کد خبر : 72933
تاریخ انتشار : ۱۶ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۰:۱۰
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 514 بازدید

باید کاری کرد

  حشمت اله آزادبخت / میرملاس :   از دور نگاه می کنم دود از کله ی چنگری برخاسته است و خبر از فاجعه ای دیگردارد از درختان بلوطی که سال هاست زیر تیغ تیز ستم گاوآهن ها و حس تصرف کشاورزان می لرزند و می افتند.کوهستان را کمی دور تر ازمنطقه ی هرین خلیفه […]

121

 

حشمت اله آزادبخت / میرملاس :

 

از دور نگاه می کنم دود از کله ی چنگری برخاسته است و خبر از فاجعه ای دیگردارد از درختان بلوطی که سال هاست زیر تیغ تیز ستم گاوآهن ها و حس تصرف کشاورزان می لرزند و می افتند.
کوهستان را کمی دور تر ازمنطقه ی هرین خلیفه نفس نفس بالا می رویم تا هرچه زود تر دست نبرد به یقه ی شعله ای برسانیم.سینه کش را از میان انبوه ستبر درختانی که شانه به هم چسبانده اند بالا می رویم. تبرحماقت روزهای پیش، بعضی بلوط ها را از پا انداخته و اسکلت بلند خشکشان را روی زمین پهن کرده است تا پس از خشک شدن و سوخته شدن سهم کیسه های زغال شوند. درختان بلوط این منطقه را نمی توان شمرد.

گردنه ی سخت را بالا آمده ایم.بوی سوختگی ها بر تاول کوهستان مشام را می آزارد.هرچه نزدیک تر می شویم، روبه رو سیاه تر می شود. باد اینجا به راستی بوی زلف سوخته می دهد و زمین زیر پایم داغ تر و داغ تر!
انگار سفر کرده ای هستم که پس از پایان تاراج خونین قبیله اش از سفر بازگشته است و چیزی جز ویرانی و سوختگی از قبیله اش برجای نمانده است.
درختان تنومندی که تا چند روز پیش، وسعت سایه شان آماده بود تا جای خستگی رهگذری باشد و دست دعای شاخه هایشان به طلب باران به آسمان بلند بود و حالا پای در شعله ها دست هوار به آسمان برداشته اند.
شاخه های کوچک برجا مانده، کودکانی را مانند که آنان نیز از دم تیغ چنگیزآتش جان نبرده و میان خاکستر اسکلت تردشان، کودکانه دراز کشیده اند. بعضی از نهال های کوچک را نیز که دست طبیعت، تازه بر سینه خاکشان نشانده، شعله ای کوچک کافی بوده تا قامت کوچکشان جزغاله شود و از ادامه زندگی بازمانند.

حالا نقطه هایی شده ایم میان کوهستانی سوخته! دره ها و بلندی های اطراف را تا چشم کار می کند سیاهی است و دود از بعضی دره ها بلند می شود و این نشان می دهد آتش افتاده به دامان دره ها می رود تا به زلف سبز بلندی ها برسد.
کوهستان چنگری آن قدر دره های تودرتو دارد که سر زدن به همه آن ها از نفس سوخته و پاهای خسته من برنمی آید.
تقسیم می شویم تا هرکدام چنددرخت را از چنگال سوزان آتش برهاند. دور می شوم تا عمق فاجعه را دریابم.
به درخت تنومندی می رسم که سال ها از گذر تند کله باد تکان نخورده و توفان ها از پیکرش گذشته و خم به شاخه نیاورده و حالا مقابل هجوم وحشی آتش سرتسلیم برخاکستر داغ گذاشته و فوت آرام باد، آتش خفه شده تنه اش را دوباره جان داده است.
نگاه می چرخانم و چند درخت دیگر، آن سوتر باز “گر” گرفته اند و تنها باد تندی کافی است تا با بردن مشت کوچکی از خاکسترش به دامن دره پایین دست، آتش سوزی هولناک دیگری را کلید بزند.
هرچه اطراف را می نگرم جنازه ی درخت است و زمین سوخته و شعله های وحشی آتش؛ مشت خاکی نیست تا بر صورت آتشی بکوبم که دارد از پای درختی بالا می رود. شاخه ای به دست می گیرم و با ضربه چند شلاق، آتش را بند می آورم و با عجله به سراغ تنه گرگرفته دیگری می دوم.

سرم را برمی گردانم که آتش دوباره نفس گرفته و به پای درخت پیچیده است. داد می زنم اما صدایم به آن سوی کوهستان سوخته نمی رسد. اینجا قبلا جای خواندن پرنده هایی بود که بر شاخه ها عشوه می کردند و گاه دویدن خرگوشی از سینه کش تپه ها نگاهت را می دواند اما حالا تنها صدای پرنده ای در دور دست به گوش می رسد که گویی دور از آشیانه سوخته اش مویه می کند.
لاک پشتی را می بینم که خودش را به سنگ بزرگی چسیانده از ترس این که شعله های آتش از او سریع تر بدوند و نتواند مثل هم بازی هایش جان سالم به در ببرد.
خسته می شوم و زیر هرم سوزان خورشید مرداد ماه ساکت می مانم وعرق خستگی می ریزم…
به گروهی از جوان ها نزدیک می شوم که دست خالی به جنگ داعش آتش آمده اند شاید کوبانی چنگری را نجات دهند. آن ها شاخه های سبز را بر آتش می کوبند و گاه دست ها را در قسمت نسوخته ی زمین فرو می برند تا مشت خاکی بر صورت آتش بکوبند.
سر بر می دارم تا چشم کار می کند دود است و زمین سوخته که از میان درختان هویداست.
چه کرد سهل انگاری کوچکی با جان این همه درخت؟! سهل انگاری کوچکی که طراوت پوشش سبز کوهستانی بلند و دره هایی عمیق را به خاکستر سیاه نشاند.

استانی با این همه کوهستان و این همه جنگل دست نخورده، چرا باید از وجود یک بالگرد بی نصیب باشد تا این گونه مواقع به دادش برسد؟ کوهدشت با مناطق بی عبور بسیار و جنگل های دست نخورده دور دستش، آماده است تا با جرقه ی کوچک دیگری به فاجعه ای سرخ تبدیل شود؛ تنها ماشین گشت اداره منابع طبیعی اش چگونه می تواند از عهده گستره پوشش جنگلی اش برآید؟
یک گزارش سوخته دیگر هم تمام شد و ما مانده ایم و دلهره جرقه کبریت بی توجهی دیگری و از دست رفتن صدهاهکتارهایی دیگر…
اما آن چه قابل گفتن و ارج نهادن است این که جان دادن چنگری باعث شد مردمم را بیشتر بشناسم. مردمی که به عشق طبیعت، خودجوش به نبرد آتش رفتند و باید به داشتن چنین مردمی افتخار کرد و حالا ثابت شد که مردم درخت ها را دوست دارند و تنها عامل شکسته شدن قامت بلوط ها کشاورزانند.
از طرفی حالا که پدرچنگری از دست رفت باید به فکرمراتع یتیم اطراف بود که سال هاست به چنگ کشاورزان افتاده وبه گذر تیغه ی وحشی گاو آهن ها لخت شده و به زمین های زراعی بدون حاصل تبدیل شده اند. مراتعی که سال به سال به آسوهای بی درخت تبدیل می شوند و صدای لاغر متولیان امرشان هنوز در نیامده است.
حقیقتا دیگر نمی توان این همه عشق مردم به طبیعت را ندیده انگاشت و فکری به حال فلسطین جنگل ها نکرد که به چنگ زیاده خواه اسرائیل کشاوزان اطراف افتاده تا روز به روز درخت به درخت شان را از ریشه کنده و جا پایشان را شخم بزنند.
باید کاری کرد…

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

امرایی در گفته :

فرصت مناسبی است که قوۀ قضائیه دست بکار شود و مراتع تصرف شده از سال ۸۴ به بعد را از چنگال غارتگران بیرون بکشد متاسفانه در آن چند سال یعنی از سال ۸۴ تا ۹۲خیلی از افراد از این فرصت بدست آمده سوء استفاده کرده و بهترین مراتع اطراف کوهدشت مخصوصا شمال کوهدشت مسیر جاده اولادقباد راتخریب و تصرف کردند …

امرایی در گفته :

انشاا… همۀ تشکلهای مردم نهاد دست بکار شده و وضعیت مراتع تصرف شده را به بالا مخصوصا قوۀ قضائیه گرازش کنند

محمد جواد گراوند در گفته :

جنگل چنگری کوهدشت در آتش بی توجهی سوخت:من بلوطم….همسفره ی شبانان بی معجزه پیامبران بی امت آغوش پنهان پوش کودکانم در سالهای بی باران در روزهای بمباران…… نگران شناسنامه ام نیستم ریشه های پنهان در خاک نخواهند سوخت اما… این آبها برای فرو نشاندن آتش درونم کافی نیست هزارها سال در پیراهنم پنهان کرده بودم آتشی که اکنون به مردمکهای تو رسیده …. نمی توانستم تن گر گرفته ی دخترکانم را ببینم خاموش باشم من بلوطم… بلوط خاموش..

با تشکر از استاد آزادبخت عزیز

مهندس در گفته :

گاه اتفاقاتی پیش میاد که هیچ راهی برای بازگشتش نیست ، سوختن بلوطستان کوهدشت از همان اتفاق هایی خواهد شد که سالها بعد وقتی به آن می اندیشیم چیزی جز آهی سرد برای اون نداریم…
این چند متر زمین… انسان حریص…
نمیشه چیزی گفت
این آتش نه تنها در بلوطستان شعله کشید… بلکه قلب تمام مردمان شهرستان هم آتش گرفت…
بی شک آتش چنگری مهار شد… اما قلب مردم تا ابد از این درد در آتش خواهد بود.

زنده باشی آقای آزادبخت…
نوشته هاتون همیشه شیوایی و رسایی خودشون رو دارن… اندیشتون پایدار و وجودتون مستدام

خدا کند که سوختن جان بلوط هایی که همیشه مایه ی آرامش جان ما بوده اند کاری منفعت طلبانه برای بدست آوردن زغال و زمین هایی بی درد سر برای کشاورزی نباشد که آنگاه باید نگران آبی برای خوردن باشیم چون دیگر بلوطی برای ترحم خداوند بر این بندگان گنهکار وجود ندارد تا شاید قطره ای باران ببارد.

اسداله آزادبخت در گفته :

درودبرحشمت وقلم زیبایش. من پیشتر آنهم از راه دوربرای مرگ بلوظ های همدم شبهای تنهایی ام مویه سردادم واشک ریختم اما این روایت پرازاندوه شما دشت دلم را سیاه پوش کرد وبرای “دشت برز”اشعارم دل به دریای مویه سپردم تا “غرق اندوهی به برزی چنگری”شوم “گلویم هوارررررررررررر”میشودوسوزوازه ها شیون را به گوش بسته ی فلک میرساند.
شایدامروز فهمیدم که شعر “دشت اندوه” من آبستن این حادثه است
یه دشتی هار برزی گپ پر ئه بنار و لیز ولپ
شکت و دل پر ئه انوه خوینالیه ئه راس وچپ….
پاینده باشی.

دانشجو در گفته :

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
آتش بی توجهی به طبیعت و غفلت از ارزش و اهمیت حیاتی آن مدتهاست که به جان محیط زیست ما افتاده است . متأسفانه ما مردم مویه های پس از فاجعه ایم . کاش به فکر خاموش کردن این آتش زیر خاکستر فرهنگ مان که هر از گاهی این گونه آتش آن زبانه می کشد باشیم یعنی عدم احساس مسؤلیت و تعهد همگانی .

کشاورز در گفته :

احسنت

امیدوارم حدسم اشتباه باشد
احتمالاً این آتش سوزی ها عمدی باشد، عده ای میخواهند برای به تصرف در آوردن زمین های جنگلی برای کشت کشاورزی از آنها استفاده کنند و بر همین اساس تصمیم به آتش زدن آنها گفتن . . .
قوه قضاییه، پلیس، جنگلداری و …. باید حساسیت بیشتری رو بخرج دهند . . .
البته این حدس منه . .. 🙂

کوهدشتیه غمگین در گفته :

هاااااوار

حسینی در گفته :

درود بر شما اقای ازادبخت ….. هوار ای داد بی داد ………………

سارا آزادبخت در گفته :

تنه تنومند این درختان استوار را که میبینی ایستاده در حال جان دادن هستن تنت می لرزد. گویی انسانی در حال سوختن است. بسوزد قلبت و تنت و دستت که اینچنین مردم سرزمینم را سوگوار بلوطستان غریب و تنهایش کردی.

فلاح در گفته :

خدا به داد دل همه ما برسد .تنها چنگری مانده بود که سوخت

کونانى در گفته :

شهر حوب نىاز به شهروند حوب دارد.طبىعت خوب هم نىاز به انسان درمند دارد.خانه آنکس خراب که کت و شلوار رو بر تن مردم کوهدشت کرد ولى به هر دلىل فرهنگش رو به کوهدشت منتقل نکرد.طبىعت انتقام سنگىنى از مردم کوهدشت حواهد گرفت به خاطر اجبار به خاطر جهل ترسناکى که هر روز مردم کوهدشت رو نسبت به دىروز افسرده تر وآواره تر مى کند،به خاطر انتخاب غلط به خاطر طرز فکر غلط به خاطر همه ى آرزو هاى بر باد رفته دوىست هزار نفر به خاطر خوشبختى سى چهل نفر.

بیژن گراوند در گفته :

به هنر نویسندگی دوست خوبم افتخار میکنم
داعش آتش

شاكرم گراوند در گفته :

درود برشما هنرمند گرانقدر که دغدغه حفاظت از طبیعت را خیلی زیبا ابراز نمودی .متشکرم.

علیرضاسوری در گفته :

احسنت برشما بااین مطلب بسیار زیبا و رسا.به امیدآنکه هیچ درخت بلوطی سوخته وقطع نشود.

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :