کد خبر : 44078
تاریخ انتشار : ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۰:۲۴
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 537 بازدید

بیرون کادر/فاطمه نیازی

   بیاویزید مرا از غارها   آتشم کنید به اولین سنگ   تنم را نلرزانید به گیس های درد   دیگر بریده اند   بریده ام   کم نیست؟   و اگر خدا نبود، خودم را دار می زدم   من، گیج زخمم   دل من هم برف،انبار است   این یک، مونولوگ بود   […]

10349de8928e617bc12bc4d49be651e50de2_h[1]

 

 بیاویزید مرا از غارها

 

آتشم کنید به اولین سنگ

 

تنم را نلرزانید به گیس های درد

 

دیگر بریده اند

 

بریده ام

 

کم نیست؟

 

و اگر خدا نبود، خودم را دار می زدم

 

من، گیج زخمم

 

دل من هم برف،انبار است

 

این یک، مونولوگ بود

 

فضا، چشم های دو نفر

 

سنگ ها از من می گذرد

 

در چارراهِ زخم

 

راه می افتم

 

کسی بیرون کادر

 

چادرت را محکم بگیر، دختر!

 

کسی دیگر خانم…

 

بقیه را به بزرگواریتان حذف کنید و ببخشید

 

که دیوارها، زبان ندارند

 

همیشه کفش هایش میان دیوار است و روی تنم فضا را می شکافد

 

تَرک بر می دارم

 

به آمدنش

 

چشم هایش به من نزدیک می شود

 

دلش، تند می زند

 

زمین می خورم به نگاهش

 

همه چیز موج می زند در خونِ من

 

ببین!

 

آسمان، نزدیک شده است

 

چشم هایم را از ستاره ها کَندند

 

ردِ هیچ سرمه ای

 

و سیاه کردنم، اندازه ی سرزمین آفریقا

 

آقای خوب فلسفه ی دردها!

 

تو را کم داشتن، جان کَندن من است

 

شب شوی با باد

 

خودم را از کدام بندبازِ ناممکن بیاویزم؟

 

از کدام بهشت مصور؟

 

و آهای خدا!

 

خانه ات از سنگ

 

سنگم نزن به زمستانی که وحشتناک از آن می ترسم

 

دست هایم را

 

زمینِ باران خورده ام را

 

در تو جا گذاشته ام.

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

جعفر سوری لکی از کوهدشت در گفته :

سلام بر خانم نیازی عزیز تشکر شعرت واقعا بجا و. حرف دلها میزنه

مریم خانوم در گفته :

سلام
عزیزم خیلی خوشم اومد،باریکلا…

محسن عبدی(کوهنانی) در گفته :

باسلام و خسته نباشید خدمت خانم نیازی…

سوز شعر شما به گوش ما رسید…

میرزایی منش در گفته :

دستت درد نکنه عالی بود

خیلی خوب بود.مرسی

اساره در گفته :

خدایی که خانه اش از سنگ است .دل من ناخوداگاه برای او تنگ است که سالیان دراز او را حبس کردیم در حجر الاسود دلمان …افرین بر دختر لک.

هادی قبادی در گفته :

با سلام
بنده در شعر سر رشته ای ندارم ، تفألی به دیوان امام خمینی چاره سازم شد :

محفل دلسوختگان

عاشم، عاشق و، جز وصل تو درمانش نیست

کیست کاین آتش افروخته در جانش نیست؟[۱]

جز تو در محفل دلسوختگان، ذکری‌ نیست
این حدیثی‌ است که آغازش و پایانش نیست

راز دل را نتوان پیش کسی‌ باز نمود
جز برِ دوست، که خود حاضر و پنهانش نیست

با که گویم که بجز دوست نبیند، هرگز؟
آنکه اندیشه و دیدار به فرمانش نیست

گوشه‌ی‌ چشم گشا بر من مسکین بنگر!
ناز کن ناز، که این بادیه سامانش نیست

سر خُم باز کن و، ساغر لبریزم ده!
که بجز تو، سر پیمانه و پیمانش نیست

نتوان بست زبانش ز پریشان‌گویی‌[۲]
آنکه در سینه بجز قلب پریشانش نیست

پاره کن دفتر و، بشکن قلم و، دم دربند

که کسی‌ نیست که سرگشته و حیرانش نیست

آذر ۱۳۶۵
۱ – فیّاض با همین وزن و قافیه و ردیف:چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیستبه چه دل جمع کند؟ آنکه پریشانش نیست.
۲ – حضرت امام(س) در پاسخ اصرار مجّدانه‌ی سرکار خانم فاطمه طباطبایی، بر بالای این غزل مرقوم فرموده‌اند: «باز هم شعر خواستی، باز هم شعر؟ این هم پریشان‌گویی!».

شهروند کوهدشتی در گفته :

سلام خیلی……………… عالی بود

بیژن گراوند در گفته :

با سلام به خانم نیازی .من با خواندن شعر شما احساس کردم که چند شعر بوده که در هم تلفیق شده .برای همین متوجه پیام شعر نشدم .البته روح سرودن در زبان شعر شما جاری است .منتظر کارهای قشنگ تر از شما هستم .آقای خوب فلسفه ها …………..تا بهشت مصور؟ جالب بود .

بیژن گراوند در گفته :

با سلام به خانم ابباریکی . خواهش می کنم شعر جدیدی از خانم لیلا آدینه وند در صفحه بگذارید .

دوست در گفته :

واگر خدا نبود خودم را دار میزدم…
این بند مدتهاست ورد زبان منه.ممنون دوست من.
زیبا سرودی.

محمود مهکی قم در گفته :

سلام خواهرم ،خودسوزی وبه دار آویختن خود کلمات شاعرانه ای نیستند، ای کاش مدت کوتاهی شاگرد حافظ باشی.

آزادبخت تهران در گفته :

این همه درد چرا ؟
با من از امید بگو
از ترنم باران
از صدای آبشاران
در کوچه های مهربان
با من از بچه های خندان بگو
شعرمن رونق فردای من است
شعرمن رقص باد است
شعرمن شورونشاط آیینه هاست
بگو از خنده ی نقش بسته ی آیینه ها

ش- احمدی در گفته :

باسلام

آقای آزادبخت شعرهای بسیار زیبایتان را می پسندم.

آزادبخت تهران در گفته :

ممنون از حسن انتخابتون

محمد حسن شفیعی -شهرستان پلدختر در گفته :

خیلی خوب بود مانا باشی

صمدابراهیمی در گفته :

سلام خیلی عالی بود

ریرا در گفته :

قوی سفید دل من
در برکه ی تنهایی ماند
در میان
سنگ بود و بیخ گل و تمام گند
اسمان آبی
دشت سبز اما
در بند
اندر جان و دل سوخت سوخت آرزوهای قشنگ…

خسروی در گفته :

قشنگ بود

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :