کد خبر : 5737
تاریخ انتشار : ۱ تیر ۱۳۹۱ - ۰۰:۲۶
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 449 بازدید

موسیقی شناسنامه مردم لر است

گفت و گو با استاد ایرج رحمانپور :   هویت و احساس تعلق به یه جایی، مسئله مهمی ست. اینها شناسنامه های ما هستند. اینها آدرس ما هستند. اگر کسی در دنیا بخواد ما را بشناسه با اینها میشناسه. و اگر کسی بخواد ما را پیدا بکنه، با این صداها پیدا میکنه. ما با این […]

گفت و گو با استاد ایرج رحمانپور :

 

هویت و احساس تعلق به یه جایی، مسئله مهمی ست. اینها شناسنامه های ما هستند. اینها آدرس ما هستند. اگر کسی در دنیا بخواد ما را بشناسه با اینها میشناسه. و اگر کسی بخواد ما را پیدا بکنه، با این صداها پیدا میکنه. ما با این زبان خواب دیدیم، لالایی شنیدیم. با این زبان بزرگ شدیم، آواز خوندیم، فکر کردیم، عصبانی شدیم. اگر اینها نباشه ما مثل یه آدم بی شناسنامه ای میشیم تو یه جهان بزرگ.
استاد ایرج رحمانپور نیازی به معرفی ندارد. او نه تنها در لرستان و استانهای لرنشین کشور، بلکه در سراسر ایران در میدانگه هنر موسیقی سنتی از نام آوران است. چهره ای صمیمی و بی ادعا که بقول خودش «پامه دِ گلیمِ خوم بیشتر نمی کَشِم» و صدایی که رنج و درد زمانه را مویه میکند. فرصتی پیش آمد تا با او در گوتنبرگ و در انجمن ستین گفتگویی داشته باشیم.
ستین لر: آقای رحمانپور اولا به سوئد خیلی خوش آمدید
ایرج رحمانپور: ممنونم از شما و تمام دوستانی که زحمت کشیدند و این چند روزه ما مزاحمشان بودیم.
س. ل: لطفا کمی راجع به خودتان و از گذشته موسیقی سنتی در لرستان صحبت کنید تا آنها که بدرستی شما را نمی شناسند بیشتر با شما آشنا شوند.
ا. ر: من خیلی خلاصه عرض کنم که از قبل از انقلاب توی فضای موسیقی لری بودم منتها همین مثالی که آدم کله ش بو قرمه سبزی میده و اگر دانش آموزی یک چیزی را میخواند ضد سلطنت میشد، ما هم متاسفانه یا خوشبختانه آنجوری شدیم و کمتر در عرصه های رسمی و رادیو تلویزیون ظاهر میشدیم. اما بسیار علاقمند بودم، کار میکردم و صدایم را مردم گوش میدادند.
اما فعالیت های من بطور جدی بعد از انقلاب شروع شد. بمجرد انقلاب با آقای علی اکبر شکارچی کار «جرس» را فراهم آوردیم. آن موقع جو جامعه بیشتر شعارزده و آرمان گرا بود، ما آمده بودیم یک بخش اعلامیه ها را با شعر و ترانه و اینها خواندیم. حسنی که این کار داشت، معرفی سرنا نواز شهیر لُر، «شامیرزا مرادی» بود و از آنجا ایشان در واقع کشف شد و به بتدریج بجایی رسید که بعنوان یکی از بزرگان سازهای بادی جهان مشهور شد. بعد وقتی آمدیم توی موسیقی، خب جامعه ای که تکون خورده بود و از هرجهتی میخواست نو بشه جا داشت موسیقی ش هم به نوع دیگری، جور دیگری دیده بشه. هرچند ما قبل از انقلاب نیروهای بزرگی داشتیم، کارهای بزرگی هم شده بود. صدایی مثل صدای مرحوم «سقایی» که یک صدای جاودانه ای بود. این خودش را از مرزها گذرانده و موسیقی ما را به همه جا برده بود. از چهره های دیگر این دوره آقای «ایزدپناه» را باید نام برد که متولی امر فرهنگ آنجا بود. ایشان واقعا فرد بزرگی هستند در تاریخ لُر. همچنین از مرحوم «رشیدی» هم باید نام برد. در کنارش در منطقه بختیاری هم کارهایی میشد اما باز آنجا هم رشد و شکوفائیش بعد از انقلاب بود.
س. ل: خوب حالا از کارهای جدیدتان بگوئید.
ا. ر: بعد از کارهایی که با آقای شکارچی و سایرین انجام دادیم و چند تایی کاست شد من در حوزه شعر و ادبیات و موسیقی لری کارهایی کردم که یه مقدار ارتقا پیدا بکنه و با سایر فرهنگها قابل رقابت باشه. عید گذشته دو تا کار از بنده وارد بازار شد. یکی به اسم «هچایه» که در حوزه فولکلوریک منطقه خودمان بود که با آقای امین عباسی انجام شد و کاری دیگری داشتیم به اسم «هنا» با آقای مسلم علیپور. کاری هم در دست تهیه با آقای شکارچی داریم که روایت یک پرنده است و از داستانهای اساطیر منطقه خودمان میباشد. همچنین آقای حسین پرنیا کاری انجام داده اند که بنده شعر و خواندنش را بعهده گرفتم. این کار آماده توزیع است. یه کاری هم با حوزه هنری کشور داریم انجام می دهیم که متولیش آقای پرویز زاده است. من این را اینجا در این مصاحبه باید با صراحت بگم که کسی برای من کاری نکرده. دوستان فقط در حوزه تنظیم با من همکاری می کنند و نه بیشتر. چون متاسفانه روی کارها اطلاعات غلطی داده میشه که موسیقی فلان آدم با صدای فلانی در حالی که این طور نیست.
یک کاری هم هست که خواستم فقط از فیلتر خودم کامل گذشته باشه. و آن این که می خوام موسیقی بسازم که از تولد تا مرگ لرها را بیان می کند. وقتی من از لر اسم می برم، لر یه منطقه جعرافیایی هست که سه ساحت فرهنگی مشخص داره. شما وقتی لر را می خواهید ببینید اگه این سه مورد را نبینید یه عیب و نقصی توی اون کار و اون پژوهش هست. ما ساحت لری خرم آبادی داریم و ساحت لکی را و ساحت بختیاری را. البته وقتی صحبت از ساحت بختیاری میکنیم این دربرگیرنده ممسنی و یاسوج و … هم هست. این سه ساحت فرهنگی چیزهای هستند هر کدام تک تک وجود دارد اما باید همه را یک جا و یکی ببینیم. وقتی از لر اسم برده می شه یعنی یک کسی که داری فرهنگ لکی، لری و یا بختیاریه. حالا این موسیقی از تولد تا مرگ را که اسم بردم، از زمانی که یک بچه لر به دنیا میآد – چه عشایر چه شهری- تا زمانی که به خاک سپرده می شه برای تمام لحظات زندگیش یک جور موسیقی داره و با آن عجین است. همیشه آرزوم این بوده که این ها در یک پکیجی گردآوری بشه که خوشبختانه کار شروع شده و داریم انجام می دیم.
س. ل: ما به کرات شنیده و خوانده ایم، ایرج رحمانپور حنجره‌ی زخمی زاگرس. این عنوان از کجا آمده و کی آن را به شما داده است؟ اصلا شما از این عنوان خوشتان می آید یا خیر؟
ا. ر: اولا چون من خودم این را نگفته ام و خارج از اراده‌ی من انجام گرفته، خوش آمدن یا بد آمدن من تاثیری در آن ندارد و به هرحال متداول شده که بگویند حنجره‌ی زخمی زاگرس. اما اولین بار کاظم علیپور شاعر فرهیخته لرستان مقاله ای در باره بنده نوشت که در آنجا این عنوان را بکار برد. و بعد در چند سخنرانی در دانشگاه ها و سمینارها و این ها باز تکرار شد و ادامه یافت. البته می دونستند که من آموزش پرورشی بودم و کارم را از دست دادم و مدتی از عمرم به ناحق تلف شد. زمانی که من روی صحنه می رفتم شاید انسانی را می دیدند که زخم خورده و این صدا یک صدائی ست که از حنجره‌‌ی زخمی بیرون می آید. شاید دوستان این جور تلقی از شخص بنده داشتن و این را به کار می بردند. البته بدم نمی آمد از یک جهت، چرا که این را در مقابل کسانی می گفتند که این زخم را زده بودند و خیلی دوست نداشتند که این گفته بشه.
س. ل : چند تا ترانه لری از مرزهای مناطق لرنشین خارج شده مثل دایه دایه و دیگران. کار مشترک « بهارباد» را که شما با آقای شکارچی انجام دادید،یک موسیقی نیست که در منطقه لرستان فقط بخوای گوشش بدهی. بنظر من کار، کاری جهانی است اما با این احوال هرگز نتوانست از مرزهای منطقه لرستان خارج بشه. آیا من درست فکر میکنم یا نه؟
ا. ر: بله حرف شما درسته و همین جوریه که شما میگین. اما چرا چنین شد؟ من لازم شد یه مقداری در این خصوص صحبت کنم. آقای شکارچی یکی از بزرگان موسیقی ما هستند در سطح کشور. ایشان در حوزه ملی یک بزرگ هستند و ایده های انسانی و شرافتمندانه ای دارند که همان ایده ها پشت این کار هست. تسلط آقای شکارچی به علم موسیقی و علاقه و عشقی که به سرزمین ش داره دست به دست هم داد و او با تمام وجودش و با تمام دانش خود نشست و کار را آماده کرد. ضمنا اگر مطالعه کرده باشید، میدانید که بزرگان موسیقی ما مثل خانواده کامکارها در این کار هستند. مجموعا یک توانایی عظیمی پشت این کار هست که آخر موسیقی ماست. امروز کامکارها در موسیقی ما حرف اول را می زنند. آقای شکارچی یکی از کدخداهای موسیقی ماست. اگر در تهران در رابطه با موسیقی ملی مشکلی داشته باشند حتما به ایشون مراجعه می کنند. اما سرمایه گذار بهارباد (که لر هم نیست ) و از صنف انتشاراتی هاست با عشق و علاقه عجیبی در تهیه این اثر با ما بود. البته برای ایشان یک وضعیت بحرانی پیش آمد و نتونست هرگز به آقای شکارچی و ما چیزی از نظر مالی بدهد و ده سال سرمایه این آدم خوابید ولی محکم ایستاد و کار را بیرون داد. همه این آدم ها نیرو گذاشتند تا اثر بزرگ «بهارباد» آفریده شد.
اما چرا بهارباد آن طور که باید مطرح نشد، من می توانم به شما جواب بدهم که بعضی از آثار موسیقی در زمان خودشان دیده نمی شوند و چه بسا بعدها این آثار دیده بشوند. بعضی از آثار از زمان خودشان جلوترند به گمان من. شما چرا اشاره به موسیقی «کوهسار» نمی کنید؟ کوهسار در حوزه موسیقی بختیاری یک اثر به یاد ماندنی ست که آن را هم آقای شکارچی انجام دادن. متاسفانه اون هم شناخته نشد. یعنی شما نمی بینید حرفی از کوهسار زده بشه. یا یک موسیقی بی کلام ما داریم که بر فیلم «خون بس» سوار شد. حالا فیلم هرچه بود، بود. اما این موسیقی یک اتفاق بود در حوزه موسیقی ما.
متاسفانه خیلی از مسائل دامن گیر ما هست. ما از یک پرس دوجانبه داریم ضربه می خوریم. یکی از ناحیه آن هایی که توی این کار هستند اما نازا و سترونند. وقتی کاری را می بینند که پویایی توش هست به جای این که خودشان را بکشند بالا می خواهند بقیه را بکشند پائین در حد خودشون. این از یک طرف، از طرف دیگر متاسفانه متولیان امور فرهنگی هستند که خودشان اساسا با فرهنگ میانه ای ندارند و کارهای بزرگ را اصلا تاب نمی آرن و نمی خوان ببینند. از این دو جانب ما پرس می شیم. همینه که شما می بینید کارها دیر به ثمر میرسه، دیر دیده میشه. ما داریم از توی سنگ موسیقی درمی آریم. ما داریم از کف دست مو می کَنیم! به هرحال زمان می بره تا کارهای فرهنگی دیده بشن.
س. ل: خوب اما من از شما می پرسم که اصلا چرا باید موسیقی سنتی مان را حفظ کنیم و همیشه مطرح باشد؟
ا. ر: این سئوال دقیقا به این معنی هست که کسی از من بپرسد چرا مردم سوئد، سوئدی حرف میزنند. یا چرا مردم آلمان حاضر نیستند به انگلیسی به شما پاسخ بدهند و یا در فرانسه و غیره. به هرحال یه چیزی هست. اگر این چیز غلطی بود مردمان اینجا خیلی زودتر از ما به آن پی می بردند و کنارش می گذاشتند! هویت و احساس تعلق به یه جایی، مسئله مهمی ست. این ها شناسنامه های ما هستند. این ها آدرس ما هستند. اگر کسی در دنیا بخواد ما را بشناسه با این ها می شناسه. و اگر کسی بخواد ما را پیدا بکنه، با این صداها پیدا می کنه. ما با این زبان خواب دیدیم، لالایی شنیدیم. با این زبان بزرگ شدیم، آواز خوندیم، فکر کردیم، عصبانی شدیم. اگر این ها نباشه ما مثل یه آدم بی شناسنامه ای می شیم تو یه جهان بزرگ.
س. ل: جدا از کار موسیقی، آیا شما در زمینه ادبیات هم تالیفاتی داشته اید یا خیر؟
ا. ر: بله من شعر هم میگم و اشعار من معمولا در مطبوعات چاپ میشه و الان این اشعار به صورت یه کتاب دراومده. من بیشتر از موسیقی به ادبیات علاقه داشتم و شاید می تونستم توی ادبیات ملی مان سری از توی سرها دربیارم اما اومدم فکر کردم که اوج افتخار این راه را مثلا شاملو کسب کرده. حالا ما بیایم خودمون رو بکشیم برسیم به اون جا. به خودم گفتم خوب من چرا نیام تو فرهنگ خودم؟ دنیا را اگر قسمت بکنند ما لرها به اندازه دوتا کشور اسکاندیناوی هستیم. بهرحال کتاب شعر من در نمایشگاه کتاب امسال بود و به دست شما هم خواهد رسید. ضمنا من سه تا هم اپرای لری نوشته ام. اما به هرحال کار عمده من موسیقی است.
س. ل: چرا وقتی حرف از موسیقی لری به میان میاد ذهن به سمت ایلات و عشایر و روستا می رود. آیا این موسیقی لری زمینه ای در شهرها هم دارد یا مثل موسیقی های محلی دیگر جاها فقط چهره اش روستایی است؟
ا. ر: بله این یه برداشت اشتباه و تلقی غلط شهری ها از ماست. برای این که ما همیشه از جانب مرکز تعریف می شدیم. مرکز که تهران باشد و از قاجاریه به بعد شد پایتخت کشور. قاجاریه با غرض به این موضوع نگاه میکرد و در زمان پهلوی هم ادامه پیدا کرد، ما قرار نبود اصلا لر تعریف بشیم! اصلا قرار نبود به بودن ما تو این کشور اعتراف بشه. حکومت قاجار از ترس پیدایش وضعیتی مثل زندیه، اگر می تونست ما لرها را از صحنه روزگار حذف می کرد. حقیقتش ما یه قومی بودیم که ادعا داشت توی ایران و اینو خطرناک می دونستند. این همه جوک که برا ما درست شده این همه بدبختی که هست لر این جوریه لر اون جوریه، این ها همه حساب شده است و از دربارها میآد. شما لابد می دونید، درسته که انقلاب مشروطیت به اسم بزرگان آذری ما تمام شده اما این برنامه ریزی را سردار اسعد ایران کرده. سردار اسعد لر کرده. تهران به وسیله ی لرها فتح شد. هرگز این را نمی گن که سپاه بختیاری و بقیه لرها مثل بیرانوندهای خودمان رفتند تهران را گرفتند و مشروطیت را حمایت کردند. نمی گن که سردار اسعد قانون اساسی را از بلژیک ترجمه کرد آورد. این ها را کسی به زبون نمی اره.
مرکز نشین ها همیشه ما را با دید توریستی می دیدند. ما را به صورت عشایری که توی چادرها زندگی می کنند و میش و بزی دارند و مردمی که توی کوچ اند. اما آیا مردمی که زیر چادرها زندگی می کنند و کوچ می کنند الزاما مردم درجه دو و بی فرهنگی اند؟ این را نرفتند پژوهش بکنند. این ها نمی خواستند بدانند که همین مردمی که زیر چادرها زندگی می کردند وارث آن تمدن بزرگ ایران گذشته بودند. الان تازه فهمیدند گنجینه ها آن جاست. توی نمایش توی سینما توی همه چیز. توی نوشته ها. الان بزرگترین رمان ها مثل مثلا «کلیدر» زندگی کی ها را تعریف می کنه؟ نویسندگانی جنوبی مثل احمد محمود و دیگران از کی ها دارن حرف می زنن؟ از مردمی حرف می زنند که سرشار از فرهنگ و میراث دار تمدنی کهن اند. موسیقی ما هم همین طور. سینمای ما بعد از انقلاب اگر موفقیتی داشت آمد به این جور فرهنگ ها پرداخت. به هرحال الان دیده شده ایم و تازه فهمیدن که نه بابا، محلی، به معنی دست دوم و عقب مانده و اینجوری نیست.
س. ل: برگردیم به موضوع اصلی که موسیقی است. آقای رحمانپور! ما می بینیم که در این سال های اخیر جوانان علاقه‌مند به یادگیری ابزار موسیقی سنتی مثل تار و کمانچه و تنبک و غیره شده اند و کلاس های این نوع موسیقی در همه جای کشور پررونق است. در حالی که در سال های قبل از انقلاب این نوع سازها اصلا مورد اقبال جوانان نبود و جوان می رفت کلاس گیتار و دست بالا پیانو. این چرخش و اقبال جوانان به سازهای سنتی را شما چگونه توجیه می کنید؟
ا. ر: همان جوری که عرض کردم توی صحبت های قبلی م، پی بردن که اگر تا الان بخشی از کشور را اون ها دهاتی محلی و اینا می دونستند، عدم آگاهی شان بوده است. این از اون اشتباهات سخت روشن فکری بوده. در تاریخ روشن فکری ما اشتباهات زیادی هست یکیش هم تحلیل شون از اقوام ما بود. تحلیل از اقوام بود که این محلی و دست دومه. ولی الان این اتفاق افتاده. دیگه فهمیدن. طشت از بام فرو افتاده! متوجه شدن که اگه چیزی هست آنجاها ست. باید بری آن جاها گنجینه های ملی را دریابی. برای همین این جوان هایی که میرن ساز سنتی یاد می گیرن، این ها تمام ماهواره ها را زیر و رو کردن. تمام خوانندگان جهان را به نام می شناسند و موسیقی های آنها را گوش دادن. اما دیدن در کنار خودشان گنجینه ای ست برای رقابت با آن ها. و الان جوان ها کمر بستن برن این را یاد بگیرن و بیان با این ها برابری کنند.
س. ل: این قبول ولی سئوال من یه مقصود دیگه ای داشت و اون اینکه، درسته که اون زمان اینترنت و موبایل و غیره نبود ولی بالاخره امکانات مطبوعات و رادیو غیره که بود. سئوال این است که چرا جوان های اون دوره به این سمتی که شما از آن به عنوان گنجینه یاد می کنید کشیده نمی شدند. و به طور مثال اگر کسی در فامیل کمانچه میزد انسان خجالت می کشید که آن را عنوان کند؟
ا. ر: متاسفانه همیشه در کشور ما موسیقی سنتی و به طور کلی موسیقی تحت تاثیر عقایدی که وجود داشت سرکوب می شد و بد شمرده می شد. کسانی که به این کار می پرداختند نجس شمرده می شدند، حرامی دیده می شدند. این ها را نه باهاشون ازدواج می کردند، نه به اینها دختر می دادند. مردم ما این ها را منزوی می کردند و حتی در جاهایی اگه در جوار یه روستا زندگی می کردند، یه جایی خونه می ساختن که مشخص باشن. و خود اون ها این را پذیرفته بودند متاسفانه که مثلا از جنس دیگری هستند. خوب وقتی شما موسیقی را این جور می بینید دیگه فرزند کی جرات میکنه بره به این سمت؟ تازه فرزند هم که جرات می کرد، کدام پدر بود که پیه این را به تنش بماله که بعدا او را تشمال و لوطی و مطرب صدا کنند! در دنیا کسانی که کار موسیقی می کنند را روی سرشان می گذارند اما ما سفره‌شون را توی عروسی و عزامون یه جای دیگه پهن کردیم تا با ما نباشند!
اما حالا از حیث موسیقی سنتی اتفاقی افتاد که ما باید آنرا یک جور بیداری ملی بنامیم. شاید بشود آنرا یک رستاخیر تلقی کرد. اما این اتفاق به این علت افتاد که یه سری فداکاری ها هم شد. مثلا شریف ترین انسان ها رفتتند دنبال موسیقی و نشان دادن که بابا کسانی هم میرن توی موسیقی که آدمند! به طور مثال، کسی مثل مسعود بختیاری. از طرفی سطح آگاهی در مردم بالا رفته و ایران گیر شده و این آگاهی ها نیتجه داده. الان مردم موسیقی را میراث خودشون میدونن و وحشت دارن که مبادا از بین بره. هرکی یک فرزندش را مثل خدمت سربازی، داره می فرسته موسیقی یاد بگیره و دیگه واژه تشمال و مطرب کاربردی نداره.
س. ل: خوب حالا بفرمائید موسیقی لری یا بهتر بگویم موسیقی لرتباران امروزه چه وضعیتی دارد؟
ا. ر: در حوزه بختیاری، اوج موسیقی توسط مرحوم مسعود بختیاری به جایی رسید که هیچ قوم دیگه ای نبود که در مقابل آن سر تعظیم فرود نیاره. کارهایی که مسعود کرد و نوع موسیقی و پرداختی که ایشون به موسیقی داد، ما لرها افتخار میکنیم که همچین کسی را داشته ایم. الان توی منطقه بختیاری گروه های مختلف در سطح بالا و با تحصیلات موسیقی آن قدر وجود دارد که من نمی توانم برای شما اسم ببرم. سرآمد همه آنها هم کورش اسدپور است که به گمان من به چهره شاخصی در حوزه موسیقی ما تبدیل خواهد شد. در حوزه لرستان که خرم آباد مرکزش هست تا جائیکه من می دانم، حداقل نزدیک به چهارصد نفر دانشجوی موسیقی از استان لرستان در سطح لیسانس و فوق لیسانس و دکترا در حال تحصیل موسیقی هستند. چندین آموزشگاه موسیقی در شهرهای مختلف استان وجود داره و ده ها گروه موسیقی فعالیت می کنند. به طور مثال در شهر دورود چهار پنج تا گروه موسیقی قدر داریم که کنسرت اجرا می کنند. خرم آباد که مرکز استانه بالای ۵۰ تا گروه کاملا منسجم داریم. الان در حوزه زاگرس این موسیقی در امور دیگر هم تاثیرگذار است و مثلا فیلم سازانی که رنگ و بوی بومی تو کارهاشون هست، این موسیقی خیلی در معرفی کارهاشون موثره.
س. ل: یکی از دوستان به سایت ستین لر ایمیل زده و گله دارد که چرا آقای رحمانپور در سوئد برنامه می گذارد اما در بروجرد خودمان کنسرت اجرا نمی کند؟
ا. ر: من نمیدونم این دوستمان چرا این قدر بی اطلاع است! من بهترین اسقبال کنندگان را در بروجرد دارم و سه بار هم در اونجا با کمال میل برنامه گذاشته ام. اما اگر دوستمون کنسرت آخری را می گن، ایشون بهتر است از مسئولین اون جا بپرسن که چرا اجرا نشد. ما قبل از این که بیایم این جا (سوئد) بنا بود کنسرتی در بروجرد داشته باشیم و همه کارها هم انجام شده بود و مجوزها را هم گرفته بودیم. اما یک هفته مانده به اجرا که حتی بخشی از بلیط ها را هم خریده بودند متاسفانه مسئولین شهر دستور دادن بنرهای ما را پائین بکشند و کنسرت را لغو کردند.
س. ل: آقای رحمانپور! ما بزرگ ترها توی این مملکت غریب سعی می کنیم فرهنگ مان را حفط کنیم. حالا از سنت ها بگیر تا موسیقی و غیره. ولی جوان هایمان رغبتی به این مهم ندارند. به نظر شما اشکال کجاست؟
ا. ر: ببینید، جوانی که در کشور اول دنیا (تقریبا) داره زندگی می کنه و انواع و اقسام فرهنگ ها را داره تجربه می کنه. انواع اقوام را این جا می بینه، وقتی از ناحیه والدین حرفی راجع به فرهنگ سرزمین مادریش می شنوه باید این صدا و ندا توجهش را جلب بکنه. اگر این صدا نتونه رقابت بکنه با بقیه صداهایی که می شنوه اوضاع همین می شود که گفتید. بچه مون با ما دشمنی ندارن، هیچ هم لج نمی کنن. حتی ندونن به فرض این موسیقی مال سرزمین اجدادی شان است، اگر به دلشان بنشیند گوش میکنن. چرا اسپانیایی را گوش می کنند، امریکای لاتین را همش گوش می کنن، امریکا را گوش می کنن. شب با «مادونا» میخوابن فردا با خواننده مرده اون ها «الویس پریسلی» بیدار می شن! چرا..؟ این ها تونسته توی این جوان ها رغبت ایجاد بکنه و جاذبه داشته باشه. الان در ایران جوانها کار پاپ می کنند اما زیرزمینی کار می کنن متاسفانه. ما رسانه نداریم، تربیون نداریم. اگر جوان سرزمین من که اومده این جا یا این جا متولد شده یه مقدار از نظر رسانه تامین می شد و صداهای اونجا (ایران) به گوشش می رسید و می فهمید چه می گیم بدون شک ما را هم مثل بقیه دنیا گوش می کرد. مشکل اینه که ما خودمان را به جوان ایرانی خارج نشین نفهموندیم. این جوانان با ما بیگانه اند.
س. ل: آخرین سئوال ما از شما. آقای رحمانپور! الان چند هفته ای هست که شما در سوئد هستید و دو سه روز دیگر هم به ایران برمی گردید. آن چه که شما در این مدت کوتاه در سوئد تجربه کردید به شما چی داده و به فرض اگر بخواهید دیده ها و شنیده ها را با میهن خودمان مقایسه کنید به چه نیتجه ای میرسید؟
ا. ر: ببینید مقایسه شاید اصلا منطقی نباشه. مسئله یه مسئله تاریخیه. اینا یه کارهایی کردن که ما نکردیم. زحماتی کشیدن که ما نکشیدیم. یا اگر کشیدیم به ثمر ننشسته. وقتی که ما هنوز در ابتدایی ترین اموری که انسان ها در کنار هم دیگه باشن ناتوانیم، چطور میشه حرف مقایسه را به میان آورد؟ البته اینجا بهشت نیست و خیلی از چیزهاشان را ما به دلایل فرهنگی نمی پسندیم و نمی توانیم در جامعه خودمان پیاده کینم حتی زمانی که به اوج ترقی هم برسیم.
بزرگترین تجربه من رواداری مردم اینجا بود برای هم دیگه. مثلا من یک جا عکس گرفتم از دو خانم عرب که از یه سه راهی دارن میان با مقنعه و پوشیده کامل و یه خانم سوئدی تقریبا برهنه با کالسکه بچه ش هم از آن طرف. این ها میان از جلو همدیگه رد میشن بدون اینکه جرقه بزنه یا اتفاقی بیفته. من احساس می کردم اگه اینا بهم برسن یه بمب منفجر می شه! یا اون آفریقایی که از فقر و بدبختی به این جا میآد و حقوق مساوی با یک سوئدی را به او می دهند. سوئدیها زحمت کشیدن و ثمر زحمتشون را دارن می بینن. من به این مردم تبریک میگم.

منبع : ستین لر

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

مروا در گفته :

مو
از کف دست
کندن هنر می خواهد………….

منصور گراوند در گفته :

درود بر حنجره زخمی زاگرس خیلی دوست دارم

فرشید رضایی در گفته :

درود بر استاد موسیقی لرستان جناب آقای رحمانپور خدا حفظت کنه.

شاهیوند در گفته :

پایدار باشی و سربلند

یونس قادری در گفته :

دستهای تو را که در راه اعتلای فرهنگ و تمدن قوم خویش تلاش می نمایند به گرمی می فشارم.

ازادبخت در گفته :

پایار باشید

فرهاد ازتهران در گفته :

من عاشق فکرشماهستم

عبدولی کامران در گفته :

دار وا برگ شیرینه
بذارید یه چیزی باشه که بتونه مثل گذشته به هم نزدیکم کنه ، کی میتونه بهتر از تو ما را تشویق کنه ؟ کی بهتر از تو میتونه وقت غم دلداریمون بده ؟
این ریسمون می تونه ما رو به هم گره بزنه .

حاتمی در گفته :

آقای رحمان پور با سبک و شیوه جذاب خود در موسیقی لری جوانان لر را که داشتند از موسیقی لری فاصله می گرفتند به اصل و هویت خودشان بازگرداند .

صادق در گفته :

واقعا با نظرت موافقم

اسدالله آزادبخت در گفته :

درود برسلطان آواهای زاگرس.

صادق در گفته :

صادق از ساوه: درود بر سلطان صدا و هنجره طلایی قوم کهن

اسماعیلی در گفته :

هر جا بی
هنا رسه لرسو بی

مهسا آزادبخت در گفته :

درودبرتک صدایی موسیقی زاگرس.مرسیییییییییییییییییییییییییی

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :