کد خبر : 44076
تاریخ انتشار : ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ - ۰۹:۳۹
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 660 بازدید

آرمانِ زبانِ شاعرانه

این مقاله پیشتر در سیمره به چاپ رسیده است

315257423032449117251

 

لطیف آزادبخت / میرملاس نیوز :

آرمانِ زبانِ شاعرانه
 

امروزه در نشریات و رسانه های مکتوب و مجازی و حتی دفترهای شعرِ برخی از شاعران شاهد رفتارهایی در حوزه ی زبان و معنا هستیم که برای خوانندگان عام پرسش برانگیز است. بسیاری از علاقمندان ادبیات که مثلاً زبان شعر “نیما”، “شاملو” و “فروغ” را خصیصه نمای شعر مدرن می دانند، با دیدن زبان متفاوت برخی از اشعار روی بر می گردانند و با تعجب از خود می پرسند که این دیگر چه شعری است؟ چه اتفاقی افتاده است؟ چه بر سر ادبیات ایرانی آمده است که حالا بعد از صدها سال، شعر فارسی، با وجود  پشتوانه های عظیمی چون فردوسی و حافظ و مولانا و … ، به چنین روزگار عسرتی افتاده است؟ این ها دیگر کی هستند و از کجا آمده اند و چه می گویند؟ … یا نکند من توی باغ نیستم و در این کلمات شکسته، بسته و افعال عجیب و غریب  اسراری نهفته است که مال از ما بهتران است؟
همچنان که ممکن است هنگام دیدن شعری با زبان پریشی های معمولِ امروزی چنین تصوراتی برای خوانندگان عام پیش بیاید، در ذهن گروهی از شاعران هم معرکه ی دیگری برپاست. آنان مرغِ مینای عالم شعر و شاعری هستند. کافیست شعری با زبان متفاوت را بخوانند که مورد توجه قرار گرفته باشد، بدون تأمل و درنگ این رفتار متفاوت با زبان شعر را تا سر حد انقطاع کامل از شأن نزول آن تقلید می کنند. و اتفاقاً این عده اکثراً همان هایی هستند که آثارشان موجب سردرگمی خوانندگان عام آثار شعری است . اما گروه دومی از شاعران هم هستند که اهل تحقیق اند و تا به حکمت چیزی پی نبرده اند، خطر نمی کنند و از چنین رفتارهای عجیب و غریبی  با زبان شعری خود پرهیز کرده و آستانه ی پروازشان همان افق هنجارهای عمومی شعر مدرن امروز است. این گروه که بدنه ی اصلی آفرینندگان آثار شعری دوران ما را تشکیل می دهند، غالباً به همین اکتفا می کنند که از شعر به عنوان رسانه ای برای ابلاغ معانی مورد نظر خود سود بجویند و زبان روایی و بیانگر و نثر سالم و بدون پیچ و خم از جمله ویژگی های زبان ـ معنا شناختی شعر آنان است. اما گروه سوم مراجع اصلی و سازندگان افق زبان و رؤیای دوران ما هستند، آنها خط شکنان و عرصه داران اصلی صحنه هستند. آنها هستند که هنجارها را بازتعریف یا جا به جا می کنند و افق و آستانه ی زبان شاعرانه را مرزبندی می کنند. شاخص ترین چهره های ادبیات امروز ایران در دسته ی اخیر قرار می گیرند و بدیهی است که متأسفانه هر رفتار و کنش ادبی جدیدی که از سوی این عده رخ می دهد دقیقاً همان چیزی است که توسط گروه اول تقلید شده و گاه با ساختن کاریکاتوری از آن به مضحکه کشیده می شود.
مقدمه ی این بحث را با بخشی از شعر معروف ” دَف ” اثر ” دکتر رضا براهنی ” ( شاعر ، نویسنده و منتقد شهیر و شاخص ادبیات امروز ایران ) می بندم :
«  دَف را بزن! بزن! که دَفیدن به زیرِ نور ماه در این نیمه شب، شبِ دَفماهها / فریاد فاتحانه ی ارواحِ هایهای و هلهله در تندری است که می آید / آری بدَف! تلألؤِ فریاد در حوادث شیرین، دفیدنی است که می خواهد فرهاد/ دف را بِدَف که تندرِ آینده از حقیقت آن دایره، دمیده، دَمان است و نیز دَمان تر باد/ دف در دف تنیده و ، مَه در مَهِ رمیده، خدا را بِدَف! به دفِ روح آسمان ، به دَف روحِ من بِدَف! /…/ در باغهای چلچله می کوبند/ دَفدَفدَدَفَددَف/ از این قلم / چون چشم تو/ خون می چکد / دَفدَفدَدَف/ …/ دورت بگردم، ای دفِ دیوانه، ای دفِ دیوانه، دَفدَفِ دیوانه، ِای ی ی ی/ دورت بگردم، ای دفِ دیوانه، ای ی ی ی / …» ( خطاب به پروانه ها ـ صص 9 و10 )
براهنی در این شعر چه رفتاری با زبان دارد؟ آشکار است که او معنا رسانی شعر را از طریق برجسته کردن خواص صوتی و آوایی زبان مختل کرده است. و همان طور که در نقد خود بر شاملو بر زبان ِ قصدیِ اشعار او ایراد می گیرد، می خواهد در این شعر با هنجار زدایی از زبان روایی، عناصر درونی خود ِزبان را برجسته کند. او می خواهد زبان شعر با معنای آن مناسبت داشته باشد و رقص شور انگیز اصوات و قوافی، ریتم و ضرباهنگی شبیه دف زدن را القاء کند و این مناسبات معانی انظمامی مستتر در روایت را ( که قرینه ی شور و حال و بیتابی های عاشقانه است ) برجستگی و غنا می بخشد. او برای غلبه بر محاکات و تقویت ارجاع درونی عناصر شعر به همدیگر انواع هنجار گریزی های نحوی، آوایی، زمانی و… را به موازات هم هدایت کرده و با شکستن هنجار زبان خطی این عناصر را در زمانها و مکانهای متفاوت در تقابل با هم قرار می دهد. و با حفظ انسجام درونی شعر به بازی آزادِ  نشانه ها پویایی خاصی بخشیده است. این شعر عاشقانه است و “اروتیسم” نرم و سیالی هم در لابلای تصاویر آن جاری و ساری است که حولِ تناظر و تقاطع موتیف ها و ایماژهای متداخلِ رخساره ی معشوقه/ ماه تابانِ آسمانِ شب/  و ساز کوبان و شورانگیز دَف در چرخش است. اما با این وجود بسیاری از خوانندگان عام ادبیات که با زبان روایی ، حماسی و آرمان خواه شعر شاملو مأنوس هستند معمولاً با دیدن شکل ظاهری شعری از این دست یا خواندن چند سطر از آن قید خواندن آن را از اساس می زنند. یا گاه با خواندن سرسری آن، ظرافت ها و ظرفیت های این شعر را خوانده نشده رها می کنند.
مجموعه ی شعر “خطاب به پروانه ها” (که شعر دف هم یکی از اشعار مهم آن است) را می توان یکی از نخستین تلاقی های ادبیات مدرن ایرانی با شعر پست مدرن جهان غرب دانست. براهنی با انتشار این کتاب به شکل تلویحی معتقد است که شروع یک دوران تازه را در حوزه ی شعر مدرن ایران کلید زده و نیز مدعی است که عصر نیما و شاملو را باید تمام شده تلقی کرد. محتوای اصلی نگاه تازه ی او این است که دوره ی نگرش دکارتی و ثنویت گرایانه ( دو قطبی ) به زبان و معنا در عرصه ی شعر مدرن ایران سپری شده است و ما وارد افق جدیدی شده ایم که شاید بتوان آن را عصر نسبیّت باوری دانست؛ و از این رو تغییر منطق زبان ـ معناشناختی شعر فارسی در دوران ما اجتناب ناپذیر است.
نگارنده با آن که در خصوص تناقضات عدیده ی منطق انتقادی دکتر براهنی از جمله عدم پایبندی خودِ او به جهان نگری “پسا دکارتی” ( در نقد آثار نیما و شاملو)؛ و نیز نسبت به برخی از جوانب بحث او در خصوص “روایت ” و “زبانیّت” و کلیّات و اجزای روش تحقیق او پیرامون شعر جهان و ایران موضع انتقادی دارد؛ در این مقال در پیِ پذیرش ، ردّ کردن و یا ارزش گذاری فرضیّات او نیست. بلکه می خواهد به اجمال از خلال نگرش او نشان دهد که، ماهیت و معنا و جوانب و دلایل اتفاق جدیدی که در حوزه زبان شاعرانه افتاده است چیست؛  و پاشنه ی آشیل این نگاهِ تازه کجاست؟ و البته اگر بتواند از خلال این بحث خوانندگان عامِ شعر را مجاب کند که اتفاق عجیبی رخ نداده است و ماهیت زبان شاعرانه همچون ماهیت عشق ، رنج ، شادی و … گر چه پیچیده است، اما یگانه است و در دوران های متفاوت، تنها عناصر زبان ـ معناشناختی و شکل آن تغییر می کند و نه معنای آن؛ به مقصود اصلی خود از نگارش این نوشتار رسیده است. امید است که این بحث کوتاه برای گروه نخست شاعران (شاعران مقلد) هم سودمند باشد. زیرا عملکرد آنها به خاطر فقدان منطق معتبر و نیرومندی در پشت آثارشان تنها به کاریکاتوری از این اتفاقات جدید شباهت دارد . زبان پریشی های عامدانه و بدون منطق ، معنا زدایی از زبان ، مهارت فروشی و تکلّف در بازی های زبانی غیر صمیمانه و سطحی، خود شیفتگی زبان شناختی و ابتذال بی مرزِ ناشی از کاربرد ترکیبات اروتیک و جنسی از جمله هنر نمایی های برخی از این شاعران است که تنها می تواند اسباب تفریح و تفنن های معمول برخی از محافل شعری باشد. و این همان کنشی است که گاه جهان پر رمز و راز زبان شاعرانه را از موضوعیت و معنا تهی کرده و یکی از عوامل مهم فراری دادن خوانندگان عام از شعر مدرن امروز است .
زبان شاعرانه با نادیده گرفتن  قواعد زبان معیار و “بیگانه سازی” این زبان، از مفاهیم آشنای جهان متعارف ما آشنایی زدایی می کند. شعر یک اثرِ ادبی “سازمان یافته” و برساخته و از این رو یک آفریده ی زبانی است که اجزای آن با همدیگر در فعل و انفعال نامحدود به سر برده و همدیگر را جرح و تعدیل می کنند. عناصر معنایی یک شعر خوب به خاطر همجواری ها، گزینش ها و روابط و مناسبات بِینا واژگانی آن پویا و منتشر شونده است. در یک شعر خوب تکانه های عاطفی و شدت های درونی زبان نه از طریق طرحِ رواییِ آن بلکه از خلال نشانه های درج شده در خودِ زبان القاء می شود. زبان شاعرانه هر واژه ای را در معرض تأثیر واژه ی دیگر قرار می دهد و سکوت ها و سفیدی های میان واژگان را به میدان مبادله ی نیروها بدل می کند. در شعر خوب معنای صریح و فرهنگنامه ای واژه ها از طریق روابط بِینا واژگانی و رمزگان ها و عناصر نشانه شناختی درج شده در نحو، فرم، ساختار، ریتم و موسیقی درونیِ زبان شاعرانه دگرگون می شود، و روایت به زمینه  و چشم انداز غریبی بدل می شود که افق های چندگانه ی معانی انظمامی و تلویحی از آن سر بر می آورند. شعر خوب همچون رگبارِ بهاری ناخودآگاه فرا می رسد، جذب می شود و می رویاند، جهان ِتازه و معنای تازه می آفریند و دایره ی ادراک و “افق امکان” ما را گسترش می دهد.
هر شاعر خوب و اصیلی با این پارادوکس روبرو است که همزمان باید هم به قواعد ژانری هنرش وفادار بماند و هم برای عبور از این قواعد جسور و ساختار شکن باشد. ناسازه ی وابستگی به ـ و گریز از قاعده، مرز دشواری است که هر شاعر خلاقی دیر یا زود خود را با آن رو در رو خواهد دید؛ زیرا اگر بنا باشد که شاعر به آن قواعد وفادار بماند چگونه می تواند در حوزه ی هنر خود طرحی نو در اندازد؟ اما این مرز پر خطر درست همان نقطه ای است که بزرگترین سوء تفاهمات در خصوص ماهیت و منش زبان شاعرانه در آن رخ می دهد. آوانگارد ( پیشرو ) بودن صرفاً ویژگی شعر دوران مدرن نیست. بلکه هر شاعر خوبی در زمانه ی خود یک شاعر آوانگارد است. و دلیل اصلی بدفهمی این گروه از شاعران و نقادان دورانِ ما هم همین است که فکر می کنند که در دوران مدرن ماهیت و منش زبان شاعرانه از اساس دگرگون شده است. برخی از آنان گاه با خواندن چند اثر ترجمه فکر می کنند که جهان شعر “کُن فَیَکون” شده است. علت آن است که آثار تئوریک در حوزه ی نقد و نظریه پردازی ادبی را با نگرشی کاربردی و البته با منطقی ایجابی و اثبات گرایانه می خوانند. و گاه روش های نظری را با حقیقت و ماهیت ادبیات شاعرانه یکی تلقی کرده و با خواندن هر اثر جدیدی فکر می کنند که باید زبان و فرم جدیدی برای شعر خود اختراع کنند. علت این که می بینیم آثار برخی از شاعران ما ( که درست یا نادرست) اَنگِ شعر پست مدرن را یدک می کشند، بسیار افراطی تر از گونه های مشابه خود در دیگر کشورهای جهان هستند، نیز همین شتابزدگی و بدخوانش آثار انتقادی ادبیات و فلسفه ی امروز غرب است. هنجار گریزی خوب است، مشروط به آن که جنبه ی ارتباطی و معنایی شعر به زبان یأجوج و مأجوج بدل نشود. و میدان مانور خواننده برای خلق معنا پیشاپیش توسط شاعر اشغال نشده باشد.       
بد نیست با نگاهی گذرا به مهم ترین عناصر زبان شاعرانه که با منش و ماهیت این زبان سر و کار دارند ( و در واقع ویژگی های عمومی، جهان شمول و زمان شمول آن محسوب می شوند) شعر کلاسیک و مدرن را با توجه به مشترکات و همپوشانی های آنها در یک پیوستار با هم ببینیم. حُسن این نگاه آن است که نشان می دهد بسیاری از شاعران زمانه ی ما در پذیرش برخی از الگوهای زبان معنا شناختی شعر مدرن چقدر عجولانه و شتابزده عمل می کنند. و این رفتار چقدر آنها را از ماهیت و حقیقت زبان شاعرانه دور می کند.
غلبه بر بازنمایی، فاصله گذاری میان “دال” (صورت گفتاری یا نوشتاری واژه ) و مدلول ( تصویر ذهنی یا تصور مصداق یا انگاره ای که دال بر آن دلالت می کند)، تعلیق، تمدد و انتشار معنا، از ویژگی های مهم یک شعر خوب است، شعرِ خوب (از غزل گرفته تا شعر سپید و از آثار شعری کلاسیک گرفته تا آثار امروزی) با زبان چنین می کند. بسیاری گمان می کنند که این ویژگی ها از جمله آثار و نشانه های ادبیات دوران مدرن است. اما این قضاوتی شتابزده است. در شعر حافظ و مولانا نیز غلبه بر بازنمایی ،ارجاع درونی اجزای شعر به همدیگر، آشنایی زدایی از زبان معیار، هنجارگریزی و حتی نمونه های جذابی از بازی های زبانی و زبان پریشی وجود دارد. چرا که ماهیت زبان شاعرانه چنین اقتضایی دارد. زیرا اگر بنا بر روایت و بیانگری و روشن بودن معنا باشد، زبان شاعرانه موضوعیت خود را از دست خواهد داد. در اشعار کلاسیک خوب هم به وفور شاهد منش نشانه شناختی زبان هستیم. شعر برای همین خلق می شود که به جای بیان کردن نشان دهد و طعمِ معانی خود را به مخاطب بچشاند. به این معنا مهم نیست که شعر چه می گوید و مضمون و محتوای آن چیست. مهم آن است که آیا آن مضمون، زبان و فرم مناسب خود را پیدا کرده است یا نه ؟ آیا زبانِ شعر گزارش گونه، روایی و بازنمایانه است؛ یا سرشت نشانه شناختی دارد؟ به عبارت دیگر آیا شعر از درونینه ی جانِ شاعر برآمده  یا  لقلقه ی زبان است ؟
 سرشت نشانه شناختی همه ی هنرها  و از جمله شعر حاصل همین کُد گذاری زبان برای معلق کردن محور ارجاع و فاصله گذاری میان دال و مدلول است. شاعر زبان را می پیچاند و با استفاده از عناصری چون استعاره، مجاز، کنایه ، ایهام، ایجاز و … توجه و مسیر ارجاعی مخاطب را از بیرون شعر منحرف کرده و آن را به خودِ زبان معطوف می کند. از همین رو افاده ی معنا نمی تواند مهمترین عنصر کاربرد شعری زبان باشد . بلکه سرشت بیانگری، رفتار و خصیصه ی زبان علمی و زبان معیار است. از سویی بر مبنای زبانشناسی سوسوری حتی سرشت ارجاعیِ خودِ زبان نیز حاصل اشاره ی آن به جهان اعیان و مرایا ( جهان بیرون از زبان ) نیست؛ بلکه حاصل مناسبات درونی خود زبان است .
با جمع بندی این مباحث در می یابیم که زبان شاعرانه چند ویژگی عمده دارد :
الف) محور ارجاع را منحرف می کند؛
ب) میان دال و مدلول فاصله انداخته و با این فاصله گذاری رفتار شرطی کاربران زبان را معلق می کند؛
ج) با تمهیدات بیانی پیام را کُدگذاری می کند و از این طریق گونه ای سرشت نشانه شناختی مضاعف به زبان می بخشد. (یعنی دلالت نمادین زبان را با رمزگان های ثانوی دیگری از قبیل استعاره و مجاز تشدید می کند، و باعث مبهم کردن بیشتر معنا می شود.)
د) شعر با نادیده گرفتن منطق و قواعد نظام زبان ( لانگ) وجه اجتماعی زبان را به سود گونه ای گفتار شخصی (پارول) نادیده گرفته و به جای استفاده ی ابزاری از زبان برای مقاصد شفاف ارتباطی به زبان برجستگی می بخشد ولو آن که مبادله ی معنا و وجه ارتباطی گفتار را مختل یا مبهم کند .
اشاره به این نکته ی مهم (که متأسفانه در آثار انتقادی همیشه هم نادیده گرفته می شود) بسیار راهگشا است که اگر امروزه مثلاً با اقتباس از “رولان بارت” گفته می شود که در شعر، زبان نباید “ابزار یک قصد” باشد و یا اگر فرمالیستها می گفتند که متون شاعرانه با “تخطی از قراردادها” شکل می گیرند، یا اگر گفته می شود که زبان شعر ماهیت درون ارجاعی دارد،  و در هر شعر خوبی برجستگیِ زبان بر اهمیت یا اکید بودنِ معنا غلبه دارد، این قبیل رفتارها با زبان شاعرانه، ناشی از ماهیت این زبان است و نه رفتاری برساخته و دستوری. و فرمالیستهای روسی، ساختارگرایان یا پست مدرن ها آن را ابداع نکرده اند. (بلکه آنها ابزارها و روشهای نظری راهگشایی برای توصیف پیچیدگی های این زبان یافتند.) تندرو ها برای آوانگارد شدن نخستین کاری که می کنند، نادیده گرفتن کل ادبیاتِ کلاسیکِ فارسی به عنوان قدم نخست نوآوری است. و البته هرگز نمی توانند از این تناقض چاره ناپذیر رها شوند که ابزارها، مصالح، و ماهیت و معنای کارشان هنوز با کلاسیک ها مشترک است؛ و شدت های عاطفیِ ذهنیّت و خیال آنان نیز همچون کلاسیک ها از طریق آرایه ها و صنایع بیانی و انسجام و پویایی عناصر درونیِ شعر و بیگانه سازی زبانِ معیار دلالت می شود.  
ویژگی های عمده ای که برای زبان شاعرانه برشمردیم در هر شعر خوبی هست؛ و فرقی نمی کند که شاعر آن “حافظ” باشد یا “بیدل”  و یا “رابرت فراست”، “گیوم آپولینر” و یا دیگران. وقتی که حافظ مثلاً از “نرگس عربده جوی” و “لب افسوس کنان” سخن می گوید یا هنگامی که بیدل می گوید … “به رنگ داغ جنون نکهت بهارم سوخت” و یا وقتی فراست از “ابرهای کرو لال” و “جانور وحشی پاییز” سخن می گوید، یا وقتی که شاملو می گوید ” آه امیر زاده ی کاشی، با اشک های آبی ات ” و یا وقتی که براهنی از ” دفیدن در زیر نور ماه ” سخن می گوید، همه ی این شاعران از طریق نادیده گرفتن قواعدِ دستور زبانی، زبان را برجسته می کنند و به آن خاصیت درون ـ ارجاعی می بخشند. از این نگاه صنایع بیانی از استعاره و مجاز گرفته تا تشخیص و کنایه و ایجاز و ایهام و … تمهیداتی هستند که باعث برجستگیِ زبان ، تعلیق و فاصله گذاری میان دال و مدلول و ایهام و چند معنایی شده و محور ارجاع را از بیرون به درونِ شعر منتقل می کنند. زیباترین غزلیات حافظ و سعدی و مولانا و ناب ترین اشعار مدرن و پست مدرن هنوز تا آنجا شعر خوب تلقی می شوند که چنین ماهیت و سرشتی داشته باشند .
از این منظر، اگر بتوان آرمانی نهایی برای زبان شاعرانه تصور کرد، این آرمان نمی تواند چیزی جز همین فاصله گذاری ، انتشار ، تعویق و تمدد معنا باشد. در این صورت است که شعر به جهان ما اثر دلپذیر جستجو و کشف معنای تازه را می بخشد. با این نگاه است که شعر می تواند هنر باشد و مادر همه ی هنرها باشد .

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

میثم ابراهیمی در گفته :

سپاس آقای آزدابخت من نیز معتقدم1شعرناب(که درمورد شعرناب نظریات زیادی وجوددارد)باید دموکراتیک باشد ودرعین حال کمی دست ودل باز….ازنوشته های ارزشمندتان همیشه بهره می گیرم اما به نظر من شاعری موفق است که تمام وِیژگی های گفته شده را درشعربکاربگیرد واین علاوه برجوشش ازدرون به کوششی عظیم نیازمنداست شعریعنی تجربه ی دوزخ+کلمه……بازهم سپاس ازدغدغه های شعریتان نقدهای زیبایتان رادردرگاه مرتبا می خوانم وبه وجودهم برزنی چون شماافتخارمی کنم….

[پاسخ]

لطیف آزادبخت پاسخ در تاريخ چهارشنبه ۲۳ بهمن , ۱۳۹۲ ۲۲:۰۹:

با سلام و سپاس از شاعر خوب جناب آقای میثم ابراهیمی نازنین ؛
خوشحالم که نگاه شما به نوشته های حقیر مثبت است و بیشتر از آن خوشحالم که در « تجربه ی دوزخ + کلمه » با شما هم عقیده ام . به نظر من این همان انگاره یا تصوری است که می تواند شعر متوسط زمانه ی ما را به افق شعر ناب پیوند بزند.
امیدوارم این متون و گفتارها به شکل گیری یک گفتمان ادبی قدرتمند در زادگاه عزیزمان کمک کند . گر چه همیشه این نگرانی هست که جوّ دلسرد کننده ی واگرایی بر محافل ادبی ما سایه بیفکند.
این هم شعری از شاعر فرانسوی « جود استفان » شاعری از نسل همان فرانسوی های عاصی که دوزخ را در دنیای کلمات زیستند تقدیم به شما دوست نازنین و ندیده ام :

((غیبت))

هیچ کس نخواهد دانست که او ،که بود
آنچه که انجام می داد: شعر
راز و رمز مومیایی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ترجمه ” میهن عینی تاری “

[پاسخ]

حجت علی پور در گفته :

سلامی به لطافت نگاهت لطیف جان. از پس سال ها غبار و دوری اما دوستی سلامت می کنم. اینجوری شد دیگه سال هاست حقیقی زیارتت نکرده ام عزیز قانع به همین دیدار مجازیم و کلماتی که هیجگاه بار احساس و اندوهم را طاقت نیاورده اند. ببخش عزیز وراجی می کنم اما با دیدن تصویر نجیبت چه حال خوش دلگیری پیدا کردم. نوشته ات را خواندم با اشتیاقی که تصویرت را. کماکان عالی بود. قربانت عزیز

[پاسخ]

لطیف آزادبخت در گفته :

آه …. حجت علیپور ! دوست خوب من ؛ سلام ؛
…. و جهان بزرگ و بزرگ تر شد و ما هر لحظه از همدیگر دور و دورتر شدیم…
اما این یک تصویر واقعی از حجت است که هرگز از ذهن من پاک نمی شود :
… مجری می خواند : حجت علیپور …
شاعر لاغر اندام خوش تیپی پشت میکروفن می رود و با صدای لرزانی غزل می خواند . این صدایی واقعی از شاعری است که به تعبیر ” جود استفان ” « راز و رمز مومیایی» را می داند . ژست شاعری نمی گیرد و شعر را با تمام وجود می موید. ما بازیگر نبودیم ، سیلابی از پرسش بی جواب در برابرمان بود و شعر برای ما هم تسلای خاطری بود و هم افقی که به ما مجال می داد بر روی کمربند زلزله آواز بخوانیم.
درود بر تو دوست خوبم و خوشحالم که به شکرانه ی این جهان رازناک مجازی در میرملاس چشمم به زیارت نام تو روشن شد. بابت چوبکاری ظرافتمنداته ات نیز سپاس .

[پاسخ]

بیژن گراوند در گفته :

سلام به آقای آزادبخت .از شما به خاطر مطلب ارزشمندتان سپاسگذارم . امیدوارم که در سلامت باشید .و جا دارد از اینجا به استاد خوب اقای حجت علیپور سلام بدم .جای شعرهای لکی ایشان در صفحه ادبی میر ملاس خالی است

[پاسخ]

لطیف آزادبخت پاسخ در تاريخ یکشنبه ۲۷ بهمن , ۱۳۹۲ ۲۰:۲۱:

سپاس از جناب آقای گراوند عزیز ؛
خوشحالم که این متن با طبع شما موافق افتاده است. حق با شماست انعکاس درخوری از اشعار و آثار آقای علیپور در رسانه های مجازی دیده نمی شود. و این باعث تأسف است. بخصوص اشعار لکی ایشان واقعاً کم نظیرند.

[پاسخ]

مهدی قلایی در گفته :

“همه ی آنهایی که مرا میشناسند
میدانند که من چه آدم حسودی هستم
و همه ی آنهایی که تو را میشناسند
لعنت به آنهایی که تو را میشناسند.”
لطیف جان!

شعر از نزار قبانی

[پاسخ]

لطیف آزادبخت پاسخ در تاريخ یکشنبه ۲۷ بهمن , ۱۳۹۲ ۲۱:۰۰:

این هم شعر « قصیده ی گل سرخ » ( از فدریکو گارسیا لورکا تقدیم به شما دوست عزیز و مهربانم آقای قلایی عزیز :
گل سرخ ، سپیده را نجست
جاودانه بر سرِ شاخ
چیز دیگری می جست
گل سرخ سایه و اندیشه را نجست
استوای چشم و رؤیا بود،
چیز دیگری می جست.

گلِ سرخ، گلِ سرخ را نجست
بی شک در آسمان
چیزِ دیگری می جست.
_______________________________
مترجم : یغما گلرویی

[پاسخ]

عبداله امرایی در گفته :

سلام همکلاس قدیمی

[پاسخ]

لطیف آزادبخت پاسخ در تاريخ چهارشنبه ۳۰ بهمن , ۱۳۹۲ ۲۲:۲۴:

سلام بر دوست قدیمی و نازنین خودم عبداله امرایی عزیز ،
سال اول راهنمایی در کلاسی که پنجره اش به روی آفتاب باز می شد … امیدوارم همیشه ی روزگار دل و جانت آفتابی باشد.

[پاسخ]

ميرسليم خدايگان در گفته :

تلاشهاي لطيف عزيز براي بالا بردن درك ادبي مخاطبان عام تحسين بر انگيز است. درود بر شما.

[پاسخ]

علی میناپور پاسخ در تاريخ چهارشنبه ۳۰ بهمن , ۱۳۹۲ ۲۰:۳۹:

استادم ،لطیف جان سلام. مقالات و دست نوشته های زیبایتان ،گواهی بر لطافت روحی بلند است که همانند نامتان لطیف است .نگاهی به تصویر مبارکتان مرا ، 12 سال به عقب برگرداند. تا به رابطه زیبای شاگردیت با افتخار احساس غرور کنم.
تلنجی بم گری ار سات بنیشم*چوی توزی ار دس و دو پات بنیشم*تو که سیلت علاج دل دروینمه*گری همگیر بی تا ار لات بنیشم*منو تو نافه بر قومی قدیمیم *بزا قسمت منه ار پات بنیشم…

[پاسخ]

دوست میرملاس پاسخ در تاريخ یکشنبه ۴ اسفند , ۱۳۹۲ ۰۹:۱۵:

با سلام خدمت دوست عزیزم جناب علی میناپور عزیز ،
دوست خوب من با این لطف بی حساب مرا شرمسار بزرگواری خود می کنی. البته هیچگاه چنین شأنی برای خود قائل نبوده ام . در آن دوستی و همکاری بی ریا خبری از استادی و شاگردی نبود … یاد آن روزها به خیر … شعر لکی ات هم مثل همیشه زیبا و دلنشین بود .

[پاسخ]

لطیف آزادبخت پاسخ در تاريخ شنبه ۳ اسفند , ۱۳۹۲ ۲۱:۴۳:

سلام بر دوست عزیزم سلیم خدایگان عزیز ،
سلیم جان هر بار نامی از تو می بینم در همان خلوتی غرق می شوم که ملتقای برخورد دو سکوت است. تو که می دانی معنی این حرف چیست … خوشحالم که قدم رنجه می کنی و زحمت خواندن نوشته های حقیر را به خود می دهی . امیدوارم خروجی این بحث ها به شکل گیری یک گفتمان انتقادی قابل دفاع در زادبوم عزیزمان کمک کند. موفق و سربلند باشی.

[پاسخ]

س.م.والی پور در گفته :

سلام بردوست دوران مدرسه ام آقای لطیف آزادبخت.
دوست عزیز ،اگه اشتباه نکم سالهای خیلی دوریست که شما را زیارت نکردم. وقتی اسم شما را توی این سایت دیدم باخودم فکرکردم شایدمثل من پیر شدی وقیافه ی مرد مسنی درجلوی چشام تجسم میشد ولی بزنیم به تخته ، ماشاالله خیلی جوانی ، همچون اسمت ماشاالله لطیف موندی . مطالب بسیار قشنک ودل پذیرت رو خواندم وراست گفته اند: هرچه ازدل برآید لاجرم بردل نشیند. باتوجه به روحیه ای که در آن زمان ازشما سراغ دارم همین انتظار هم ازشما میرو د .انشاالله که همیشه موفق ومویدباشید. بیاد دوستان دوران مدرسه مان ( مدرسه شهیدمطهری)

[پاسخ]

لطیف آزادبخت پاسخ در تاريخ دوشنبه ۱۲ اسفند , ۱۳۹۲ ۱۲:۱۸:

با سلام بر دوست عزیزم جناب آقای س. م.والی پور خوش تیپ ،
دوست من سلام . نمی دانی که با دیدن نامت چقدر خوشحال شدم سید عزیز ! ضمناً به این عکسها اعتماد نکن، البته وقتی که نور آفتاب نرمال باشد و عکاس مجربی پشت دوربین مجهزی از آدم عکس بگیرد ،و البته سوژه چند سال جوان تر از امروز باشد، عکس خوب در می آید.
خوشحال شدم که نام عزیزت را زیارت کردم … دیدی چگونه سرنوشت هر کدام از ما را به سویی برد ؟ “مدرسه ی شهید مطهری” حالا برای من تصویر دور و دست نایافتنی و دلپذیری است ، که همچون داغ بر دل حک شده است . آن روزهای آفتابی ، آن همه حوادث شگفت انگیز، آن نیرو و نشاط نامحدود نوجوانی… یادش به خیر ! ممنونم که بخشی از آن خاطرات را برای من زنده کردی . / برایت موفقیت و سربلندی آرزو می کنم سید نازنین!

[پاسخ]

س.م.والی پور در گفته :

سلام بردوست نازنیم آقا لطیف بزرگوار. راستی ازآقایان علی رضا آزادبخت وامین عباسی ودیگردوستان خبری داری ؟ کجاهستند؟چه کاره شده اند؟ (امان از این روزگار بی مروت .)

[پاسخ]

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :