کد خبر : 60401
تاریخ انتشار : ۲۳ آبان ۱۳۹۳ - ۱۳:۲۵
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 607 بازدید

پیرامون نوشته،نثرهای حشمت آزادبخت

        دکتر هادی مومنی: تمام دلش را انگشت کرده‌بودو از میان تاریک- روشن صبح،دور سر دور شدنم می‌چرخاندچند ماه از آن ماجرا گذشتخورشید در حال رسیدن به غروب بوددر خود فرو رفته‌بودمخیابان اصلی شهر را لگد می‌زدم و پیش می رفتم.مدت هاست حشمت ازادبخت را می شناسم. حشمت هم شعر بومی(لکی)می نویسد.هم […]

 

هادی-مومننی1

 

311

 

 

دکتر هادی مومنی:

تمام دلش را انگشت کرده‌بود
و از میان تاریک- روشن صبح،
دور سر دور شدنم می‌چرخاند
چند ماه از آن ماجرا گذشت
خورشید در حال رسیدن به غروب بود
در خود فرو رفته‌بودم
خیابان اصلی شهر را لگد می‌زدم و پیش می رفتم.
مدت هاست حشمت ازادبخت را می شناسم. حشمت هم شعر بومی(لکی)می نویسد.هم غزل فارسی هم رباعی و هم شعر سپید. او به خوبی با تاریخ ادبیات آشناست و شعرهای کلاسیک اش هیچ کم ندارند. اما راستش را بخواهید همیشه با اینکه می دانستم و به این امر آگاه بودم که حشمت شاعر خوبی است ولی طرفدار شعرهایش نبوده ام. شاید بهتر بود بنویسم شعرهایش با ذائقه ی من جور نبودند. بحث من اینجا بر سر شاعر خوب بودن یا بد بودن حشمت ازادبخت نیست. در ادامه عرض می کنم ایده ای را که مرا مجاب کرد این متن را بنویسم. حشمت روزنامه نگار هم هست و شاید بیشتر از هر شاعر کوهدشتی شرایط اجتماعی و فرهنگی شهر و همشهری هایش برایش اهمیت دارند. چند بار دیگر گزارش،داستانک یا وقایع نگاری های او را خوانده ام و به نظرم اگر بخواهیم اهمیت حشمت بودن را درک کنیم و بفهمیم باید صورتمان را از شعرهایش برگردانیم و زل بزنیم به نثرهای طوفانی اش. بله طوفانی و تکان دهنده که دل هر خواننده ای را می لرزانند. البته شاید درست تر این باشد که بنویسم برای شناخت و درک جایگاه او باید مجموعه فعالیت هایش را مثل تکه های پازل کنار هم گذاشت و به یک کلیت انسانی و دوست داشتنی رسید، اما آنچه به نظر من مهمترین قسمت این پازل است نثرهای اجتماعی انتقادی آزادبخت است. نثرهای تکان دهنده ای که سطر به سطر مجبورت می کنند به ادامه دادن به خواندن و عجیب این سطرها تنه به شعر می زنند،شعر نیستند و اهمیت شان هم در همین هویت مستقل شان است.

شاید بشود هر متن اش را شعرک های به هم پیوسته نامید.مونتاژ های پشت سر هم میکس شده ای که مبتنی بر تکان دهندگی و ایجاد شوک در خواننده هستند. و این رویکرد حشمت نویسنده عجیب مدرن و معاصر است. نمی دانم شاید اغراق باشد اما به نظر نگارنده مهمترین نوشته ها/متن ها ی حشمت همین نثر ها هستند. حشمت شاخک های حساسی دارد -چیزی که امروزه در آدم های شهرنشین به طور کامل از دست رفته است- دنیای امروز پر است از اتفاق های شوم و دلگیر و از بس این اتفاق ها در اطراف ما زیاد هستند که دیگر تبدیل به امور عادی و طبیعی و معمولی شده اند. اما آزادبخت درست مثل یک عکاس مستند صحنه هایی از این آشوب را قاب می گیرد و دباره در پیش روی خواننده ها قرار می دهد. این قاب گرفتن این چارچوب درست کردن، باعث ایجاد یک جهان می شود جهان متن. جهانی که با تمام وابستگی هایی که به بیرون کادر-واقعیت_ دارد،اما جهان درونی خودش را داراست. به نظرم حشمت یک نویسنده ی “رئالیست نو”است. بله نگفتم رئالیست چرا که امروزه با به وجود آمدن مکتب های جدید دیگر رئالیست بودن زیر سوال رفته است. این حرف به این معنا نیست که مکتب از کار افتاده ای است.نظرم بیشتر از این منظر است که به راستی رئالیست چیست؟ یعنی واقعیت گرایی؟ اگر اینگونه است واقعیت چیست؟ تقریبن تمام مکتب های هنری ادبی ادعای واقع گرا بودن داشته اند. از کوبیست ها گرفته تا فوتوریست ها. حتی سورئالیست ها هم به شکلی خودشان را واقع گرا می دانستند. یعنی اینکه از نظر آنها آن سوی واقعیت رفتن واقعیت است. کوبیست ها می گفتند ما واقعیت مضاعف را پیش می کشیم و اگر کمی در ساختار این مکاتب دقت کنیم می فهمیم که بی راه نمی گفتند.

کار حشمت اما درک تازه ای از واقعیت است. شخصیت هایش گوشت و خون دارند و البته تقریبن همه در حال رنج کشیدن هستند. برعکس فلاسفه و فلسفه که ادعای کشف واقعیت را دارند، ادبیات وقتی هم به واقعیت می پردازد، واقعیت را باسازی می کند و آن چیز مصنوع که می سازد حتی اگر ادعای هنرمند/نویسنده این باشد که واقعن واقعن به واقعیت نزدیک شده باز متن ادبی است. متن ادبی خود واقعیت نیست. ژرمینال اثر امیل زولا که یکی از بزرگترین نمونه های ادبیات ناتورئالیستی /رئالیستی ست-در این اثر زولا به وضعیت طبقه ی کارگر دهه ی هشتاد و نود قرن نوزدهم فرانسه به حد افراط نزدیک شده است- یا آثار گورکی که به وضعیت طبقات تهی دست روسیه اویل قرن بیست به حد افراط نزدیک شده، حتی این اثار هم اثار ادبی هستند.این ها با تمام شناختی که از طبقه ی کارگر در اختیار خواننده قرار می دهند بازهم به عنوان سند در نظر گرفته نمی شوند. نوشته های خبری/انتقادی آزادبخت هم با تمام اطلاعاتی که از وضعیت اجتماع در اختیار مخاطب قرار می دهند اما باز ادبیات هستند. در برخورد با این نوشته ها رابطه ی خیلی سختی بین حقیقت ادبی و حقیقت واقعی دنیای بیرون آنچنان که ما آن را امر حقیقی می نامیم شکل می گیرد. ادبیات ناگزیر با زبان، واقعیت را می سازد اما در جهان بیرون ادبیات، واقعیت با زبان ساخته نمی شود. باز زبان فهمیده می شود. واقعیت واقعیت گوشت و پوست و استخوان دار آدمهای ست که رنج می کشند. ادبیات این رنج را با کمک زبان و به وسیله ی زبان بیان می کند. در نتیجه ما می توانیم یک فاصله ی برناگذشتنی بین واقعیت و متن ادبی را همواره ببینیم. از طرف دیگر ادبیات این توانایی را دارد که موجوداتی بیافریند که خیلی بیشتر از موقعیت موجوداتی که ما می بینیم برایمان و توی ذهنمان باقی بمانند و عین واقع جلوه کند.

مادر/پیرزنی که حشمت در متن ” صدای ضجه ی شب “می آفریند بسیار تاثیر گذار تر از هر پیرزن رنج کشیده ای است در جهان بیرونی. برای من در واقعیت، رنج هیچ پیرزنی به پای رنج این پیرزن آمده در متن نمی رسد. ادبیات رابطه اش با واقعیت یک معضل است. ادیب ها همواره گرفتار این امر بوده اند و هستند. نه می توانند از واقعیت دل بکنند نه اینکه خیلی به آن نزدیک شوند. جمله ی داستایفسکی وقتی می گوید که “چه چیزی می تواند بیشتر از نفس واقعیت برای من جذاب باشد” در واقع اعتراف همه ی نویسنده هاست. آزادبخت دراین نوشته/نثرها نشان می دهد که معطوف به واقعیت است و انگار با تمام توانش کوشیده جهان واقعی را تجربه کند، اما در لابه لای سطرها خیالش به کار افتاده و در این ترسیم هم زبانی که با آن می نویسد و هم درجه ی خیالپردازی و هم ناخودآگاهش به کار افتاده و او را به جایی برده که از واقعیت دور افتاده، و واقعیت تازه ای آفریده.واقعیتی در دل متن. همیشه این پرسش را در ذهن داشته ام که موجودات خیالی در ادبیات تا کجا واقعی هستند و چقدر واقعی تر از واقعیتند. آزادبخت مثل احمد محمود انگار دفترچه یادداشت برداشته-کاری که احمد محمود برای شخصیت پردازی هایش انجام می داد- و اتفاق های پیرامونش را نوشته است. براشت او هم مثل محمود از واقعیت، جهان دومی ست که از روی الگوی اول ساخته شده است.از این رو گاهی اینگونه به نظر می رسد که تا سرحد افراط واقع گراست اما وقتی متن اش را می خوانی در بعضی لحظه ها انگار با یک متن مدرنیستی درگیر هستی. آنچه می توان در تحلیل نهایی نوشت این است که حشمت هرچقدر هم از روی واقعیت بنویسد باز جهان اصلی جهان ذهن اوست. به زعم نگارنده متن/نثرهای حشمت آزادبخت مهم هستند و با اهمیت وهم صدا با هدف اصلی ادبیات این تلاش را می کنند که ذهن آدم ها را باز کنند و نگاه آدم ها را انتقادی تر کنند.

 

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

فلاح از دلفان در گفته :

با سلام خدمت نویسنده عزیز جناب آقای مومنی
باور کنید نوشته های استاد فرهیخته جناب حشمت آزادبخت را بند به بند واکاوی نمود سبک ایشان در بیان شبیه بسیاری از صاحب سبکان روزگار است .ادبیات منحصر بفردی که از هیچ عصری رونوشت نگرفته وتمام عناصر رئالیسم انتقادی را در خود دارد .
هنر نویسندگی حشمت آنچنان آدم را غرق موضوع می کند که انگار خودت در حال نوشتن داستان هستی .
امید است روزی قدر نوشته های واشعار ناب وجگر سوز حشمت را بدانیم که چگونه زبان حال جامعه است چگونه دردهای جامعه را فریاد می کشد .کیست که نداند این روزها در ذهن وخاطر نویسنده مشهور شهر وشاعر با شعور ولایتمان چه می گذرد .
کاش نگذاریم این سرمایه ها از دستمان بروند.

طولابی در گفته :

هردونفر از افتخارات نه تنها کوهدشت بلکه لرستان هستند. تلاش های شبانه روزی حشمت در کار روزنامه نگاری ومقاله نویسی را باید ارج نهاد وبه ایشان خسته نباشید میگوییم.

بهروز پیری در گفته :

عرض سلام و ادب خدمت دوستان عزیز اقایان مومنی و آزادبخت
قبل از هر صحبتی باید بگویم که این جمله جناب مومنی دارای میدان نقد وسیعیست که مجال ان نیست اگر مایل بودند بعدا در خدمت ایشان هستم.(برعکس فلاسفه که ادعای کشف واقعیت را دارند)
نکته دوم اینکه جناب مومنی از پشت یک عدسی چشم موضوع را دیده اند و تنها بر روی واژه واقعیت مانور داده اند که این ظلم است در حق حقیقت و شاید هم در حق حشمت آزادبخت.
حقیقت و واقعیت دارای دو معنی جدا هستند که حقیقت یعنی آن چیزی که باید باشد یا منطقا هست و واقعیت چیزی است که در عالم خارج وجود خارجی و عینی پیدا کرده است.این که ما حشمت را نویسنده ای بدانیم رئالیست تنها.یعنی هنوز اورا و قلمش را خوب نشناخته ایم.باید گفت که حشمت انسانیست روشنفکر و ایده ال گرا به دنبال کشف حقیقت اما از راه رئالیست.
زیرا که از متن رآلیسم راههای پنهانی وجود دارد که نهایتا به ایده آلیسم میرسد.
انسانی که تنها در مرحله رآلیسم بماند ابدیت ملکوتی انسانی را نخواهد دید و این با خلقت و کمال انسان در تضاد میباشد.
زمانی که میگوییم حشمت هم شعر میگوید هم نثر و…این به معنی ماندن او در رآلیسم نیست.این یعنی حشمت انسانیست روشنفکر که تمام ابزارهای موجود را به کار گرفته برای آگاهی اجتماعی .او به دنبال کشف حقیقت است و بیدار کردن اندیشه ها .
ملاک روشنفکری تحصیل و تصدیق نیست.اطلاعات علمی و فنی نیست.آگاهی اجتماعی و شمع آرمان یابی و راه جویی و استعداد ویزه بینایی و حقیقت شناسی است.و کمک به انسان در بودنش و نه در شدنش.
کوتاه و مختصر باید از جناب مومنی تشکر کرد و در تکمیل صحبت ایشان باید گفت که حشمت آزادبخت انسانیست روشنفکر و ایده آل گرا به دنبال کشف حقیقت از راه واقعیت و رئالیسم.
بحث عقلی گر در و مرجان بود////آن دگر باشد که بحث جان بود
بحث جان اندر مقامی دیگر است////باده جان را قوامی دیگر است

هادی مومنی در گفته :

باید اعتراف کنم وقتی یادداشت شما را پای نوشته ام دیدم اصلن قصد پاسخ دادن نداشته و از آن عبور کرده بودم. ولی با نگاهی دوباره تصمیم گرفتم با سکوت از کنار این پیام عبور نکنم چرا که رسم ادب و اخلاق حرفه ای کار فکری نیست پیام یا پرسشی را بی پاسخ گذاشتن. در اینجا پایه ی اخلاق برایم “روشنگری”است.
پس لازم می دانم چند نکته را روشن کنم تا مخاطبان خود به قضاوت بنشینند.
می روم سر اصل مطلب. اول اینکه گفته اید جمله ی -برعکس فلاسفه که ادعای کشف واقعیت را دارند- متن بنده، دارای میدان نقد وسیعی است که مجال باز کردن آن نیست. به نظرم بهتر بود مساله را شکافته تا مخاطبان فهیم این رسانه بدانند نقد شما از چه منظری ست.
در پاسخ به نکته ی بعدی که نوشته اید باید عرض کنم یک مخاطب متوسط هم با خواندن متن بنده می تواند آشکارا این نکته را درک کند که نقدم معطوف به بخشی از کار حشمت آزادبخت بوده است، یعنی نثرها. البته نیم نگاهی هم به ژرنالیست بودن آزادبخت داشته ام. هرچند که در این بین” ادبیات” بیشتر از هرچیزی برایم اهمیت داشته است. سعی کرده ام این مساله را بازگو کنم که نوشته/نثرهای حشمت مهم هستند چرا که با اینکه جنبه شخصی و وقایع نگاری دارند و واقعیت اطراف و عینیت بیرونی را مطرح می کنند -جنبه ی خبری انتقادی هم دارند- اما با این همه، ساختار “استتیک” پیدا می کنند و ادراک حسی و زیبایی شناسانه ی مخاطب را بر می انگیزند.
تلاشم این بوده که این ایده را دنبال کنم که نویسنده مورد نظر هرچقدر هم بکوشد که واقعیت پیرامون را بازنمایی کند بازهم نوشته اش جنبه ی ادبی پیدا می کند و تبدیل به “ادبیات”می شود. (حال اینکه ادبیات چیست؟رجوع شود به ادبیات چیست سارتر و درجه ی صفر نوشتار رولان بارت و آثار بلانشو دریدا و میلر وکتاب هایی از این دست) تاثیر ادبیات از وقایع نگاری خبری بسیار بیشتر است. به یک معنا تاثیراش چند برابر است. چرا که نویسنده ی امری شخصی را تبدیل به ادبیات می کند.
حالا کجای این ایده “ظلم” به آقا حشمت است نمی دانم. این که بیشتر از هرچیزی شان دادن و تعریف و تمجید است برادر.
“ظلم به حقیقت” هم برایم قابل درک نیست. اما جوابی که برایش دارم را در ادامه می آورم.
به نظر نگارنده (نظری که وام از تاریخ فلسفه می گیرد) اولین نکته در تفاوت ادبیات و فلسفه این است که فلسفه ادعای کشف واقعیت را دارد. خیلی وقت ها فلاسفه ادعای کشف حقیقت را هم دارند.یعنی مدعی هستند که کاری که می کنند بیان حقیقت است. اما زمان باید بگذرد تا ادعای آنها ثابت شود. هرچند به طور معمول ادعاهایشان رد می شود و دوباره یک رشته دیگر از بحث های فلسفی شروع شود. درباره ی اینکه این آدم این فیلسوفی که ادعای دانستن حقیقت را داشته چه اشتباهاتی کرده فلسفه ادامه پیدا می کند. فیلسوف ها معتقدند که ارتباط مستقیم با دنیا برایشان وجود دارد. نه فقط با طبیعت بلکه با زندگی و ذهن آدم ها. تا بوده همیشه همین ادعا را داشته اند. در یونان باستان هنوز تقسیم بندی بین فلسفه ی اخلاق، سیاست و غیره…ساخته نشده بود، فیلسوف یونانی این ادعا را را داشت که به همه ی این امور آشنایی دارد. به طور مثال افلاطون و ارسطو این دو بزرگ تاریخ فلسفه در مورد هر چیزی که بر روی این کره ی خاکی به انسان مربوط می شد و حتی نمی شد حرف می زدند. فلسفه ی علم، اخلاق، هنر، سیاست، متافیزیک و…این دو بزرگ درباره ی همه ی این ها مفصل حرف زده اند.
می توانیم بگوییم که فیلسوفان تشنه ی واقعیتند و گمان می کنند کاری که انجام می دهند به واقعیت چسبیده است. بله من در نوشته ام آورده ام که ادیبان درست برعکس فلاسفه وقتی هم اثرشان به واقعیت می پردازد، باز واقعیت را بازسازی می کند. و آن چیز مصنوع که می سازند حتی اگر ادعای نویسنده/هنرمند این باشد که واقعن واقعن به واقعیت نزدیک شده باز متن ادبی ست و خود واقعیت نیست. ادبیات به طور مثال نوشته ی حشمت آزادبخت -که مورد بحث بنده بود- با اینکه آشکارا ماجرایی عینی را توضیح می دهد و می نویسد اما باز این امکان را در دلش دارد که موجوداتی بیافریند که خیلی بیشتر از موقعیت موجوداتی که ما می بینیم برایمان و توی ذهنمان باقی بمانند. و عین واقع جلوه کنند. از همین منظر می توان مثالی بیاورم. به نظر نگارنده هیچ دختر جوان، شاداب طبقات بالای جامعه که بی غم و خوشبخت و شاد است –یا به قول مارسل پروست شکوفاست- به اندازه ی “ناتاشا” در اثر تولستوی واقعی نیست. شروع جنگ و صلح وقتی ناتاشا وارد می شود و معرفی می شود در اوج خوشبختی و شادابی و جوانی ست، در واقعیت هیچ زنی به پای این قهرمان رمان تولستوی نمی رسد.
پیرزن”صدای ضجه ی شب” از هر پیرزنی در جهان واقعی برای من واقعی تر است. به زبانی دیگر رنج هیچ زنی به پای رنج او نمی رسد. از این رو بسیار تاثیرگذاز تر از خود واقعیت است. نویسنده/خبرنگارهایی بسیاری هر روزه در روزنامه ها و سایت های مختلف خبرها و حادثه هایی را بازتاب می دهند اما خبرشان هرچقدر تکان دهنده هم باشد باز بعد از گذشت زمانی کوتاه فراموش می شود. اما نوشتار آزادبخت از فراموشی می گریزد و مدام به حال و روز مان سرک می کشند.چرا که تبدیل به” ادبیات”شده اند.
در ادامه شما از تفاوت واقعیت و حقیقت بحث کرده اید.به نظر نگارنده تعریف شما بسیار دم دستی و ساده انگارانه است. آن هم در روزگاری که فقط ده ها کتابخانه کتاب در تعریف و به پرسش کشیدن این دو مفهوم نوشته شده است.
شما بعد از حکم دادن و تعریف کردن این دو مفهوم آن هم به شکلی بسیار ابتدایی، نوشته اید که من گفته ام “حشمت رئالیست” است. شما در این سطرها جوری حرف زده اید که انگار متر و معیار واقعی دست شماست. من در هیچ جای نوشته ام این مطلب را نیاورده ام یا چنین حرفی نزده ام. فقط نوشته ام که او”نئو رئالیسم”است. که البته مخاطب می فهمد که” رئالیزم نو” تفاوت های بسیاری با مکتب رئالیزم دارد. بله تفاوت های بسیاری بین این دو سبک، جریان یا نحله ی ادبی، فلسفی، هنری وجود دارد که در این مقال فرصت واکاوی آن نیست فقط مخاطبان محترم را ارجاع می دهم به مطالعه ی تفاوت های این دوجریان هنری یا مکتب ادبی.
شاید به قول شما”او و قلم اش”را درست نشناخته باشم اما جنبه هایی از کار او که برایم مهم و با اهمیت بوده اند را برجسته کرده ام والبته هیج جا همچین ادعایی نکرده ام که قصدم توضیح همه ی افکار و اندیشه های آزادبخت است. بازهم می گویم بنده در یادداشتی که منتشر کرده ام تاکیدم روی یک جنبه از کار فکری نویسنده ی محترم بوده است. تا مخاطبان از این پس با نگاهی جدی تر به خواندن این بخش ازآثارش(متن/نثر)بپردازند. هرچند ممکن است با خودتان بگوید مخاطبانش می دانند با چه چیز(گوهر) ارزشمندی طرفند. اما کار از محکم کاری عیب نمی کند.
برویم سراغ جمله ی بعدی. شما نوشته اید”حشمت انسان روشنفکر و ایده آل گرا و به دنبال کشف حقیقت اما از راه رئالیست” است. در جواب این سطر شما می توانم بگویم:
اول اینکه من به انسان روشنفکر نه اعتقاد دارم و نه اصلن این اصطلاح را می پسندم. من اعتقادم بیشتر مبتنی برتعریف آقای بابک احمدی از”کار روشنفکری” است تا انسان”روشن فکر”. این فیلسوف/شارح و نظریه پرداز معاصر می گوید: وقتی می گویم فلانی روشن فکر است، یک تعریف ذات باورانه از روشن فکر ارئه داده ایم. وقتی می گویم کار روشنفکری یعنی،”با دقت به تعامل و کارهای فکری افراد، و کارکردها و نتایج اجتماعی آن ها که ما را در گستره ی انواع گفتمان های مطرح در قلمرو فلسفه و علوم اجتماعی قرار می دهد.” بررسی کار روشنفکری از این راه ممکن است. به نظرم در تعریف “مساله ی روشنفکری” باید به این پرسش که “در کجا کار فکری افراد تبدیل به کار روشنفکری می شود؟” باید دقت کنیم. روشنفکر دانستن کسی به دلیل یک یا چند کار روشنفکرانه ی معیین، مشخص و خاص که انجام داده، می تواند موجب بدفهمی در ارزیابی کارهای فکری قبلی و بعدی اش شود. بارها شنیده ایم که می گویند فلان “روشن فکر” در فلان نوشته، کنش یا موضع گیری اش “به روشن فکری خیانت کرده است”، یا حکم ها و دستورهایی کلی می دهند که “روشن فکران” باید چنین و چنان باشند. تمام ایده وحرف بابک احمدی این است که: اگر به جای این که “روشن فکری”را به عنوان ماهیت فرد مطرح کنیم، بکوشیم تا به ادراکی بیش و کم دقیق و قانع کننده از فعالیت روشن فکری دست یابیم، آن گاه خواهیم توانست هر بیان یک فرد را که خود او یا دیگران از کار مشخص فکری اش پیش می کشند، با دقت نظری بسنجیم و بگوییم که آیا این کار روشن فکرانه هست یا نه. این گونه، به مفهوم های اخلاقی ای چون”خیانت”و “وفاداری” نیازمند نخواهیم شد، و زندانی بینش سوژه باوران باقی نخواهیم ماند که با برچسب زدن به کسی می پندارند که ماهیت او را کشف یا تعیین کرده اند.
اصطلاح روشنفکر مبهم و مساله ساز است، و در خیلی از موارد به شکلی مجازی و استعاری به کار می رود، و دقیق نیست.
و اما سطر/جمله ی بعدی شما. جمله ای سراسر ذات باورانه و نشان از باوری پیشامدرن به انسان دارد. نوشته اید”انسانی که تنها در مرحله ی رئالیست بماند ابدیت ملکوتی انسانی را نخواهد دید و این با خلقت و کمال انسانی در تضاد است”. به نظرم این جمله ی شما ربطی به متن من ندارد و فقط حکمی است که شما بی دلیل بر اساس نوع نگاه خودتان آورده اید و اصلن ربطی به یادداشت بنده ندارد. باز هم می نویسم.من هیچ جای متن ننوشته ام که آزدابخت رئالیست است.
“ابدیت ملکوتی انسان”،”خلقت و کمال انسانی” این اصطلاحات در کانتسکت/زمینه ی نوشتار من قرار نمی گیرند. این بخش را هم به خوانندگان وا می گذارم تا سخن به درازا نکشد.
در سطرهای بعدی نوشته اید”زمانی که می گوییم حشمت آزادبخت هم شعر می گوید هم نثر و… این به معنی ماندن او در رئالیسم نیست، این یعنی حشمت انسانیست روشنفکر که تمام ابزارهای موجود را به کار گرفته برای آگاهی اجتماعی. او به دنبال کشف حقیقت است و بیدار کردن اندیشه ها”.
با بخشی از این سطرها موافقم تنها با بخشی.آنجا که می گوید ابزارهای ممکن را به کمک می گیرد برای آگاهی بخشی اجتماعی و بیداری اندیشه ها. بنده در پایان همین نقد/نوشته که شما پایش یادداشت گذاشته اید به این نکته اشاره کرده ام.و هم صدا با شما گفته ام که کار آزادبخت برای ایجاد آگاهی اجتماعی ست. ولی نظرم بیشتر مبتنی بر نوع تاثیری که می گذارد بوده است.
اما قسمتی که می گوید “کارش کشف حقیقت است”باز در زمینه ی بحث بنده قرار نمی گیرد. چرا که در برخورد با چنین جمله ای این پرسش مدام برایم پیش کشیده می شود که حقیقت چیشت؟ بنده عرض کرده ام که هر جریان یا مکتب ادبی هنری به شکلی مدعی این بوده اند که کارشان واقعیت گرایی و حقیقت است. حتا از کوبیست ها که به نظر سبکی انتزاعی بوده اند مثال آورده ام که آنها خود را واقعیت گرای مضاعف می دانند.
به قول نیچه در بحث پرسپکیویزم”چشم های بسیاری وجود دارد پس حقیقت های بسیاری وجود دارد.پس حقیقتی وجود ندارد”(نقل به مضمون).از همین منظر می توان نوشت حقیقت کشف نمی شود، آفریده می شود. هر کدام از ما انسان ها به واسطه ی پرسپکتیوی که داشته ایم به خاطر زبانمند بودنمان، بسته به تجربیات وچشم اندازی که از آن به جهان و چیزها نگاه می کنیم براشت خاص خودمان را از یک امر مشترک داریم. هویت ما در تفاوتمان شکل می گیرد و هر کدام هم در این فاصله های بر ناگذشتنی حقیقت خاصی را می آفرینیم. این امر بیشتر از هر جایی در هنر مدرنیستی به چشم می آید. از این بخش هم عبور می کنم تا به نکته ی پایانی شما برسم.
نوشته اید”و کمک به انسان در بودنش و نه در شدنش”. به نظر نگارنده اتفاقن انسان ها در “شدن” است که انسان می شوند. در طرح افکنی هایی که برای آینده دارند. اگر مارتین هایدگری(یکی از بزرگترین فلاسفه ی قرن بیستم)به موضوع نگاه کنیم. حتی می توانیم کلمه ی انسان را خط بزنیم و به جایش بنویسیم”دازاین”. کلمه ی دازاین در زبان عادی آلمانی در وهله ی نخست یعنی آنجا بودن. اما در فرهنگ واژگان فلسفی فارسی “هستی آنجا”بیشتر جا افتاده است.
فلسفه هایدگر صرفا براساس حضور کامل انسان بوجود می آید دلیل اثبات این مدعا این است که هایدگر هم چون دیگر فیلسوفان وجودی شدیدا به عقلگرایی انتزاعی بی اعتقاد است و انسانها در نگاه او نه تماشاگران هستی بلکه شرکت کنندگان هستی اند. معنای لغوی این کلمه «آنجا-بودن» یا «هستی-آنجا »می باشد و آن را می توان «باشنده ی بشری» توصیف کرد. دازاین موضوع اصلی بحث در خصوص هستی در اثر عظیم هایدگر،«هستی و زمان » است.قصدم اینجا نه واکاوی و توضیح فلسفه ی هایدگر است و نه اصلن این توانایی را در خود می بینم. فقط نکته ای که می شود از این اصطلاح فلسفی مراد کرد این است که انسان همواره هستی آن جاست و تفاوتش با دیگر موجودات در همین است که برای آینده اش طرح افکنی می کند. ما بینامتن هایی هستیم در گیر تفکر درباب چیستی وجودیمان(البته اگر اصیل در معنایی هایدگری کلمه باشیم)،یا خیلی ساده تر در باره ی کارهایی که انجام می دهیم و کارها یا به یک معنا “برنامه” های که برای آینده داریم. یعنی به همان اندازه که “بودن” مهم است،”شدن”هم اهمیت دارد. و اتفاقن هستی ما در شدن ما شکل می گیرد. قضاوت درباره ی تحلیل و جوابی که به سطر سطر نوشته شما داشته ام را به مخاطبان وا می گذارم چرا که در دل این نوشته تکلیفم را با همه ی آن روشن کرده ام.
و در پایان، باشد که” اخلاق روشنگری” قلب و قلممان را توانا سازد.

آزادبخت در گفته :

درود وسلام خدا برحشمت عزیز.که بانوشته هایش میخواهد هم به فرهنگ شهرمان کمک کندوهم مدیران رااز خواب گران بیدار.که به دادمردم برسید،شماهم ازهمین مردم هستید.به فکر آبادانی خودتان باشید!روزقیامت نزدیک است…

سيدمجتبي حسيني(طرهان) در گفته :

آقای حشمت آزادبخت واقعا دوست داشتنیه . نیاز به حمایت داره . من صداشو از نزدیک گوش کردم اگه یه اسپانسر خوب داشته باشه از این خواننده های که تو لرستان سرقت هنری مبکنن و با این طرفند صاحب نام شدن، خیلی بهتر میتونه هنرشو ارائه بده و طنین صداش از این حنجره های زخمی که امروزه کم نیستن دلنشین تره
.
به امید روزههای خوب و بهاری برای این هنرمند بزرگوار

.

<3 <3 <3

حميدرضا مومني در گفته :

سلام بر هادی عزیز وتمامی فعالان حوزه ادبیات وهنر کوهدشتی

هادی مومنی در گفته :

متشکرم حمیدخان عزیزم

سجاد گراوند از اهواز در گفته :

درود بر نامداران و بزرگان ادبی شهرمان،چون دکتر هادی عزیز و جناب ازادبخت. و عرض ارادت خدمت حمید رضا مومنی

پرویز نورمحمدی در گفته :

با تشکر از اساتید گرانقدر هادی دوست داشتنی وهمچنین جناب پیری عزیز که نوشته های هادی خان را دنبال می نمایند ودر مقام منتقد به قضاوت می نشینند اما نباید فراموش کرد که دکتر هادی مومنی افتخار عرصه هنر وادبیات شهرمان هستند .به امید موفقیت جوانان این سرزمین .

فیروز یارمحمدی در گفته :

بدوراز تعارفات مرسوم جدا” بایستی از جناب آقای حشمت آزادبخت که هنرمندانه ودر کمال تواضع معضلات فرهنگی واجتماعی دیارمان را به رشته ی تحریر در می آورند تقدیر و تشکر نمود .

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :