کد خبر : 57836
تاریخ انتشار : ۱۸ مهر ۱۳۹۳ - ۲۱:۴۹
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 868 بازدید

تیرهای خلاص در ارتفاعات زمزیران

حاج مرتضی ذهابی /سرویس منتظران:   بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم   مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا احزاب/ ۲۳ از میان مؤمنان مردانى ‏اند که به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند برخى از آنان به شهادت رسیدند و برخى از […]

IMG_۲۰۱۴۱۰۱۰_۲۱۴۶۴۲

حاج مرتضی ذهابی /سرویس منتظران:

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

 

مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا

احزاب/ ۲۳

از میان مؤمنان مردانى ‏اند که به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند برخى از آنان به شهادت رسیدند و برخى از آنها در [همین] انتظارند و [هرگز عقیده خود را] تبدیل نکردند

 

در مورخ ۱۳۶۲٫۹٫۷ از طریق دستور فرماندهی تیپ ویژه شهدا با توجه به اینکه ضد انقلاب (حزب دمکرات) در روستای نیستان و اطراف آن مقر ایجاد کرده بودند ماموریت پیدا کردیم جهت انهدام پایگاه های ضد انقلاب عملیات انجام دهیم.لذا به استعداد دو گردان وارد عملیات شدیم.بعد از پاکسازی و درگیری با حزب دمکرات و ایجاد آرامش در منطقه کار تیپ ویژه شهدا در آنجا تمام و به طرف گردنه زمزیران (۱) و از آنجا به طرف مقر تیپ مهاباد حرکت کردیم . دو گردان بصورت ستونی وارد جاده سردشت مهاباد که در آن زمان تقریبا خاکی بود شدیم. قرار بود روی گردنه زمزیران سوار بر ماشین ها شویم و به طرف مقر حرکت کنیم که یک پاسگاه ژاندارمری در گردنه زمزیران احداث گردیده بود . نرسیده به گردنه یک دفعه تیر اندازی به سمت ما شروع شد. لحظات اول فکر کردیم که این تیراندازی ها از طرف پاسگاه ژاندارمری است که دیدیم تمام تیرها دارند می آیند به سمت ستون یکدفعه سرم گیج رفت می خواستم با سر بخورم زمین.نوک اسلحه ام را زدم زمین تا به عنوان عصا از آن استفاده کنم . شاید بتوانم خودم را کنترل کنم.از ته دل فریاد کشیدم بروید به سمت راست و قله اصلی را بگیرید. توی همان لحظات اول شدت درگیری و تیر اندازی به حدی شدید بود که کسی نمی توانست از جایش تکان بخورد . مقداری که حجم آتش کم شد دیدم بچه ها دارند به سمت راست حرکت می کنند . انگار فقط منتظر این لحظه بودم. دیدم کم کم دست و پاهایم دارند سست می شوند همه چیز جلوی چشمم سیاه شد و دیگر چیزی یادم نمی آید موقعی که به هوش آمدم نمی دانستم کجا هستم و برای چه اینطور شده ام .اطرافم را نگاه کردم دیدم چند نفر جلوی من روی زمین دراز شده اند مچ پای نفر جلویی را گرفتم و کشیدم و گفتم   ((برادر برادر بلند شو بلند شو برو سراغ بچه ها)) فوری متوجه شدم که شهید شده است کمی که دقیق تر شدم دیدم نیروهای حزب دمکرات صد متر بالا تر سرود پیروزی و فتح می خوانند می آیند به سمت پایین .

متوجه شدم دارند می آیند بچه ها را تیر خلاص بزنند. فوری اسلحه و بیلچه ام را لا به لای بوته ای که در سمت راستم بود پرت کردم.و مثل بقیه شهدا دمر خوابیدم روی زمین . سر تاسر لباسهایم خونی بود. دستم از همه جا کوتاه بود و هیچ کاری از دستم بر نمی آمد سرم را گذاشته بودم روی زمین و مجبور بودم طوری نفس  بکشم که تکان نخورم . از همان اول ستون شروع کردند به شلیک کردن تیر خلاص به سمت جنازه ها . چند نفر مجروح را پیدا کردند و تیر خلاص همه را زدند کم کم منتظر رسیدن عزرائیل بودم. یکی از آنها آمد روی بلندی بالای سرم و چند فحش آبدار نثارمان کرد و گفت همه به درک واصل شده اند و یک رگبار گرفت به بقیه جنازه ها که من جزء آنها بودم . یک تیر خورد به پایم و از ترس تکان نخوردم . آنها هم سلاح های بچه ها را جمع و جور کردند وبا خواندن سرود منطقه را ترک کردند.زمانیکه مطمئن شدم که همه رفته اند با سینه خیز، کشان کشان رفتم به سمت بچه ای بالای قله . با کمک اسلحه ام مقداری بلند شدم و هر چند قدم یکبار می افتادم روی زمین با زحمت زیاد خودم را رساندم به نزدیک قله از دور سرو صدای بچه ها را می شنیدم. چند بار صدایشان کردم بی فایده بود . مقداری خودم را به قله نزدیک کردم و از ته دل چند بار فریاد زدم تا یک نفر متوجه حضور من داخل منطقه شد. به من ایست داد خودم را معرفی کردم . چند نفری آمدند و من را بردند تا نزدیک ارتفاع . از آن به بعد باز هم بی هوش شده بودم. بعد از به هوش آمدند. احساس می کردم که خیلی سردم شده است. می خواستم دست و پایم را تکان بدهم که احساس کردم توی قبر هستم. خودم را باز تکان دادم. یکدفعه از روی یک بلندی افتادم پایین. مقداری خودم را جمع و جور کردم و توانستم زیپ کیسه خواب را مقداری باز کنم . یکی فریاد کشید این جنازه دارد تکان می خورد. چند نفر ریختند بالای سرم و با تعجب نگاهم می کردند. یکی از آنها گفت((بچه ها، این زهابی است زهابی)) یکی گفت: ((ما فکر کرده ایم که شهید شده ای)) بر اثر سرما چنان دندان هایم به هم می خوردند که نمی توانستم یک کلمه حرف بزنم یکی گفت(( پس تا الان کجا بوده ای)) فقط می دانم که نزدیک غروب بود که خودم را رساندم به نزدیک قله و چند بار بچه ها را صدا زدم . جلوی چشمم سیاهی رفت. و الان دوباره به هوش آمده ام . آن یکی گفت(( دیروز غروب که   او را آوردیم روی قله احساس کردیم که شهید شده است)) نیمه های شب که هوا خیلی سرد  شد جنازه اش را گذاشتیم روی این سنگ چین ها تا باد کمتر به ما بخورد یا اگر درگیری شد حداقل جلوی چند تیر را بگیرد. چند نفر از بچه ها خیلی برایم ناراحت بودند ولی کاری از دستشان بر نمی آمد. هوا که روشن شد بچه ها گفتند آقای کاوه و قمی آمده اند والان مانده اند سر جاده . بچه ها سریع مجروحین راآوردند پایین و با ماشین های آقای کاوه و قمی ما را بردند به بیمارستان سر دشت

 

۱:گردنه زمزیران در جاده سردشت – مهاباد واقع شده است

 

 

108

 

 

128

 

 

131

 

 

133

 

 

136

 

 

168

 

 

181

درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo.com

دیدگاه ها

فتحعلی شهبازی در گفته :

بدون شک جانفشانی و شجاعت شما بزرگ مردان باعث ماندگاری تمامیت ارض ایران اسلامی شده است. خداوند به شما طول عمر عنایت فرماید

زهابی در گفته :

با تشکر از لطف شما

سعید بالنگ / دبیر سرویس شهدا ( دلاوران لرستان ) "میرملاس نیوز در گفته :

چه بگویم در برابر این همه مردانگی و دلاوری تان برای خاک پاک کشورمان
سپاس از حاج مرتضی زهابی عزیز که با ذکر خاطرات شان یاد شهدا و دلاورمردی رزمندگان هشت سال دفاع مقدس را در اذهان ما زنده کردند
حاج بهزاد شما هم دست مریزاد

زهابی در گفته :

سپاس از شما

هادی قبادی در گفته :

باسلام
چه می توانیم بگوییم ؟!
هیچ زبان و قلمی قادر نیست که آن همه رشادت ها را توصیف و بیان نماید !
برای ما که اینک وارث آنانیم پاسخ آن ایثارها و از خودگذشتگی ها چه می تواند باشد ؟!
براستی که وظیفه و تکلیفمان بس خطیر است !

کرم اله گراوند بسیجی دوران جنگ در گفته :

درود خدا بردلیرمردان دفاع مقدس وسلام برسردار شجاع برادر حاج ذهابی عزیز خداوند شمارا اجرعظیم اعطا فرماید بااین خاطرات جذاب وبه یاد ماندنیت مارا به حال هوای گردنه پوشیده شده ازبرف اون دوران زمزیران سردشت انداختی چقدر گردنه سخت ونفس گیری بود که همیشه حزب خبیث دمکرات در انجا ارز اندام میکردولی باهمت ودلاوری رزمندگان دلیر سپاه اسلام تا ابد مجبور به شکست شدن

زهابی در گفته :

ممنون از شما برادر عزیز

کرم اله گراوند بسیجی دوران جنگ در گفته :

سلام بربرادر گلم وداداش دوست داشتنی فتحعلی شهبازی کجایی برادرم مشتاق دیدارت هستم یاد سپاه سردشت بخیر برادرازان موقع به بعد شما را زیارت نکرده ام کامنت دیدم خیلی خوشحال شدم هرجا هستی موفق پابر جاباشی به امید دیدار

نوری در گفته :

سلام
هر کدام از این عکسها یک دنیا حرف برای گفتن دارن.
بعضی از عکسهای جبهه واقعاً آدم رو بیچاره می کنن.
اگر بهشون خوب نگاه کنی، خوب دقت کنی، و دگرگون و دلتنگ نشی باید در اینکه قلبت سالمه شک کنی!
خوشا به حال کسانی که اون روزها و اون صحنه ها رو درک و تجربه کردن.
متاسفانه سعادت حضور در جبهه رو نداشتم ولی احساس می کنم با تمام وجود حال بازمانده ها رو درک می کنم.اون روزها و اون آدمها و اون صداقت و پاکی و اخلاص رو چطور میشه به این روزها گره زد و وصل کرد؟
پل ارتباطی این دو، رزمنده ها هستند که کار بسیار بسیار دشواری بر عهده شون گذاشته شده.

همه شما اون روزیها خسته نباشید.امیدوارم موفق باشید

یا علی

جواد ضرونی در گفته :

درود خدا بر برادر حاج ذهابی عزیز، بسیار خاطره جالب وخواندنی بود خداوند به حضرتعالی وتمامی رزمندگان هشت سال دفاع مقدس سلامتی وعاقبت بخیری عطا فرماید .انشاا…

زهابی در گفته :

درود و سپاس از شما برادر عزیز

حسن باقری همدان در گفته :

ذهابی مردی شجاع متواضع ودر عین حال قاطع دربین بسیجیان مثل سایر فرماندهان گردان محبوب. سال ۶۴ از تیپ شهدای مشهد به جمع بسیجیان لرستان آمدند وفرماندهی گردان جندالله بوکان را به عهده گرفتند وبه جای شهید موحدی مشغول ساماندهی گردان شدند.تیمی از بسیجیان وسپاهیان را گرد آوردند ومجموعه ای را در بوکان تشکیل دادند که همه داوطلب شهادت بودند.پس از مدتی با حفظ سمت فرماندهی عملیات را به عهده گرفتند. فرمانده قرارگاه به من گفت کاوه رو دیدی گفتم نه گفت از ذهابی تعریفها داشت .آرزوی سلامتی ودل خوش برای برادر ذهابی وسایر رزمندگان دلیر لرستان دارم.مخصوصا فرماندهانی مثل نامداری وعزیزی از نورآباد .موسی قاسمی صالحی رضایی وحسنوند از الشتر. ایرج احمدی ودریکوند از پلدختر.داریوش گراوند وسید عبدالهی از کوهدشت وبرادران صفیخانی از خرم آباد.وسلام وصلوات خدا برهمه شهیدان بخصوص شهدای خطه مظلوم کردستان مخصوصا شهید سرتیپ نیا اهرون ایرج میرزایی محمدی حجت سرتیپ نیا حمید ابراهیمی ویوسف زاده ورضایی وکاکولوند
ودهها شهید گلگون کفن لرستانی

زهابی در گفته :

ممنون از شما برادر عزیزم از لطفتان نسبت به بنده.با ارزوی سلامتی و موفقیت برای شما

کرم گراوند بسیجی در گفته :

درود خدا بردلاور مردان جنگ هشت سال دفاع مقدس الخصوص سردار ولایی فرمانده تیپ سپاه بوکان حاج حسن باقری که مدتی درسپاه بوکان بعنوان نیروی تحت المر در خدمتشان بودیم حاجی خداوند به شما طول عمرسلامتی تندرستی عطافرماید وروح تمامی شهدارا باروح شهدای کربلا محشور گرداند

امیر حمزه عزیزی از الشتر در گفته :

سلام و عرض ادب به محضر یکایک رزمندگان بخصوص سپاه بوکان و بویژه عزیزان جندالله و فرمانده به قول حاج حسن خوش سیما دلیر ،خاکی و قاطع آن حاج ذهابی،باور کنید رزمندگانی مثل ایشان کم نظیر ند ،من چند سالی در خدمت ایشان بودم ،دو بار من را غافلگیر کرد ،یک روز گفت عزیزی بریم یک تصادف رخ داده رفتیم امیر
آباد دیدم یکی از ماشینهای سپاه از پل امیر آباد افتاده پایین از ارتفاع حدود ۴مترو کاملا پرس شده ،گفتم همه از بین رفتن ، گفت خودم راننده بودم .
یک روز با عجله وارد جندالله شد وگفت عزیزی سوار شو بریم یه جایی یک کلاشینکف با یک خشاب برداشتم واز جنداله بیرون رفتیم وارد کوچه تنگی در پشت ساختمان جندالله شدیم و با دشمن درگیر شدیم حتی نمی نیشد دره ماشین را باز کرد گفتم حاجی می گفتی نیرو بیاریم گفت خودمون حریفشون هستیم.

ناشناس در گفته :

با عرض سلام و احترام شجاعت سردار ذهابی در زمان دفاع مقدس مثال زدنی است و بر هیچ کس پوشیده نیست خدا. انشا… به ایشان طول عمر با عذت عطا نماید

زهابی در گفته :

سپاس از لطفتان

ناشناس در گفته :

برادر ذهابی از اسوه های جنگ بودند و بسیار شجاع و با صلابت که حقیر از نیروهای تحت امر ایشان بوده و شاهد دلاوریهای ایشان و با آرزوی سلامتی برای ایشان

ناشناس در گفته :

خاطره بسیار جالب و شنیدنی بود امیدواریم ادامه داشته باشد با تشکراز برادر ذهابی

زهابی در گفته :

سپاس از لطفتان

نعمتی در گفته :

سلام خدمت برادرم عزیز م ذهابی ،ایشان فداکاریهای غیر قابل وصفی داشتند که امیدوارم همیشه موفق و موید باشند با تشکر از سرویس منتظران میرملاس یرادر باقری

زهابی در گفته :

سلام به شما برادر عزیز.با ارزوی موفقیت برای شما

بیرانوند در گفته :

ﺑﺎ ﺳﻼ‌ﻡ ﺧﺪﻣﺖ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺫﻫﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﺤﻖ ﻭ ﺍﻧﺼﺎﻓﺎ ﮐﺎﻭﻩ ﻟﺮﺳﺘﺎﻥ ﺍﺳﺖ(ﮐﺎﻭﻩ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺗﯿﭗ ﻭﯾﮋﻩ ﺷﻬﺪﺍ ) ﻭ ﺩﻻ‌ﻭﺭ ﻣﺮﺩﯾﻬﺎﯼ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻭ ﻫﻤﺮﺯﻣﺎﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﮐﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﻨﮕﻞ ﺍﻟﻮﺍﺗﺎﻥ ﺗﺎ ﻗﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﻮﮐﺎﻥ ﻭﺭﻭﺳﺘﺎﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﮐﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻧﻤﻮﺩﻥ ﻣﺰﺩﻭﺭﺍﻥ ﮔﻮﻣﻠﻪ ﻭ ﺩﻣﮑﺮﺍﺕ . ﺧﺒﺎﺕ .ﻭ….. ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺷﺎﯾﺪ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﺍﺯ ﺣﺠﻢ ﺑﺎﻻ‌ﯼ ﺑﺎﺭﺵ ﺑﺮﻑ ﺑﺘﻮﺍﻥ ﺑﺮ ﮔﺸﺖ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﺼﻮﺻﯿﺎﺕ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻋﻠﯽ ﺭﻏﻢ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻣﺠﺮﻭﺣﯿﺖ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺟﻨﺪﺍﻟﻠﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺯﺑﺪﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﺑﺴﯿﺠﯿﺎﻥ ﻭﭘﺎﺳﺪﺍﺭﺍﻥ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻼ‌ ﺍﺳﺘﺜﻨﺎ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺑﺎ ﺗﺠﻬﯿﺰﺍﺕ ﺑﺪﻭﻧﺪ ﻭﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺣﺎﻻ‌ﺕ ﺟﻠﻮﺩﺍﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﭼﻪ ﺩﺭ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﻭﭼﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﺎﻡ ﺍﻣﺎﺩﮔﯽ ﺭﺯﻣﯽ ﻫﺮ ﺟﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﺷﺎﻥ ﺑﺎﺩ.ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺑﯽ ﺍﺩﻋﺎ

زهابی در گفته :

سپاس از شما برادر عزیز.با ارزوی موفقیت روزافزون برای شما

همتی در گفته :

  ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﺒﺮﺩ ﺣﻖ ﻋﻠﯿﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﻭ ﺩﻟﯿﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺫﻫﺎﺑﯽ ﺳﻼ‌ﻡ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺳﻼ‌ﻣﺖ ﺑﺎﺷﻨﺪ ،ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭﺱ ﭘﺎﯾﻤﺮﺩﯼ ﺍﺧﻼ‌ﺹ ﺷﻬﺎﻣﺖ ﻭ…اموختم

زهابی در گفته :

سلام خدمت شما برادر عزیز.ممنون از لطفتان نسبت به بنده

علی محمد امرایی در گفته :

راز ماندگاری کشور عزیزمان را باید در این از خود گذشتگیها و جان نثاریهای عزیزانی همچون ذهابی عزیز و دوست داشتنی جستجو کرد خداوند به ایشان طول عمر با عزت و صحت وسلامت عنایت بفر ماید

زهابی در گفته :

سپاس از شما و لطفتان به بنده

شهبازی در گفته :

برادر ذهابی از پاسدارهای متخلق به اخلاق نیکوی بسیجی هستند. همین اخلاق حسنه ونیکو چندین بار وی را از کمین ضد انقلاب نجات داد. در یک مورد ضد انقلاب برای وی کمین گذاشته ویکی از برادران کرد را فرستاده بودند تا از این طریق ذهابی را به تله بیندازند (فرد ضد انقلاب پشت سر برادر کرد بوده ) وذهابی از روبرو می آیند وکرد غیور با اشاره ابرو وچشم به ذهابی می رسانند که پشت سر وی خبری است که الحمد الله نقشه دشمن نقش بر آب می شود . تبسم ملیح وزیبای وی در خاطره واذهان برادران وهمسنگرانش هنوز تداعی می کند.

ع م امرایی در گفته :

شهریارا گو دل از ما مهربانان مَشکنید /// وَر نه قاضی در قضا نامهربانی میکند

شکسته باد دلِ کسانیکه دلِ ذهابی و امثالِ ذهابیها را شکستند ، آمین یا رب العالمین

زهابی در گفته :

سپاس از شما برادر عزیز

باعرض سلام خدمت برادر بزرگوار و شجاع فرمانده اینجانب و مردی که با همه وجود ایشان را فرمانده خود میدانم نه به پاس درجه و رتبه بلکه به پاس شجاعت و پایمردی ایشان .یا علی

زهابی در گفته :

عرض سلام وتشکر از شما برادر عزیز

سیانی در گفته :

با سلام پیشگاه فرمانده دلاور جندا… بوکان سردار ذهابی و سردار باقری عزیز امیدوارم در پناه خداوند سالم و سلامت باشند .با تشکر ارادتمند سیامی

زهابی در گفته :

عرض سلام وتشکر از شما برادر عزیز

ابراهیمی در گفته :

با سلام خدمت برادر و سردار عزیز و بزرگوار جبهه های نبرد برادر ذهابی

عزیزی در گفته :

سلام فرمونده خدا قوت

ناشناس در گفته :

شادی روح شهدا و امام عزیز صلوات

دارابی در گفته :

سلام بر فرمانده عزیزم در عملیات فتح ۵ اقتخار حضور در کنار شما را که از عملیات شهری بوکان به گردان جنداله با تعداد ۱۰ نفر از بچه های کوهدشتی داوطلبانه اعزام شدیم را داشتم یاد شهیدان علیمردان آزادبخت و پرویزپور که در این عملیات به درجه رفیع شهادت رسیدند به خیر

داريوش گراوند در گفته :

سلام وعرض ادب واحترام خدمت برادر بزرگوارحاج آقای زهابی ان شاالله موفق وموید باشید

ناشناس در گفته :

سلام خدمت سردار عزیز و دوست داشتنی یرادر ذهابی بزرگوار ارادتمند حسنوند

رضایی در گفته :

درود بر شهیدان و سلام بر جناب حاج ذهابی عزیز. بنده درخواستی از برادران کوهدشتی داشتم که ما در عملیات والفجر ۹ یک نفر از بچه های کوهدشتی که جزو گردان محبین بود و زخمی شده بود را روی اسلحه گذاشتیم واز ارتفاع مشرف بر شهرچوارته پایین آوردیم یک نفر که هماهشان بود وی را به اورژانس بردندودیگر خبری ازشان کسب نکردیم. دوست داشتم اگر کسی او را می بشناسد یا خودشان ما را مطلع تا تجدید خاطره ای داشته باشیم

دوستی در گفته :

ا سلام خدمت سردار ذهابی عزیز یکی از مهمترین خصایل ایشان شجاعت بی نظیر ایشان بود ارزوی سلامتی برای ایشان داریم

حمیدآزادبخت در گفته :

خاطره ویژه از شهید محمد بروجردی:

فرمانده سپاه منطقه ۸ و جانشین قرار گاه حمزه بود. نشد یکبار در «قرارگاه حمزه»، او را پشت میزش ببینم. اگر هم کاری با او داشتم یا می آمد بیرون از اتاق و به کارم رسیدگی می کرد یا اگر هم داخل اتاقش می رفتیم، از پشت میز کارش بلند می شد و می آمد این طرف میز و خیلی راحت کنارم می نشست و صحبت می کردیم.

تعجب کرده بودم که این چه جور مدیری است که هیچ وقت پشت میزش نیست. با خودم گفتم که حتماً با من اینطوره. خلاصه احترام ما را نگه می دارد. چند وقتی به کارهایش دقت کردم تا جواب سوالم را پیدا کنم و بفهمم که فقط با من چنین کاری می کند یا با بقیه مراجعین هم این طوریست. متوجه شدم آقای بروجردی با همه همین شکلی تا می کند، یعنی اصلاً پشت میز به کارهایشان رسیدگی نمی کند.

بالاخره یک روز دلم را زدم به دریا و با خجالت پرسیدم: حاج آقا! چرا شما با ارباب رجوع پشت میزت برخورد نمی کنی؟ با خنده گفت: «برادرمن! میز ریاست یک حال و هوای خاصی دارد که آدم را می گیرد. پشت آن میز من فرمانده و رئیسم و مخاطبم، ارباب رجوع است. من می آیم این طرف و کنار مردم می نشینم تا توی آن حال و هوای خاص با آنها برخورد نکنم. این طرف میز من برادر مردم هستم و مثل یک برادر به مشکلاتشان رسیدگی می کنم.»

چیزی نداشتم که بگویم. فقط سرم را انداختم پایین.

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :