کد خبر : 65160
تاریخ انتشار : ۸ اسفند ۱۳۹۳ - ۲۲:۵۰
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 1,027 بازدید

جامع المقدمات و صرف افعال عربي

  نجف شهبازی/سرویس منتظران:  ماجراهاي جورواجور پي در پي روزانه وبس خطرناك از بصره تا بغداد سپس تا موصل در يك ماه آغازين ،انديشيدن بخود ،روزگار،خانواده و دوستان از او گرفته بود . چون به آن قفص عربي يا همان اردوگاه به زبان فارسي فرود آمدند،بخوبي وضعيت خود و تا حدودي سر نوشت آينده اش […]

photo

 

نجف شهبازی/سرویس منتظران:

 ماجراهاي جورواجور پي در پي روزانه وبس خطرناك از بصره تا بغداد سپس تا موصل در يك ماه آغازين ،انديشيدن بخود ،روزگار،خانواده و دوستان از او گرفته بود .

چون به آن قفص عربي يا همان اردوگاه به زبان فارسي فرود آمدند،بخوبي وضعيت خود و تا حدودي سر نوشت آينده اش روشن شده بود .

ديگر موضوع داستان اسراي جنگي و يا فيلم هاي  آن  كه در هزار صفحه و يك ساعت براي خوانندگان و بينندگان خلاصه شود نبود بلكه اتفاقهاي ناگواري بود بقول معروف چه بسا با دعاهاي خير پدر ومادر و دوستان از انها جان سالم بدر برده  بود، داستان او از اين به بعد قرار است كه از آغاز تا پايان همراه با

زمان و لحظه هاي آن برگ شماري شود،

غروب مرداد سال ١٣٦١كاروان اتوبوس ها كه حامل سند پيروزي در جبهه هاي جنوب بودند از ميان شهر موصل از روي رودخانه فرات مي گذشتند ، غروب آخرين رمق هاي روشناي روز را گرفته بود رقص   سايه   هاي امواج كوتا رودخانه نمي توانست رقص شادي  و روشنايي  پيروزي  را نويد دهد، خبري از شادي  و هلهله هاي عربي در استقبال كاروان در ميان نبود ،همه چيز دم فرو برده بود و سر و صدا وجارو جنجال  هاي هميشگي وتبليغاتي در ميان نبود ،از سايه كوتا موج هاي رودخانه تا سايه بلند كوه هاي اطراف شهر جملگي خبر از بايگاني اسناد جنگي اسري براي زماني مي داد،ولي او عادت به بايگاني هرچند براي مدت كوتاه دوست نداشت ،ياد گرفته بود كه آرام نگيرد ، راه و روش برگزيده ي او آرامش نبود ، لذا با وجود خستگي گرسنگي تشنگي بيخوابي و رنجوري توقف براي مدت كوتاه هم اصلا خوش نداشت وچون بچه هاي كوچك سواري رابيشتر دوست داشت مقصد را نمي خواست و به هر ساختمان و مجموعه ي  ساختماني كه كاروان در حال عبورازآن بود با دلواپسي وچشم نگراني به آن خيره مي شد . 

از داخل اتوبوس با وجود تاريكي شب به اين سو آن سو با حيرت و سرگرداني مي نگريست و هر چيزي را

مي پاييد ، با اينكه عربي نمي دانست اما پيوستگي صحبت هاي  راننده  و  نگهبانان مسلح داخل اتوبوس خبر از آمادگي آنها براي ورود به موقعيت جديدي مي داد، بناگاه مجموعه ي  از ساختمان هاي نسبتا بلند مرتبه و قلعه مانند  سمت  راست  جاده  نمايان  شد ، ظاهرشان  را دوست  نداشت وبادلواپسي انها را مي پاييد ،از گوشه پنجره اتوبوس يك لحظه ديده شد كه خودرو تويوتاي استيشن شاسي بلند  كه كاروان را از بغداد بسمت موصل نگهباني و راهنمايي مي كرد از جاده اصلي  بطرف بناهاي كه ظاهري قلعه مانند داشت پيچيد و بسويش در حركت است، آنجا بود قلبش به تپش افتاد وجسمش سراپا سرد گشت وعرق سردي  بر آن  نشست ، او اين حس را از همراهان خود دريافت كرد از انجاييكه سخن گفتن با همديگر ممنوع بود اين نگراني بروشني از روي ديدگان به همديگر منتقل ميشد ،بلي درست گمان ميرفت خود خودش بود مكان حصرشان بود اما ميزبانان ومهمانان بدلخواه و از سر اشتياق اينجا نيامده بودند،و خبري از خوش آمد گويي برسم معمول نبود كسي هم آراسته به استقبال نيامده بود البته خبري ازخشم غضب تهديد وارعاب كتك هاي روزانه كه در طول يك ماه كه به خوراك روزانه وعادت تبديل شده بود ديگر درميان نبود ،ميزبان چون حين پياده شدن مهمانان از مركب انها را رنجور و خسته و تكيده يافت ، برخلاف  مقررات  سختش از خود نرمي مهرباني نشان مي داد و اين موضوع  از چهره  و  رفتارشان هويدا بود. 

 سختي راه  و ماجراهاي آن رمق مهمانان ناخوانده گرفته شده بود و توان سرپيچي نداشتند و آنچنان كام فروبسته بودندكه با يك چشم غره فرمان مي بردند و درمقابل از ديده هاي زارشان خواسته هايشان برآوارده ميشد ، كاروان حدود٧٠٠ تا٨٠٠ نفره به دسته هاي٨٠ نفره تقسيم شد و هر گروه  پشت سر نگهبان كه نقش  راهنما  و مسئوليتشان راهم بعهده داشت براه افتادند علي چون كودك تمام آنچه بچشمش ميامد برايش تازه و هيجان جلوه مي كرد، باهمه بينواي عارض شده وهنوز با ان همه فشارهاي روحي  رواني  و جسم كنجكاويش  كاسته نشده بود و باهوشياري  تمام  همه چيز راثبت وضبط ميكرد.ساختمان اردوگاه برخلاف وضعيت بيرونيش ازداخل بصورت دو طبقه باارتفاع بسيار بلند برنگ آجري روشن با ايوان سراسري در آن شب مهتابي ، عظيم  و با شكوه خود نمايي ميكرد هرتازه واردي را مجذوب خود ميكرد، چه رسد براي مهمانان ناخوانده و به اسيري رفته چون علي كه هـيجان ديدن لحظه ها ودانستن چه شودها در سر داشت. 

راهنما كه در پيشاني گروه حركت مي كرد گروه را همچون گروهان نظامي بسمت اتاق از پيش تعين شده با حركات نظامي چپ وراست خود هدايت مى كرد  دسته هاي ديگر با نظم وانضباط و در سكوت مطلق در آن شب مهتابي فرمان راهنماي خود را ميبردند و با آرامش ، همه در حركت بسوي اتاقهاي از پيش تعيين شده ي خود بودند گويي ازقبل آن مكان را ميشناختند به  در اتاق كه رسيدند معلوم بود  همين امروز بود كه جا قفلي بر روي آن جوش شد بود چرا كه  درب  توري بر روي هم جفت و جور نميشد.

بروي ديوار ورودي اتاق بزبان عربي نوشته شده بود (القاعه سته ) يعني اتاق شش فضاي داخل اتاق بيشتر شبيه سالن بود چرا كه شش تا ستون بتوني با قطر ضخيم  و با سقفي بلند كه داخل اين سالن قابل تقسيم

به حداقل شش اتاق و ظاهرا از پيش بعنوان پادگان آموزشي براي افسران  ارتش توسط روسها ساخته شده بود  جلوي هر سالن   سرويسي بتعداد شش دوش حمام  وجود داشت اما فاقد سرويس دستشويي  معضلي كه زندانيان جنگي تا زمان آزاديشان از آن رنج مي بردند.ناچار بودند فقط  در روز در مدت  زمان آزاد بودن

از دستشويي ها كه در گوشه ي پادگان ساخته شده بود استفاده كنند . 

چون وارد آن اتاق شدند ، خالي از هر وسيله  اوليه  زندگي  بود كاملا خالي و عاري از هر وسيله اوليه براي استراحت  بنابراين جاي براي انتخاب نداشت همه جاي آن يكسان و سرد با كفي تمام سيمان هركس به گوشه ي  خزيد وبر روي كف سيماني جسم خسته و نيمه برهنه و ضعيف  شان رها كردند علي اولين جاي را كه براي  

دراز كشيدن يافت ستون نزديك دم در بود  به آن تكيه داد بسيار محكم سنگين و ضخامتي بزرك داشت كه خود نشان از بزرگي  مصيبتي است كه درآن گرفتار شده است،

او خود را در مقابل اين وضعيت خورد شده مي ديد هر چه بود تاريكي بود شخصيتش جسمش شغلش براي  اين  آزمون نه آماده و نه آموزش ديده  بود ، او نه افسر، درجه دار و نه سرباز بود او حتي سرپرستي  خانواده هم تجربه نكرده بود  آن شب آن ستون سالن  بجاي اينكه  تكيه گاهش باشد انگار وزن سنگينش نفس هاي آخر او را ميگرفت  اگر نبود صداي  باز  شدن  قفل توسط نگهبان چه بسا بايد با مرگ دست و پنجه نرم ميكرد،

اما همان شب فرمانده پادگان موصل بر خلاف رفتار و كردار فرماندهان بصره و بغداد دستور داده بود هريك راپتوي مشكي با ابعاد يك دردو متركه استفاده زيرانداز داشت  بهمراه يك بسته وسايل اوليه بهداشتي  حاوي آينه كوچك، تيغ خمير ريش وفرچه آن وكاسه كوچك زرد رنگ  براي خيس كردن فرچه را به هـر يك  بدهند علي آن شب باديدن ان وسايل دردش بيشترشد چرا كه اورا ياد پدر بزرگ و گذشته قبل ازانقلاب پدرش مي انداخت كه چگونه صبح هابر ايوان خانه مي ايستادند  و صورتشان را اصلاح ميكردند ودر اين لحظه ياد ان شكلكهاي صورت پدربراي درست تراشيدن صورتهايشان بود كه لبخندي هر چند بيجان در اين وضعيت بغرنج بر صورتش نقش مي بست ، سپس دوباره صداي باز شدن قفل در آمد ازميان افراد چند نفر قوي هيكل با خود بردن چيزي نگذشت كه با چند سطل پرازچاي شيرين غليظ عربي برگشتندگويي آن كاسه هاي كوچك زرد رنگ يكبار كاركرد داشت آنهم آن شب حياتي براي  نوشيدن چاي ، انرژي  كه  از نوشيدن آن چاي بياد ماندني بدست آمد امروز هم چاي ،نوشيدني اعجازآميز او بشمار مى آيد، اميد به كالبد جسم و روانشان برگشت ، وفهميد نه جهان  به آخر نرسيده بلكه آغاز گشته ،همان شب مسئول و نگهبان اتاق برنامه فردا و روزانه همه را اعلام كرد، ساعت نه صبح  با شنيدن صداي  صوت  فرمانده  كه در وسط  كمپ مي ايستاداز اتاق ها خارج مي شويد جلوي اتاق به صفهاي  پنج تايي ميايستيد تا فرمانده همه را بشمارد و سپس با صوت فرمانده آزاد خواهيد بود كه براي مدت چهار پنج ساعت از هواي آزاد بيرون اتاقها استفاده و پياده روي و  كارهاي شخصي خود را انجام دهيد .

قسمت اول……….

 

 

درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo.com

دیدگاه ها

ع م امرایی در گفته :

مردانِ مردی که طوفانِ سهمگین و طاقت فرسای سختیها در مقابلِ عزمِ استوارتان سرِ تعظیم فرود آورد .کوتاهیها را بر ماببخشایید که حقتان برگردنِ ما سنگینی میکند سربلند وسرافرازید سلامت و تندرست باشید

مهدی یاری نیویورک در گفته :

سراپا اگر زرد وپژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل، دليل است، آورده ايم
اگر داغ، شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم
اگر خنجر دوستان، گرده ايم
گواهي بخواهيد، اينک گواه
همين زخمي هايي که نشمرده ايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم.
جناب شهبازی دلتنگ نوشته هات شدیم…. خوب شد که دوباره برامون نوشتی. سپاس

هادی قبادی در گفته :

سلام بر خوانندگان این سطور
دیروز آقا نجف را درمراسم ختم مرحوم دکتر سید صادق طباطبایی در جماران زیارت کردم . در ضمن احوالپرسی و گفتگوی کوتاهی که با هم داشتیم خبر از یادداشت جدید را داد و من هم امروز در اولین فرصت خواندم و بازهم نگاهی گذرا به رنج های بی شمار آزادگان عزیز که هرچه بخوانیم و بشنویم به عمق آن همه رنج پی نخواهیم برد و در نقطه مقابلش اراده های پولادین این اسوه های استقامت و پایداری …

نورعلی ازسنندج در گفته :

سلام .

هرگاه قطره ای ازدریای افکار وایده ها و پندها وحتی خاطره ای را بر صفحه کاغذی یا مانیتور اتاقک کوچکم از شما

آزاده ی آزاد مرد میبینم به وجد می آیم ولرستان را در بلندای افتخار با درخشندگی شهر کودشت در دل آن نظاره گر

میشوم . امیدوارم به اندازه هر ثانیه ضجر ومشقتی که در اسرارتگاهای عراق تحمل کرده ای خداون منان عمر با

عزت تواٌم با سرور شادی عطا نماید .شما افتخار ما هستید . پیروز باشید

اسدالله آزادبخت در گفته :

سلام ودرودبریاردبستانی ام حاج نجف عزیزومهربان
هربارکه مطلبی ازشما درج میشه بالذت خاصی اونومیخونم وازقلم شیوا وپربارت بهره ها نصیبم میشه. همیشه سرافرازبمانی

فلاح در گفته :

جناب آقای شهبازی خسته نباشید خاطه بسیار جالبی بود. خداوند نگهدارتان

داریوش گراوند در گفته :

سلام ودرودبرهمه آزادگان سرفراز خصوصا برادرعزیز وارجمندم جناب نجف شهبازی ان شاالله خداوند به شما سلامتی عنایت فرماید.

جواد ضرونی در گفته :

سلام بر حاج نجف عزیز وآزادگان سرافرازی که باصبر واستقامت خود چون کوه درمقابل بعثیان ایستادن تا امروز این افتخار وامنیت دراین کشور بوجود آید.
حاجی جان باور کنید وقتی خاطره تان رامی خواندم انگارتوی اتوبوس کنارتان نشسته بودم .مشتاقانه منتظرقسمت های بعدی خاطره شما برادر عزیز هستم.
راستی حاجی دایی میرزا به همراه پسرش علیرضا مشرف شدن کربلا ی معلی،خیلی خوشحال شدم .

کریم.نژاد__خرم آباد در گفته :

سلام برحاج نجف شهبازی ایثارگرسالهای دفاع مقدس ومرد مقاومت وایثارموفق باشید

ش . ف در گفته :

مشتاقانه منتظر قسمت دوم هستیم

جواد ضرونی در گفته :

سلام بر حاج نجف عزیز وآزادگان سرافرازی که باصبر واستقامت خود چون کوه درمقابل بعثیان ایستادن تا امروز این افتخار وامنیت دراین کشور بوجود آید.
حاجی جان باور کنید وقتی خاطره تان رامی خواندم انگارتوی اتوبوس کنارتان نشسته بودم .مشتاقانه منتظرقسمت های بعدی خاطره شما برادر عزیز هستم.
راستی حاجی دایی میرزا به همراه پسرش علیرضا مشرف شدن کربلا ی معلی،خیلی خوشحال شدم .

سلام داداش شايد تا حال ازت درباره خاطرات و واقعيات هاي كه در طول 8 سال در بهترين دوران زندگي انسان كه دوران نوجواني و جوانيست با آنها زندگي ميكردي نپرسيدم و پيگير نشدم اين بود نخواستم شاهد تكرار زجرها و غم ها ي آن دوران باشم و از يادم نخواهد رفت روزي كه برگشتي به خونه ، من كلاس سوم ابتدايي بودم يعني زماني كه به اسارت درآمدي من يكسال بيش نداشتم من كه فقط عكستو ديده بودن در طول مدت اسارت و تعريف هاي كه بزرگترها مي كردن تشنه ديدار برادر بزرگم بودم با نامه ها و عكس هاي شما با پدر و مادر ،‌برادران و خواهران ميخنديدم مي گريستم . روز ديدار صبح زود بيدار شدم مدرسه نرفتم گفتن بعدازظهر ميايي دنبال كسي بودم كه باهاش به پيشوازت بيام همه ميگفتن باشه حتما ميبرمت ولي جا ماندم بابام هنوز نرفته بود قرار بود از سپاه بيان دنبالش گفتم خوبه با هاش ميرم خيلي انتظار كشيدم اندازه يكسال منتظر آشنايي بودم كه در رويا كودكي خود او را تجسم كرده و باهاش حرف ميزدم در فكر بودم كه ندونستم بابام كي رفته بود آروم و قرار نداشتم در كنج حياط خونه نشسته بودم تا بيايي نزديك هاي غروب متوجه جمعيت زيادي شدم كه سمت خونه ميامدن و با صلوات وارد خونه شدن پاهام بي حس شده بود قدرت راه رفتن نداشت به هر شكل از جمعيت عبور كردم وارد اتاق پذيرايي شدم يك دفعه صداي مهربان و آشنا گفت تو بايستي ايرج باشي بغلم كرد من حالت كنگ داشتم و هنوز باور ديدن روي زيبايت را نداشتم ولي هيچوقت آنروز را فراموش نخواهم نكرد . سربلند و پيروز باشي برادر شجاع و مهربانم

مطالبتون همیشه جالبه اقای شهبازی موفق باشید

هادی یاری پور...بروجرد... در گفته :

بوي بهاران مي دهي اي فرد آزاد
اي از تو خاک ميهنم آباد آباد
بنشين به روي چشمم اي پيک بهاري
کز دوري ات آتش به جان ما در افتاد
اي افتخار کشور اي فرزند قرآن!
اي با تو روشن، آسمان از نور ايمان!
بنشين دمي تا بوسه بارد از نگاهم
ما را به لبخندي کن اي آلاله، مهمان
اي گام هايت، سجده گاه شبنم و گل
اي در گلويت، نغمه تب دار بلبل
باز آمدي از شهر غم، منزل مبارک
خاک وطن، فرش قدم هاي تو اي گل
باز آمدي از سمت شب اي مايه ناز
اي از تو باغ آسمان سرشار آواز
گلبانگ شادي از تو در کوه و در و دشت
پيچيده همچون نغمه قمري به پرواز
اي از تبسم، مهربان تر، مرد صحرا!
از ديدنت، گل کرده اشکم همچو دريا
تا آمدي، بوي بهاران با تو آمد
فرزند توفان، شير مرد خانه ما تقدیم به شما با آرزوی سلامتی و موفقیت روز افزون.

س. م. والی پور در گفته :

باعرض سلام وادب وارادت واحترام خدمت اخوان شهبازی ( حاج نجف و ایرج عبدی پور)
از زمان درج خاطره ، برای چندمین بار ، روزانه هم خاطره ی حاج نجف سرافراز ومقاوم و هم ایرج عزیز را خواندم و از عمق وجودم خواندم . تاکنون گرچه خاطرات زیاد وزیبایی از آزادگان سرافراز و رزمندگان وحتی شهدای گرانقدر را خوانده ام وتحت تاثیر قرار گرفته ام ،اما این خاطره حاج نجف و متن اخوی عزیزش ایرج ،اثری دیگر گذاشت. متن ایرج عزیز خیلی در من اثر گذاشت چون عین صحبتهای ایشان را باتوجه به اینکه در آن زمان همسایه روبرو واقع در کوچه رقییه بودیم، درک کردم زیرا چه زمان اسارت ونبودحاج نجف و چه آن لحظات شیرین ورودایشان به جمع خانواده ی صبورش را از نزدیک شاهد بودم.
تنها میتوان گفت : که باتمام وجود دربرابر شما آزادگان سرافراز ومقاوم سر تعظیم فرود
می آوریم و به مقاومت وایستادگی شما وصبوری خانواده ی محترمتان افتخار کرده وبه خود می بالیم .
از جانباز سرافراز ، یادگار ماندگار شهدا، سردار جبهه های غرب وجنوب ،حاج بهزاد باقری که متحمل زحمت فراوان به منظور گردآوری این گونه خاطرات می شوند تقدیر وتشکر ویژه میشود و بیاد قدیم ندا سر میدهیم : خسته نباشی دلاور

همشهري در گفته :

درود خدا بر آزادگان سرافراز

اسماعیل در گفته :

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جداییها حکایت می‌کند
————————————–
نی حدیث راه پر خون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند
——————————————

بر لب جوی خاطرات خوش می نوازی با نی درونت…. ای دوست ….

محمود حاتمی در گفته :

از بیان شیوایی شما فیض بردیم ، خاطره شب عملیات رمضان در جمع رزمندگان گردان شهدای تیپ ولی عصر عج دوباره برایم تداعی شد.

محمدي نژاد در گفته :

سلام بر حاج نجف شهبازي عزيز خدا بحق زهراي اطهر واولاد گرامش شهدا را غريق رحمت واسعه خود و شما آزاده دلاور را با عزت وسر بلند حافظ و نگهدار باشد

جمشید در گفته :

قصه جنگ سالها در ادبیات جنگ و سینما ی کشورمان به تصویر کشیده میشود و ما شاهد حضور این ادبیات به اشکال مختلفش بوده ایم از بلمی به سوی ساحل تا آژانس شیشه‌ای و اخراجی های یک و دو و نهایتا رمان اثر گذار و ارزشمند دا آنچه که از مطالعه سیر تحول این ادبیات قابل درک است حرکت از تولید ادبیاتی مملو از صنایع ادبی به سوی ادبیاتی ساده روان و بیپیرایه

جمشید در گفته :

خاطرات اقای شهبازی واقعگرایانه ترین حس ممکن را به هر خواننده ای القا میکند به گونه ای که در بخشهایی از این روایت احساس یگانگی را به خواننده میدهد این خاطرات نه مانند بعضی از روایت ها مغلوب اعتقادات ایدولوزیک روایت کننده شده است نه تلاش نموده چهره ای خشن ،بی منطق و …. از نیروهای عراقی به تصویر کشد اینکه امروز ادبیات جنگ و اسرای قهرمان ما به واقعی ترین شکل ممکنش نزدیک میشود اتفاق فرخنده ای است که کمک میکند به معرفت راستینی در مورد هشت سال مبارزه و مقاومت دست یابیم همه ایرانیان میدانندمیارزین جنگ برای ایرانیان قهرمانند اما نباید این قرمانن را به اسطوره هایی تبدیل کرد که نسل فعلب نتوانند با انها ارتباط بر قرار کنند این روایت تلاش نموده تا وازه ترس ،شک،استرس ،نگرانی و ….. را در روایت خود بگنجاند و این وجه تمایز ش با روایت های دیگر است و به همین سبب است که من معتقدم میتواند با برخی جرح و تعدیل ها ،شاهکاری باشد برای نسل جوان امروز
امیدوارم که شاهد تدوام این اتفاق فرخنده باشیم و نهایتا اثر ارزشمند ی از ایشان به اثار دفاع مقدس افزوده شود

علی موحدی در گفته :

سلام جناب جمشید فکر نکنم جناب آقای شهبازی هدف از بیان خاطرتشان این باشد که بخواهند رفتار بعثیها را از لحاظ خشونت و بی منطقی تبرئه کنند. وگذشت زمان هم نمی تواند رفتارهای خارج از اصول انسانی و حقوق بشری بعثیها را در حق اسرای ایرانی به فراموشی بسپارد ،واقع گرایی این نیست که کسانی که شرایط جنگ واسارت را درک نکرده اند و یا بر اثر گذشت زمان ویا دیدگاههای شبه روشنفکری بخواهند ارزشهای دفاع مقدس را به آسانی زیر سئوال ببرند.برخلاف دیدگاه شما عمده مشکلات ما در آن شرایط اختلافات ایدئولوژی بود.مشکل ما با مردم مسلمان عراق نبود بلکه دشمن ما کسانی بودند که دشمنی اشان با مردم عراق از لحاظ ایدئولوژی کمتر از دشمنی با مردم ایران نبود.به نظر این حقیر روایت برادر شهبازی غیر از برداشت شماست ،ایشان بحث افراط را مطرح کرده اند که منهم موافق ایشان هستم البته موضوعات وخاطرات اسارت بسیار گسترده هست و هر عزیزی می تواند با توجه به سلیقه خود به روایت آن بپردازد .
به نظر شما نو جوان 13ساله ای که در دفاع از سرزمین خود نارنجک به خود می بندد اسطوره نیست؟ چطور است که برای یک فوتبالیست که تعداد گلهای زیادی برای تیم ملی کشورش می زند لقب اسطوره می دهند اما جوانان ما که با تمام وجود، خود را در مقابل دشمن مسظهر به پشتیبانی قدرتهای بزرگ سپر کردند اسطوره نیستند ؟!من متأسفم که هنوز عده ای با شک وتردید به حقانیت ما در جنگ می نگرند شاید هم ما مقصر باشیم و شاید هم رفتارهای افراطی عده ای باعث شده که امروز برخی اینگونه در مورد دفاع مقدس قضاوت کنند.

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :