کد خبر : 72061
تاریخ انتشار : ۱ مرداد ۱۳۹۴ - ۲۲:۴۴
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 377 بازدید

آرزوی بزرگ شهریار

  حشمت اله آزادبخت / میرملاس : پس از چند روز حاكميت مطلق غبار بر آسمان، بالاخره آفتاب توانست به راحتي بر پوست ديوارهاي شهر پنجه بكشد اما آفتاب صورت شهريار هنوز زير هجوم غبار اندوهي بزرگ، به مردابي پوسيده مي‌ماند. *** در حالي كه جعبه‌ي سياه شكسته‌ي واكسش را از اسكلت كوچك شانه‌اش آويزان […]

121

 

حشمت اله آزادبخت / میرملاس :

پس از چند روز حاكميت مطلق غبار بر آسمان، بالاخره آفتاب توانست به راحتي بر پوست ديوارهاي شهر پنجه بكشد اما آفتاب صورت شهريار هنوز زير هجوم غبار اندوهي بزرگ، به مردابي پوسيده مي‌ماند.

***

در حالي كه جعبه‌ي سياه شكسته‌ي واكسش را از اسكلت كوچك شانه‌اش آويزان كرده‌است سرش را به دفتر هفته نامه سيمره نشان مي‌دهد:

– واكس نمي‌زنيد؟

سرش را پايين انداخته و فرچه‌ي واكسش را بر لنگه‌ي رنگ پريده‌ي كفشم تكان مي‌دهد.

درس مي‌خواني؟ – زمستان بله.

كلاس چندمي؟ – دو آقا.

چرا لباس سياه پوشيده‌اي؟ – واسه اين‌كه واكس كثيفشان نكند…

سنجاق كوچكي را بر جيب پيرهنش قفل كرده و مي‌گويد يك روز غروب عده‌اي معتاد جيبم را زدند و آن روز با چشماني خيس و دستاني خالي به خانه برگشتم. اما حالا ديگر اين سنجاق از جيبم محافظت مي‌كند.

درآمد روزانه‌ات چه‌قدر است؟ دست روي جيب مي‌گذارد: تا حالا كه ساعت دوازده ظهر است چهار صد تومان كار كرده‌ام. تا شب شايد بشود دو هزار يا كمي بيش‌تر.

دوست داري مثل بچه‌هاي هم‌سن و سال خودت در كلاس‌هاي اوقات فراغت تابستان شركت كني؟ در حالي كه گلوله‌ي آب دهانش را به آرامي قورت مي‌دهد و چشمانش نقطه‌اي نامعلوم را نشان مي‌دهد، مي‌گويد: نُچ.

وقتي دليلش را مي‌پرسم مي‌گويد: پدرم دور ميدان كارگري مي‌كند اما چون پير است هيچ‌كس به كارش نمي‌برد و بيش‌تر روزها دست خالي به خانه برمي‌گردد و من مجبورم كار كنم تا خرج خانواده را دربياورم.

از شهريار مي‌پرسم بزرگ‌ترين آرزوي زندگيت چيست؟ و شهريار نيزه‌ي آماده‌ي جمله‌اي را بدون مكث در سينه‌ام فرو مي‌كند: يك سرپناه از خودمان داشته‌باشيم.

شهريار چون تكه ابري سياه با باد مي‌رود. من مي‌مانم و يك آسمان غبار دل‌تنگي.

***

ديو سكوت بر سينه‌ي تاريك شهر زانو زده‌است و من دانه دانه ستاره‌ها را مرور مي‌كنم اما چشمان شهريار پشت سوسوي هيچ‌كدامشان پيدا نمي‌شود. به شهريار فكر مي‌كنم و دستان سياه كم خونش كه دور از چشم شهرياران در شهري بي يار، زندگي را به زور غلت مي‌زند و هر روز بايد سوزش گلوله‌هاي اسراييل فقر را بر سردانه‌ي غزه‌ي كوچك سينه‌اش تحمل كند. به شهريار و آرزوي محال كوچكي كه از شانه‌هاي سياه چشمانش آويز شده‌است. به شهريار كه شايد حالا در خواب، به بزرگ‌ترين آرزويش رسيده و قهقهه‌اش تمام زمين را پر كرده‌است. به شهريار كه وقتي تابستان تمام مي‌شود و او با قارقار كلاغي در شكم از مدرسه به خانه شليك مي‌شود تا نمره‌ي ۲۰ انشايش را بر سرخي‌ِ نگاه پدر بياويزد، زير سقفي كه مدام باراني‌ست. و باز فكر مي‌كنم به كودكاني كه شب با لالايي لطيف موسيقي به خوابي نرم فرو مي‌روند و صبح با طلوع بوسه‌اي گرم بيدار مي‌شوند. به گاوصندوق‌هايي كه هر شب تعفن بالا مي‌آورند. به پدراني كه چندمين سفر عمره‌شان را لذت مي‌برند و اين‌جا در اين برهوت، اين‌گوشه‌ي تب كرده‌ي زمين، حجرالاسود صورتي سياه، بي شام‌، سر بر پاره‌هاي خيسِ بالشي می گذارد با تمام دار و ندارش كه قفل كوچك سنجاقي است كه بر جيبي خالي‌ چفت شده‌است. به پدر شهريار كه وقتي غروب با زخم نگاهش، تمام خودش را بر سكوي سنگي ميدان مي‌تكاند و دلهره‌ي اميدش را بر ضريح جعبه‌ي شكسته‌ي پسر گره مي‌زند. و به خواهران چروكيده‌اي كه دستان خالي پدر و جيب پاره‌ي برادر را به انتظار نشسته‌اند و به اين شهر، اين دايره‌ي گم‌شده‌ي زمين كه زير غبار فقر، سال‌هاست به فراموشي سپرده شده و كارخانه‌هاي تبعيض و بي‌كاري و جناح بر سينه‌اش تا آسمان قد كشيده است و  خشت خشت آرزوي بزرگ شهريار که حتی در خیال هم یالا نمی رود… پلك‌هايم آوار شده‌اند و من كم كم به دهانه‌ي تاريك معشوره ی خوابي سرد نزديك مي‌شوم.

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

سبزی در گفته :

واقعیت تلخ سرزمینمان را بیان کردی. دست مريزاد جناب آقای آزادبخت.

مصطفی شکری در گفته :

با خواندن این مطلب بغض گلویم را گرفت.
ای کاش “شهریاران” راه و رسم “شهریاری” از نو بیاموزند…

نوری نظری طبا در گفته :

درود برادر ازادبخت
بسیار عالی بود واقعا دل هر دردمندی به درد میاید
باید نگران اینده امثال شهریاران بود و گرنه مصیبت و عقب ماندگی تا ابد برای شهرستان کوهدشت ادامه خواهد داشت
مدیران شعاری لطفا یک کم به سمت عمل گرایی حرکت کنید این شهرستان سالهاست با مرگ دست و پنجه نرم میکند
مدیونید مدیون امثال شهریاران

ناشناس در گفته :

دوست عزیز بسیار زیبا وادیبانه سفره فقر وبساط نداری را در نبض خاطر وگریان چشمان همگان گسترده ای .نابود باداسرائیل فقر .

گراوند در گفته :

درودبر استاد حشمت آزادبخت و قلم بی نظیرش درودها استاد گرامی.

م.ا.طرهانی از دانشجویان ارشدمقیم اراک در گفته :

استاد آزادبخت عزیز سلام وخسته نباشید:باور بفرمایید به قدری زیبا ،پرمغز ومملو از احساس بود که در حین خوندن بی اختیار اشک تو چشام جمع شده بود…
خدارو شاکرم که فعلا دستمون به جایی نمیرسه و مسولیتی وبال گردنمون نیست
من موندم اونایی که میتونن ی سری کارارو انجام بدن و نمیدن چطور میتونن سرشونو راحت رو بالش بزارن و بخوابن ؟؟؟
چطور میتونن شهریارهای کوچیک رو فراموش کنن و به فکر شهریار خودشون باشن!!!!!!
((ای که دستت میرسد کاری بکن …))
با تشکر…

نعمت آزادی فر در گفته :

…..
مه سزیام و دویم تا آسمو چه
تو هر چخچیله ماری آگر آکی…..
.
جناب آزادبخت عزیز هر بار که برگی از دل نوشته های سرشار از درد این دیارت را میخوانیم تا چند روز در قفس اندوه افکار خودمان محبوس مشویم….. زنده باد حس انسان دوستی ات ، زنده باد اون عشقی که تو را اینچنین به دیار خودت دل بسته نموده….

کامران کونانی در گفته :

استاد عزیز واقعا بسیار جالب باعث تاسف است شاید مردم این دیار با خواندن این جملات اگر به اینطور بچه هایی برخورد کردند با حس انسان دوستی همراه با کمک ودلجویی توجه کنند

عرفان رستمی در گفته :

درود بر شما استاد آرام و پردرد که چنین با قلمی روان دردهای مشترک را به تصویر می کشی …

آزادی در گفته :

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده صید و صیاد رفته باشد
درودها بر تو استاد مانده نباشی و مانا بمانی.

آرش در گفته :

اي آقا در شهر مديران و مسولان فقط و فقط به حفظ صندلي و پست شان فكر مي كنند و بس.

مهرداد در گفته :

نخبه کوهدشت حشمت ازادبخت باعث افتخار تمام سایت های کوهدشته دوستت میداریم

ع م امرایی در گفته :

بر سرِ اولاد آدم هر چه آید بگذرد ، اما روسیاهی برای کسانی باقی می مانَد که توانمندندو از دستگیری مستمندان از خود همتی نشان نمی دهند بودند کسانی که ثروتهای هنگفت داشتند و آز آن خیری برای آخرت خود نیندوختند و اکنون در زیر خروارها خاک آرمیده و درحسرت ذره المثقالی کار خیر ، چشم به دستان وارثینِ بی خیال و خوش گذرانشان دوخته اند.
تا خودم بودم نکردم کار خیر
وای برمن که چنین شرمنده ام

ع م امرایی در گفته :

وای بر من که چنین در مانده ام

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :