کد خبر : 70559
تاریخ انتشار : ۳ تیر ۱۳۹۴ - ۱۴:۰۱
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 419 بازدید

داستان عشق حقيقي يک مرد روستايي

  روزي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.   از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش […]

14_8703071117_L600-453x300

 

روزي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.
   از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است. در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد :گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم.
   چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند. همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.
 يک بار اتفاقي نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.
  در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پيچي و از اينجور جفنگ بازيها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد.
 
نکته ها: 
هيچ وقت از خود سئوال کرده ايد که 
کدامين پيوند باعث مي شود در سخت ترين شرايط همديگر را تنها نگذاريم؟
از عشق بسيار گفتيم و باز هم خواهيم گفت اما اين بار به زبان آن مرد روستايي.
آري عشق حقيقي هست که باعث مي شود در سخت ترين شرايط همديگر را تنها نگذاريم.
براستي عشق حقيقي چيست؟
آيا عشق حقيقي به زيبايي است؟
آيا عشق حقيقي به جاه و جلال است؟
آيا عشق حقيقي به ماشين، خانه، پول و لباس است؟
اگر چنين است چرا در بستر بيماري آنگاه که آن زن روستايي تمام تعلقات خود را در خانه گلي روستايي جاي گذاشته است و راهي سراي ابدي است، آن مرد روستايي از تمام تعلقات خود مي گذرد تا همسرش را نجات دهد؟
پس عشق حقيقي نمي تواند به زيبايي و جاه و جلال و يا ماشين، خانه، پول و لباس باشد چون همه آنها به اتفاقي از دست مي روند.
عشقي حقيقي است که بخاطرش حاضر شوي گاو و گوسفندهايت را بفروشي تا قلبي را گرم کني. 

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

محسن گراوند در گفته :

بسیار زیبا امین جان

طرهاني در گفته :

بسيار جالب بود و اشكم را در آورد ياد عشق واقعي پدر مرحومم و مادرم افتادم، ان شاالله باعث عبرت ماجوانترها باشه

صادق پ ع در گفته :

درعین سادگی وخودمانی کلی حرف در لایه های زیرین کلمات وجود دارد.ممنون از حسن انتخاب سوژه تون جناب آزادبخت.نکته ای که قابل تامل مینماید عکس انتخابی براموضوع نوشتاریه که ای کاش نگاه دوربین بسمت مردم زاگرس تغیرجهت میداد.موفق باشید وسربلند چون مه پل

واقعا عالی بود

تبریک به این دلیل که من و امثال من را بیدار و شوکه کردی.آفرین بر تو

اسدی در گفته :

زیبا بود

افسانه در گفته :

اینجور عشقا نشان از رد پای خدا تو زندگی ادم داره

mehdi zarei در گفته :

عالي بود ممنون

گرفتار در گفته :

واقعا عالی بود .دست خدا بالاب هر دستی هست.خدا یا در این ماه مبارک مشکلات بنده وسایر گرفتاران را هم حل کن .

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :