کد خبر : 8221
تاریخ انتشار : ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ - ۲۲:۴۲
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 431 بازدید

شعر – اسداله آزادبخت

در بیشه ی تنهایی شب درامتداد نفس هر بلوط تو چلچراغ ایل بودی و زمزمه ی باد سرخوش که ازلابلای چیت های نگاهم سوسو ی سیاه چادر پدرانم را ستاره میدادی هه مشکه هه های مادرم دربازوان تو تجیر شده تو هیزم تژگاه بخت خواهران منی ترم بلوط بر دماوند دست میرقصد زین باد میشوم […]

در بیشه ی تنهایی شب

درامتداد نفس هر بلوط

تو چلچراغ ایل بودی

و زمزمه ی باد سرخوش

که ازلابلای چیت های نگاهم

سوسو ی سیاه چادر پدرانم را ستاره میدادی

هه مشکه هه های مادرم

دربازوان تو تجیر شده

تو هیزم تژگاه بخت خواهران منی

ترم بلوط بر دماوند دست میرقصد

زین باد میشوم

تا بر قله ی خاکستر آبادیمان نشان از تو بگیرم

کشکان قدمگاه خسته ی مردان ایل

سیمره پر از چمری

خدایان سیل اشک در کجا سنگسار شده اند

توازباد وباران زاده شدی

کهکشان گونه ات

باخاک هم آغوش

صخره ها دلسنگ
و
من دلتنگ

با آوازی از قبرستان متروک

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

حشمت اله آزادبخت در گفته :

عناصر بومی که ریشه در فرهنگ سالیان این دیار دارد به خوبی دراین شعر سر برزده اند. البته که این عناصر ساختاری این چنین را هم می طلبد با زبانی که پیرامون این عناصر بومی در چرخش است .تصاویر هم نسبتا خوب ایفا شده اند اما بعضی جاها می تونست از بعضی کلمات وفعل ها گذشت واز بودنشان دل کند….

امیر رضاپناه در گفته :

سلام
مگر می شود جایی آمد و نام اسدالله آزادبخت را دید و براحتی از آن گذشت
این شعر از آن دست شعرهایی است که هر لرستانی باید همیشه به همراه خود داشته باشد.

اسدالله آزادبخت در گفته :

با سپاس از حشمت آزادبخت.

دوست دارم استاد

اسدالله آزادبخت در گفته :

جناب مهندس رضاپناه

ازحسن توجه و محبتت نسبت به حقیر بی نهایت سپاسگزارم . من به وجودتان افتخارمیکنم. پاینده باشید

استاد ازادبخت خیلی گلی

هوشنگ رئوف در گفته :

شعر سرشار است از حس و حالی ایلیاتی .. لحظه هائی با صمیمیت کلمات آن مانوس شدم با فضای سرزمینی که عاشقانه دوستش دارم به خاطر مردمش که در عشق و مهر ورزی شبیه دشتی پراز شبنم و شقایق اند و در پایمردی شناسنامه ای از جنس سماجت صخره و سنگ دارند .. آقای آزادبخت بر درگاه دل هایمان فانوسی از شعر آویخته تا از چیت ها صدای لالائی مادران را در عطر هوشربای بلوط بشنویم که بلوغ کوهی کودکان را به شوق گستره ی علف زار سرمی دهند و گاه گاهی با یاد از یادها به انوهگساری کنار تژگاه دل به نوای چمری سیمره می دهند که برای صخره های دل سنگ دل تنگ می شوند…

غريبه در گفته :

شعری خوب است که تمام حسش درزندگیم باشد.عشق به اقوام دوستان وخانواده.شعرفقط حس ایلیاتی وعشق به بلوط نیست.مابلوط وهه های مادر را بهانه ای برای تراوش شعرمان قرار دادیم.افسوس ازدرک هه های مشک مادر که نام تو را میخواند.دریغ از آه پدر که بیمار ودلتنگ نوازش توست إ…

یک شهروند در گفته :

درود بر غریبه ای که نه تنها غریبه نیست بلکه آشنای دیرینی است که خوب می فهمد زندگی راو….

استادازادبخت بابادمت گرم

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :