کد خبر : 65354
تاریخ انتشار : ۱۶ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۱:۳۶
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 864 بازدید

جامع المقدمات و صرف افعال عربی (قسمت پایانی)

  نجف شهبازی/ سرویس منتظران:  صبح روز بعد پس از نماز صبح كسي نخوابيد  هيچ كس نخوابيد همه مي خواستند اولين روز آغاز رسمي زندگي بعنوان زندانيان جنگي را تجربه كنند آزادي براي مدتها محدود بدون حضور نگهبان از نزديك براي علي آرزو بود ،آيا مي شود بدون نگهبان براي مدتي تنها بود  راه رفتن […]

ص1

 

نجف شهبازی/ سرویس منتظران:

 صبح روز بعد پس از نماز صبح كسي نخوابيد  هيچ كس نخوابيد همه مي خواستند اولين روز آغاز رسمي زندگي بعنوان زندانيان جنگي را تجربه كنند آزادي براي مدتها محدود بدون حضور نگهبان از نزديك براي علي آرزو بود ،آيا مي شود بدون نگهبان براي مدتي تنها بود  راه رفتن چگونه خواهد بود آيا ميشود در حياط زندان آزادانه راه رفت  چگونه بصف آمار بايد نشست ، فرداي آنروز وقتي همه ان آزادي درون زندان مطابق برنامه لمس كردن گويي تولدي دوباره بود با اين وصف كه دنياي انها در اندازه چهار ديواري تعريف شده بود وبراستي همه به ان قانع شده بودند وچيزي نگذشت همه همديگر را شناختند ديروز هموطن هم رزم سرباز افسر بسيجي سپاهي روحاني  شيعه سني مسيحي بودند اما امروز همه مرزهاي مذاهب قوميتها  سياست  و زبان برچيده شد همه اسير بودند  از يك كشور ايران آمده بودند، با تمام محدوديتها كمبودها و نبود زمان دراختياربراي هر كسي سر گرمي وجود داشت زمان اندك در اختيار فراوان گرانبها وازآن استفاده مي شد،كسي قران  مي خواند آن يكي عربي وديگري ترجمه قران را فراميگرفت  كساني هم بودند كه زبان انگليسي را در عاليترين شكل آن در ايران گذرانده بودند تعداي را گرد خود جمع كرده بودند بخوبي به تعليم مشغول بودند  عبادت هم آزاد و اكثر به دين و مذهب خود به نيايش روزانه مي پرداختند و دوستاران احكام شرعي هم معلم خود را پيدا كرده بودند  فضاهايي  ورزشي فوتبال واليبال از قبل در پادگان  وجود داشت منعي از اين بابت نبود و همه به نوبت مي توانستند از اين فرصت استفاده كنند شب در اتاقهاي محل استراحت فضاي صميمي حاكم بود هر كس هنر خودرا براي سرگرمي سايرين بنمايش مي گذاشت از همه مهمتر با تمامي كمبودها اوليه سرگرمآاموزشي رونق گرفته بود فضاي عبادت براي همه بدون كمترين مزاحمت فراهم  و دوستان علي تا نيمه هاي شب به راز ونياز مي پرداختند  فضا براي سرگرمي بدون مزاحمت فراهم بود كبودها كاستي هاي بهداشتي غذايي دارويي و از همه مهمتر آزادي آزار دهنده و تحملش بس جانفرسا اما همه همفكر و آراسته و وشكوه هم شده بودند  نظرات افكار مذاهب همه مورد قبول و احترام بود رويه پيش آمده ناشي از حس همنوعي وملي ومذهبي بود ،بطوريكه حتي   گروه نگهبان زندان از عاليترين مقام نظامي  تا پايين ترين آنها اين موضوع را درك كرده بودند.

هر كسي  به عرض يك متر و طول دو متر فضاي داخل سالن براي استراحت و خوابيدن در اختيار داشت و با درازا شدن زمان اسارت هريك از زندانيان اسير حس مالكيت نسبت به آن در مقابل سايرين پيدا كرده بود و در همسايگي ديوار به ديوار علي  محمد اقامت داشت او حدود سي پنج سال داشت و از  چشم هاي سياه و ابرواني  پهن و همچنين قد بلندي برخوردار بود بنظر مي رسيد شخصيتي نافذ داشته باشد شب ها كه براي نماز شب بلند ميشد حمد سوره با صداي بلند و دلنشين مي خواند همشهريانش او را مش محمد صدا مي زدند،مصطفي كه كنار ايشان مي خوابيد اهل نماز عبادت نبود و هميشه كارهاي دستي انجام ميداد و معركه ميگرفت بچه هارا براي مدتي سر گرم ميكرد،  در نيمه شبي كه مش محمد نماز شب  مي خواند  مصطفي با غرغر كردن وپرت كردن پتو به صداي بلند مش محمد اعتراض ميكرد ، آن شب ظاهرا كاسه صبر او از صداي نسبتا بلند مش محمد لبر يز شده بود با صداي بلند به نماز شب محمد اعتراض كرد و همه را از خواب بيدار كرد ،ولي  مش محمد با عذر خواهي نمازش را كوتاه كرد و خوابيد.  
فرداي روز بعد همشهريان محمدگفته بودند كه ايشان آدم بزرگي است عربي را در حوزه شهرستان تا سطح جامعه المقدمات خوانده است او مي تواندافعال عربي را صرف كند نبايد مصطفي با ايشان اعتراض مي كرد ،
موقع نماز مغرب روز بعد با صداي صلوات سكوتي بر اتاق حاكم شد همه منتظرموضوع صلوات شدند،كسي وسط جمع ايستاده بود او كسي نبود جزئ مش محمد  او خودش را جمع و جور ميكرد كه مطلبي را براي جمع توضيح دهد هر چه بود آغازش سنگين جلوه مي كرد.
برادران نيك مي دانيد جنگ ما جنگ حق و باطل است،فرق ما دشمن در ديانت ومذهب ماست ما به تاسي از پيشوايان دينيمان علم حق را بر دوش كشيديم تا آخرين نفس و قطره خونمان بر آن مي ايستم منبعد قرار است كه در اين اتاق واتاقهاي ديگر سه وقت فريضه الهي نماز به جماعت برگزار شود و شئآئرآن گرامي داشته شود، و ظهر همه بايد محوطه اردوگاه را ترك و در اتاقهاي خود نماز جماعت بپا دارند كسي در اين وقت در محوطه قدم نزند همه در فريضه الهي شركت كنند،سخنرانان در مناسبت هاي انقلابي ومذهبي بسخنراني مي پردازند،
طول آن شب علي به سخنان مش محمد ميانديشيد آيا كسي نماز جماعت نخواند حق بودن جنگيدن رزمندگان زير سئوال مي رود ونشان از ان دارد كه ما شبيه دشمن هستيم ما كه نماز مي خوانيم  ما كه در جبهه تا لحظه هاي اخر جنگيديم علي ان شب لحظه اي چشم فرو نبست سئوال هاي بي جوابي افكارش را مشغول كرده بود حس كرد موقع نماز صبح است زود  از جايش بلند شد كه سريع  وضو بگيرد چرا كه اگربا تاخير برخيزد قسمتي كه براي وضو در نظر گرفته شده است شلوغ مي شود در اين فكر بود  صداي اذان  خلاف روزهاي ديگر كه يكي همه را براي نماز بيدار ميكرد  بلند شد، 
نگهبان : مترجم راكه عبدالامير نام داشت صدا زد،عبدالامير عبدالاميرچي شده ؟! اين صرو صدا براي چيست؟! هيچي  سيدي  ” نماز مىخوانند چرا هر روز اين سرو صدا ها نبود ؟! بهشون بگو سر و صدا نكنند ‘فرمانده فكر مى كنه اتفاقي افتاده است !!،نكنه كسي ناراحت؟! نه نه سيدي :،چشم سيدي ، حتما حتما ،، در اين هنگام گروهي از نگهبانان به طرف ديگر اتاق ها در حال دويدن بودند  اذان هماهنگ ديگر اتاق ها وبپا داشتن نمار جماعت براي فرمانده و نگهبانان موضوع جديدي بود انها ابتدائ احساس يك اتفاق امنيتي كرده بودند وقتي ديدند كه تمام شد وهمه دوباره خوابيدند زياد حساسيتي نشان ندادند ،فرداي ان روز علي خبر گرفت كه ديگر اتاقها هم  برنامه نماز جماعت را داشته اند و نگراني نگهبانان بدنبال داشته است،اين برنامه ها در اوقات شرعي بعد از نماز صبح ، ظهر و عصر  هر روز انجام ميشد، در اغاز انچنان حساسيتي از سوي فرمانده كمپ وجود نداشت،اما وقتي بتدريج دامنه ان گسترده تر شد، و معنا ومفهوم ادعيه و زيارت نامه ها وشعارها براي آنها روشن شد  در شامگاه يك روز پاييزي مسئولين ١٣ اتاق را به مقر فرماندهي پادگان اسري احضار وبصراحت تمام برپايي نماز جماعات و هرگونه برنامه هاي مشابه بصور ت گروهي را ممنوع كردند، مسئولين اتاق ها پس از بازگشت مو ضوع را با هم اتاقي هاي خود در ميان گذاشتند علي به سخنان اقاي محمدي مسئول اتاق شان  با دقت گوش مي داد و از اينكه پيش بيني هاي ذهني خودش با توجه به حركات دو سه هفته همرزمانش درست از اب در مي امد تعجب مي كرد و او منتظر عكس العمل  سايرين بود كه قبل از هـر اظهار نظر موافق ومخالف آرش كه بعد نامش رابه سلمان تغيير داده بود مصيبت امام حسين (ع) رادر باب ستم سيزي خواند ومش محمد هـم بدنبال مداحي  وي ،عدم ظلم پذيري ائمه عليهم السلام را گوشزدكرد وديگر هيچ كس بخود اجازه سخن گفتن بخود نمي داد،لذا پاسخي به فرمانده اردوگاه داده نشد و با تكرار  آن برنامه ها آنها، عملا پاسخ منفي را دريافت كردند 
فرمانده  عراقي  به افسر ارشد ايراني براي قانع كردن اسري پناه برد ،سرهنگ وطن پرست افسري كار كشته فرمانده گردان زرهي لشكر نود دو اهواز بود فضيلت اخلاقي او زبانزد همه بود در جمع اسري اتاق به اتاق حاضر وبه اهميت حفظ جان اسري تاكيد مي كرد،وبه حفظ آرامش و رعايت مسائل مورد حساسيت فرمانده پادگان اسري  دعوت مي كردند و تاكيد داشتندكه ما بايد خودمان سالم براي  وطن وخانواده ايمان حفظ كنيم و بر ضرورت رعايت مقررات اعمال شده از سوي فرمانده پادگان براي خودداري از هر گونه اعمال خشونت بار اصرار داشتند، هنوز صحبت هايش بپايان نرسيده بود آرش اين بار نيزبا صداي بلند فرياد برآورد هيات من الذله ، ارتشي وسپاهي و بسيجي يك لشكر الهي ،سخنان سرهنگ را قطع كرد بطوريكه  لبي از كسي در اعتراض گشوده نشد و صدالبته روحيه انقلابي همگان  از پيش با اينچنين شعارها ي سازگاري داشت  وهمه يك صدا در مقابل فرمانده زندان وهـيأت همراه ايستادند و با صداي بلند شعار آرش را تكرار كردند وافسر ارشد ايراني دم فرو بست و تلاش بعديش در توجيه مسائل ، جايگاهي در ميان آن جمع پيدا نكرد، علي  همه اتفاقات را نظاره گر بود و  از اينكه آن افسر نزد  همرزم هايش پيش روي همه كاري از دستش براي آرام
 كردن اوضاع بر نيامد خودش را مى خورد ، او تجربه هاي فشرده بس خطرناك چند ماه اسارت و كنجكاوي نوجوانيش همه مسائل ومصائب را كنار هم مي گذاشت و نمي توانست آينده را روشن ببيند ،و سن كمش به او اجازه  اظهار نظر نمي داد ، ياور پورديان كه فرمانده گروهان  گردان ميثم تيپ ٧ ذزفول بود چون به انتقاد عملكرد آرش و آرش ها بلند شد در دم مورد خشم و غضب تهمت قرار گرفت و علي كه شاهد شكنجه ياور در بصره بود وخونريزي ناشي از وصل برق به بدن ايشان در سوله آتشين در تير ماه در كرماي ٥٠ درجه ي بصره از نزديك ديده بود ونمي توانست نظرات  آقاي  پورديان را ناديده بگيرد ،اين تقابل ها در ذهنش قابل جمع نبود، و كسي را  براي  مشورت  وپناه بردن به آن پيدا نمي كرد درآن تنهاي نزد اقاي كه در ميان همشهريانش عمو انزي مي خواندند رفت او نسبتامسن و كارمند راه آهن انديمشك پناه برد گويي ايشان هم با تمام تجربه اي كه از دورمديريت خود در خط راه اهن داشت  در اين ماجرا كم آورده  بود فقط به حكم بزرگي سنش علي را دلداري مي داد و تاكيد داشت كه خدا با ماست همانطور تا الان نجاتمان داده اين بار نيز  ،هم نجات خواهد داد ، تا اينكه يك روز صبح بسان روز هاي پيشين درب اتاقها در صبح گاهان هميشگي گشوده نشد و ١٠ روز بدون آب و نان  و بهداشت در اتاقها محبوس ماندند و اسري از روي  گرسنگي وتشنگي در اتاقها شكستند و باوجود خطر تيرندازي وارد محوطه شدند وهمه علفهاي محوطه براي رفع گرسنگي خوردند وبه نماز جماعت ايستادند و شعار وحدت سر دادند و به فرمانده و نگهبانان هشدار دادند كه تسليم آنها شود  و براي نجات اسلام بپا خيزند و سرپيچ كنندگان از اين دستور را بكشند چند روزي به اين شيوه سپري شد و در  نما ز جماعت يكي از روزها در ظهر آنگاه كه گروهي در حال خواندن پيام ارشادي و هشداري تكراري روزهاي پيشين بودند مورد حمله گرداني تكاور ضد شورش قرار گرفتند كه نتيجه آن ، روزي خونين بمعناي واقعي بود كه نتيجه اش كشته شدن حداقل ٤ نفر و زخمي شدن پيش از ٥٠٠ نفر علي در بين ديوار گير افتاده بود از ناحيه سر وصورت كمر زخمي و تا مدتي پاهايش بر اثر ضربه ميله فلزي به كمرش از حركت در گوشه اي از محوطه  افتاده بود و معجزه اسا دوباره بحركت افتاد و  ترس از حمله دوباره سربازان كشان كشان خودش را به وسط پادگان كشاند تا در ميان جمع باشد اما بلا فاصله پس از سركوب اسري فرمانده گردان ضد شورش دستور داد كه نان  كه به عربي ثمون ناميده ميشد و چيزي شبيه نان باگد است بين اسري تقسيم كنند كه چند سرباز كيسه هاي نان در دست داشتند و بين اسري پرت مي كردند اما چيزي كه نظر علي و دوستانش در ان لحظه جلب كرده بود اين بود كه مش محمد وآرش چگونه قرص ناني كه توسط نگهبان به وسط جمعيت پرت مي شد زودتر از همه تصاحب مي شدند و ديگر پرچمدار شعار پايداري تا اخرين نفس  و هيهات من الذله نبودند وسرهـنگ وطن پرست و هفده افسر ارشد گوشه اي در ميان ان جمعيت كز كرده بودند واحساس ميشد كه از شدت خشم وناراحتي بخود مي پيچيدند و شايد باخود مي انديشند كاش حرف بزركترها پيش از اين تراژدي شنيده مي شد مي ديدند كه تنها بعد از گذشت ١٢روز ورق برگشت و اين بار بدون كمترين مقاومت و اعتراض  با يك اشاره فرمانده پادگان ، اسري به بسيجي وارتشي پير وجوان تقسيم شدند  و نماز جماعت راكنار و با شعارها و دعاهاي  بعد از جماعات خداحافظي كردند و از آن بعد كسي هم شعار” هيهات من الذله “را سر نمي داد ، آرش ها هم در گوشه اي خزيدند از ديد دوست و دشمن پنهان مي ماندند وحتي شهامت پذيرش مسئوليت نوشته هاي تحريك آميز خود بر روي ديوار داخل اتاق ها هم نداشتندندو علي ها و ياور ها  و ان افسران بجاي آنها شكنجه هاتحمل كردند و با وجود خطاهاي نا بخشودني عليه انهاكسي لب به سخن نگشود                                                                                 و خيلي زود فقط در مد ت زمان دو هفته روشن شد كه تكيه بر ادعاي مدعيان مصداق آن غزل حافظيست كه ميفرمايد          
خيزتاخرقه ي صوفي به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافات بريم
سوي  رندان  قلندر به  ره آورد  سفر
دلق بسطامي و سجاده طامات بريم
 
قسمت پایانی……..
 
 

درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo.com

دیدگاه ها

ایلیا ی در گفته :

مثل همیشه جالب و خواندنی.مانا باشی

اسیر10438 در گفته :

سلام بر دوست عزیز، ما را هم به فضای آن روزهای سخت اسارت بردید.متأسفانه ما همیشه از طرف افراطیون ضربه پذیر بوده ایم در اسارت میشد خیلی از برنامه ها را بدون تنش و عدم ایجاد حساسیت اجرا کرد اما متأسفانه گاهی رفتارهای احساسی وخارج از منطق برای بچه ها ایجاد درد سر میکرد.
پایدار باشید.

هادی قبادی در گفته :

مقام معظم رهبری :
آزادگان ما هم که لحظات دشوار اسارت در دست دشمن را با همه ى وجود خود لمس کرده اند، هریک در رتبه ى یک شهید قرار دارند و کار و وظیفه ى بزرگى را به انجام رسانده اند.

محمود حاتمی در گفته :

آقای شهبازی سلام خاطرات روز های اسارت شما برای نسل امروز درس آموز است.موفق باشید.

محمود مهکی در گفته :

با سلام بر پسرعموی محترم و رنجدیده ام چنان که من شنیده ام تقیه در چنین جایی لازم بلکه واجب است و آنچه از محتوای نوشته ی واقع گرایانه ی شما بر می آید افسوس بر ‍‍‍‍‍غلبه احساسات است بر عقلانیت ٰٰٰٰٰٰٰ اسیر شدن برای حفظ جان است حال در زندان انسان کاری بکند که جان خود یا دیگران را به خطر بیندازد نقض غرض است ای کاش با متانت به عبادت وخودسازی می پرداختید…

آسمان امروز آبي‌تر شده
لحظه‌هامان آفتابي‌تر شده
كوچه‌ها، بوي بهاري مي‌دهند
بوي آواي قناري مي‌دهند
اشكها، لبخندها، گل مي‌كند
عشق هم در آن تأمل مي‌كند
گاه مي‌گريم، دلم وا مي‌شود
گاه لبخندم شكوفا مي‌شود
پنجره‌، تا دست را وا مي‌كند
كوچه هم اين پا و آن پا مي‌‌كند
در به روي آينه وا مي‌شود
عشق هم گرم تماشا مي‌شود
بس كه پرشور است جمع عاشقان
گوشه هم پا مي‌گذارد در ميان
“اندك اندك جمع مستان مي‌رسند
اندك اندك مي‌پرستان مي‌رسند”
چاي، با لبخند شيرين مي‌شود
سفره ديدار، رنگين مي‌شود
عشق،‌يعني لحظة ديدارشان
گفتگو بانرگس بيمارشان
نسترن گويد، اقاقي، اطلسي
نيست ديگر خانه در دلواپسي
باز مي‌گردند ياران بهار
خالي است اما جماران بهار
خفته اما پير ميداندار عشق
در حريم نرگس بيمار عشق
اشكها در نقطة عطف دل است
گريه مي‌گويد غريبي مشكل است
“اندك اندك جمع مستان مي‌رسند
اندك اندك مي‌پرستان مي‌رسند”

فلاح‏ ‏‏ در گفته :

برادر‏ ‏شهبازی‏ ‏جالب‏ ‏.خواندنی‏ ‏بود‏ ‏همه‏ ‏حرکات‏ ‏وسکنات‏ ‏شما‏ ‏آزادگان‏ ‏پسندیده‏ ‏است‏ ‏انسان‏ ‏باید‏ ‏در‏ ‏موقعیت‏ ‏کار‏ ‏قرار‏ ‏گیرد‏ ‏دشمن‏ ‏بی‏ ‏رحم‏ ‏بی‏ ‏دین‏ ‏و‏ ‏بسیار‏ ‏عصبانی‏ ‏از‏ ‏پیروزی‏ ‏های‏ ‏رزمندگان‏ ‏اسلام‏ ‏وداغ‏ ‏شکست‏ ‏هایش‏ ‏را‏ ‏با‏ ‏تنبیه‏ ‏اسرا‏ ‏جبران‏ ‏می‏ ‏کرد‏ ‏هیچ‏ ‏کس‏ ‏جز‏ ‏آزادگان‏ ‏نمی‏ ‏داند‏ ‏چه‏ ‏بر‏ ‏آنها‏ ‏گذشته‏ ‏است‏ ‏واگر‏ ‏امروز‏ ‏خاطره‏ ‏ا‏ ی‏ ‏نقل‏ ‏می‏ ‏شود‏ ‏گذر‏ ‏ایام‏ ‏بسیاری‏ ‏ار‏ ‏سختی‏ ‏هایش‏ ‏را‏ ‏ملایم‏ ‏نموده‏ ‏است‏ ‏والا‏ ‏سختی‏ ‏آن‏ ‏روزها‏ ‏و‏ ‏بی‏ ‏اعتمادی‏ ‏به‏ ‏آینده‏ ‏موهوم‏‏ ‏آزادی‏ ‏قابل‏ ‏تحمل‏ ‏برای‏ ‏هیچ‏ ‏انسانی‏ ‏نیست.
بایداین‏ ‏خاطرات‏ ‏از‏ ‏همان‏ ‏کوره‏ ‏داغ‏ ‏اسارت‏ ‏بیرون‏ ‏می‏ ‏آمد‏ ‏تا‏ ‏همگان‏ ‏سختی‏ ‏غیر‏ ‏قابل‏ ‏تحمل‏ ‏ایام‏ ‏اسارت‏ ‏روشن‏ ‏می‏ ‏شد‏ ‏درست‏ ‏مثل‏ ‏خاطرات‏ ‏تاپ‏ ‏رزمندگان‏ ‏در‏ ‏بهبوهه‏ ‏حماسه‏ ‏وایثار‏ ‏که‏ ‏گهگاهی‏ ‏مغز‏ ‏دچار‏ ‏انجماد‏ ‏می‏ ‏کند‏ ‏وبه‏ ‏اصطلاح‏ ‏امروزی‏ ‏هنگ‏ ‏می‏ ‏کند‏ ‏.‏ ‏به‏ ‏هرحال‏ ‏پایدار‏ ‏باشید‏ ‏وماندگار‏ ‏.اگر‏ ‏احیانا‏ ‏خاطره‏ ‏ای‏ ‏با‏ ‏مرحوم‏ ‏روانشاد‏ ‏امیر‏ ‏رویین‏ ‏تن‏ ‏دارید‏ ‏مرقوم‏ ‏بفرمایید ‏

حمیدازادبخت در گفته :

در باغ شهادت را بستند …
پیر ما گفت شهادت هنر مردان است عقل نامرد

در این دایره سرگردان است.

پیر ما گفت که مردان الهی مردند که به دنبال

رفیق ازلی می گردند.

شهدا رفتند و ما مانده ایم . برای جانبازان

که ماندند چه کردیم ؟

برای آزادگان چه کردیم؟

که در محضرشان حاضر شویم .

س. م. والی پور در گفته :

باعرض سلام وادب وارادت خدمت آزاده سرافراز وبرادر دوست داشتنی ام جناب حاج نجف شهبازی.
خاطره ی بسیار قشنگ ودلچسبی بود . اجر شما آزادگان گرانقدر با حضرت زینب «س» .
به دریا رفته میداند تلاطم های دریا را. پاینده وسرافراز باشی برادر قهرمانم.
از سردار باقری که متحمل زحمت درج اینگونه خاطرات ناب میشوند نیز تقدیر وتشکر میشود.

جواد ضرونی در گفته :

با عرض سلام وارادت خدمت حاج نجف عزیز بسیار عالی وآموزنده بود استفاده کردیم.خداوند به حضرتعالی وهمه آزادگان عزیز عزت وسربلندی در دنیا وآخرت عطا فرماید .انشااله.
حاجی جان جریان ده روز گرسنگی وگردان ضدشورش را از زبان دایی میرزا شنیده ام.الحق که شماها خستگی را خسته کردید حق نگهدار همه شما باد .
بی صبرانه منتظر درج خاطرات بعدی حضرتعالی هستیم .
خداوند به حاج بهزاد باقری وسعید بالنگ خیردنیا و آخرت عطا فرماید .چونکه واقعا در این راه زحمت می کشند.

اسماعیل در گفته :

بر لب این جوی بهره ها می بریم…
اخلاق محور باشیم، میانه رو باشیم، آینده نگر باشیم…

————————————-
هر چه را نغز و خوش و زیبا کنند
از برای دیده بینا کنند
————————————-
صد هزاران گوش ها گر صف زنند
جمله محتاجان چشم روشنند

[جمشید در گفته :

دووستان سلام
روایت دوم آقای شهبازی روان تر ،ساده تر و ملموس تر از روایت قبلی بود ،گویی ارام آرام این روایت جان میگیرد و فضای اردوگاه را برای هر خوانندهای ملموس و ملموستر میسازد،مرزهای بین کنش عقلانی و کنش عاطفی را به خوبی نمایان میسازد و تفاوت نگاه مدرن توام با براورد پیامدهای مثبت و منفی یک اقدام را با یک کنش حسی بدون اندیشه ترسیم میکند و انچه که این روایت را جذاب تر میکند مدیریت پیامدهایی است که اسرا در ان زمان داشته اند نکته قابل توجه این است که فرماندهی که اسرا را به عقلانیت دعوت میکند و تمام تلاش خود را برای کنترل بر احساساتشان به کار میگیردو در این راه مورد غضب قرار میگیرد باز هم فشارها را با خرد خویش مدیریت میکنند و گروهی که در گیر و محبوس احساسشان هستند و کماکان این حس ،رفتار سینوسی و بدون تعقلشان را دوچندان میکند این جاست که من اعتقاد دارم که اقای شهبازی خواننده را به معرفت راستینی نسبت به فضای اردو گاههای اسرای ایرانی میرساند و از این حیث است که میشود گفت شاهکاری است نسبت به انچه تا حالا برای ما روایت شده است اما به نظر میرسد ایشاناز بخشی از رویدادها به سرعت میگذرد و خواننده را در انجا با قراات خویش تنها میگذارد شاید اگر ایشان به جزییات توجه بیشتری نشان دهد به غنی کار بیفزاید
ما منتظر ادامه این روایت هستیم برادر بدرود

وبلاگ شهید جاویدالاثر محمد حسین حیدری در گفته :

سلام و عرض ادب و ارادت خدمت تمام آزادگان سرافراز ایران
از جمله آقای شهبازی
آزادگان عزیز خیلی خیلی به گردن ما حق دارند. امیدوارم ما را حلال کنید.
در پناه خداوند سربلند و تندرست باشید
یا علی

کردستان در گفته :

افرین بر شهبازی بیان واقعیات رزمندگان در زمان اسارت لزوما به معنای نفی تقدس جهادشان نیست و همچنین طهارت افکارشان

حمیدرضا باقری در گفته :

باعرض سلام و خسته نباشید خدمت شما. انصافأ ما بچه های دهه ای70ازفداکاری های شما و دیگر رزمندگان درس میگیریم.خیلی ممنون

علی محمد امرایی در گفته :

چه نتیجه عالمانه و هوشمندانه ایست : کاش حرف بزرگترها پیش از این تراژدی شنیده میشد……..
و این همان آرزویی است که بعد از خسارتهاو هزینه های حاصل از تشخیص نادرست بلا فاصله به ذهن آدمی خطور میکند و بزرگان نیز بدرستی اشاره فرموده اند که تجربه نتیجه و محصولِ تشخیص نادرست است .
درود خدا برهمۀ آزادگانِ سر افراز که با تقدیم بهترین لحظه های عمرشریف و عزیزشان آرامش و آسایش را برای ما به ارمغان آوردند

جعفر امرایی در گفته :

با سپاس از جناب شهبازی که از دیدگاه جدیدی به این موضوع پرداختند.
درود بر شرفت

ح شیرمحمدی در گفته :

باسلام خدمت شما .ازینکه خاطرات شما را ورق می زنم هم خوشحالم وهم از سختی های که در آن ایام به خود دیده اید ناراحت می شوم همیشه به تمام آزادگان عزیز افتخار میکنیم .شادباشید

گرشاسب حاتمی در گفته :

درود فراوان بر شهیدان زنده وطن ایران اسلامی .سپاس از شما دلاور بخاطر دلاوریتان

علی حاتمی(بساط) در گفته :

موفق وسربلند باشید اقای،شهبازی

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :