کد خبر : 46551
تاریخ انتشار : ۲۸ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۳:۱۵
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 817 بازدید

بوی عید

هوشنگ آزادبخت / میرملاس نیوز : یادش به خیر قدیم ترها که بچه بودیم، روستایی داشتیم مالامال از صفا و صمیمیت که دست بر گردن شیب نرمِ دره ای انداخته بود و دیوارهایش، چینه ای و سنگی، سوده و سرحال، شانه به شانه ی هم داده بودند. دود از پشت بام خانه های گلی و […]

عکس

هوشنگ آزادبخت / میرملاس نیوز :

یادش به خیر قدیم ترها که بچه بودیم، روستایی داشتیم مالامال از صفا و صمیمیت که دست بر گردن شیب نرمِ دره ای انداخته بود و دیوارهایش، چینه ای و سنگی، سوده و سرحال، شانه به شانه ی هم داده بودند. دود از پشت بام خانه های گلی و مطبخ های پخت نان زوزه کشان سر بر آسمان می سود. بوی نان ساجی تا آن سوترها مشام را قلقلک می داد. صدای آهنگین زنگ های برنجین رمه ها، آواز ناموزون چوپان ها، شیهه اسبان، عرعر خران، عوعو سگان و هنگامه ی هجوم و بع بعِ بره های شیرخوار برای چلاندن پستان گوسفندان، هیاهوی عجیبی بود که فضا را می آکند. رودخانه ای سیمگون، شفاف و زلال از بیخ گوش آبادی ترنم کنان وول می خورد و بر بستری پر پیچ و خم راه می سپرد به دورترها و گم می شد در دل دریاها. چشمه ای داشتیم درخشنده عینهو عقیق که از دل زمین می جوشید و دخترکان شوخ را بر حلقه ی خویش می نشاند تا سبو در بغل و مشک بر کمر، طناز و غماز از سینه کش آن بالا بیایند و بیت شادی بخوانند. آن چنان که گویی عطر هزاران گلِ نجابت از وجودشان می تراوید. بوی عید که می آمد جنب و جوش زنان روستا اوج می گرفت. اسباب آلوده و رخت های چرک را کشان کشان
می کشاندند به کناره های آب و با آستین های بالا زده و پاچه های و رمالیده و چوب دستی های بلوط و ارجن، می افتادند به جان شان تا رُس شان را بکشند و گرد و خاک و کثافات را از تار و پود جاجیم و گلیم و گبه خارج سازند. روزهای دم عیدی برای مان خط و نشان بود و انگشت تهدید گزیدن تا مُقر بیاییم و آب گرمی بر کت و کول مان بریزند. جنگل فراخ و پر غرور درختان، تنگ هم، سر بلند و پر نشاط تا دور دستها، چنگ بر دامن رود زده بود. وزش نسیم بهاری بر شاخسار درختان لرز لرزه ای می افکند و کاکل آنان را روحی تازه می بخشید. مردهای روستا جَلد و فرز، پیاده و سواره، راهی «قیتول» می شدند تا خورد و خوراک و سور و سات عید را بر گرده چهارپایان به اندرونی خانه های کاهگلی و دودزده، با آن بخاری های سیری ناپذیر در شکم شکافته ی دیوارشان، بکشانند. بوی عید که می آمد حاجی لک لک های مهاجر در آمد و شدهای فصلی به آشیانه های قدیمی خود که بر بلندای درختان کهن سال ساز کرده بودند سرکی می کشیدند و چند صباحی مهمان محبت دل های روستا می شدند و سپس به سمت مناطق سردسیر خیز بر می داشتند و می کوچیدند. ما کوچکترها از خوف و چشم غره ی بزرگ ترها اجازه ی دست درازی به سوی آنان را نداشتیم. دنیای مان پاهایی برهنه بود و لباس هایی شند پندر و جست و خیزهای مدام که در بازی های محلی بروز می دادیم و بعضن در گدار زلال رود، شلپ شلوپ ماهی را تعقیب می کردیم و به سوی شان شیرجه می رفتیم.

به ما آموخته بودند که چهارشنبه سوری را با عشق و هیجان داغ کنیم. چه پر شور و شوق می شدیم در حین پرواز از روی آتش و سپردنِ همه ی کسالت و کهنگی سال را به رقص شعله های آتش. هورا و هلهله بود که فضا را می آکند. از اینکه شب عید پیراهنی و یا تن بانی نو، «بشور بپوش» بر تن زارمان خود نمایی می کرد و پس از مدتها خوراک دل و درستی نوش جان می کردیم، از خود بی خود می شدیم. شب عیدی چشمان خود را می دوختیم به دستانِ پینه ی پدر و جیب های لاغرش تا با اسکناسی و پشت بندش بوسه ای بر گونه ها، شادی مان را دو چندان سازد. سیزده بدرها در بلندی های اطراف بیتوته می کردیم و بر سبزه ها غلت و واغلت می زدیم و پاهای مان شباهنگام از سوزش خار و خلاشه ها زق زق کنان خواب را از ما می ربودند. در آن سالها هر چند کم دستی و نداری و قحطی امکانات رفاهی خدشه بر خاطر مردم می نشاند و از بدایع امروزی خط و خبری نبود اما همین که راستی و درستی موج می زد و محملی برای دروغ و تزویر و ریا دایر نبود و مردم پاک و راوک و بی شیله پیله بودند، بیشتر می شد گلبانگ رضایت و آرامش را در چهره ها و روحیات آنان حس کرد. هر چند حاکمیت جور گذشته به امان خدا رهایمان ساخته بود و کمترین التفاتی به حال و روزمان نداشت اما هنوز که هنوز است در حسرت آن لحظه های ناب آن سالها که در ذهن و خاطر بچگی مان ماسیده است، مانده ام. گرچه به ناچار آن زندگی صاف و ساده را به حاشیه های زهرآگین مدنیت بی چفت و بست و لرزانِ این روزها دوخته ایم و مثلن با آداب و معاشرت و مظاهر فرینده ی شهرنشینی عجین گشته ایم، اما مزه ی خوشِ صداقت و یکدلی گذشته، کماکان در بیخِ احساس مان به یادگار مانده است. آن زمان نه از جنجال پرتنش و سقوط ارزش های انسانی خبری بود و نه سطح توقعات آن قدر بالا بود تا رعشه بر اندام استخوانی و پر از فقر مردمانش بی افکند. هر چند فشارهای اقتصادی و انبوه مشکلات فراوان امروزین قوز بالا قوز شده و دل و دماغی برای اکثریت جامعه در آفریدن لحظات شاد نگذاشته اما همین که حدیث عید می شود دردها پس پسک به قهقرا می روند و شادیها جسارتِ رویارویی با خارخارها را پیدا می کنند.

این روزها که تُک زمستان شکسته شده و نفس های ننه سرما به شماره افتاده است و بهار، دست افشان و خندان، آرام آرام در دل زمین ریشه می دواند و گلخند را بر لبان طبیعت می نشاند، منِ بیزار از شلوغی که حریفِ سماجتِ سرسختانه ی دخترک کوچولویم نمی شدم به ناچار در بعدازظهری مطبوع، گذارم به بازار شلوغ پلوغ شهر افتاد. جمعیت افزون در میدان و خیابان هایی که به سوی میدان سرازیر می شدند غوغایی بر پا کرده بود. بوق ممتد اتومبیل ها فضایی کر کننده را رقم زده بود. جمعیت فوج فوج فشرده می شد و موج بر می داشت. گویی همه آمده بودند از پیر و جوان تا خرد و کلان. چند جوانک بی پلاک که بادی زیر پوستشان وزیده بود برای هم شاخ می شدند و قشقرقی برپا کرده بودند. دهان فروشگاهها شده بود کندوی زنبور خریداران. به همه جا سرک می کشیدند و بازار چک و چانه و بده بستان گرمِ گرم بود. قیمت های هر مغازه با بغلی اش کلی تفاوت داشت.

هر فروشنده ای که تیغ طمعش تیزتر بود بیشتر بر قامت مردم خط می کشید. نگرانی و گرانیِ افسار گسیخته پوزه بر نداری مردم می کشید. نه نظارتی نه بازرسی و نه برچسبی. شمشیر کُندِ خرید بینوایان برشی نداشت و ارّابه ی قدرتِ مایه داران همه چیز را در می نوردید. جمعیت گروه گروه در هم می لولیدند. آفتاب شوخ و شنگ آن بالا چشم در چشم میدان و حاضران دوخته بود. انتظار و التماس در دل ها و چشم ها پرسه می زد. برخی پکر و پاشیده، تکیده و خمیده، گروهی مست و ملنگ از شادی آکنده. جمعی کنجکاو و کاونده. عده ای چین بر پیشانی و حسرت بر دل مانده. در هجوم مأموران شهرداری به دست فروش ها که این روزها حال و روز خوشی ندارند و هر لحظه به گوشه ای پرتاب می شوند، غوغایی بر پا می شود. پیرزنی فرتوت بر فرش سیاه خیابان یله می شود و افتان و خیزان با دهانی پر از ناسزا دور می شود. گاهی صدای جیغ و نالش کودکی زخم بر تن فضای گنگ می نشاند. دخترکی با چشمان گریان و خوشه های اشکی که شرشر کنان بر دامن می ریخت از مادرش چیزی می خواست. مادر، نه اما بی رحم، که نداری بی رحم اش این گونه التماس و الحاح را بر
چهره ی دلبندش نشانده بود. شگفت ولوله ای بر فضا سایه انداخته بود. لبخند پرهزینه ی آجیل ها، زرق و برق چشم نواز لباس ها، گوناگونی و تنوع میوه ها، طراوت و سرسبزیِ سبزه ها و تنگ های بلورین و بی تابی ماهی ها تماشایی بود. غیه ی عجیبی بود. از یک سو، پُز دادن و به روز شدن و پیشی گرفتن در بزرگراه چشم و هم چشمی ها جولان می داد و از دیگر سوی، رتق و فتق امور و لاپوشانی فقر و سیلی بر چهره ها حکم می راند. بوی عید می آمد و بوی بهار. بوی شادی بوی طراوت. چه حمی و حکمتی دارد این خجسته روزها که این چنین خون تازه را به رگهای پلاسیده تزریق می کند و به تن ها جان تازه ای می بخشد. هر چند این روزها مردم ما آشفته و آلفته اند و خبرهای دردناکی از تعطیلی سد گاوشمار «معشوره» و پوشالی بودنِ تمام کلنک زنی ها و فراز و فرود پارچه نوشته ها و بنرهای تبریک و تهنیت بر سینه ی دیوارها و معابر عمومی برای شان برملا شده بود و تومار تمام پروژه های ریز و درشت را تند باد بی کسی و بی تدبیری در هم پیچیده است و از دلها و خشت خشتِ دیوارهای این دیار دلواپسی می بارد و کور سوی امیدشان را باد ویرانگر دروغ و دغل و مردم فریبی به خاموشی کشانده، دیاری که نه صدای سوت و تلق تلقِ قطاری در آن شنیده شد و نه ستون های کارخانه ای پدیدار و نه چرخ های ماشینی در چرخه ی تولیدش چرخانده شد. هر چند التهابی جانکاه بر جای جای این خطه خیمه زده و غم و اندوه بر گلوی دیارم بق کرده اما چشم دوخته ایم تا نرمه نویدی از ورای دلواپسی ها و بی کسی ها وزیدن گیرد و سرود آبادی و عافیت بر لبهای تناس بسته ی این سامان بنشاند. چشم دوخته ایم به چشم دولت تدبیر و امید تا با کلید تدبیر، قفل های ناگشوده ی این خطه را بگشایدو نور امید بر شبِ سیاهی و بیکاری و بدبختی مان بتاباند. از تمام مردم خوب مان، از صاحب منصبان، قلم به دستان، دانشگاهیان، فرهنگیان، اهل نظر و هنر، دلسوزان، همه و همه انتظار می رود که از طرق مسالمت آمیز و قانونی، بدور از جار و جنجال و با هر وسیله ای که در توان دارند در پی مطالبه ی حقوق حقه ی به تاراج رفته ی این زیست بوم بکوشند، تا شاید تلنگری باشد بر آبگینه­ی احساس و عاطفه و دل رحمیِ دولتمردان تا بیش از این نیشتر بر زخم ناسورمان نزنند و پنجول بر روح و روان مان نکشند.

خاک و خل خیابان ها در هوا می پیچید. شهر من گر بارانی ببارد لجن زاری از گل و شل می شود که از کف خیابانها و کوچه های چاله سیلابی اش بر تن مردم می نشیند و گر باران بند آید گرد و خاک است که بر سر و رویش می ماسد. چند کلاغ بر فراز میدانِ شهر شتابان و هراسان از این همه هیاهو، در گذر بودند و می خواستند معرکه را واگذارند تا در سکوت خیال انگیز بیابان لختی بیاسایند. من اما آرام آرام خود را از میان جمعیت بر می کشانم و در این اندیشه ام که تا به کی باید بارِ سنگین بی کفایتی مسئولان بی مسئولیت خود را بر گرده های نحیف آوار ببینیم. تا چند باید اینان از شانه های تکیده ی این مردم نردبان ترقی و پیشرفت بتراشند و خود را به مناصب و موقعیت های بالاتر بکشانند.

با این همه من بر این گمانم که عید غم و اندوه نمی شناسد. بهانه سرش نمی شود. زارش و نالش در عید معنی نمی دهد. با تیره روزی و بدبختی بیگانه است. باید دلهای رمیده و چشم های نگران را در این فرخنده روزها به هم پیوند دهیم. بد اخلاقی ها و نامهربانی را به باد فراموشی بسپاریم. مهربانی و خوش زبانی را جایگزین بدخلقی و بدزبانی کنیم. دست دوستی و محبت به سوی هم دراز کنیم. کینه ها و دشمنی ها را از سینه ها بزداییم. و بر گورستان تلخی ها و ناکامی ها غریو شادی و سرور سر دهیم. این روزها باید رنج ها را به دست باد فراموشی بهاری سپرد. باید تا نوروز داریم شاد باشیم. نوروز درخشندگی است، عشق است و زیبایی. نوروز نبرد روشنایی است با دیو تاریکی. تقابل شادی است با اندوه آوردگاه عشق و امید است با پلیدی و نا امیدی.

ما ایرانی ها باید این میراث گرانبهای نیاکان خود را با جان و دل پاس بداریم. باید این آریایی ترین روزها را با همه ی توش و توان مان جشن بگیریم. عفو کنیم و ببخشیم. مهربان باشیم و مهر بورزیم. نباید در تالاب ایستایی و تسلیم رسوب کرد و باید چونان آبشار بر ماندگی و خستگی بشوریم. این روزها که بهار در دل همه جوانه زده است. باید نو شدگی را از بهار بیاموزیم. حافظ را به مدد طلبیم که: «ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی / از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی»

شاد باشیم و شادی آفرین. امید باشیم و امید آفرین.

همیشه ی همیشه نو باشید و نو نواز. سلامت باشید و پایدار. سعادتمند و برقرار. همایون بادتان این روز همه روز و همه سال.

چنین باد.

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

بسیار زیبا خاطرات را زنده کرد سپاس جناب آزادبخت

آزادبخت .تهران در گفته :

باسلام و عرض ادب خدمت جناب آقای آزادبخت وتشکر فراوان بابت متن زیبا و دلنشینتان ،قلم بسیار شیوا و دلنوازی دارید همچنان که روح زندگی و سادگی و زیبایی بهار در آن پیداست و ذهنتان همچون چشمه ای جوشان وپر مغز لبریز از ادبیاتی شیوا ونافذ است دست مریزادوخسته نباشید..بهارتان خرم و ایامتان بکام باد.

فرزاد مرادی در گفته :

درود بر شما جناب آقای آزادبخت شاد باشید و بهاری

سنگ بزرگ در گفته :

درود بر قلم زیبا و پربارتان جناب اقای ازادبخت که خاطرات را این چنین زیبا به تصویر میکشید.

بی هویت در گفته :

ضمن تبریک جشن نوروز به تمامی هموطنان و همشهریان ارجمندم,همیشه به غنای ادب و دانش زادگاهم که دارای چنین ذخایر معنویست می نازم ومی بالم مردانی چون نگارنده متن بالا آقای آزادبخت که بسیار زیبا درد های زادگاهش را می شناسد و بدور از هر گونه جانب داری و غیور مابی بیهوده ای با نگاهی زیبا به آینده از آن در جهت اصلاح این گژ فرهنگ اجتماعی سیاسی بی پروا می نویسد و خود را در این درد همگانی شریک تمامی اقشار جامعه می داند.

جواد ازادبخت در گفته :

جناب هوشنگ ازادبخت
دست مریزاد به قلم توانا ی شما. البته آن همه زیبایی روستا از توانمندی بزرگان روستا بود که خداوند روحشان را شاد کند.

کامیار از تهران در گفته :

مردمان ده بالا …
چه فرقی میکند.
مردمان ده پایین …
آخ یادش بخیر
همه شان ساده
همه شان صمیمی
همه شان دوست داشتنی
تنها هایل بین شان
رودی بود به زلالی
دل کودکانش
به صداقت بزرگانش
کشتزارش همه سبز
چشمه هاشان
جوشان
هفت چشمه
آه یادش بخیر……
جناب آزادبخت بسیار زیبا و خاطره انگیز بود قلمت را می ستایم پایدارو و مانا باشید

میرزاپور در گفته :

باسلام و عرض ادب خدمت جناب آقای آزادبخت وتشکر فراوان بابت متن زیبا و دلنشینتان ،قلم بسیار شیوا و دلنوازی داریدادبیاتی شیوا ونافذ ….شاد باشید و بهاری…

با سلام جناب آقای آزادبخت ممنون از متن زیبایتان.

علیمحممحمدی در گفته :

باعرض سلام وادب خدمت آقای آزادبخت . که با قلم سلیس وروان خود ما را به دور دستها برد .به کو دکی هایمان .به صداقت ها وپاکی ها در عین نداری ها .و باز به حال آورد با داشتن ها ودارایی ها ونداری ها و
دوگانگی ها .به امید روزی که همچون گذشته صداقت و اخلاص وپاکی وصفا همراه با توانایی ودانایی ودارایی
همه را فراگیرد.

آزادبخت در گفته :

اقا زیبایی داد می زنه در این متن حالا تا می تونید تحسین و تشویق کنید . بارک الله بارک الله

اشکان ازادبخت در گفته :

فراتر از عالی…
منتظر دلنوشته های بعدیتان میمانیم

ا.ازادبخت در گفته :

سلام عمو
من پسر یکی از پسر عمو های شمام
بدون شک هیچ وقت نمیشه با این کلمات محدود احساسمو نسبت به قلم برٌا یه شما بیان کنم ولی یک دنیا از شما ممنونم که با هنرتون احساساتمونو جریحه دار میکنید و اشکمو در آوردید اشکی برای مردمم اشکی برای گذشته ها اشکی برای مسئولان بیکفایتم کاش همه مثل شما فکر میکردند همه دردا رو میفهمیدند…
درود بر شما درود بر کوروش درود بر ایران….

ولی اله آزادبخت در گفته :

آقا هوشنگ شاد و شادابم
یادنامه نوروزی ات را روزی نوروزم کردم. بوده های آن روزهای نوروزی را خیلی خوب به رخ خاطره کشاند ه ای. من تو را از خیلی وقت های پیش می شناسم من و تو همسایه کودکی های روستای هم بودیم. سال ها در سایه سار قلم ورزیده ات مزه شیرین خواندن را چشیده ام. دسکت مریزاد

حمیدازادبخت در گفته :

هوشنگ خان از کره پا عالی بود فکر نمیکردم همچون قلمی داشته باشی

محمدعلی منتی در گفته :

آفرین برجناب آقای آزادبخت ترسیم بسیارخوبی بودمخصوصابکارگیری بعضی کلمات که دیگه فراموش شده اند

کریم دوستی در گفته :

سلام تبریک بهار بی قراربه جناب آقای هوشنگ آزادبخت .بهار ونوروزتان خوش وخرم باد.این خاطرات قشنگ واین پیشینه فرهنگی وادبی ماندگارکه به زیبایی توصیف شد بخشی از حافظه تاریخ کهن این سرزمین است که باچاشنی توصیف طبیعت روستا (که روزگاری یکی از بهترین مکان های دنیابود)همراه شده بود هر خواننده ای را به کودکی هایمان در نوروز روستابرد ،درست مثل برنامه یادگاری با اجرای مسعود فروتن.
..نوروزهای زیادی با مردمان این کهن بوم وبر همراه باشی .

افسوس که این انسان بزرگ بااین قلم ساحر به حاشیه رانده شده

هوشنگ آزادبخت در گفته :

لازم می دانم مراتب سپاس وخرسندی خویش رابابت امعان نظر تمامی عزیزان،چه آنانی که با ارسال نظرخوداین حقیرراازبیکران معرفت خویش سیراب ساخته اندوچه کسانی که این وجیزه رابامداقه موردملاحظه قرارداده اندوبه هردلیلی این قلم راازچشمه ی فیض خویش محروم ساخته اند،ابرازدارم.آرزومندم سال ۹۳برای کشورم، استانم، شهرم،همه وهمه ،سالی سرشارازموفقیت وسربرزی وامیدباشد.ونیزآرزومندم ابرهای تیره وتارکسالت وناامیدی ورنج واندوه، هرگزمجال ظهوردرآسمان زندگی تان راپیدانکنند. پایارباشیدوماندگار.

حسین علی قبادی در گفته :

مرحبا مرحبا اقای ازادبخت

آزادبخت_‏ رازی کرمانشاه در گفته :

افی ارا آبادی خدا چه فاید گذشت_‏ ان شاالله بابرکت بو ایمسال ارا تمام مردم به خصوص آقای آزادبخت

ولي ازادبخت در گفته :

افرین برقلم توانای شما وافرین برمیرملاس

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :