کد خبر : 82047
تاریخ انتشار : ۲۴ دی ۱۳۹۴ - ۲۱:۲۵
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 26 بازدید

داستان كوتاه/ گمشـــده!

    داریوش جعفری/مدير مسؤول ماهنامه پيشوك   براي نمايندگي در شوراي اسلامي شهر سخت درگير تبليغ بودم. رقابت سنگين بود و تلاش من و رقبا بدجوري درهم گره‌ خورده بود. بازار وعده‌ و وعيد گرم بود و مجالس و محافل سخنراني و بيا و برو آدم‌ها و كانديداها گرم‌تر. من مصمم و در تكاپو براي اثبات […]

 

daryoushjafari1

 

داریوش جعفری/مدير مسؤول ماهنامه پيشوك

 

براي نمايندگي در شوراي اسلامي شهر سخت درگير تبليغ بودم. رقابت سنگين بود و تلاش من و رقبا بدجوري درهم گره‌ خورده بود. بازار وعده‌ و وعيد گرم بود و مجالس و محافل سخنراني و بيا و برو آدم‌ها و كانديداها گرم‌تر. من مصمم و در تكاپو براي اثبات افكارِ خدمت‌رسانيم به مردم، از هيچ كوچه و محله‌اي براي تبليغ و ترغيب آنان چشم‌پوشي نمي‌كردم. از علما و اساتيد و بزرگان و تحصيل‌كرده‌ها و ريش‌سفيدان و دانشجويان گرفته تا مردم كوچه‌بازار و مستمندان كه ولي‌نعمت ما بودند، همه و همه را رصد كرده و هدف قرار داده بودم و شبانه روز تلاش مي‌كردم افكارشان را نسبت به خودم نوراني كنم. از قضا روزي سر از خانه‌اي درآورده و با مردي ميانسال آشنا شدم. با معرفي خود و افكارم در جهت متقاعد كردنش در گرفتن رأي سخن‌ها راندم. تا جايي كه حتي خودم از شيريني بيانم و و رسايي كلامم مبهوت و لذت‌مند شده‌بودم و در نهايت با اشتياق در انتظار بازخورد حرف‌هايم و عكس‌العمل ايشان سكوت كردم. اينجا بود كه مرد لب به سخن باز كرده و از برنامه‌هايم پرسيد. و من بازهم موتور دهانم روشن و برق نگاهم را  متوجه ‌او كردم كه هدفم انجام امور عام‌المنفعه و پاكي و زيبايي كوي و خيابان و پارك‌ها و بالابردن كيفيت خدمات شهري و غيره و غيره است!

او  با لبخندي مليح و نگاهي نافذ با اينكه سواد چنداني نداشت بسيار متين و متفكر و دلسوزانه با خاطره‌اي شيرين، مرا به دنياي كودكي‌اش دعوت كرد و اينگونه گفت:

«سال‌ها پيش در حسرت داشتن دوچرخه‌اي له له مي‌زدم و پدر فقيرم را براي خريد آن در منگنه گذاشته بودم. پدر با تمام مهرباني‌اش هرچه مي‌خواست مرا متقاعد كند كه براي خريد دوچرخه توان مالي ندارد، بي‌فايده بود. تا اينكه روزي چنان قشقله‌ و قيامتي به پا كردم كه او را به چاره‌انديشي حكيمانه‌اي براي آرام كردنم واداشتم! او بسيار صادق بود و هيچ‌گاه وعده‌ي دروغ از او نشنيده بودم. من با شِمّ كودكيم دريافتم آن لحظه بهترين زمان براي گرفتن عهد از اوست. پس برآتش معركه افزودم و خود را به زمين و زمان كوبيدم. پدر كه سخت در منگنه بود، از ناچاري بر سرم فرياد كشيد كه آرام باشم تا قولي به‌من بدهد. تا اسم قول را شنيدم همانند آتشي كه زير آب رفته باشد خاموش و سراپاگوش شدم! او گفت: «برايت دوچرخه‌ مي‌خرم اما يك شرط دارد!» من گفتم: «تو بخر هر شرطي باشد قبول است.» گفت: «به شرطي كه صبر كني تا كوچه‌مان آسفالت شود چون مي‌ترسم با اين همه چاله‌چوله و خاك و گل و گودال و شيب و حفره در حين دوچرخه‌سواري آسيب ببيني!» و من كه به استحكام حرف پدرم ايمان داشتم، پذيرفتم. هردو وارد ريسكي بزرگ و قماري نگران‌كننده‌شده بوديم. من بر سر رؤياي بزرگِ زندگيم و پدر سر نبرد براي تهيه‌ي پول دوچرخه! و هردو اميد و نگراني‌مان به گذشت زمان موكول شده بود. سال‌ها گذشت و گذشت و گذشت و من بزرگ و بزرگ و بزرگتر شدم. مرد شدم. متأهل شدم. بچه‌دار شدم. پدرم به رحمت الهي رفت و من رؤياي داشتن دوچرخه‌ را به كلي فراموش كردم و حتي ديگر چاله‌چوله و خاك و گل و گودال و شيب و حفره‌هاي كوچه برايم عادي شد. تا اينكه از قضاي روزگار، روزي، خود را دچار بحرانِ پدر ديدم! كودكِ نازنينم، شاداب و چابك و ماجراجو شده بود و همسالانش دوچرخه‌دار و دوچرخه‌سوار و دوچرخه‌باز! ومن به مانند پدر دستم تنگ و دلم پاك و زبانم شكرگذار بود. پسر عزيز و جگرگوشه‌ام چند بار با ملايمت و آرام، نيازش به داشتن دوچرخه را به من منتقل كرد. بارها گفت و گفت و گفت و من؛ طفره و طفره و طفره. تا اينكه به ياد روزگار كودكي خود افتادم و حكمت پدر! اين بود كه پسر را روبه‌رويم نشاندم و ريسك بزرگ زندگيم را كردم! به او قول دادم كه به همان شرط و همان دلايل كذايي برايش دوچرخه خواهم خريد! …و سال‌هاست كه چاله‌چوله و خاك و گل و گودال و شيب و حفره‌هاي كوچه‌مان، آبروي صورتِ زرد و دست تنگ من را در پيشگاه فرزندم كه اكنون نوجواني رشيد و جانشيني لايق براي من است را به شايستگي خريده‌است.»

ماجراي آن مرد بسيار متأتر كننده و تفكر برانگيز بود و من مست از شنيدن آن به او قول دادم كه اگر رأي آورده و نماينده‌ي ‌شورا يا به لطف الهي روزي شهردار شوم، كوچه‌تان را آسفالت خواهم كرد و با اين وعده از خانه‌شان خارج شدم. پسرش كه در كوچه مشغول خاك‌بازي بود به من لبخند آشنايي زد و من به او چشمكي كريمانه پراندم.

گذشت و گذشت و گذشت حالا چند صباحي‌ست كه من نمايندگي شورا را پشت سر گذاشته و افتخار شهرداري شهر را دارم. امروز و اين لحظه انگار از خواب پريده باشم ماجرايي كه به كلي از ذهنم رفته بود را يك‌هو و اتفاقي و در يك آن، به ياد آورده‌ام. اما خدايا هرچه به ذهنم فشار مي‌آورم نه نام و نشان مرد را و نه محله و نشاني كوچه‌شان را به‌ياد نمي‌آورم!

 

 

درج شده توسط : سرویس خبر و رسانه " میرملاس "

دیدگاه ها

هیچکس در گفته :

زیبا بود استاد ارجمند .
ولی احتمالا اعضای شورای شهر و شهردارشان بعد از خواندن این داستانک تنها کاری که از عهده اش برمی آیند ابراز یک پوزخند است ولاغیر !چراکه از کوزه همان تراود که دراوست.

داريوش جعفري در گفته :

اميد كه اينگونه نباشد

دلسوز در گفته :

جالب بود

داريوش جعفري در گفته :

سپاس

محروم در گفته :

احسنت،جناب آقای جعفری باز هم منتظر داستانهای طنزتون میمونیم،موفق باشید.

داريوش جعفري در گفته :

درود خدا برشما

دکتر ابراهیمی در گفته :

آدمی دو قلب دارد !
قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد
همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود…

با این دل است که عاشق می شویم
با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم…

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد…..می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود

زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد…

این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی
.
.
.
.
.
و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند .
ما را دوست دارند بی هیچ علتی!
دکتر ابراهیمی فوق تخصص قلب عروق

درود بر شما در گفته :

چه تحليل زيبايي!
.
لذت بخش بود. درود برشما
.
چه‌قدر خوب است كه فوق تخصص قلبِ ملموس، از قلب ناملموس باخبر است.
.
و مسلما آن قلبِ اختري، دريايي بي‌كران بايد باشد!
.
به همين خاطر برخي را «دريا دل» مي‌خوانند.

مومنی خلیل در گفته :

داریوش جان،سلام گرم مرا از شهر اولی ها بپذیر. اینجا همه چی خوب است، متقاعد کردن آدمها برای تغییرمثبت چه آسان، کوچه و خیابان های بدون چاله چوله، دل ها بدون غل و غش.
نگرانی من نگرانی توست. نگران کوچه های ………..

داريوش جعفري در گفته :

درود بر شما دكتر
.
و من عاشق اين مردم نازنين و با گذشتم
.
مردمي كه سال‌هاست بسياري از حقوق خود را هبه كرده‌اند!
.
استخوان در گلو و خار در چشم!

ریویار در گفته :

احسنت بر استاد جعفری
خیلی زیبا بود
پایدار باشی

داريوش جعفري در گفته :

ممنونم دوست ريوياريم

Rainy sky در گفته :

عالی و زیرکانه برای گفتن حقیقت…
فقط ایرادش اینه که نوجوان رشید خاکبازی نمیکنه، البته هدف داستان مهمتره.
متشکر

داريوش جعفري در گفته :

درود بر آسمان بارانيم

زماني كه كوچه‌اي بعد از سالها خاكيست،لابد يك نوجوان رشيد، بازي‌اي جز خاك‌بازي نخواهد داشت!
سپاسگزارم

زهرا میرزایی در گفته :

استاد جعفری سلام حال ما هم خوبه اتفاقا .من کمی بزرگ شدم دوچرخه به دردم نمی خوره
من ماشین می خوام اما صبر نمی کنم تا کوچه آسفالت بشه.مثل همه ی کسانی که کوچ کردند من هم کوچه م رو عوض می کنم و جایی میرم که آسفالت باشه چاله چوله نداشته باشه .هر چند باید بار سنگین غربت و دوری از وتنم (!)رو به سفت جان بکشم اما چاره چیه؟!

سمیرازمانی منفرد در گفته :

درودبرشماجناب جعفری
ماناباشید.

داريوش جعفري در گفته :

درود خدا بر شما
پايدار باشيد

آشنا در گفته :

ماجرایه قشنگی بودداریوش جان دستمریزاد گفتارآن پیرمردشرح حال همه مردم کوهدشته واقعامسئولین شهرداری بخصوص شهرداروشورای شهرکلاهشونوبگیرن بالا،یه سری به سطح شهربزنندخیابانها کوچه هاومعابروببینیدبرگشتیم به چهل سال پیش وحشتناکه جدامتاسفم

داريوش جعفري در گفته :

درود آشنا!
سپاسگزارم

عباس آببیاریکی در گفته :

سلام آقای جعفری
احسنت به قلم شیوا و داستان شیرینت

داريوش جعفري در گفته :

سلام برادر
سپاسگزارم

گراوند در گفته :

احسنت آفای جعفری عای بود

داريوش جعفري در گفته :

سپاسگزارم

داريوش جعفري در گفته :

سپاس از چشم پوشي از ضعفها و توجه‌تان

Rainy Sky در گفته :

جناب جعفری کوشا
جوابتون به نقد بنده لبخند رضایتبخشی بر لبانم گذاشت.
متشکرم.

داريوش جعفري در گفته :

هميشه سرشار از لبخند باشيد
درود بر شما

آدینه وند.م در گفته :

درود بر شما استاد جعفری عالی بود.پیشوک چه خبر.

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :