کد خبر : 67126
تاریخ انتشار : ۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ - ۲۱:۱۴
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 1,689 بازدید

سی و دو فصل با آسمانی های زمین / مجموعه خاطرات برادر حاج محمد حسین طرهانی در جنگ تحمیلی; بخش چهارم

  حاج محمدحسین طرهانی / میرملاس نیوز :   سرداران شهید فیروز و حجت سرتیپ نیا   غروب است و هوا کم کم دارد تاریک می شود هوا ظلمانی شده است چند روزی می شود که اصلاً غذا نخورده ایم اصلاً چیزی به اسم غذا وجود نداشت ، چون هر خودرویی وارد خط می شده […]

 

image[1]

حاج محمدحسین طرهانی / میرملاس نیوز :

 

حجت سرتیب نیا

سرداران شهید فیروز و حجت سرتیپ نیا

 

غروب است و هوا کم کم دارد تاریک می شود هوا ظلمانی شده است چند روزی می شود که اصلاً غذا نخورده ایم اصلاً چیزی به اسم غذا وجود نداشت ، چون هر خودرویی وارد خط می شده به احتمال نود و پنج درصد توسط عراقی ها مورد اصابت قرار می گرفت .

تمام آذوقه و توشه و تمام دار و ندارمان از خوراکی ، خلاصه می شد از اون مقدار نخود و کشمش و چند عدد شکلات و دیگر هیچ ، از لحاظ آب هم شدیداً در مضیقه هستیم، از طرفی چون فعالیت بدنی مان خیلی زیاد است خصوصاً روزها که هوا قدری گرم می شد و بدنمان عرق می کرد نیاز مبرم به آب آشامیدنی داشتیم ولی چه باید کرد می بایست با همین حداقل ( هرنفر یک قمقمه) بسازیم ،اگر زیاد خوش شانس بودیم یک بطری آب معدنی هم می توانیستیم گیر بیاوریم .

تشنگی ، گرسنگی ، بیخوابی خستگی خیلی اذیت مان می کرد (ولی نبود آب و خوراک و کمی تغذیه از یک بابت به سودمان بود، نبودن دستشویی در خط  برای تجدید وضو، نبود آب و آتش بی امان دشمن دستشویی رفتن را برایمان به یک کابوس وحشتناک تبدیل کرده بود و من به خودم می گفتم اصلا چیزی نخوریم بهتره ).

شب از نیمه گذشته هوا تاریک ظلمانی سرما بیداد می کند ،  و خط کمی آرام شده و این احتمال وجود دارد که آرامش قبل از طوفان باشد، از تحرک بچه ها کمی کاسته شده است ، که دیدم حجت آمد و گفت محمد حسین مهمات خصوصاً گلوله آر پی جی نداریم با خودم گفتم ای داد و بیداد آب و تغذیه  کم بود کمبود مهمات هم بهش اضافه شده.

نگران شدم گفتم چکار کنیم حجت گفت چند نفر داوطلب می خواهیم که بروند از عقب فقط گلوله آرپی جی بیاورند بین نیروهای مستقر در خط گشتی زدم برای اینکه داوطلب پیدا کنم، تعدادی اعلام آمادگی کردند، شرایط جسمانی شان را برانداز کردم دلم سوخت ،چون احتمال می دادم نتوانند سنگینی بار و راه طولانی تا عقبه را تحمل کنند،چون می بایست به مانند کول برها مهمات را پیاده و روی دوش بیاورند.

تا پشت خط  فاصله ای طولانی بود، خدایا چکار کنم، پیش حجت رفتم شرایط نیروها را برایش توضیح دادم، در همان لحظه ای که با حجت داشتیم در این رابطه صحبت می کردیم ،دیدم منصور و حمید و ایرج آمدند و داوطلب شدند که بروند مهمات بیاورند نگران شدم رفت و برگشت در آن مسیر، یعنی به احتمال خیلی قوی شهید شدن، یاد گفته یکی از فرمانده هان لشگر افتادم که چند روز پیش می گفت هر که یک بار از این مسیر برود و برگردد و شهید نشود انگار دوباره از مادر متولد شده است. غمی سنگین و نگرانی شدید سراسر وجودم را فراگرفت ولی چاره ای نداشتیم اگرعراقی ها حمله می کردند همه نیروهای قلع و قمع می شدند با نگاهی مایوسانه به منصور و حمید قبول کردم ، شب سختی بود، چشم انتظاری برای برگشتن این برادران کمتر از مردن نبود، و از طرفی نداشتن مهمات .

سریع رفتند، در حالیکه چشمانم دنبالشان بود ، برای سلامتیشان دعا می کردم ، بعد از مدتی چشم انتظاری همراه با دلهره و نگرانی  برگشتند و هرکدامشان پر یک گونی متوسط آرپی چی آورده بودند و دوباره برگشتند تا صبح مقدار زیادی مهمات آرپی چی و نوار تیربار آوردند، ساعت 8:30 یا 9 صبح است بچه ها خسته بودند دیشب خیلی زحمت کشیده بودند کلی مهمات با هزار زحمت به خط منتقل کرده بودند .

به منصور گفتم می خواهم بروم پیش فیروز و حجت مواظب گردان باشد، ( هر بار که از هم جدا می شدیم احساس می کردیم این خداحافظی آخری است لذا ناخودآگاه همدیگر را در آغوش می گرفتیم ) از آنها جدا شدم به سمت سنگر فرماندهی گردان (سنگر، چی عرض کنم ، سنگر کجا بود آشیانه تانکی بود یا چاله ایی بود که برای اختفا یک خودرو یا تانک یا غیره در خط کنده بودند ) رفتم اول چاله حجت نشسته بود طبق معمول قلم و دفتری در دستش ( هر وقت فرصتی پیدا می کرد حتی خیلی کم، دفتر و قلمش را آماده می کرد شعر می نوشت ،مناجات می نوشت، درد دل ،خاطرات، نمی دانم فقط در تنهایی خودش با قلم و کاغذ درد دل می کرد.

موهای سرش را از ته زده بود کمی آن طرفتر فیروز نشسته بود با یک دستگاه بی سیم که باهاش ور می رفت ، با فرکانس بی سیم کار داشت ، رفتم درست وسط دو برادر نشستم، روبرو هم یکی از برادران پاسدار از سپاه خرم آباد بود و برادر بسیجی فکر می کنم طلبه بود  بیشتر مواقع با حجت مداحی می کرد ، بعد از نشستن با آنها احوالپرسی کردیم، حالا چیزی در حدود دو یا سه هفته از مقاومت قهرمانانه این گردان نوپا در منطقه شلمچه می گذشت ،خدا میداند، شدید ترین آتش تهیه نیروها عراقی در جنگ تحمیلی در این منطقه کوچک ریخته می شد، ب طوریکه هیچ شیئی حتی قوطی خالی نمی دیدی که سالم باشد .

زمین کاملاً شخم زده شده بود ده ها روز بود که کسی نتوانسته خوب بخوابد، فیروز از بی خوابی رنگ صورتش سفید شده بود مثل مرده ها شده بود، ولی نورانی و دارای یک جذبه خاص، علاوه بر آن شرایط بی خوابی بخاطر دود ناشی از انفجار گلوله ها سیاه شده بود ، ولی همواره هشیار و سرسخت ،حجت هم کلاهی پشمین روی سرش گذاشته بود، خودم را یواش یواش به نزدیکی حجت رسوندم و کلاهش را برداشتم، با شوخی گفت کلاهبرداری بده نکن، گفتم چشم نصیحتت را فراموش نمی کنم و هر دو خندیدیم و وسط سرش را بوسیدم و به شوخی گفتم پسر چند ساله حموم نرفتی؛ لبخندی زد و گفت نمیدونم.

وضع اصلاً عادی نبود در دقایق و بطور متوالی تلفات داشتیم مجروح یا شهید ،استعداد گردان به شدت از لحاظ کمی نیرو پایین آمده بود شاید در حدود دو دسته یا کمتر نیرو باقی مانده بود، بسیار سخت و نگران کننده ( به قول یکی از فرمانده هان سپاه در هنگام عملیات کربلای پنج که گفته بود، در اینجا نه تاکتیک ،نه اصول، نه تخصص ،هیچ چیز بدرد نمی خورد ،الا صبرو توکل بر خدا، فیروز شرایط گردان را می دانست آمار گردان را همیشه می گرفت می دانست که از گردان چیزی باقی نمانده است الا این چند نفر خودمان .

ساعت 9:40 دقیقه صبح بود که یک فروند از هواپیماهای صدام توسط نیروهای پدافند ضد هوایی خودی مورداصابت قرار گرفت و  در حال سوختن و سقوط بود، غریو الله اکبر آن عده معدود در خط هم باعث خوشحالی بود هم دل تنگی ،خوشحالی  ناشی از سقوط آن هواپیما و دلتنگی بخاطراز دست دادن یارانمان.

چشمم  به یک بطری آب معدنی افتاد که پیش حجت بود، گفتم خوش بحالت وضعت خوبه، آب را داد ب من و گفت بفرما بخور،گفتم تشنه نیستم شوخی کردم ،گفت جان حجت کمی بخور، از دستش گرفتم مقداری از آن آب را خوردم و دوباره بطری را به حجت دادم او هم کمی آب خورد و دفترش را باز کرد، عنوان شعری که می خواست بنویسد خطاب به استاد شهریار بود، و نیم بیتی با این مضمون نوشته بود: سلامت باد شهریارا از شهر یاران بسیج ، اینقدر حجت را دوشت داشتم که از این هم نشینی اش هم خسته نمی شدم و خیلی هم لذت می بردم، دوباره کلاهش را برداشتم سرش را بوسیدم گفت محمد حسین چکار میکنی، افتخار می کردم که در کنارش هستم به خودم می بالیدم دلاوری بود که همتا نداشت از شیرین کاری هایش در موقع درگیری لذت می بردم، و واقعاً کاری می کرد که اطرافیان می گفتند: وحشتناک شجاع است ( بدگل شجایه) با تمام این خصوصیات در حد شجاعتش گمنام بود .

البته من از قدیم و در عملیاتهای مختلف او را می شناختم در عملیات بیت المقدس،رمضان ، والفجر مقدماتی و…. کارهایی که در آن عملیات ها ازش دیده بودم بود و …. در یک آشیانه تانک نشسته بودیم ، ظهری به قامت عاشورا به شکل عاشورای بزرگترین استاد شهادت در طول تاریخ، درهمین هنگام بود که صدای انفجاری مهیبی بلند شد و همه جا تاریک شد، همه جا را دود سیاهی در برگرفت، چشم چشم را نمی دید، روزگار جلوی چشمانم سیاه شد، خدایا چی شده گیج شده بودم هیچ چیزی را نمی توانم ببینم، صدای انفجار مهیب ناشی از اصابت گلوله توپ یا خمپاره یا هر چیز دیگری بود که در بین ما یعنی داخل همان آشیانه تانک که سنگر بی سقفمان منفجر شده بود ،بطوریکه دود و گرد و غبار و آتش و باروت خون و سیاهی همه جا را فرا گرفت.

وقتی کم کم گرد و غبار ناشی از انفجار و اصابت گلوله از فضای سنگر رفت،  خدایا من چه می بینم، حجت را دیدم که قلم و دفترش در دستش وردی نامفهوم برایم بر زبان و لغتی بر لبش ،و لبش را گزید و آرام به سجده رفت و در همان لحظه روح ملکوتی اش به آسمانها عروج کرد پرواز کرد، مرغ خوش الحان و شکسته بالم پرواز کرد و رفت مات شده بودم ، مبهوت شده بودم باور نمی کردم خدایا من چه میبینم،انگار دنیا روی سرم خراب شد، باور نمی کردم ،یعنی حجت شهید شد ، پس من چرا زنده ام ، نه  نه  حجت بیهوش شده ، خدایا من طاقت این مصیبت را ندارم،  من ، نمی دانستم که این شکلی جلوی دیدگانم باید عزیز ترین کسم را از دست بدهم ،چه دانستم که این سودا زین سان کند مرا مجنون……. دلم دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

روبرویم آن طلبه غرق در خون وتمام جسم مطهرش از خون پاکش قرمز شده بود، و آن پاسدار کناری اون هم در خاک و خون می غلتید هر سه درجا شهید شده بودند، خدایا من داشتم چه را تماشا می کردم هیچ تکانی نمی تونستم بخورم، موج انفجار ناشی از اصابت گلوله خمپاره یا توپ یا … من و فیروز را به ته آشیانه تانک پرت کرده بود

گوشه ان آشیانه شهادت، یک لحظه دیدم سر من روی ران و پای فیروز است پاهای فیروز غرق در خون بود و سر من روی پایش.  ترکشی کاری ساعد دست راستم را متلاشی کرده بود، تمام ماهیچه ساعد دستم را برده بود، استخوان دستم را دیدم سفید ولی شکسته بود ،از رگ های دستم خون فوران می کرد، صورتم غرق در خون بود، یک لحظه فکر کردم از ناحیه سرهم ترکش خورده ام، قطرات خون جلوی چشمانم را می گرفت، دست راست نداشتم زانویم متلاشی شده بود، ترکش هم به پهلویم اصابت کرده بود، فیروز هم ترکشهای زیادی خورده بود غرق در خون بود با دستش نمی دانم پارچه ای یا چفیه ای  را روی ساعد دستم انداخت و می خواست جلوی خونریزیم را بگیرد، تا اندازه ای هم جلوی خونریزی ام را گرفت، دست راست فیروز زیر چانه ام بود .

حالمان خوب نبود، موج انفجار ما را پرت کرده بود بالای تل خاکی که گوشه آن آشیانه بود به همین خاطر همه چیز را می دیدیم، نگاهم به نگاه فیروز افتاد، داشت حجت را نگاه میکرد،  بیحال افتاده بودیم، صورت حجت روی خاک ها چشمهایش بسته رو به فیروز بود و فیروز صورت حجت را میدید چند باری می خواست بلند شود و برود برای آخرین بار برادرش را در آغوش بگیرد، ولی زخمها و جراحات کاری بود امکان تکان خوردن نبود ،احساس کردم حسرت بوسیدن برادرش به دلش مانده یک مرتبه صدای یا فاطمه زهرا، یا حسینش بلندشد،تمام دنیای فیروز در آن لحظه قامت خم شده ی سرو باغستان خمینی برادرش حجت بود که در خون خفته دیده می شد، من شرمنده من رو سیاه هم نمی توانستم کاری بکنم ، بی حال و بی رمق نظاره گری بودم که فقط گریه می کردم ،یک لحظه روحم پرواز کرد ………

درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo.com

دیدگاه ها

جوزی پور در گفته :

کجا رتی ستینم سرو سوزم
مه بیمار و تو درمونم ستینم
سلام و صلوات در این شب برآورده شدن آرزوها به روح پاک و منور تمام شهداء بخصوص سرداران شهید فیروز و حجت سر تیپ نیا ، همانان که از وادی دیگر بودند و تاب ماندن را نداشتند چرا که به خوبی دریافته بودند وقتی قرار است یک روزی بروند پس چرا شهادت را انتخاب نکنند ، و طاقت جان کندن در بستر مرگ را نداشته و با انتخاب شرافتمندانه ترین نوع پرواز یعنی شهادت به سرای ابدی شتافتند . درود بر سردار بی ادعا و شهید زنده حاج طرهانی عزیز دست مریزاد سردار قلمت مانا باد . خدایا تو که میدانی از ته دل میگویم و به همه چیز و حال همه تو آگاهی تو را به مقربان در گاهت در این اولین پنجشنبه ماه رجب و شب برآورده شدن آرزوها مردن در بستر مرگ را نصیب این بنده حقیر سراپا تقصیر مگردان خدایا تورا به حق شهدای کربلا شهادت در راهت را نصیب من بگردان . آمین یا رب العالمین
من آخر طاقت ماندن ندارم
خدایا تاب جان کندن ندارم

[پاسخ]

یوسف گراوند از تهران در گفته :

با سلام خدمت سردار گمنام و بی ادعا جناب آقای محمد حسین طرهانی .بیان زیبا و قلم شیوای آن بزرگوار ستودنی و تاثیر گذار است . برای سلامتی و طول عمر حضرتعالی دعا می کنیم و جهت شادی ارواح طیبه شهداء بخصوص همرزمان شهیدت صلوات می فرستیم .انشاالله همه ما در آن دنیا از شفاعت شهدا بهره مند گردیم .

[پاسخ]

علیمحمد محمدی در گفته :

باسلام
در شب لیله الرغائب .شب آرزوها .شب وعده گاه حضرت حق .شبی که آسمانش پر از انوار ستارگان است .
برای بر آورده شدن هر چه بیشتر آرزوی شهدا .برای اعتلای فرهنگی .برای اتحاد وانسجام هر چه بیشتر مسلمانان بویژه شیعیان دعا کنیم .وسربلندی هرچه بیشتر کشور عزیزمان را از حضرت جل وعلا خواستار باشیم .واز حضرتش بخواهیم به خانواده های محترم ومعزز شهدای گرانقدرمان خصوصا خانواده با نجابت وبزرگ دوشهید سر افراز .دوسردار بزرگ .دوهمرزم .دویار ودوبرادر .شهدای اهل قلم .اهل بیان وعارف وآگاه به زمان عزت وسربلندی بیشتر عنایت فرماید .
از شهید زنده ویار وهمرزم شهدا .سردار محمد حسین طرهانی که ایام آتش وخون واتفاقات وسختی هاو
تنگناها ومرارت های خاص آن زمان را با قلم زیبا وشیوایشان بخوبی مرور نموده اند سپاسگزاریم .موید باشید.

[پاسخ]

سوری از سیستان در گفته :

جنگ رفت و عشق یک افسانه شد /دل شکست و عشق هم بی خانه شد. سلام بر گردان کمیل و شهیدانش

[پاسخ]

با سلام بسیار زیبا و جالب بود از قلم زیباتیان در نگارش یادو خاطره شهدا سپاسگزاریم ام در متن (بطری آب معدنی ) غیر متعارف است چون درآن زمان آب معدنی وجود نداشت اصلاح بفرمائید با تشکر

[پاسخ]

روحشان شاد ویادشان گرامی باد.ما همه شرمنده ایم الان .بهشت برین نثارشان.خداوند رحمت کندتمام شهدا را. واقعا گفتنش هم شهامت می خواهد .برادر

[پاسخ]

س. م . والی پور در گفته :

باعرض سلام وادب واحترام. گرامی باد یاد وخاطره دو سردار و دو دلاور جبهه های غرب وجنوب کشور ، سرداران رشید سپاه اسلام ، شهیدان فیروز و حجت سرتیپ نیا.
از سردار بی ادعا وبی ریا ، یار وبازمانده ی شهدا ، سردار جانباز محمدحسین طرهانی که بابیان بسیار قشنگ ودلنشینش و قلم شیوایش ،مارا به آن دوران طلایی برد ، تقدیر وتشکر میکنم .
مطلب طوری نگارش شده که هنگام خواندن ، دقیقا مثل فیلم های سه بعدی ، خود را در آن محل ودر آن شیار تانک که محل عروج دو سردار رشید اسلام ویارانشان بوده ، میبینی. واین نوع نگارش مهارت خاصی میخواهد که سردار جانباز آقای طرهانی به آن دست یافته است.
سردار عزیز، مطالبت همانند خودت واقعا دلنشین ودلچسب و دوست داشتنی هستند . امیدوارم همیشه این گونه خاطرات ادامه داشته باشند.

[پاسخ]

تاریخچه در ایران
انواع متعارف آب بسته بندی

اساساً مطالعه بر روی موضوع آب های معدنی ایران به صورت آکادمیک طی سالهای 1318 در دانشکده داروسازی تهران توسط مرحوم دکتر مافی و دکتر صادق مقدم و پس از آن توسط آقای دکتر محمد جواد جنیدی از اساتید رشته آبشناسی آغاز گردید که نهایتاً توسط مرحوم دکتر عباس خدابنده استاد آبشناسی و رئیس اسبق دانشکده داروسازی ادامه یافت و طی سالهای 1340 به بعد آقایان دکتر محمدرضا غفوری و دکتر محمود شریعت نیز در بررسی آبهای معدنی ایران مشارکت نمودند.

صرف نظر از تاریخچه فوق ، آنچه که امروزه آنرا به عنوان صنعت بسته بندی آب می نامند و طی آن با استفاده از استحصال و استخراج آب از چشمه ها و سفره های زیر زمینی محصولاتی تحت عنوان آبهای معدنی و یا آشامیدنی بسته بندی شده ارائه می نمایند از ابتدای دهه 50 در ایران آغاز شده است .
اولین کارخانه آب بسته بندی ایران به نام آمولو در سال 1350 با استفاده از آب خروجی از چشمه آب معدنی پرسم واقع در دامنه رشته کوههای البرز تاسیس گردید که محصولات خود را در بطریهای شیشه ای به بازار عرضه نمود ، وجود املاح در مقادیر بالا از ویژگیهای منحصر بفرد این چشمه بشمار می رفت .
با توجه به اینکه تولیدات کارخانه آب معدنی آمولو در مقیاس و ظرفیت کم بود لذا میتوان از شرکت آبهای معدنی دماوند به عنوان اولین تولید کننده آب معدنی بسته بندی در مقیاس صنعتی و برخوردار از تکنولوژی روز دنیا نام برد که در سال 1356 فعالیت خود را آغاز نمود و به جرات میتوان گفت که شرکت مذکور یکی از عوامل اصلی آشنایی مردم کشور با محصولات صنعت بسته بندی آب بود .

[پاسخ]

دید در معرض تهدید دل و دنیش را ………………رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را
رفت و حتی کسی از جبهه نیاورد به شهر …………….چفیه و قمقمه اش کوله و پوتینش را . . .
یاد و خاطر شما ودلاوریهایتان ابدیست روحتان شاد

[پاسخ]

هادی قبادی در گفته :

سلام بر دوست عزیزمان حاج محمدحسین طرهانی
روایت بسیار زیبایی از شهادت دو شهید بزرگ از دیارمان بود که متاسفانه حتی برای همرزمانشان هم ناشناخته مانده اند .
چه خوب است بزودی شاهد کتاب خاطرات آقای طرهانی باشیم که بدون تردید بسیار جالب و خواندنی خواهد بود.

[پاسخ]

Reza Tarhani در گفته :

سال ۱۳۵۲ شرکت پریه فرانسه پس از بررسی چشمه‌های معدنی در ایران، سفره زیرزمینی چشمه اعلا را با توجه به خصوصیات آب آن تایید و برای اولین بار در ایران اقدام به احداث کارخانه بسته بندی آب نمود . سال ۱۳۵۶ آب معدنی دماوند به مرحلهٔ تولید رسید

[پاسخ]

Reza Tarhani در گفته :

سلام بر آنهایی که از همه چیز گذشتند تا ما به هر چه میخواهیم برسیم

سلام بر آنهایی که قامت راست کردند تا قامت ما خم نشود

سلام بر آنهایی که به نفس افتادند تا ما از نفس نیافتیم

سلام بر آنهایی که رفتند تا ما بمانیم

سلام بر مردان خدا
سلام بر شهدا

[پاسخ]

ب ،س تهران در گفته :

سلام خدا بر اين دو سردار ،اين در دلاور. ، كه حقاً شهادت در راه خدا مزدان بوده و به وصال معشوق خويش رسيده اند. روحشان شاد و راه شان پر رهرو باد و با تشكر از برادر عزيزمان شهيد زنده سردار طرهانى. حاج محمدحسين از شما كه الان هم در خط مقدم مبارزه با حراميان تكفيري و داعش خون خوار هستيد تمنا مى كنم اگر إمكان دارد دست ما را هم گرفته تا توفيق مبارزه و جهاد با اين كثيف ترين موجودات روى زمين هم نصيب ما بشود ، زنده باشى دلاور

[پاسخ]

کريم امرايي در گفته :

گرامي ميداريم ياد و خاطره دلاوران شهيد فيروز و حجت سرتيب نيا را که حقا قلم عاجز است از وصف بزرگي و اخلاص و مردانگي ان شيرمردان غيور ديارمان
از درج خاطره زيبا توسط دوست عزيز و مخلص و بي ادعايمان حاج محمدحسين طرهاني که با بيان شيوايشان توانستند براي لحظاتي دوستان را به ان زمانها ببرند بسيار سپاسگزارم سربلند باشيد

[پاسخ]

از طرف خانواده شهید منصور جهانگیری در گفته :

سلام جوانمرد ان تاریخ ایران و لرستان پرجمداران با عزت و اقتدار بزرگ سرداران مرز پاکی و صداقت ایران زمین پیرو ان حق و راستی سلام بر بالهای شکسته ات ای سردار عزیزمان جانشین شهیدانی بزرگوار در پناه امام حسین باشی سلام بر شما و همرزمان دلیرتان درود شیرمرد غیور لرستان سردار عزیز زیبا نوشته ای زنده باشی در پناه حق

[پاسخ]

محمد جواد گراوند در گفته :

سردار عزیز دست مریزاد خاطرات مرقومه جنابعالی بسیار جالب و خواندنیست ان شاالله همیشه موفق وموید باشید

[پاسخ]

ن، نكوزاد تهران در گفته :

شلمچه خلاصه عشق است و قطعه ای از بهشت ، شلمچه ، آینه ایست که تمام جبهه با خاکهای سرخش در آن می درخشد. و دریچه آسمانی است که از آن بوی رشادت و عطر دلنواز شهادت میوزد.

شلمچه تندیس زیبای عشق است که در میدان ایثار قد کشیده است . شلمچه شهر شهود و شهادت است . شلمچه مثنوی بلندایثار است و فرودگاه عشق و عروجگاه دل . صحرای خشکی که دریای مواج خون و اشکهای عاشقانه در تربت پاکش دارد با قلب خونینی که هنوز زیبا و دلنواز می تپد و خون غیرت و مردانگی را در رگهای این دیار می دواند و حدیث بلند حیات با عزت را زمزمه می کند. زمین خاکی شلمچه ، زیباتر از آبی آسمان است چرا که شلمچه قتلگاه مرغان عاشقی است که برای وصال بی قرار بودند و از کوچه پس کوچه های منیت و مادیت رهیده و به شهر دلگشای معنویت و شهادت دل بستند. درود و سلام خدا بر روح ملكوتى اين دو برادر، اين دو سردار و خوشا به حالشان كه از روزى خواران درگاه خداوند متعال مى باشند ، از سردار طرهانى هم به خطر اين نوشته و قلم زيباي شان كمال تشكر را دارم. زنده باشند انشاء الله

[پاسخ]

محمود مهکی۰ قم در گفته :

درودبر سروهای باغستان خمینی

[پاسخ]

از طرف خانواده شهید منصور جهانگیری در گفته :

به سلام آمده ام خاک درت باشم و بس
بپذیری تو اگر ، زیر پرت باشم و بس

کفش گردان همه سایه نشینان بشوم
در همین حد که فقط دوروبرت باشم و بس

دوست دارم قدمی در قدمت بردارم
هی بیایم بروم دربه درت باشم و بس

عاشقم آمده ام تا که در این وانفسا
مرهمی بر غم چشمان ترت باشم و بس

تیر هر کس بزند آمده ام حضرت عشق
بأبی انتَ و امّی سپرت باشم و بس

می رسانی تو خودت را به سلام آمدگان
من ولی با غزلی هم سفرت باشم و بس

*
از تو ای حضرت خورشید فقط می خواهم
سایه ای روز قیامت به سرم باشی و بس
این شعر از شکیبا غفاریان تقدیم به سردار عزیزمان نورچشمانمان امیدمان آقای محمد حسین طرهانی که با دیدن ایشان دایی شهیدمان را زنده میبینم بزرگوار همه ی هست و نیستمان شده ای با زنده بودنت شوق زندگی بهمون میدی الهی که بحق مرتضی علی در این ماه مبارک از خدا میخواهم خدا عمرت را زیاد عزتت را فراوان کند و همیشه زیر سایه مرتضی علی باشی منکه تا زنده ام هرچه عبادت کنم و انفاق داشته باشم و حتی در ثواب نمازهایم شریکتان هستم پیرو حقی حق نگهدارت باشد.

[پاسخ]

عالى بود دستت درد نكنه

[پاسخ]

ادیب گر اوند در گفته :

کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت
با زخم نشان سرفرازی نگرفت
زین پیش دلاورا کسی چون تو شگفت
حیثیت مرگ را به بازی نگرفت

[پاسخ]

دست مريزاد برادر

[پاسخ]

دلم گرفته ياد دوستان شهيدم آرام و قرار برام نگذاشته اي كاش سهم و پاداش من از جنگ شهادت بود ، خوشا به حال حجت ،خوشا به حال فيروز ، خوشا به حال شهدا و بدا به حال ما كه از كارون خمينى بزرگ جا ما نديم ، حاج محمد حسين ممنونم ، شهيد زنده خوشا به حال شما هم به خاطر داشتن چنين دوستان وبردا ان بزرگى حتما فردا هوايت را پيش خدا و امام حسين ع دارند. زنده باشى سردار ، بى ادعا ، بزرگ گمنام

[پاسخ]

سلام و درود خدا بر دلاور شهيد رزمنده خستگى ناپذير حميد رضا محمدى ،كسى كه در مقاومت مثل پاره آهن ، مثل كوه ، مثل شير بود ، بحق سرباز دلاور خمينى بزرگ بود ، روحش شاد ، يادش گرامى ، راهش پر رهرو باد. بحق حميد افتخار قوم لر بود ، مقاومتش در حماسه گردان كميل در شلمچه مثال زدنى بود ، يكى از أركان آن مقاومت قهرمانا نه ى شير مردان كوهدشت بود

[پاسخ]

گرامى ميدارم ياد قهرمانان گردان كميل ، شير مردان خطه شهيد پرور كوهدشت ،افتخار آفرينان أيل و تبار مان ،

[پاسخ]

نكوزاد ، تهران در گفته :

شهادت قلّه کمال

شهادت از برترين واژه هاي فرهنگ اسلامي و از مقدّس ترين مفاهيم معارف الهي است. شهادت اوج کمال انسان است، آنگاه که انسان تمام هستي خود را يکجا نثار معبود مي کند و قطرة وجودش به درياي بيکران هستي مطلق مي پيوندد.
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «فوق کلّ ذي برٍّ برٌّ حتي يقتل في سبيل الله، فاذا قُتِلَ في سبيل الله فليس فوقه برّ؛(1) بالاتر از هر خير و نيکي، خير و نيکي وجود دارد تا انسان در راه خدا کشته شود که بالاتر از کشته شدن در راه خدا، خير و نيکي يافت نشود.» پس خوشا به حال شهدا ،از سردار عزيز و گمنام حاج محمدحسين طرهانى به خاطر نوشتن اين خاطره كه بسيار زيبا ،رسا و شيوا به رشته تحرير درآمده اند سپاسگزارم ، شايد تلنگري باشد براى ما كه قدردان خون شهيدان مان باشيم ،چون ما هر چه داريم از خون شهداست. از زحمت كشأن اين سايت وزين هم ممنونم

[پاسخ]

دست مريزاد سردار ، انشاالله زنده و موفق باشى

[پاسخ]

اي كاش ما قدر اين عزيزان را بيشتر أرج بگذاريم ، بيشتر اين دلاوران وطن اسلامى در كوچه پس كوچه هاى زندگى از ندارى و بى پولى و فقر گمنام و مظلومانه از بين ميرن ، بعض هاشون به شام شب محتاج ند و بيشترشون از ندارى رياضت مى كشند ولى عزت نقس دارند ، اي كاش مسئولين كمى هم به فكر باشند ، اين ولى نعمت ما هستند

[پاسخ]

طرهان دیار دیاری در گفته :

در این نیمه شب یاد و خاطره تمام شهدای عزیز خصوصا جفته برا بی غل و غش را با صلواتی گرامی می دارم . از جناب آقای بالنگ هم بابت زحمتش ممنونم .

[پاسخ]

*من در میان شما باشم یا نباشم به همه شما وصیت و سفارش می كنم كه نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد، نگذارید پیش كسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره خود به فراموشی سپرده شوند. امام خمينى ره. دلم به حال خيلى از اين پيش كسوتان شهادت وخون مى سوزد فقط خون دل خوردن سهم شان شده است و شنيدن انواع نيش و كنابه خيلى از اين دلاور مردها را مى بينم كه چطور در نهايت فقر وتنگدستى إمرار معاش مى نمايند و از فرزند ان خود شرمنده وخجل ند و،،،،،،،،،،،،،،ً،

***

[پاسخ]

يكى از فرمانده هان زبده جنگ را مى شناسم و در زمان جنگ تحت امر أيشان بوده ام بعد ده ها ماه خدمت در جبهه و جانباز نيز مى باشد و از نزديك شاهد رشادت ها واز جان گذشتگى ها يش بوده ام چند ى پيش متوجه شدم از سر ندارى فقر بعنوان كارگر دريك گاودارى مشغول بكار شده با دستمزدى بسيار كم أشك در چشمانم حلقه بست. آخر چرا ، مگه غير از اين است كه امروزه هر چه ما داريم از صدقه سرى اين عزيزان مي باشد ،اكر أمثال اين عزيزان نبود ند أيا ايران عزيز ما به اين شكل وجود داشت،،،اي كاش ،،،،،،،،اي كاش. ،،،،،،،،،،،اي كاش ،،،،،،،ً،ًً

[پاسخ]

يا حسين ع ، تكرار كربلا در شلمچه

[پاسخ]

سلمان ادینه وندازتهران در گفته :

درودبرسردارعزیز برادرطرهانی یادهمه دلاورمردان عزت وسربلندی این ملت بزرگ گرامی بادویادشلمچه …فکه …ماووت…ارتفاعات گمو…بوکان ..باشهدای گردان محبین عجین شده است شادی روح شهدا صلوات

[پاسخ]

ناشناس در گفته :

مسئولین حکومتی مستحضر باشند که آنها سر سفره آماده شهداء و سلحشوران دفاع مقدس نشسته اند، حداقل با نوکری مردم و عمل در راستای ارزشهای متعالی الهی از مجاهدتهای آنها قدردانی کنند، والا در عالم برزخ در هنگام ملاقات با ارواح شهداء و یتیمانشان و فردای روز جزا سر پل صراط کارشان بسیار سخت خواهد بود.

[پاسخ]

ناشناس در گفته :

کوچه هایمان را به نامشان کردیم که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم بدانیم از

گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می رسیم !

[پاسخ]

مردان جنگ نبض دریا را در دست دارند و پرچم خورشید را بر دوش ، مردان جنگ یک آسمان ستاره نامکشوف در سینه دارند و مهتاب را در سیما . مردان جنگ ، ستاره های بی ادعایی هستند که بوی روشنی می دهند و عطر بهشتی را می پراکنند .
مردان جنگ همان سرو قامتانند و نخل سیرتان .
درود بر سردار گمنام و بى ادعا حاج محمدحسين طرهانى، هزار ان صلوات تقديم به روح برادران سرتيب نيا

[پاسخ]

شهروند در گفته :

درود وصلوات به روح مطهر شهیدان با افتخار شهرمان عزیزانی که در اوج گمنامی رشادتها آفریدند ودفتر معرفت از بیان خصایل والایشان شرمسار است درود به روح شهیدان فیروز وحجت سرتیب نیا وسپاس از سردار بی ادعا برادر طرهانی .چند روز پیش در تنگه مرصاد از یادمان این عملیات دیدن کردیم تا نایب زیاره قدوم شهدای شهرمان باشم اما متاسفانه هیچ اثر ،عکس ،یادبودی از شهدای شهرمان در این یادمان وجود نداشت با خود اندکی گریستم که ما کوهدشتی ها در اینجا هم مظلومیم وگمنام .جا دارد افرادی که میتوانند موثر باشند در معرفی شهدای شهرمان قدمی بردارند

[پاسخ]

دکتر امیر حسین فرهادی از تهران در گفته :

با سلام واحترام خدمت فرهیخته گرامی جناب آقای طرهانی

بی شک اقتدار ، امنیت و ثبات امروز جمهوری اسلامی ایران در جهان مدیون پایمردی و شجاعت شهدای هشت سال دفاع مقدس می باشد . از شما برادر بزرگوار به خاطر اشاعه فرهنگ ناب شهادت و ایثار در قالب خاطرات زیبا صمیمانه قدردانی می کنم و امیدوارم همواره دست ید اللهی مولانا امی المومنین یا و یاورتان باشد ..انشا الله

[پاسخ]

با تشكر از برادر عزيزمان آقاى طرهانى ، مهندس بالنگ منتظر قسمت بعدى هستيم ،چون خاطره به جاى حساسى رسيده ،

[پاسخ]

از طرف خانواده شهید منصور جهانگیری در سه شنبه ۸ اردیبهشت , ۱۳۹۴ گفته :
به سلام آمده ام خاک درت باشم و بس
بپذیری تو اگر ، زیر پرت باشم و بس
کفش گردان همه سایه نشینان بشوم
در همین حد که فقط دوروبرت باشم و بس
دوست دارم قدمی در قدمت بردارم
هی بیایم بروم دربه درت باشم و بس
عاشقم آمده ام تا که در این وانفسا
مرهمی بر غم چشمان ترت باشم و بس
تیر هر کس بزند آمده ام حضرت عشق
بأبی انتَ و امّی سپرت باشم و بس
می رسانی تو خودت را به سلام آمدگان
من ولی با غزلی هم سفرت باشم و بس
*
از تو ای حضرت خورشید فقط می خواهم
سایه ای روز قیامت به سرم باشی و بس
درود بر جهانگيرى عزيز با اين شعر بسيار زيبا

[پاسخ]

تير هر كس بزندآمده ام حضرت عشق ،،،،،،بابى انت و أمى سپرت باشم و بس ،،، بسيار عالى بود دست مريزاد جهانگيرى بزرگوار ، مانا باشيد

[پاسخ]

درود بر جهانگيرى عزيز دست مريزاد ، ما را به وأدى كربلا برد

[پاسخ]

هم رزم منصور در گفته :

به سلام آمده ام خاك درت باشم و بس ،،،،،بپذيرى تو اگر ، زير پرت باشم و بس ، درود بر جهانگيرى عزيز براى اين شعر بسيار بسيار پر معنى و زيبا ، سلام بر شهيد قهرمان أيل لر شهيد منصور اين دلاور بى همتا و درود بر سردار خوش أخلاق و مهربان حاج محمد حسين طرهانى. هزار ان صلوات نثار روح شهداى ايران اسلامى و عزيزمان ممنونم

[پاسخ]

ح ، د از شوش دانيال در گفته :

بخاط اين شعر نغر از جهانگيرى ممنونم زنده و پاينده باشيد

[پاسخ]

بسيجى از شوشتر در گفته :

براستى ياد قهرمان آزاده شهيد منصور جهانگيرى ، كه همواره ذكر رشادت و پايدارى و استقامت أيشان در مقابل دژخيمان بعثى در اردوگاهاى عراق ورد زبان تمام همرزمانش مي باشد ، به افتخار اين قهرمان سر تعظيم فرو مى آورم و دست به سينه به ساحت مقدس اين شهيد دلاور إدارى احترام مى كنم ممنونم از جهانگيرى عزيز بخاطر اين قطعه شعر بسيار زيبا

[پاسخ]

جهانگيرى عزيز مؤيد باشى دستت درد نكنه عالى سروده ايي

[پاسخ]

خداوند روح تمام شهدا رو شاد کنه

[پاسخ]

م، كما لوند در گفته :

ساربانا مهلتی آرام جان گم کرده ام

من در این دریای خون در گران گم کرده ام

ساربانا مهلتی دارم در این جا مشگلی

رفته از دستم گلی از وی نبردم حاصلی

اندر این دشت بلا رفته زدستم نوگلی

من حسین باوفا آرام جان گم کرده ام

ساربان بهر خدا یک ساعتی آهسته تر

اندر این دشت بلا گم گشته از من تاج سر

یعنی یک دنیا برادر از من خونین جگر

اندر این صحرا ززجور گوفیان گم کرده ام

ساربانا مهلتی تا تابر سر نعش حسین

راز دل گویم ببارم خون دل از هردو عین

در عزایش عالمی را پکنم از شور و شین

من برادر در میان خاک و خون گم کرده ام

مهلتی تا جستجویی اندرین صحرا کنم

در میان قتلگه من کشته ام پیدا کنم

بر سرنعش برادر دیده را دریا کنم

خاک بر فرقم که نور دیدگاه گم مرده ام ، تقديم به ساحت مقدس اين دو دلاور ، وتقديم به شهيد زنده. سردار سرافراز خطه طرهان حاج محمد حسين طرهانى
عزيز

[پاسخ]

شهادت نامه ها خوبان نوشتند*** چه خوش با خون خود عنوان نوشتند
به دل بستند با دلدار پیمان*** به خون سرخطّ آن پیمان نوشتند
بیابان لاله گون کردند و رفتند*** کتـاب عـشـق را ایـنان نوشتند
بُوَد خون شهیدان پاک، از آنرو*** که بـا آن مـعنی قـرآن نوشتند
شهیدان امتحان خـویش دادنـد *** که درس عشق تا پایان نوشتند
گَهی در مسجد و گاهی به محراب *** گَهی در صحـنه میـدان نوشتند
بــرای درد مظلـومان عـالم *** طبیبان نسخه درمـان نوشتند
بدستور خــدا نام شـهـیـدان *** به باب روضه رضوان نوشتند
به خـون هر شهیـدی یـادواره*** به بـرگ لالـه کنـعـان نوشتند شادى روح شهدا صلوات

[پاسخ]

محمد طرهانى. ،تهران در گفته :

آقام حسین حسین جان (۲)

بی نام و بی نشانیم مانند آسمانیم / ما تیغ ذوالفقاریم باکی ز کس نداریم

ما مست جام عشقیم ما سائل دمشقیم / ما سر به تن نداریم بر تن کفن نداریم

)

دیوانه حسین و عباس قهرمانیم / جز کربلا گویی میل و هوس نداریم

غیر از حسین نخواهیم تا کربلا روانیم / شاهی بجز حسین عریان بدن نداریم

آقام حسین حسین جان (۲)
تقديم به پدر عزيزم ،اميدوارم هميشه زنده باشند

[پاسخ]

صادق ابراهیمی در گفته :

درود بر مردان تاریخ ساز جبهه حق علیه باطل. ما نسل دوم انقلاب مفتخریم که چون شماهایی بعد از کارزار سنگر ها را خالی نکرده ودر جنگی دیگر برای روشنگری وشناساندن شیران بیشه ایران به خود زحمت نوشتن واقعیتهای ان روزگار را میدهید.به نوبه خودم از شمامتشکرم که با وجود این همه مشغله کاری دست به قلم شده اید ومارا به فیض خواندن خاطرات خود وا میدارید

[پاسخ]

چه خوب است مابازمانده گان باخود خلوت کنیم ایا چیزی شهدا می خواستند عمل کردیم یانه سرمنده ایم

[پاسخ]

ل،آدينه وند. تهران در گفته :

این دل تنگم عقدها دارد گوئیا میل کربلا دارد
آتش شوقم میکشد شعله ای نوا میل نینوا دارد
میروم بینم در کجا عباس مشک خشک بر دوش از قفا دارد
میروم بینم در کجا زینب ناله و بانگ وا اخا دارد
میروم بینم در کجا کلثوم شکوه از شمر بی حیا دارد
میروم بینم در کجا عابد دست و پا زنجیر از جفا دارد
میروم بینم در کجا لیلا ماتم اکبر او بپا دارد
میروم بینم در کجا قاسم دست و پا از خون او حنا دارد
میروم بینم در کجا صغرا ماتم اصغر او بپا دارد
میزند بر سر زاکر محزون ماتم شاه کربلا دارد

[پاسخ]

کتایون طرهانی در گفته :

برادر عزیزتر از جانم ، سردار بی ادعای روزهای سخت ، تنها یک خواهر میتواند شاهنامه سراسر ایثار و قداست برادر را سجده رود ، تو آنروز از گل ولای خاک سنگرها بر لباسهای ساده ات لذت میبردی، تو آنروز تندیس زیبای عشق بودی که در میدان ایثار ودر مکتب حسین( ع )قد کشیده بود، تو شاهد شهود و شهادت برادران شهیدت بوده ای ، تو راوی مثنوی بلند عشق و عروج دلهای همیشه جاودانه ای ، گردان کمیل جایگاه جاودانه شدن مردان بزرگيست که با قلب خونین خود که هنوز زیبا و دلنواز می تپد ، خون غیرت و مردانگی را در رگ های این دیار زخم خورده ، اما سربلند ،اما استوار واما همیشه جاودان جاری ساختند .
درود خدا بر برادران جاودانه ام شهيدان سرتیپ نیا باد ….

[پاسخ]

آقای طرهانی سلام .فرمانده گردان شهیدفیروز بودو معاونش شهیدحجت … .خداوند همه شهدا را بیامرزد

[پاسخ]

بسيجى همرزمانش در گفته :

شه ولى عزيز در آن شرايط سخت چيزى كه اصلا اين برادران به أن توجه نمى كردند اين بود كه مثلا كى فرمانده باشه اين چيز ها امروز مهم شده و از طرف آقاى طرهانى فقط خودش را به هيچ عنوانا معرفى نكرده و آن جايي كه سردار مي فرمايند منصور مواظب گردان باش اشتباه تايپي بوده و گروهان درسته توصيه مى كنم بخش هاى قبل را مطالعه بفرماييد و برادر طرهانى خدا شاهد اصلا دنبال اين مثال نبوده همه فكر ميكردم أيشان يه دانشجوى بسيجى است

[پاسخ]

ناشناس در گفته :

اين برادر طرهانى اينقدر مظلوم و بسيار بى ادعا وقتى به شهرستان كوهدشت تشريف ميارند هيچ كس نميدونه اصلا اين پاسداره دلم ميسازه غريب غريبه با اينكه من اطلاع كامل دارم يك استراتژيست و نويسنده ايي بزرگ است و دهها جلد كتاب به رشته تحرير دآورده و كارشناس عالى خاورميانه است

[پاسخ]

همرزم شهدا در گفته :

سلام . سالگرد شهدا چنگوله نزدیک است خاطرات فراموش نشود

[پاسخ]

محمدحسين طرهانى در گفته :

حاج محمدحسين طرهانى اين بنده مظلوم خدا شيش تا بچه دارند و در تهران زندگى مى كنند فرزندانى دارد همه اهل اخلاق و دين و درس و سواد و أدب اين بنده با عزت نفس خدا با حقوقى نزديك به يك و نيم ميليون تومان با رياضت ولى با عزت نفس زندگى مى كنند خدا به ايشان صبر و قدرت تحمل اين نوع فقيران زندگى كردن را بده. و همين ها هستند كه ملت به وجودشان افتخار مى كنند و مايه مباهات هستند كاش صاحبان فيش نجومى سرى به منزل اين. دوستان بزنند شايد كمى خجالت بكشند و روسياهى خود را مشاهده كنند

[پاسخ]

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :