کد خبر : 79947
تاریخ انتشار : ۹ آذر ۱۳۹۴ - ۱۱:۲۹
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 628 بازدید

عمه ای که شکوه شیران است / به بهانه ی اربعین حسینی

حشمت اله آزادبخت :    چارپاره ای برای عاشورا / به بهانه ی اربعین حسینی کودکی را دو بال می بستنددر میان غریبی و وحشتزیر شلاق آب آبش بودبا زبان غریبی و وحشتدودمانش به خاک غلتیدندروز قبلش که داغ میدان بودیک طرف زور و حیله و نفرتیک طرف خون و عشق و وجدان بوداز تمام […]

حشمت اله آزادبخت : 

 

چارپاره ای برای عاشورا / به بهانه ی اربعین حسینی

کودکی را دو بال می بستند
در میان غریبی و وحشت
زیر شلاق آب آبش بود
با زبان غریبی و وحشت
دودمانش به خاک غلتیدند
روز قبلش که داغ میدان بود
یک طرف زور و حیله و نفرت
یک طرف خون و عشق و وجدان بود
از تمام قبیله اش مانده
عمه ای که شکوه شیران است
عمه اش وقت بحث با دشمن
روح عصیان مدار توفان است
توی چشمش عزیز و نورانی
او عموجان خوش زبانی داشت
گرچه او مثل شیر می جنگید
دست آرام مهربانی داشت
شب میان غریبی و وحشت
او عمو را به خواب می بیند
خیمه ها را کسی نسوزانده
مشت او را پر آب می بیند
نور را کس سری نبریده
بر گلویی نخورده تیر، هنوز
بر لبان پدر نماسیده
خون خنده درآن کویر، هنوز
رفته آبی برایشان آرد
کودکان را عطش، گلو سوزاند
مشک او را به تیرها بستند
دست هایش کنار خون جا ماند
شیرمردان در آن تب خونین
نابرابر، به خنده جان دادند
شب پرستان سر پدر را سرخ
روی نیزه، بلند، چرخاندند
روی نیزه سر پدر با او
همچنان یک فرشته می خندید
با سپاه عطش به تنهایی
لب طفلی هنوز می جنگید
با پدر حرف های خوبی بود
آن عرب ها نبود، حالیشان
از خرافه، شراب، نامردی
بود پر آن نگاه خالیشان
خیمه ها را تمام سوزاندند
سفت بستند کودکان را دست
بر بدن های لاغر کم خون
تازیانه فرود آمد، مست
***
هی عموجان عمو بیایش بود
کودکی توی خواب می نالید
تا سحر آب آب آبش بود
عمه ای بی قرار می پایید…

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

احسان طهماس پور در گفته :

احسنت استاد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
كاروان از كوفه ، راهى شام شد. مشكلات اسارت و دورى پدر، همچنان رقيه را مى سوزاند. در بين راه كه سختى بر دختر امام حسين (ع ) فشار آورده بود. شروع به گريه و ناله كرد. و به ياد عزت و مقام زمان پدر، اشك ها ريخت . گويا نزديك بود روحش ‍ پرواز كند و در آن بيابان به بابا بپيوندد.
يكى از دشمنان چون آن فرياد ضجه را شنيد، به رقيه گفت : ((اسكتى يا جاريه ! فقد آذيتنى ببكائك ))؛ اى كنيز! ساكت باش ، زيرا من با گريه تو ناراحت مى شوم .
آن ناز دانه بيشتر اشك ريخت . و ديگر بار آن موكل گفت : ((اسكتى يا بنت الخارجى ))؛اى دختر خارجى ! ساكت باش .
حرفهاى زجر دهنده آن مزدور، قلب دختر امام را شكست . رو به سر پدر نمود و گفت : ((يا ابتاه قتلوك ظلما و عدوانا و سموك بالخارجى ))؛اى پدر! تو را از روى ستم و دشمنى كشتند و نام خارجى را هم بر تو گذاردند.
پس از اين جمله ها، موكل غضب كرد و با عصبانيت ، رقيه را زا روى شتر گرفت و از بالا بر روى زمين انداخت .
تاريكى شب بر همه محيط سايه افكنده بود. رقيه از ترس ، شروع كرد به دويدن در آن تاريكى . سختى و خار و خاشاك زمين ، پاهاى كوچولوى او را مجروح نمود. و او با همه خستگى باز مى دويد.
شدم سه ساله از رفت سايه پدرم
كسى كه داغ پدر زود ديد من بودم
به نيمه شبى زپى كاروان به دامن دشت
كسى كه پاى برهنه دويد من بودم .
همان زمان ، قافله متوجه نيزه اش شد كه سر امام حسين (ع ) بر بالاى آن بود. نيزه به زمين فرو رفته بود. دشمن هر چه كرد كه آن را در آورد، نتوانست .
رئيس قافله نزد امام سجاد (ع ) آمد و سبب اين ماجرا و حكايت را پرسيد. امام فرمود: يكى از بچه ها گم شد است تا او پيدا نشود، نيزه حركت نخواهد كرد!
حضرت زينب (س ) با شنيدن اين سخن ، خود را از بالاى شتر به روى زمين انداخت .ناله كنان به عقب برگشت تا گمشده را پيدا كند.
زينب (س ) به هر سو مى دويد. ناگهان چشمش به يك سياهى افتاد. جلو رفت تا به آن رسيد در آنجا يك زن را ديد كه سر كودك گمشده را به دامن گرفته است رو به آن زن نمود و پرسيد: شما كيستيد؟!
فرمود: ((انا امك فاطمة الزهراء اظننت انى اغفل عن ايتام ولدى ))؛ من مادر تو، فاطمه زهرا هستم . گمان مى كنى من از يتيم هاى فرزندم غافلم !(157)
زينب (س ) رقيه را گرفت و به كاروان رساند و قافله به راه افتاد(158)

محمود مهکی در گفته :

سلام و خداقوت به جناب آزادبخت

جوادضرونی در گفته :

استاد آزادبخت عزیز دست مریزاد بسیار عالی بود .
امیدوارم عمه سادات نگهدارت باشد.

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :