کد خبر : 70372
تاریخ انتشار : ۳۱ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۶:۵۸
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 570 بازدید

خاطرات سرزمین دیرینم

  امید فلاح / میرملاس  شطحیات شهر بلوطم«آجیل شب عید تاریخمان نقل ونبات تلخ فراموشی است»سالیان به تاریخ سپرده بعد از سر کشیدن جام فراغت از تحصیل را به خاطر خیالم می آورم . وقتی که پاشنه غربت را کشیدم و پا در ماندن در سرزمینی برف و کولاک و گرمی مهرومحبت مردم دیار ییلاق […]

02

 

امید فلاح / میرملاس 

شطحیات شهر بلوطم
«آجیل شب عید تاریخمان نقل ونبات تلخ فراموشی است»
سالیان به تاریخ سپرده بعد از سر کشیدن جام فراغت از تحصیل را به خاطر خیالم می آورم . وقتی که پاشنه غربت را کشیدم و پا در ماندن در سرزمینی برف و کولاک و گرمی مهرومحبت مردم دیار ییلاق گذاشتم.
و هنوز ساکن همان سفرم و مقیم رفتن . اما صندوقچه قند خاطراتم از هم گسسته است واینک نبض خاطرم هرلحظه به یاد گردش سبز بهاردیرپای دیروز وطن پیرم می تپد . چه کنم هرچه هست درد است وآه است وخون دیده …
آن زمان شهر کوه و صحرای دشت بالاله های سرخ رنگش آواز زیبایی و طراوت نجابت مردمش را صدا می زد. فوج فوج درختان بلوطش عرصه را بر زمین تنگ کرده بود وهمه جا عروس بهار با داماد تابستان هم نوا جشن برداشت گندم را زمزمه می کردند.شهرت اندک شهرمان انبار غله بود و شهرت ایمانمان قم معنویت لرستان.
اما به ناگاه دشمن پاییز بر لشگر واژگون لاله های سرنگونش، مرثیه مرگ را بی صدا فریاد نمود .
شهر اینک به لکنت لاله هایش می خندد . شهر کوچ ، شهر تنگی دست ها، تفرقه درختان بلوطی که دیگر زنده نیستند و هر روز بسیاری از آنان در تابوت زغال فروشان بی عاطفه به خاکستر فراق وفراموشی سپرده می شوند . بادهای هرزه می وزند و گردوخاک پشیمانی بر سروصورت مردان وزنانش،دختران وپسرانش وکودکانش می نشاند.
دیگر آسمان از شدت شوق برایمان برف شادی پایین نمی ریزد و گریۀ باران سر نمی دهد، دیگر نفسش گرفته است یا بریده است ،گویی درد چشم آسمان آب مروارید منجمد شده است.
دیگر تابستان بار میوه فروشانش را حراج نمی کند ،گویی نهرهای انارستانش پر از آب خونین اشک کشاورزانش شده است ودیگر غله ای نیست تا انبار شود .دیگر همسایه ها نان قرضی به هم نمی دهند ،بوی نان تازه مدتهاست دماغ مطبخ روستایمان را وسوسه نمی کند ،هیزم تنورشان خیس عرق زنان شده ونیم سوز شده است .
در هر خانه ای بوی تعارف آبگوشت پر ملات کدبانوی محبتمان گم شده است. .پیرمردانش سراغ فسنجان وپیتزای تنوری می گردند .گاه گداری کودک بازیگوش قصه های پر غصه مان، حکایت برساق و نان بلوط را دنبال دیوانۀ پیرخاطراتمان های های می کند و با ترکۀ بیداری چوبی چند بر حافظۀ تهی مان می نوازد.
آه ای سرزمین کهن خاطرات قاب گرفتۀ کودکیم.!!!
چگونه دوز باورم را با سنگ های سخت واقعیت اکنونت بچینم ؟چگونه خروشان رودها و زلال چشمه هایت را از لوح خاطرم پاک کنم؟چگونه نوار خط پایان عبورشان را پاره کنم؟من روزی از روی سرسبزی دشتهایت ، طراوت بهاری را نقاشی می کردم وباتخمین تبسمت سرسبزی فصل های زیبای جهان را اندازه می گرفتم ،مقیاس امید را با طناب دل مردمان امیدوارت حساب می کردم.دیگر نمی توانم سیل اشکت را به تصویر بکشم، مدتهاست از چشمان آسمانت اشکی بر صفحۀ دشتهایت نچکیده است، دیگر نمی توانم بهارهای پیاپی را به تصویر در بیاورم ،گویی تنها موضوع نقاشی کودکان سرزمینم آهی است سرد در تابلو نادیدۀ حسرت وپشیمانیم.
دلم از دست زنجیر گرفته روزگار تنگ غروب زندانی است .چشمانم به درد آسمان مبتلا شده است ،طبیب بینایی من مدتهاست به درد کوری گرفتارشده است.
مردمان سرزمینم دیگر در ازدحام تنگ محبت، تنۀ مهربانی به هم نمی زنند وگویی مصداق دو خط موازی شده اند منحنی قلبمان تابع ابروی هیچ کسی نیست .دیگر مشتق جسم وجانمان مبهم است وهیچ هوپیتالی آنرا حل نمی کند .دیگر نوعروسان آرزوهایمان آینه وشمعدان مهربانی در بازار بی رونقت نمی خرند.کالابرگ عشق و همدردی مدتهاست در دستهای مردمت باطل شده است .
وکاش رعد وبرق بیداری بر سنگین خواب بی خیالیمان اصابت کند تا زمانی که از کابوس حقیقت بیدار شویم ،دروغ بودن خوابمان را در سینمای حسرت شدۀ دل جوانانمان ببینیم .
کاش روزی صدایی آشنا در محرم زندگی مان، محبین عاشورایمان را به رزم نابسامانی ها ببرد.کاش شهدای عشقمان را از یاد نبریم.
وکاش روزی قصه خوبی های تاریخمان را در بهار زندگی پر رونق آیندگان ترجمه کنیم .درود برمردمان شهری که روزی شهره خوبی وصداقت وایمان بودند واینک همه از آن روزها به رؤیا یاد می کنیم .

امیدفلاح  /ساکن دلفان 

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

حسین علی قبادی در گفته :

ازنوای خاطره گون اقای فلاح تشکر میکنم-

همشهری در گفته :

مطلب بسیار خوب و ادبی است لذت بردم .افسوس که کوهدشت روز بروزاز درختان بلوط تهی می شود دیگر برف نمی بارد .باران نیست کاش هر کس به اندازه قدر خویش این مصیبت ها را به رشته تحریر درآورد.

حسین زاده در گفته :

واقعا قشنگ بود!!!
داغ دل چندین و چند سالم تازه شد!!!

دریکوند در گفته :

برادر خوبم جناب فلاح
بسیار زیبا منظم ومسجع وادبی بود برایتان آرزوی سلامتی وبهروزی وموفقیت بیش از پیش دارم.

سید احمد ابراهیمی در گفته :

خیلی زیبا بود.
تشکر

کیوان در گفته :

یارم کته ویر حاشا حالت بو دل بهانه گیر.بسیار زیبا.البته من یاد دلفان و خاطرات کوتاه اونجا افتادم

صغری ابراهیمی در گفته :

با سلام خدمت معلم و استاد بزرگوار جناب آقای فلاح.مطالبتان بسیار زیبا،جذاب و دلنشین بود.امیدوارم در پناه حق همیشه موفق باشید.

سید عباس ابراهیمی در گفته :

دلم شکسته تراز شیشه های شهر شماست،

شکسته باد آن که دلش این چنینمان میخواست……

حشمت آزادبخت در گفته :

دیگر همسایه ها نان قرضی به هم نمی دهند…
دروددوست فرهیخته ام جناب فلاح عزیز بسیار زیبابود دست قلمت درد نگیرد .
اما نان به قرض ها فراوانند این روزها….

کونانى در گفته :

دلا معاش چنان کن گر بلغزد پاى….فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد. متاسفانه مردم سرزمىن کهن فکر نمى کنند که طبىعت با وجود تمام سخاوتمندى که داره ذاتش اىنه که با کسانى که هوا شو دارن مردى مى کنه ولى اگه نامردى ببىنه از نامرد هم نامردتره.

م فلاح در گفته :

دست مریزات برادر

جمشید ابراهیمی در گفته :

باسلام چه میشه گفت در حسرت سرزمینی سبزی که چنین زرد شد شاید این غزل حافظ وصفی از این اوضاع سرزمین نازنینمان باشد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش نوشخواران یاد باد
گرچه صد رود است درچشمم مدام زنده رود باغ کاران یاد باد

صیدجعفر جمشیدی در گفته :

درود جناب فلاح بسیار زیبا بود

م میرزاپور در گفته :

سلام حاجی داداش عزیز متن قشنگتون اشک در چشمانمان جاری کرد ونفس راحتی کشیدم که هنوز کسی هست که دلش برای آن روز ها تنگ شده ان شاءالله زنده باشی امید که قلمت پر رنگ باد

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :