کد خبر : 8226
تاریخ انتشار : ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ - ۲۲:۴۴
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 444 بازدید

شعر – مهدي دوست محمدي

داشتم گلدان های شکسته را خاک می کردم که تو آمدی و اسبی که سال ها بی آب و بی توشه در سرم به قیقاج می رفت سوار لاغر بی روحش را به زیر انداخت من بودم و دو بال بریده ی سر در خاک و سنگی که همیشه بیهوده بر سینه ی سردم کوبیده […]

داشتم گلدان های شکسته را خاک می کردم
که تو آمدی
و اسبی که سال ها
بی آب و بی توشه
در سرم به قیقاج می رفت
سوار لاغر بی روحش را
به زیر انداخت
من بودم و دو بال بریده ی سر در خاک
و سنگی که همیشه بیهوده
بر سینه ی سردم کوبیده بودم
حالا باید از خورشید یخ بسته
سراغ دخمه های پذیرش را بگیرم
سراغ خودم را

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

اسدالله آزادبخت در گفته :

سلام جناب دوست محمدی

ازخواندن شعرت لذت بردم . دست مریزاد

مروا در گفته :

سوار

خورشیدی یخ بسته بود

……..در دخمه های گذشته.

حشمت آزادبخت در گفته :

آفرین مهدی…

بهمن ابراهیمی در گفته :

سپاس مهدی عزیز زیباست

هاوالپرس در گفته :

مهدي جان جالب بود درود براحساسات پاكت اما شعر لكي قاوانت را بذار- سعيد خيلي با ان شعر خاطره دارد. صرفا جهت اطلاع

نبی شهبازی در گفته :

لذت بخش بود.

سجاد گرایی در گفته :

بسیار زیبا و بسیار شیرین بود دست مریزا مهدی جان

مهسا شفیعی در گفته :

ناب قلم زدید
دست مریزاد…

محسن رضایی در گفته :

آقا خوب بود اما نه در این حد که دارن ازت تعریف میکنن، حالا نمیدئنم این نظر منو میزارن نگاه کنی یا نه!!!

سلام فکرمیکنم که اولش خیلی ساده شروع میشه وآدم رودرگیر نمیکنه ولی خب پایان خیلی قشنگی داشت
حالا باید از خورشید یخ بسته
سراغ دخمه های پذیرش را بگیرم
سراغ خودم را
البته به نظرمن وامیدوارم که موفق باشید

خسته نباشید

سجاد کرمی در گفته :

بسیار عالی بود.دست مریزاد

مهدی گرائی گراوند در گفته :

درود مهدی جان

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :