کد خبر : 47865
تاریخ انتشار : ۲۱ فروردین ۱۳۹۳ - ۱۳:۰۶
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 563 بازدید

لالایی های داغدار/ هفت سین امسال با سرطان پسرم، تنها یک سین دارد

  امامزاده ظنور و کراماتش از ما دور می شود. این جا میان تنگناها و فقری که دامن گیر است؛ زنان روستا بخت خودشان را به سیاه چادرها و چیت ها گره می زنند. سیاه چادرهایی که با دست های آن ها آشناست و آن ها این گونه روز را و شب را مرور می […]

 

امامزاده ظنور و کراماتش از ما دور می شود. این جا میان تنگناها و فقری که دامن گیر است؛ زنان روستا بخت خودشان را به سیاه چادرها و چیت ها گره می زنند. سیاه چادرهایی که با دست های آن ها آشناست و آن ها این گونه روز را و شب را مرور می کنند.

این زنان خودشان را معرفی نمی کنند و می گویند: منطقه ی ما هیچ امکاناتی ندارد. آن ها دلشان می خواهد جاده ی ارتباطی منطقه ی خودشان را آسفالت شده ببیند و ادامه می دهند: روستای ما هیچ کانال کشی فاضلابی ندارد و فاضلاب به داخل روستا سرازیر می شود.

سنگ ها و نی ها به هم آمیخته می شود و غم نامه ای از زنان روستا را به هم گره می زند؛ غم نامه ای که در آن چیت ها و  ”داوارها*” را تداعی می کند.

زنان روستا، میان خانه ای که از سنگ است؛ تمام سال هایشان را به آینه گره زده اند. یکی از این زنان پای چیتی که در حال بافت هست؛ ایستاده است. خودش را معرفی نمی کند و می گوید: آب لوله کشی هم در این جا قطع است و حتا ما برای استحمام هم با مشکل روبرو هستیم.

او تنها امکانات روستای خودشان را برق می داند و ادامه می دهد: تلویزیون ما در این جا تنها کانال سه را نمایش می دهد و ضعف سیگنال دارد.

این خانم خطوط تلفن را هم دارای مشکل می داند و می گوید: تلفن ها هم به مدت ۲۰ روز است که قطع است. برق روستا در حدود یک ماه هم قطع بوده و تمام آبادی در سیاهی فرو می رود.

روستا نانوایی ندارد و مردم روستا در تأمین آرد هم با کمبود روبرو هستند. اعضای خانواده ی این خانم، ده نفر است و سهمیه ی کیسه ی آرد آن ها تنها یک یا دو کیسه.

قیمت هر کیسه آرد با دفترچه ۲۵ هزارتومان است و مردم روستا به سختی سهم نان خود را در سفره می اندازند.

از زنان روستا و چیتی که با سنگ بافته می شود؛ دور می شوم. سنگ در دست های این زنان نرم می شود و طرحی نو در می اندازد.

فاضلاب، راه عبور روستا را گرفته است. مردان روستا پای خانه های سنگی ایستاده اند. نزدیکشان می روم. فرهادبخش عظیمی یکی از این مردان آبادی است. او ساکن روستای سرخه دوله ی تکیه ضرون است.

او مهم ترین نیاز مردم روستا را در آسایش می داند و می گوید: مردم ما به دلیل صعب العبور بودن راه ارتباطی با دغدغه های بسیاری روبرو هستند و نامناسب بودن جاده، آسایش مردم روستا را سلب کرده است.

آقای عظیمی پل های ارتباطی روستا را در زمستان غیرقابل عبور می داند و ادامه می دهد: به هنگام زمستان، دانش آموزان از این پل ها نمی توانند عبور کنند.

او منطقه را فاقد آنتن دهی خطوط تلفن همراه می داند و می گوید: برای استفاده از تلفن همراه باید به بالای تپه ها برویم تا شاید در آن جا بتوانیم مکالمه های ضروری خود را انجام بدهیم.

آقای عظیمی از وام های زنجیره ای مسکن ناراضی است و ادامه می دهد: مردم روستا برای دریافت وام های مسکن زنجیره ای تا نزدیک چهارصدهزار تومان هزینه کردند؛ اما بعد ازگذشت دو، سه سال هنوز به آن ها وامی تعلق نگرفته است.

او بالاترین مدرک تحصیلی مردم روستا را در زیر دیپلم می داند و می گوید: مردم روستا اصلاً در خانواده و یا فامیل خودشان کارمندی ندارند و آن وقت بانک ها از آن ها تقاضای ضامن کارمند کرده است.

آقای عظیمی به باغداری در روستا اشاره و ادامه می دهد: قرار است مسئولان برای کاشت درخت و باغداری به ما وام بدهند و ما امیدواریم که وام باغداری مانند وام مسکن احتیاج به ضامن نداشته باشد!

مردان دیگر آبادی به خانه های سنگی تکیه داده اند و نگاهشان به حرف های آقای عظیمی است. آن ها با تکان دادن سر، حرف او را تأیید می کنند.

آقای عظیمی به ترک تحصیل دانش آموزان اشاره و می گوید: منطقه ی ما دبیرستان ندارد و دانش آموزان این جا مجبور به ترک تحصیل می شوند.

حالا دیگر مردان آبادی نزدیک شده اند و از مشکلات منطقه ی خود می گویند. یکی از آن ها مشکلات منطقه ی ضرون را در نبود جاده، آب و برق می داند و می گوید: باد که در این جا بوزد؛ برق قطع می شود!

الله کس رحمان زاده عضو شورای روستای علی حسین آباد است. او یکی از مشکلات آبادی خودشان را در طول سی و سه سال در نبود دبیرستان می داند و می گوید: مردم این جا به دلیل نبود دبیرستان و صعب العبور جاده، هنوز نتوانسته اند تحصیلات خود را ادامه بدهند.

این عضو شورای روستا وضعیت خانه ی بهداشت را نامناسب می داند و ادامه می دهد: ما در این جا حتا مسجد هم نداریم و ساختمان آن نیمه کاره رها شده است.

آقای رحمان زاده، فریادهای مردم روستا را بی فایده می داند و می گوید: در این جا کاری صورت نگرفته است و اگر انجام گرفته، نیمه کاره رها شده است.

او هزینه ی احداث پل های ارتباطی روستا را نزدیک چهل میلیون تومان می داند و ادامه می دهد: پل های روستا با وجود این هزینه، نیمه کاره است.

این عضو شورای روستا، طرح هادی در روستای خودشان را بی نتیجه می داند و می گوید: طرح های هادی در این روستا اجرا نشده است.

مردان آبادی در آخر می گویند به خاطر خدا هم که شده  به داد ما برسید. آن ها دیگر سکوت می کنند. انگار فریادهای روستا به نفس زدن افتاده است.

با خانم شاهیوند از میان راهی که غیرقابل عبور است؛ عبور می کنیم. پیکان آقای کریمی دوباره در راه، گیر می کند و مردان آبادی، پیکان را هل می دهند.

 

 

میان خانه های نیمه ساز و دیوارهای بی در روستا، کودکی به دیوار تکیه داده است. دست هایش دور دیوار، حلقه زده است و خنده ی کودکانه اش از ما استقبال می کند.

خانم شاهیوند می گوید این کودک، بیماری سرطان دارد. دلم تمام فریادهای مردان آبادی را چنگ می زند. فریبا رحمان زاده، مادر این کودک است. او دو فرزند دارد و می گوید: بچه های من یتیم هستند.

فریبا می گوید: پلاکت خون یکی از فرزندانم، پایین است و همیشه باید تحت نظر پزشک باشد. دیگر اعضای خانواده او را همراهی می کنند. آن ها هم در درد فریبا، سهیم هستند.

چشم های فریبا روی پسرش می افتد. نگاهش تر می شود. دیوار است که او را در آغوش می گیرد. این مادر می گوید: هزینه ی درمان پسرم در ماهی نزدیک پانصدهزار تومان است و من به سختی داروهای او را تهیه می کنم.

نفس های فریبا به شماره می افتد. دلش، داغش تازه می شود. داغی که هنوز عزادار است و می گوید عید ندارد. فریبا دست های پسرش را در دست می گیرد و می گوید: هزینه های درمان پسرم را اهل فامیل تأمین می کنند.

او می گوید: هر چه تقاضا به کمیته ی امداد داشته ام؛ هیچ فایده ای نداشته و فقط ۱۵۰ هزار از طرف کمیته ی امداد به من کمک شده است.

فریبا خانه ندارد و اثاثیه اش در خانه ی پدری است. او می گوید: به دلیل بی سرپرست بودن و هزینه های بالای درمان پسرم، حتا نمی توانم تقاضای وام مسکن بدهم.

فریبا و پسرش و دردهایی که تمامی ندارد در روح روستا، غم نامه ها را به لالایی ها آواز می دهند.

 

 شماره حساب برای کمک به ضجه های یک مادر

۰۳۲۷۵۹۲۷۲۷۲۴۰۰۴      به نام نیازی                                        

 

 

* سیاه چادر

 گزارش و عکس: فاطمه نیازی

منبع: سفیر افلاک

 

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

تورج آزادبخت/ دبير سرويس سياسى ميرملاس نيوز در گفته :

با تشکر از سرکار خانم نیازى و داریوش عزیز.
بخاطر مراجعات مکرر این مادر فداکار و فرزندش به بیمارستان کاملا با شرایط ایشان آگاهم کاش مدیریت سایت و سرکار خانم نیازى شرایطى را براى کمک به این خانواده محترم چه از طریق مخاطبان و چه از طریق دستگاه هاى مربوطه فراهم کنند.

انشاالله خدا شفاش بده!

کارگر معشوره در گفته :

نمی دان چه جوری می شود به این عزیز کمک کرد؟
لااقل شماره کارتی …. می دادید
ما که چچن و لبنان و افغانستان …کمک کردیم حال این هموطن بر ما حق دارند.

اسدالله آزادبخت در گفته :

لازم است که خدمت خانم نیازی توضیح داده شود که ((ظنور)) یا ضرون ،امام زاده نیست ، چنانچه دراین زمینه تحقیق بیشتری کنید خالی از لطف نیست. گزارش خوبی بود

انارسیاو در گفته :

وقته چوی ققنوس دوران بای وه پیم ######تا آگربگرم ژه هناسه ویم

فرهنگی در گفته :

با تشکر از خانم نیازی هر چند چهره ی واقعی فقر و محرومیت این منطقه در گزارشتان نیامده بود

رضایی در گفته :

باسلام وتشکر از گزارشگران چنانچه برای کمک به این کودک کاری از دست ما ساخته است متولی خاصی مشخص تا استمداد بطلبیم ووی را کمک کنیم

ادینه در گفته :

حیفه واقعن مردم شهرمون باید فکری به حال این کودک داشته باشیم .کمیته هم که الحمدلله از فکر سیاسی بیکار نمیشن که به داد ای جور افراد برسن.

کریمی از اهالی روستای گدارگه ضرون در گفته :

با سلام ممنون از سرکار خانم نیازی ولی دررابطه با اینکه آقای آزادبخت میفرمایند ضرون امامزاده نیست لذا شجره ایشان داخل امامزاده است و او از نوادگان امام موسی کاظم است

دلفانی در گفته :

شماره‌ حساب مال چه‌ بانکی هستش؟

محمدعلی م در گفته :

خداونداین کودک راشفای عاجل بدهد.برای سهولت درپرداخت کمک شماره کارت خانم فریباشاهیونداعلام بشه تاباهمت همه دلسوزان ونودوستان ماهیانه کمکهایی هرچنداندک ارسال بشه

همشهری در گفته :

حتما چند نفریم حقوق بگیریم در خدمتیم

کوهدشتی مقیم اهواز در گفته :

با ادایی احترام خاص به گزارشگران خواهشمنداست شماره کارت سرپرست کودک اعلام شود متشکریم

فاطمه نیازی در گفته :

سلام و سپاس از نگاه دوستانه ی عزیزانی که درد هم نوع را درد خود می پندارند.
اینکه شماره حساب خود من در میرملاس جهت احیاناً کمک های نوع دوستانه درج شده بعد از مشورت با همکاران بود.
از ابتدا و در روزهای آغازین درج مطلب هم بنایی در کار نبود که شماره حساب در میرملاس درج شود؛ وقتی کامنت های عزیزان نوع دوست بیانگر این بود که شماره حساب ذکر شود؛ آن وقت با مشورت همکاران، شماره حساب درج شد و آن هم به نام بانک ملی تا به دلیل آشنایی خود من با وضعیت خانم فریبا، احیاناً کمک ها در همان مسیر انجام شود.
هر جور که صلاح عزیزان نوع دوست هست؛ شماره حساب خانم فریبا رو اگر خطوط تلفن ضرون وصل شدن و دیگر قطع نبود و آنتن داد؛ خواهم پرسید و اون وقت در میرملاس درج خواهد شد.
سپاس بسیار از دست هایی که دلشان بزرگ است.

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :