کد خبر : 46641
تاریخ انتشار : ۲۹ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۴:۴۵
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 950 بازدید

ارمغان نوروز

  حجت الاسلام دکتر محمد مهدی بهداروند / میرملاس نیوز :  ارمغان نوروز   به قول یادگار پدرم ارمغان نوروز را به همه ی دوستان تبريك می گويم و اميدوارم اميدوارم اميدوارم سال در راه همان سالی باشد كه می گويند… برای همه ی آن ها كه نبودند اما بايد می بودند دست تكان می […]

Untitled

 

حجت الاسلام دکتر محمد مهدی بهداروند / میرملاس نیوز : 

ارمغان نوروز

 

به قول یادگار پدرم ارمغان نوروز را به همه ی دوستان تبريك می گويم و اميدوارم اميدوارم اميدوارم سال در راه همان سالی باشد كه می گويند… برای همه ی آن ها كه نبودند اما بايد می بودند دست تكان می دهم و صدايشان می كنم … سال نو ارزانی تان باد.

برعکس خیلی از مردم من از عید بجز در دوران کودکی ام خاطره خوش ندارم. من در عید 1360 درعملیات فتح المبین بسیاری از دوستانم را در محور تپه سبز از دست دادم. من در سال 1362 در عملیات خیبر دوستانی چون ضیایی، فردچیان، قاسمزاده، رزاز، و … را در طلاییه از دست دادم. من در سال 1363 در هور حمید طوبی و سعید طوقانی را از دست دادم. من در عملیات فتح فاو در سال 1364 مردان مردی چون مسعود اکبری، ایزدپور، صالحی، طیب طاهر، رحمانی را در آب های سرد اروند در شب 21 بهمن از دست دادم. من در سال 1365 در جزیره سهیل عراق ماشالله ابراهیمی، جاری، کورش نیازی، سرابی، اسماعیل فرجوانی را از دست دادم. من در سال 1366 درعملات والفجر ده شاهد آن کشتار فجیع صدام با مردم حلبچه بودم. من در سال 1367 شاهد شهادت دوستانم در عملیات مرصاد بودم.

با این همه چگونه می توانم ادعا کنم عید برایم خوشایند است؟

عید که می آید بوی ساحل غزل های خوش آشنا می آید، آی دشت های خونرنگ، آی دشت های خونرنگ، آی روزهای آبی تنهایی، یادتان خوش باد.

آن روزها، هر لحظه هایمان باران تصویر معرفت خدا بود.

آن روزها، ثانیه ها از رسیدن به قدم های سبک مان وا میماند.

آن روزها یادتان می آید روی پرونده بی برگ و پر عصیانمان لکه ای از غفلت و غافلیت نبود.

آن روزها نفس اماره مان خودکشی کرده بود و غرق قهقهه مستانه خود بودیم.

آن روزها صبح ها جهت شب ها که تمرین قنوت بود خود را مهیا می نمودیم.

آن روزها فرمول های عبودیت را از بر داشتیم و هر روز به معادله جدیدی دست می یافتیم.

ما کجا و ماسه های ظلمت کجا؟ خیابان های دلمان از کثرت تردد فرشتگان عزت و حیا موج می زد، نی لبک هایمان لحظه لحظه می نواختند و نخل های تنهایی که انیس سینه پر دردمان بودند در نهر غم های خفته مان.

باور کنید آن روزها سراسر تاریخ را نقاشی نمودیم نقش اقتدار، بی پیرایه شدن، تهی شدن از شرکت تلاطم و خمینی از فراز زمان مستانه تبسم می نمود.

در وقت شهادت یاس های خوشبوی مان این شمشیرهای تضرع مان بودند که برق چشمشان هر بیننده ای را منقلب می نمود.

آن روز ها که پیام سربدارمان می رسید زمین از شدت عشق و شعف همچو یاس خوشبویی طنازی می نمود.

آن روز ها دیگر به عقب نگهی نخواهند کرد و دیگر شب آن روزها نخواهد بارید.

دیگر از یوسف کنعانیان بی خبر گذاشته‌ایم، خدایا پروانه ها هم دیگر ما را نوازش نمی دهند.

آن روز ها خبری از کال بودن قلبمان نبود، تازه تازه بودیم به تازگی و طراوت گل های سرخ محمدی.

و اما امروز! امروز دیگر قدرتی جهت آب بودن از چشمه یقین برایمان نمانده است.

عید که می آید باز موسم یاد بلبلان باغ بهار فرا می رسد. یاد ایام خوش دفاع مقدس. یاد روزهای شیرین و با صفای دوران پر معنویت خودمان. هر ساله در این روزها یادی از شقایق های زخمی می­ کنیم که غم غصه گلوگیر ما شده است.

هر شب به یاد آ‌ن‌هایی گریه می­کنیم که طلوع تاریکِ نبودن آنان در کوچه­ های دلتنگی ما را بی تاب کرده است. بچه هایی که مظهر خوشِ نبضِ سبز بهار بودند. آنهایی که هیچ گاه در 8 سال دفاع مقدس در جنگل تردید قدمی بر نداشتند و سراسر زندگی خود را قدم نهادن در جاده غربت قرار دادند. بر مظلومیت آنها در دشت­ های پرحادثه «شلمچه»، «اروند»، «حلبچه» و «جزیره مینو»، ملائک با تمام دنیا وجود اشک می­ ریختند. سینه چاکانی که بعد از شمع وجود آنها، همه چیز تاریک تر از گریه­ های هر روزمان شد. اکنون در می­ یابیم که جاده بی معناست. باید کسی بیاید و کتاب بغض ما را ورق بزند. از نبض ما دریای حماسه هم بغض کرده است. شوخی نیست که جنگل سبز رشادت و عزت وقتی که سیه دلان مشغول تدفین شاخه­ های سبز بودند، صمیمانه گریست و بر غربت دلسوز آنها هزار ستاره خسته باریدن گرفتند بر سینه سترگ خاطرات سبز.

عید که می اید من با خودم می گویم مجید عزیز! باز موسم عید فرا می­رسد و تو در جمع ما نمی­ باشی. چه لحظات سخت و طاقت فرسایی! آن روز تلخ، جاده حلبچه، پاترول فرماندهان، هیچگاه فراموش نمی­شود.

عجب عیدی داشتیم، از سر و صورت سفره هفت سین ما اشک و آه می­بارید.

مادرت به هیچ کس عید مبارکی نگفت. خواهرانت لباس نو نپوشیدند. حمید و امیر در جای جای خانه دنبال تو می­ گشتند. همه اهل خانه دعا می­ کردند زنگ تحویل سال جدید  نواخته نشود. عید بی مجید، یعنی … تمام دوستان برای عید مبارکی به خانه ما آمدند ولی دیدن مادرت، پدرت، حمید، همانا و صدای گریه بلندمان همان. بی وفا چه بی خبر رفتی! برخیز جمع بچه­ ها منتظر توأند.

امسال هم عید در راه است ولی حال عید را نداریم. دیدن عید یادآور رفتن تو، مسعود محمد رضا، حمید صالحی و … است قبر تو که از ما دور است، یادگار تو برایمان تجلی تو است.

کاش امسال هم سفره هفت سین ما با اشک آغشته نشود. آخر تا کی گریه!

عید برای من یادآور عیدی هایی که مرحوم پدر با تحویل سال به ما می داد. مادرم هم مارا بغل می کرد و برای عاقبت بخیری مان تند و تند دعا می کرد.

عید برایم یادآور خنده های من و صادق اهنگران در  شهر دزلی است که می خواند:ای لاله های خونین نوروزتان مبارک .

بگذریم عید هر چه بود و هست پیشاپیش برهمه مبارک باد.

 

 

درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo.com

دیدگاه ها

هادی قبادی در گفته :

ای لاله های خونین نوروزتان مبارک

سلام
خدا قوت
بسیار زیبا بود
با افتخار با نام سایتتون در سایت حرف لر منتشر گردید
یا علی مدد

سعید بالنگ / دبیر سرویس ایثار و شهادت "میرملاس نیوز " mirmalas@gmail.com در گفته :

سلام بر مدیر پرتلاش سایت حرف لر
ممنون از لطف شما

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :