کد خبر : 44455
تاریخ انتشار : ۲۶ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۹:۰۵
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 721 بازدید

تابستان/میرسلیم خدایگان

    اوایل که چشمهایم آب می کردند نگران می شدم   حالا آب هم نمی کنند   قرار است بال در بیاورند   همه ی صدف ها و گوشماهی ها را نخ کرده ام   با ساعتی که لنگ می زند   روبروی در ایستادم   دستم را بردم لای موهایت   آب از […]

index

 

 

اوایل که چشمهایم آب می کردند نگران می شدم

 

حالا آب هم نمی کنند

 

قرار است بال در بیاورند

 

همه ی صدف ها و گوشماهی ها را نخ کرده ام

 

با ساعتی که لنگ می زند

 

روبروی در ایستادم

 

دستم را بردم لای موهایت

 

آب از گوش واره هایم می چکید

 

دستم را که کشیدم گفتم

 

چه انگشتهای کشیده ای ا

 

 انگار پنجه تنتره را از روی من نوشته اید

 

لابلای چشمهایت کوچه ای گم شده بود

 

با دکه ای کاغذی و یک بستنی فروشی قیف دار که شیبش به سمت دریا بود

 

پاروها را برداشته بودی و موهایت را

 

صدای دریا این بار در میل های بافتنی ریشه دوانده بود

 

سردم شد

 

از لابلای برفها نگاه کردم

 

چند ماهی توی کوچه افتاده بودند

 

قافیه ی پاها ی رفته بودند

 

مثل پنجره ی زمستان که همیشه بسته است

 

مثل آسمان برفی

 

مثل روزهای برف

 

اتاقم را از پنجره کندم

 

گذاشتمش لای دفتر نقاشی ام

 

همه ی رنگها بیرون زدند

 

رنگها در روز برفی رنگی تر نشان می دادند

 

کوچه برفی تر بود

 

سیاه قبل از همه به کوچه زده بود

 

تابلو بود که دلگیر شده است

 

دفترم را بستم

 

پشت پنجره دو مگس مرده افتاده بود

 

تابستان از سر و کول شهر کج شده بود

 

سوت کشیدم

 

دو دو چیش چیش دو دو چیش چیش

 

صبح شده بود

 

و شب تابستانی گله به گله

 

از پوستم بیرون زده بود.

 

۵/۵/۹۲

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

یاری بخش حاتمی در گفته :

لابلای چشمهایت کوچه ای گم شده بود
با دکه ای کاغذی و یک بستنی فروشی قیف دار که شیبش به سمت دریا بود

درود بر میر سلیم خدایگان .

ميرسليم خدايگان در گفته :

گاهی فکر می کنم/دیر شده ایم دیگر…
درود به یاریبخش عزیز دوست دیر سال..

مهدی قلایی در گفته :

میدانم از سفر آمده ای از دور . خسته نباشی. باشی!

ميرسليم خدايگان در گفته :

نه این که نیستم
هستم
با آسمانی در دلم
و گاوبازی ابرهایش..
درود مهدی جان.

محمدی وفایی در گفته :

حرفی که از دل بر آید بر دل نشیند به خصوص اگر حرف دل میرسلیم و از تبار خدایگان باشد .

فربه سلامی از این وفایی تبار گم در قم را برسان به حاج علی و احمد آقا.
موفق تر باشید .

ميرسليم خدايگان در گفته :

مهربانیت از دور
چه نزدیک است
جغرافیا دروغ محض تاریخ است
درود بر شما جناب محمدی بزرگوار

بیژن گراوند در گفته :

سلام .من ازاین شعر شما انتقاد کردم .ثبت نشد .مهم نیست

ميرسليم خدايگان در گفته :

در هر صورت ممنون که خواندید دوست عزیز.

لیلا آدینه وند در گفته :

لابه لای چشمهایت کوچه ای گم شده بود
مردی با تمام خیالات آبیش روی غبار آینه تصویر می شود جناب خدایگان من شما را همیشه با شعرهای چهار فصل رنگی دلتنگ شناخته ام و دوست دارم این چرخش در چشمهای گرم و برفی را . سرسبز و شاد و آرام باشید.

ميرسليم خدايگان در گفته :

درود بر شما خانم آدینه وند. ممنون که مرا می خوانید..

تقی پور (اصلانی) در گفته :

رنگها در روز برفی رنگی تر نشان می دادند!
جز رنگ سفید!
در سیاهی رنگی تر دیده می شود.
درود بر استاد خدایگان

ميرسليم خدايگان در گفته :

سپاس از شما دوست عزیز. ممنون از اظهار لطف و نظرتان.پاینده باشید.

صمدابراهیمی در گفته :

بسیار قشنگ……درود

ميرسليم خدايگان در گفته :

درود بر شما دوست عزیز!

آزادبخت تهران در گفته :

تابستان است ،تابستان است
تیغ آفتاب بر چهره ها ی سوخته
نقش خط خطی اش را بر صورت طرح بسته
عرق بر پیشانی پرپیچ وخم جویبار میسازد
تابستان است تابستان است
ومن دلم به هوای سایبان بید مجنون لک میزند
نقش یک حوض پر از آب به خیالم پر میکشد
ومن بیخود و بی تاب سر به زیر آب میبرم
آه چه حسی دارد
حوض لاجوردی پر از آب ……..

ميرسليم خدايگان در گفته :

درود بر شما

داريوش جعفري در گفته :

درود بر میرسلیم عزیز
این شعر برای من حس شاید شبیه خلسه ایجاد می‌کند
سپاسگزارم

طرهانی - در گفته :

اخویتان درست است

بسیارقشنگ بود………

قاصدک دلسوخته در گفته :

تنهایی هایم زیاد شده اند
زیاد زیاد زیاد
میروند تا بی نهایت
می رسند به بی نهایت
و به تو می رسند
توای تنهاترین تنهایان
حالا دیگر تنها نیستم
به همین سادگی
می شود از تنهایی گریخت…

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :