کد خبر : 74076
تاریخ انتشار : ۳ شهریور ۱۳۹۴ - ۰۶:۴۵
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 764 بازدید

ثبت نام زیر ۱۸ سال

علی موحدی/سرویس منتظران:   بعد ۷ الی ۸ ماه که از اسارتمان می گذشت مسولین عراقی اردوگاه یک روز آمدند و بر اساس اطلاعاتی که از قبل از بجه­ها گرفته بودند اسامی بچه های که زیر ۱۸ سال بودند نوشتند و نگفتند که این اسامی را هم برای چه می خواهند. حدس گمان­های بود که […]

alimovahedi

علی موحدی/سرویس منتظران:

 

بعد ۷ الی ۸ ماه که از اسارتمان می گذشت مسولین عراقی اردوگاه یک روز آمدند و بر اساس اطلاعاتی که از قبل از بجه­ها گرفته بودند اسامی بچه های که زیر ۱۸ سال بودند نوشتند و نگفتند که این اسامی را هم برای چه می خواهند. حدس گمان­های بود که می­گفتند که این ها را می خواهند آزاد کنند بنده هم جز افرادی بودم که عراقی ها اسمم را نوشته بودند. منتظر تصمیم عراقی ها بودیم که تقریبا بهار ۱۳۶۵ بود و آمدند اسامی را اعلام کردند و گفتند وسایل انفرادی را جمع کنید می خواهیم شما را از این اردوگاه ببریم برای ما خیلی سخت بود به بچه ها عادت کرده بودیم نسبت فامیلی هم با یک دو نفر از بچه ها داشتم از جمله محمد منتعلیوند که هم روستایی بودیم  هم فامیل، اما کاری از دست ما بر نمی آمد ناچار به فراق و جدایی بودیم. وقتی ما را جدا کردند به اردوگاه ۷ (رومادی ۲) بردند ساختار اردوگاهها رومادی مثل هم بود چهار قاطع داشت قاطع ها ۲ طبقه و متشکل از ۸ اسایشگاه بود . این اردوگاه معروف بود به اردوگاه اطفال یعنی عراقی ها همه ی اسرای را که زیر ۱۸  سال داشتند جمع کرده بودند داخل این اردوگاه قاطع ۱ بیشتر اسرایی بودند که در عملیاتهای قبل از خیبر اسیر شده بودند مثل عملیات والفجر و …… قاطع ۲ اسرایی بودند که در عملیات خیبر اسیر شده بودند و قاطع ۳ مجموعه ای بود از بچه های که مایل نبودند در قاطع ۱ و ۲ در بین بچه های حزب الهی باشند یا به عبارت اسارت بگوییم شوتی بودند شوتی بودند یعنی همه طور آدم داشتن. لات و جاسوس و… طرد شده بچه های حزب الهی بودند، اهل بزن برقص بودند با عراقی ها همکاری می­کردند تعدادی هم بی تفاوت بودند و زندگی در بین حزب الهی برایشان سخت بود به اصطلاح بریده بودند از شانس بد  ما را هم مستقیم بردندداخل این قاطع.

 بچه ها توجیه شده بودند واز قبل این پیش بینی را کرده بودیم که درچنین   فضایی قراربگیریم.  ما را تقسیم کردند و هر چند نفری  را داخل یک آسایشگاه بردند. فضایی جدید را تجربه میکردیم خیلی زود متوجه شدیم که آدم های این جا متفاوت از محیطی است که ما قبلا  بودیم نمی دانستیم  به کی اعتماد کنیم، این بچه ها را که می بینیم انگار فرق دارند . بی خیال هستند،آن معنویتی که در بین اسرا ایرانی بود در اینها نبود، از رفتارشان خیلی زود متوجه شدیم که باید مواظب رفتار خودمان باشیم خیلی هاشان هم واجبات را ترک کرده­ بودند بعضی با این که  کم سن سال بودند سیگاری بودند تازه متوجه شدیم که برای چه ما را اینجا آورده بودند در واقع آورده بودند برای استحاله این ها فکر کرده بودند که این بچه ها کم سن سال هستند پس میشود آنها را هم تغییر داد و اعتقاداتشان را از آنها گرفت افرادی هم داشتند که توجیه شده بودند که چگونه با ما ارتباط برقرار کنند (نمی­خواهم اسم ببرم چون الآن در ایران هستند و می­خواهند زندگی کنند ) جاسوسانشان فعال شده بودند و هر کسی مامور کسی بود البته تعدادی هم بودند که کار به کسی نداشتند و گاها حرفهای از سر دلسوزی میزدند ! اما جو غالب این قاطع برای کسانی بود که با عراقی ها همکاری می کردند. علی ا یحال ما خیلی زود فهمیدیم که کجا آمده ایم و باید چگونه برخورد کنیم با این که اکثرا کم سن سال بودیم اما ۸ ، ۹ ماهی را تجربه کرده بودیم افرادی هم که آنجا بودند همان طور که گتفم تیپ های مختلفی داشتنند. آنهایی که هم با عراقی ها همکاری می کردند هم تیب های مختلفی داشتند برخی که تابلو بودند و آشکارابرای عراقی ها  جاسوسی می کردند مثل احمد تاکی (اسم می آورم چون همه اسرای ایرانی تقریبا او را  می شناسند وبعد از آزادی هم به خارج از کشور رفت ) برخی مامور عقیدتی بودند و کار عقیدتی می کردند گرگ بودند درلباس میش مثل (ت ل) خیلی سعی کردند که ما را مثل خودشان خراب کنند اما لطف خدا و مقاومت آگاهانه بچه ها مانع شد.

 خود سربازانی هم که در این قاطع بودند ازلحاظ رفتاری فرق داشتند ابو جاسم سربازی بود گنده(هیکلی) بی منطق، مسءول برخورد فیزیکی (کتک و شکنجه). کریم که خیلی موزی بود و سعی می­کرد با بچه ها ارتباط برقرار کند، این کریم بارها با من هم صحبت شد و قصدش هم تخلیه اطلاعاتی من بود که من هم سعی می کردم به گونه ای با او رفتار کنم  که از طرفی نتواند من را تخلیه اطلاعاتی کند واز طرف دیگرنتواند بهانه ای برای شکنجه داشته باشد. بارها  به طعنه می گفت که شما اخلاق ظاهریت خیلی خوب است اما باطنت سیاه است به من میگفت مسءول تحریکات (البته این ذهنیتی بود که او داشت الحمدالله بچه ها همه آگاه بودند) وبعدا زهرش را ریخت که در ادمه یادآوری خواهم کرد!  اوحتی شناسایی کرده بود که چند نفرباهم همشهری هستند . او بچه ها را از لحاظ رفتاری شناسایی می کرد کرد و بر اساس شناختی که بدست می آورد برای شکنجه به ابو جاسم معرفی می کرد.

   یک مسئله را یاد آری می­کنم و آن این که قاطع ۲ جلو قاطع ۳ قرار داشت و زمانی که ازاد باش بودیم بچه های قاطع ۲که اکثرا در عملیات خیبر اسیر شده بودند  از داخل آسایشگاه وازفضای بالای پنجره(روزنه) با اشاره و ایما ما را متوجه می کردند که وضعیت  قاطع ۳ چگونه است پنچرها به گونه ای نبود که ما افراد را به طور  کامل ببینیم چون آنها را با بلوک بسته بودند و به اندازه یک کف دست باز گذاشته بودند .افرادی که با ما ارتباط برقرارمی کردند فقط چشمهایشان پیدا بود و با اشاره انگشت چیزهایی را به ما می فهماندند ویا اگر فرصت پیش می آمد ودور از چشم جاسوسها وسربازان، می شد صدایشان را متوجه شویم وبعضی وقتها نوشتهایی را از آنها دریافت می کردیم ،راه رفتن در پشت پنجرهای قاطع دو هم بهانه خوبی بود که ما با بچه های قاطع تبادل اطلاعات کنیم اما همه اینها باید با زیرکی ودقت کافی صورت می گرفت چون چشمهای زیادی مراقب ما بودند واگر متوجه می شدند باید تاوان پس می دادیم!

 شرایط سختی  برای ما به وجود آمده بود باید با کسانی زندگی می کردیم که چهار چشمی مواظب رفتار ما بودند و کوچکترین رفتاری که از ما می دیدند به عراقی ها گزارش می دادند یک نکته هم عرض کنم و ان این که اینهای که با عراقی ها بودند هیچ حرمتی بیش عراقی ها نداشتن به قول آن سرباز (کریم) مثل میوه ای بودند که آبش را گرفته باشند و تفاله ا ش مانده است  راه برگشت برای آنها از دید عراقیها وجود نداشت بزدلانی بودند که وطن فروشی می کردند . بچه های ما دنبال راه چاره بودند که از این جهنم بیرون بیایند جهنم از این جهت که زندگی با افراد لا قید خود فروخته ای بود که مرعوب شده بودند وبه راحتی وطن فروشی می کردند خیلی برای ما درد آور بود عده ای که تا دیروز هم رزم ما بودند اما حالا چشمها یشان را بسته بودند و خواسته یا ناخواسته گوش وچشم دشمن شده اند وبچه های عزیز ما را برای شکنجه به دشمن بی رحم معرفی می کردند. شکنجه ، آزار و اذیت عراقی ها ما را ناراحت نمی کرد چون توقع ای از دشمن بعثی نداشتیم، انتظار مهربانی از شقی ترین آدمهای روی زمین شاید خوش خیالی بود! بچه ها می گفتند این مثل معروف را”

من از بیگانگان هرگز ننالم     

 که هرآنچه با من کرد آن آشنا کرد!

ما برای برون رفت از این وضعیت مجبور به مخالفت بودیم.در این شرایط مخالفت ما چه می توانست باشد؟ خوب هر آنچه که وراقی ها توقع داشتند ما خلاف آن آنجام می دادیم بدترین حالت برای آنها این بود که ما افراد آنها که مأمور کرده بودند با ما رابطه داشته باشند تحویل نمی گرفتیم، در آن فضای آلوده بچه های ما با جدیت تمام پایبندیشان را نسبت به ارزشهایمان نشان می دادند.آنچه که که حساسیت آنها را بر می انگیخت و برای آنها نا خوش بود، ما پایبند بودیم. مهمترین موضوعی که آنها(عراقیها)را آزار میداد اعتقادات دینی وسیاسی ما بود. حتی نوع پوشش ما هم مورد توجه آنها بود .   این قدر به  قول عراقی ها مخالفت کردیم که  خود عراقی ها هم خسته شده بودند می ترسیدند که ما روی افراد آنها تأثیر بگذاریم.خلاصه اینکه از تغیر دادن ما مایوس شدند آنها ترسیده بودند که ما روی جو قاطع تاثیر بگذاریم بازار کار ابو جاسم هم گرم شده بود هر روز چند نفر را برای  باز جویی و شکنجه به غرفه می برد البته همکاری جاسوسها هم  که چه کسی را برای شکنجه ببرند بی تاثیر نبود. 

 اولین افرادی که ازبچه های ما به غرفه ابوجاسم بردند و شکنجه شددن برادران: رجبعلی کیانی از خمین شهر مهدی ولایتی از نجف آباد ، مصطفی امامی از سمنان و چند نفر دیگری بودند که اسامی آنها یادم نیست. ازجمله دوستانی که با ما بودند و مقاومت می کردند و سربازان و جاسوسان را خسته کرده بودند (علاوه بر افرادی که اسم بردم ) نریمان امرایی اسد علی امرایی عباس شمس اله زاده فرود آزادبخت از کوهدشت، جمعه عبادی از اهواز و دوستان دیگری که حضور ذهن ندارم .

 

درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo.com

دیدگاه ها

علی موحدی در گفته :

ضمن تشکر از برادر عزیز وبزرگوارم جناب آقای باقری به خاطر همکاری و زحماتی که متحمل می شوند،پیشاپیش از بازدید کنندگان محترم به خاطر برخی اشتباهات نگارشی که در متن وجود دارد پوزش می طلبم.

مهندس در گفته :

من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد ، آن آشنا کرد….
احساس میکنم داستان نا تموم موند… کاش قسمت دومش رو تا زمان بازگشت این عزیزان به وطن بنویسید.
تشکر 🙂

موحدی در گفته :

سلام مهندس، ادامه خاطرات آماده است انشألله در فرصت مناسب به دوستان برای درج تقدیم خواهد شد.

سپااااااااااس استاد 🙂

س.م. والی پور در گفته :

ضمن عرض سلام وادب واحترام
از آزاده ی سرافراز ومقاوم جناب آقای حاج علی موحدی که بابیان شیوای خودش خاطراتی هرچند تلخ از زمان اسارت خود ودوستانش را بیان فرمودند تقدیر وتشکر می کنم . سردار عزیز این شمائید که متوجه آن حالات سخت وزجر آور مقتدایتان حضرت امام موسی کاظم (ع) درکنج زندانهای هارون الرشیدمیشوید ومیدانید که آن امام همام چه ها کشیده اند .ما شنوندگان وخوانندگان خاطرات اسارت شما سرو قامتان ویاران صدیق وحقیقی حضرت امام «ره» از نحوه ی بیان شیوای مطالب متوجه زجرآورترین روزگار دوران نوجوانی تان میشویم اما شماها آن دوران را به شخصه طی کرده اید. تنها چیزی که میتوانم بگویم اینست که در برابر شماآزادگان سرافراز ، سر تعظیم فرود آورده وباهیچ زبانی نمی توان شان ومنزلت شماها را توصیف کرد فقط خداوند وائمه اطهارش پاداش این دنیا وآخرت تان را تامین کند. التماس دعا .منتظر خاطرات ناب وشیوای شما آزاده ی سرافراز هستیم.
از سردار عزیز ، جانباز فداکار، یادگار ماندگار شهدا، حاج بهزاد باقری که زحمت درج این خاطرات را متحمل می شوند تقدیر وتشکر فراوان میشود. اجرتان با شهدا وامام شهدا.

اسداله آزادبخت در گفته :

باسلام
دوست وهمرزم مهربانم جناب موحدی ازخاطره ی زیبا ودلنشین شما لذت بردم . عمق مشکلات ومشقات دوران اسارات شمارا کسی درک نمیکند/بقول سعدی :سلسله ی موی دوست حلقه دام بلاست/ هرکه دراین حلقه نیست فارغ ازاین ماجراست/اما اینگونه خاطرات میتواند بیانگر گوشه ای از رنجهای طاقت فرسایی باشدکه شنیدن وخواندن آن به نوعی مخاطب را آزارمیدهد. ثبت وضبط روایات شما آزاده عزیز برای نسل امروز وفردای این آب وخاک سبب غرور وافتخار می باشد. همواره سربرز و موید باشید.

هادی قبادی در گفته :

سلام و سپاس ویژه از جناب علی آقا موحدی ، آزاده بزرگوار فرهنگی و فرهیخته
و با تشکر از دوست ارجمندم حاج بهزاد باقری سه نکته را عرض می کنم :
۱٫ قبل از بارگزاری یک ویرایش صورت گیرد متن زیباتر و جذّاب تر خواهد بود .
۲ . قلم آقای موحدی فوق العاده است . ای کاش زودتر کتاب خاطرات را که وعده داده بودند منتشر کنند .
۳ . حقیقتاً بیان این خاطرات ما را به اوج صبر و شکیبایی آزادگان عزیز آنهم در سنین نوجوانی رهنمون می سازد
خداوند به این اسوه های مقاومت و ایستادگی ، خیر دنیا و آخرت را ارزانی فرماید .

هادی محمدی نژاد در گفته :

باسلام خدمت جناب موحدی.ایران عزیز به وجود شما افتخار میکنه آزادی ایران رو مدون شماییم.بوسه بر روحیه،اسواری،پایبندی شما.

درود خدا بر شهیدان، ایثار گراان و آزادگان میهن سرافرازمان .

درود بر شرفت

ع م امرایی در گفته :

تاریخ با افتخار نام شما آزادگان سرافراز را بعنوان چهره های ماندگار ثبت خواهد نمود خداوند یار و نگهدارتان باد

محمد معصومی راد در گفته :

سلام بر آزادگان سرافراز

کریم.نژاد__خرم آباد در گفته :

مناسب بود استفاده کردیم متشکریم

علی موحدی در گفته :

باسپاس فراوان از همه عزیزانی که با بازدیدشان از این خاطره این حقیر را مورد لطف و محبت خودشان قرار دادند.
امیدوارم که توانسته باشم در سالروز بازگشت عزیزان آزاده بخشی از رنجها ومرارتهای دوران اسارت را برای مردم خوبمان بازگو کنم.

بیا تا جهان را به بد نسپریم / به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک بد پایدار / همان به که نیک بود یادگار

داریوش گراوند در گفته :

سلام وعرض ادب خدمت برادرگرانقدرموحدی عزیز،رنجنامه شمابنده حقیررو بینهایت متاثرکرد،امیدوارم خداوندسرکاروبقیه عزیزان آزاده وایثارگررادرپناه خودمحفوظ وسلامت بدارد.

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :