- پایگاه خبری، تحلیلی میرملاس - http://www.mirmalas.com -

خاطراتی از عملیات والفجر مقدماتی(گردان محبین ) سال 1361 / حاج امیرحمزه عزیزی

 عزیزی [1] 

دکتر امیر حمزه عزیزی / میرملاس نیوز

 فرمانده گروهان قمر بنی هاشم گردان عملیاتی جندالله بوکان

 

برای چهارمین بار بود که به جبهه می رفتم بعد از عملیات بیت المقدس ،رمضان ومحرم یک روز در تیپ  7 ولی عصر (عج) دزفول در گردان انبیاء در منطقه عملیاتی شرهانی بودم . بعد از پایان ماموریت برای دیدار دوستان به گردان محبین ازتیپ 15 امام حسن (ع) آمدم صمیمیت و صفایی که بین بچه ها بود باعث شد که دیگه حتی به مرخصی چند روزه هم نروم.

بچه های گردان حدود 45 روز  بود که مشغول آموزش درسایت 4 بودند، در آموزش های قبل از عملیات آنقدر سخت گیری می شد که یادم هست یک روز حدود بیش از  40 کیلومتر در بین رمل ها راهپیمایی کردیم، این آموزش ها باعث شد که در عملیات والفجر مقدماتی 15 کیلومتر از جنگل امقر تا خط دشمن با تمام تجهیزات مشکلی نداشته باشیم ، به علت خستگی تعدادی از بچه ها در بین راه به حالت خواب و بیداری راه می رفتند، وقتی که به دشمن رسیدیم اولین خمپاره ای که بین بچه ها منفجر شد انگشت پای مرحوم برادرم امیر محمد عزیزی ترکش خورد.

با سرعت شروع به باند پیچی کردم ، آنقدر باند بسته بودم که پایش داخل پوتین نمی رفت، با همین خمپاره بود که یکی از عزیزان کوهدشتی ترکش به گردنش اصابت کرد و شهید شد، به برادرم گفتم که برگرد عقب ،قبول نکرد و گفت باعث تضعیف روحیه گروهان میشه، دشمن منتظر ما بود عملیات لو رفته بود، با شروع درگیری رزمندگان را زیر شدیدترین آتش قرار دادند .

بعد از عبور از کانالهای بزرگ به کانالهای کوچک احداثی رسیدیم، در این لحظه مسعود نورمحمدی زیر نور منور قرآن می خواند، در سمت چپ ما انبار مهمات بزرگی از دشمن منفجر شد از آنجا به بعد گردان به هم ریخت ،من به همراه تعدادی از بچه ها به سمت جاده آسفالته حرکت کردیم ،بعد از رسیدن به جاده گفتن که محاصره  شدیم و فرمانده گردان آقای رضامند گفته که جان خودتان را نجات بدید .

به سرعت به عقب برگشتم در بین راه شنیدم که یک نفر از مجروحین با صدای بلند فریاد یا مهدی ادرکنی سر میده صداش آشنا بود به طرفش رفتم برای کمک وقتی نزدیک شدم دیدم که برادرم امیر محمد در خون خود غلتیده از تمامی اعضای بدن مجروح شده، کشان کشان اون رو به داخل کانالهای کوچک بردم آنقدر ترکش خورده بود که نمی دونستم کجای بدنش را باند پیچی کنم .

بیش از 30 ترکش خورده بود ،به من گفت تو برو آمبولانس میاد و منو می بره عقب، گفتم چطور از کانالهای بزرگ رد میشه، می خواست هر دو از بین نرویم با عصبانیت گفت تو برو من نهایتا اسیر میشم اما من میدونستم با این همه مجروحیت اونو اسیر نمی کنند، گفتم یا هردو می رویم یا من هم نمی روم. اکثریت یا عقب نشینی کرده بودند یا به شهادت رسیده یا اسیر شده بودند.

کم کم هوا داشت روشن می شد، دیدم عراقی ها داشتند تیر خلاص به مجروحین می زدند فاصله آنقدر نزدیک بود که دیگه نا امید شده بودم تا اینکه دیدم 3 نفر به ما نزدیک می شدند، آنها را خوب تشخیص نمی دادم ،می خواستم آنها را به رگبار ببندم پیش خودم گفتم بزار بیان جلوتر تا با دقت آنها را بزنم وقتی آمدن جلو دیدم از بچه های خودمان هستند (مصطفی فاضلی، پاپی حسین ندری، مهدی پور) بودند .

می خواستیم برانکاردی که شهیدی روی آن بود رو برداریم که مرحوم عزیزی اجازه نداد، مصطفی از سمت راست کانال رفت و پاپی حسین از سمت چپ، مصطفی قدری که فاصله گرفت با تعدادی از عراقی ها روبرو شد و اون رو به رگبار بستند که 7 تیر گرینف به ران او اصابت کرده و برای مدت کوتاهی اسیر شد که تعدادی دیگر از بچه ها عراقی ها را کشتند و فاضلی هم آزاد و به عقب برگشت .

شهید ندری هم دیگه برنگشت ،به مهدی پور گفتم که تو هم برگرد، باز تنها ماندم وقتی دیدم که در شرف کشته یا اسیر شدن هستیم ،به برادرم گفتم بلند شو تا به سمت نیروهای خودی برویم یا شهید می شیوم یا حداقل تلاش خود را کرده ایم به زحمت برادرم را از داخل کانال کشیدم بیرون، او بلند قد بود و من نوجوانی 15 ساله قادرنبودم اون رو حمل کنم ، بالاتنه اش را روی دوشم انداخت و خودش شروع به راه رفتن کرد، اول فکر می کردیم پانزده کیلومتر باید برگردیم ،بعد از مدتی راه رفتن در بین راه چندین بار برادرم مکررا ترکش خورد .

دیگر از اصابت خمپاره و تیر زمین نمی خوابیدیم، یکدفعه دیدم که یکی از جنازه ها حرکت می کند، دیدم سیاهپوست است ،متوجه شدم یکی از مجروحین سودانی در ارتش عراق است که می خواست ما را شهید کند ،اسلحه اش را گرفتم و دوربین دیدبانی داشت برداشتم و می خواستم اون رو بکشم که مرحوم عزیزی من رو قسم داد که او را نکشم (آن دوربین را تحویل سپاه کوهدشت دادم) .

دیدم یک روحانی سید با صدای الله اکبر میگه : برادر بیا . اول فکر کردم عراقی هستند و می خواهند ما را اسیر کنند ، بعد متوجه شدم خط مقدم آمده جلو در این بین بود که برادرم بیهوش شد که با کمک بچه ها به پشت خط منتقل شد. بعد از اینکه به مقر برگشتیم چادرها خالی بود تعداد زیادی شهید و مجروح و اسیر شده بودند ،فضای غمگینی بود .

یاد و خاطر تمامی شهدا بخصوص شهدای این عملیات گرامی باد. (برادر کوچک شما امیر حمزه عزیزی)

 

 

jazb14000 [2]

 

jazb14009 [3]

 

jazb14013 [4]

 

jazb14024 [5]

 

jazb14042 [6]