میروند به پایان خط نمیرسند

دلنوشته زیبایی بود دست شما درد نکند.
خدا حاج آقا حسن باقری را در پناه خودش حفظ نماید, برای ایشان آرزوی سلامتی و سعادت دارم.

حسین حسنی تبار در گفته :

سلامُ علیکم بما صَبَرتُم
سردار حسن باقری همه آنچه که در متن و نظرات گفته شد و بسی بالاتر از آن است.
و اما آنچه که بدان اشاره نشد و یا کمتر مورد توجه است، صبر و گمنامی این سردار پس از سال های جنگ و جهاد است و لذا اجر صابرین کمتر از اجر شهیدان و مجاهدان راه خدا نیست.

مرتضي احمدي در گفته :

حضرت ایه الله دکتر بهداروند دست مریزاد من با خواندن این متن شیوا برای همه ان روزهای رفته گریه کردم و برای این مرد بزرگ یعنی سردار باقری با تمام وجودم دعا میکنم و به امثال او و تو افتخار میکنم .

رضایی (قم) در گفته :

هر چه از پیشکسوتان دوران سخت اول انقلاب در دفاع مقدس تعریف و تمجید کنیم کم است و شایستگی آنان بدون شک بیشتر از آن است که د قالب چند سطر بیان شود و عقیده ی بنده ی حقیر این است با این افراد در خصوص جنگ به صحبت و گفتگو بپردازیم …ضمن سلام بر فرمانده ام سردار حسن باقری ،چهره ی نورانیت در میان بسیجیان هنوز هم در خاطرم نمایان است کاش همه بدانند سردار بزرگی همچون تو برای سرزمینمان غنیمتی پر از یاد و خاطره اید …

ج نظریان در گفته :

سلام ودرودخداوند براسوه اخلاق وصبر وشجاعت ومعنویت سردارباعزت حاج حسن عزیز و دوست داشتنی،این عزیزکیمیای امروزوگنجینه ی ذی قیمت دوران ماست هرکجاهست خدایابه سلامت دارش

ابراهیمی از شیراز در گفته :

حاج حسن هاستاره های بی ادعای انقلاب هستند خدا این ولی نعمتان مارادر همه حال نگهدارد

کوهدشتی مقیم مرکز در گفته :

سلام خدا بر مجاهدان راه خدا
جناب آقای دکتر بهداروند بسیار از متن و مقاله شما سپاسگذارم. متن و ادبیاتی شیوا و رسا در مدح و توصیف دوستی سی و هفت هشت ساله بود. آقای حاج حسن آقای باقری گلی است از بوستان سرفراز کوهدشت. افتخار ما و همه همشهریان ما به امثال این برادر بزرگوار است. شما از جنگ گفتی و مصائب آن در مقطع دهه شصت. ولی من هم میخواهم یک خط از دهه پنجاه و در وصف حاج حسن خوبمان و پیشتازی ایشان در مبارزه با رژیم منهوس گذشته بگویم. ایشان برای تهیه سلاح کلت به کوهدشت آمده بود که بواسطه یکی از دوستان مشترکمان قرار شد که بنده برایش اسلحه کلت کمری تهیه کنم. من هم پس از بررسی موضوع و اینکه سلاح را برای چه میخواهد و … اطمینان از اینکه برای مبارزه با رژیم شاهنشاهی بود، یک قبضه اسلحه رولور برایش تدارک دیدم. لکن با عنایت به مصیبت ها و جوسازی های آنزمان ساواک لعنتی و رژیم دژخیم و ستمگر شاهنشاهی تهیه سلاح دو سه هفته ای طول کشید ولی با تأسف بدلایلی که هرگز ازش نپرسیدم به اهواز برگشت و نهایتأ این توفیق از بنده سلب شد که آنرا به ایشان بسپرم.
با آرزوی سربلندی برای تمام مجاهدان راه خدا.

نیروی حسن باقری در گفته :

از خود ایشان شنیدم که بعد از اینکه برای پخش اعلامیه به کوهدشت آمده بود در برگشت اورا دستگیر میکنند و به ساواک اهواز میبرنند و خانواده ایشان هم چند هفته ای از غیبت ایشان اطلاع ندارد که کجا است بعد میبرندش شهرستان آستارا و آنجا رهایش میکنند حالا چگونه و چطور به آستارا بردنش باید از خودش سوال کرد . بله ایشان زمان انقلاب بیشترین نقش را به کمک حاج آقا مروجی ها و دیگران در کوهدشت داشته است

کوهدشتی در گفته :

از این فرماندهان هرچه بگوییید کم است .چرا که گرامیداشتهای برای افرادی در این مملکت میگیرند که شاید یک صدم این فرمانده جنگ هم برای این مملکت خیر نداشته اند از آقای بهداروند هم بسیار سپاسگزارم که یادی از این سردار جنگ نموده است و از دست اندر کاران این سایت خبری هم به خاطر درج این مطالب باید تشکر کرد

هادی قبادی در گفته :

باسلام
یکی از مشوقین جدی در جمع آوری آثار و خاطرات شهدا در سال های اخیر ، حاج حسن باقری بوده است . خوب است که دوستان بدانند در مرداد ماه سال ۱۳۹۱ که در همدان خدمتشان رسیدیم بطور مختصر بخشی از خاطراتشان را بیان کردند و در شهریور ۱۳۹۲ هم که تفصیلاً باز هم در همدان مزاحمشان شدیم خاطرت بسیار جالبی را از شهدای عزیز بیان کردند که بخشی از خاطرات مربوط به شهید یوسف زاده در همین صفحه شهدای میرملاس منعکس شد.
در مورد خاطرات دوران مبارزه با رژیم پهلوی هم که خود فصل درخشانی از حیات سرشار از توفیق اوست که دوستان هم سن و سال و همراهش در این عرصه هم می توانند او را به بیان خاطرات آن دوران فرا خوانند .
در آن سخنرانی شب نیمه شعبان سال ۱۳۵۷ آیه الله حاج آقا محمد کریم مروجی ، من شاهد بودم که یکی از گردانندگان اصلی برنامه ، ایشان بود که در پایان سخنرانی هم با برنامه ریزی قبلی چراغ های مسجد خاموش شد و حاج حسن اعلامیه های امام را در بین جمعیت پخش کردند .
کاش بزرگترها که مستقیم در جریان آن حوادث بوده اند این خاطرات بریده بریده ما را تکمیل نمایند .

س. م. والی پور در گفته :

متن دل انگیز وشیوای آقای دکتربهداروند را بادل وجان خواندم بنظرم هرچه درباره حاج حسن باقری گفته ونوشته عین حقیقت بود وتنهاگوشه ای از خصوصیات ایشان را بیان کرد حاج حسن را نه فقط رزمندگان جبهه وجنگ ، بلکه تمام مردم عادی استان لرستان واستانهای همجواربخوبی می شناسندو مطمئناً قدرش هم میدانندوبرای همه قابل احترام است.دعای خیر همه رزمندگان وعموم مردم علی الخصوص مردم خوب وقدرشناس شهرمان همیشه بدرقه راهت باد ای فرمانده دلاور وهمیشه دوست داشتنی جبهه های جنگ

علي جمالي در گفته :

دکتر عزیزم هنوز بوی جبهه را میدهی. بوی روزهای خوش اشنایی . ولی نمیدانم چرا همه چیزبیکباره تمام شد ؟ این ایات زبان حال دل من و ما است
شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی

جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی

کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان

باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی

وای از دنیا که یار از یار می ترسد

غنچه های تشنه از گلزار می ترسد

عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد

پنجه خنیاگران از تار می ترسد

شه سوار از جاده هموار می ترسد

این طبیب از دیدن بیمار می ترسد

سازها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

سالهای انتطاری بر من و تو بد گذشت

آشنا نا آشنا شد ، تا بلی گفتم بلا شد

گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

سنگ سنگ کلبه ویرانه را بر سر زدم

آب از آبی نجنبید خفته در خوابی نجنبید

چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت

آسمان افسانه ما را به دست کم گرفت

جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد

بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد

شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی

جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی

کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان

باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی

باز آ تا کاروان رفته باز آید

باز آ تا دلبران ناز ناز آید

باز آ تا مطرب و آهنگ و ساز آید

تا گل افشانان نگاری دل نواز آید

باز آ تا بر در حافظ سر اندازیم

گل بیفشانم و می در ساغر اندازیم

هادی قبادی در گفته :

آقای جمالی
با سلام
دو سال پیش کلیپی که محتوای آن همین اشعار و با صدای استاد مختاباد و تصاویر بسیار ناب و زیبایی از امام خمینی است تهیه شده که برای بینندگان خیلی جذّاب است .
هر وقت گذرتان به حسینیه جماران و بیت امام افتاد در خدمتیم تقدیم نماییم . می توانیم برایتان هم پست کنیم.
تلفن : ۲۲۲۸۹۹۲۶ این هم به خاطر گل روی حاج حسن باقری

امین جمشیدی در گفته :

سلام
حاج حسن باقری نه تنها در دوران انقلاب و جنگ برای جوانان الگویی تمام و کامل بودند ، بلکه نکته ظریف دیگری در مورد ایشان هست که من سالها با چشم خود آن را دیده ام ،
ایشان زمانی درجه سرداری بر روی دوششان بود که کارمند جزء دولت بودن جایگاهی بالا به حساب می آمد ، اما این انسان وارسته دهه محرم که به شهرستان می آمد بنده افتخار داشتم با ایشان در یک هیأت باشیم ، و میدیدم که این مرد بزرگ بدون هیچ توجهی به درجه و جایگاهشان در اواخر صف زنجیر زنی بدون هیچ تکبری مشغول عزاداری می شد ، که شاید اگر من نوعی در جایگاه ایشان بودم این کار را نمی کردم (نمنه کسانی که جایگاهی دارند و به خاطر آن از خیلی کارها ی اینچنینی پرهیز میکنند زیاد است)
و این نشان از بزرگی این مرد یزرگ داشت

کورش ابراهیمی در گفته :

باسلام به دکتر بهداروند که بنده توفیق زیارت حضرتعالی را نداشتم ولی بابیان شیوا خود حق سپاسگزاری از یک فرمانده لایق را بطور کامل بیان فرمودید جای تشکر قدر دانی دارد ،سردارحاج حسن عزیز هم فرمانده جنگ بودند هم مربی اخلاق ودارای سجایا اخلاقی منحصر بفرد اند با دو خصلت مکنونات قلبی ام را ابراز میکنم هر چند ناقص حاج حسن سرداری بی ادعا و سجاده نشینی با وقار التماس دعا

گمنام در گفته :

سلام برشهیدزنده حاج کورش .یادش بخیر بچگیهامون وقتی برابازی کردن میومدیم سر کوچه کوچه از وجود حاج کورش حاج حسن شهید هادیان شهید حمید رضا ابراهیمی عطر افشانی میشد .ما که دعا گو وقدردان ایثار شماها هستیم وامید وار به شفاعت شما در روز قیامت.سایه ات مستدام باد

احمدی در گفته :

با سلام
عالی بود
بدون شک سردار باقری از بزرگان تاریخ دفاع مقدس کوهدشت محسوب می شوند
خدمات ایشان در آن هشت سال هیچ گاه فراموش نخواهد شد
از خداوند متعال برای این بزرگوار آرزوی سلامتی دارم
موفق باشید

حسین پیرزادی.کرمانشاه در گفته :

باسلام وتشکرازدوست بسیارگرامی وبزرگوارم جناب آقای دکتربهداروند.مطالب زیبای شماراباجان ودل خواندم وانصافا لذت بردم.یادوخاطره سرداررحیم یوسف آبادی ودیگردوستان وهمرزمان اندیمشکی وخوزستانی راگرامی می دارم گرچه یقین دارم حاج حسن باقری ازاین کارراضی نیست واعتقادداردکه بایستی ازشهداگفت.اماازشمابه خاطراقدام بسیارخوبی که انجام داده ایدتقدیروتشکرمیکنم.واقعازیباگفتیدوباب خوبی رابازکردید.امروزه نسل جدیدبایدزحمات وفضیلت های پیشکسوتان جهادوشهادت که به فراموشی سپرده شده رابدانند.
حاج حسن محبوب دلها بوده وهست وبرقلبهافرماندهی می کرد.همه اوراازدل وجان دوست داشته ودارند.
زحمات.تلاش ها ومجاهدت های سردارحاج حسن باقری وامثال ایشان به عنوان یک چهره ماندگاردرتاریخ انقلاب اسلامی ودفاع مقدس برای آیندگان ونسل جدیدباقی خواهدماند.ان شاالله این اقدام خوب را ادامه بدهیدودروصف این سردارعزیزبیشتربگوییدوبنویسید.

سعید بالنگ / دبیر سرویس ایثار و شهادت در گفته :

سلام آقای پیرزادی
همچنان منتظر خاطرات ارزشمندتون هستیم

کريم امرايي در گفته :

باتشکرازجناب اقای بهداروندبه خاطردرج خاطره زیبایش
بایداقرارنمایم که حاج حسن عزیزدردل تک تک رزمندگان کوهدشتی جای دارد
سلامتی وتوفیق روزافزون این سرداربی ادعاراازدرگاه باریتعالی خواستارم

حقی زاده در گفته :

این سردار بزرگ جبهه و جنگ زمانی که ما در یگان رزمی جندالله شهر بوکان مشغول انجام وظیفه بودیم و قعطنامه ۵۹۸ از طرف ایران هم پذیرفته شده بود ایشان سمت فرماندهی سپاه پاسداران بوکان را بر عهده داشتند.

ورمقانی در گفته :

سلام. مدت ها بود که دنبال حسن باقری می گشتم. شنیده بودم او عاشق پدرم بود ( شهید حاج هوشنگ ورمقانی). نمیدانم از چه طریق می شود او را پیدا کرده و با او صحبت کنم…. نام حسن باقری نامی آشنا برای مردم کردستان به شمار می آید. خدا حفظش کند

ورمقانی در گفته :

جدیدا فیلمی از عوامل شهادت سردار ورمقانی بر روی اینترنت قرار گرفته که اعتراف کرده اند در تمام عمرشان مردی به شجاعت او ندیده اند. کسی که تیر خلاصی به حاج هوشنگ زده اعتراف می کند که آن روز برای مظلومیت آن شخص گریه کرده ایم.
اما میدانیم که در روز درگیری دوستان حاج هوشنگ ، در عین ناجوانمردی فرار کردند و او نتها ماند و مظلومانه به شهادت رسید

نصرت اله قلندری در گفته :

جناب آقای دکتر بهداروند
با سلام
دلنوشته شما بسیار دل چسب بود از دور دست شما را می بوسم این نوشته شما مرا یاد خاطره ای از سردار نابغه جنگ حاج حسن باقری انداخت او باتمام نبوغ و استعداد در مدیریت و فرماندهی که داشت با وجود اینکه هرگاه پنجه در پنجه دشمن می انداخت با کمترین تلفات پشت دشمن را به خاک می مالید و بیشترین تلفات را از دشمن می گرفت و همواره فاتح خندان از نبرد بر می گشت تا آن روز شنا بلد نبود لذا تصمیم گرفت در رودخانه زرین رود (یا سیمیه رود ) شنا یاد بگیرد یادم نیست بار اول یا دوم تمرین کردنش بودکه شنا کنان می خواست از رودخانه عبور کند دو فرمانده گردان دلاور تحت امرش عبدالهی و جعفری سمت چپ و راست اشان را همراهی می کردند مسئول مرکز پیام و مسئول دفتر فرماندهی سپاه هم بودند وسط رودخانه رسید سردار در آب فرور رفت متوجه شدیم دارد غرق می شود من پشت سرش بودم خودم را به او رساندم مسئول دفتر فرماندهی که از رودخانه عبور کرده بود از جلو شیرجه زد آمد اطراف او را گرفتیم و به ایشان کمک کردیم تا از مرگ نجات یافت من با اینکه برای عملیات بدر شنا را خوب یاد گرفته بودم و بارها به کسانی که در حال غرق شدن بودن کمک کرده بودم یک چیز عجیب از فرمانده عزیزم شاهد بودم و آن این بود با اینکه ۵ نفر در دسترس ایشان بودن هیچ گاه دستش به سمت ما دراز نشد احساس میکردم از ترس غرق شدن به ما آویزان نشد در آن شرایط سخت دشواری که در یک قدمی مرگ قرار داشت درک میکند هر کدام از ما را بگیرد با خود به کام مرگ می برد شکر خدا توانستیم ایشان را نجات دهیم اما بزرگترین درسی که در ذهن من ماندگار شد این بود که آن روز سردار نابغه سپاه اسلام برای من رزمنده نوجوان بسیجی اعتماد به خدا را بصورت عملی تفصیر کرد که هیچگاه از یادنخواهم برد . ضمناً برای مراجعین به سایت وزین میرملاس باید یک اعتراف بکنم طی سالهای بعد از جنگ همواره غبطه خورده ام که چرا امتحان پس داده مثل فرمانده عزیزم گمنام است واز نبوغ ، استعداد ، هوش ، ذکاوت ، عدل ، انصاف ، ایمان ومدیریت عالی ایشان برای محرومیت زدایی و پیشرفت و آبادانی شهرمان استفاده نمی شود چرا مردم خصوصاً خانواده بزرگ ایثارگران اجماع نمی کنند و بر این نمایندگای شهرستان کوهدشت حجت را بر او تمام نمی کنند. بنده برای اینکه نتوانستم در این زمینه کاری انجام دهم دائماً خودم را سرزنش می کنم اما این را خوب می دانم که فرمانده عزیزم همیشه در قلب من جای دارد و برای سلامتی اش همه وقت دعا میکنم .

هادی آزادفلاح در گفته :

سردارحاج حسن باقری یکی از یادگاران هشت سال دفاع از مملکت امام زمان(عج) است که همچنان گمنام زندگی می کند.انشااله به آرزوی دیرینه اش مه شهادت اسا برسد

رامین در گفته :

سردار حاج حسن باقری شما افتخاری درکوهدشت هستید اگر خاک کوهدشت لیاقت شمارا داشته باشد حمایت میکنیم

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :