کد خبر : 83960
تاریخ انتشار : ۲۵ اسفند ۱۳۹۴ - ۲۰:۱۵
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 1,441 بازدید

آب زنید راه را

محمد منصوری/میرملاس نیوز:   آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد / مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد راه دهید یار را آن مه ده چهار را / کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد / غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد باغ سلام […]

m

محمد منصوری/میرملاس نیوز:

 

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد / مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

راه دهید یار را آن مه ده چهار را / کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد

رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد / غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند / سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد… (1)

باز هم به کلکِ بی زبان ِقرطاس ِ سپید پناه می آورم تا در این هول عظیم روزمرگی دمی تجربه کنم اینجا ” نبودن ” را . این هنگام دستم به قلم نمی رود ، پنجه هایم به حال خود نیستند به فرمان من نیستند ، بیهوده می کوشم آرامشان کنم اما یکباره چنان غافلگیر شده اند که هنوز گیج اند . نمی توانم به خویش این تلنگر را بدهم و بگویم : بنویس .  چرا که کلمات چنان شتاب زده و سراسیمه در فضای خیالم چرخ می زنند که هیچ کدام دُم به دست نمی دهند و به رقص آمده اند .

در سکوتِ تیره و آرام باغستان هایِ بسترِ یک رودخانهِ تاریک در نیمه های شب ، نزدیکی های سحر ناگهان مرغی ناشناس که آشیانش را گم کرده : باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه ، جور دیده مردمان را ، می دهد پیوندشان با هم ، می کند از یاس خسران بار آنان کم ، می نهد نزدیک با هم آرزوهای نهانشان را”  (2) .

آمده تا شعله کشد در این تن خسته ، جانب دوستی انسان با طبیعت را از سر گرفته تا شرح هجران را این مرغ بیدل مختصر کند .

سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است ، نوروز یک جشن ملی ست اما آن را همه می شناسند که چیست ! بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید . پس به تکرار نیازی نیست ؟ چرا هست ! در علم و ادب تکرار ملال آور است لیکن احساس تکرار را دوست دارد و با تکرار جان می گیرد . نوروز داستان زیبائی ست که در آن ؛ طبیعت ، احساس و جامعه هر سه دست اندر کارند . قرن های دراز است که نوروز بر جشن های جهان فخر می فروشد این بدان جهت است که نوروز یک قرارداد مصنوعی و یا یک جشن تحمیلی نیست بلکه روز شادمانی زمین و جوش شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر آغاز “.  جشن های دیگر غالبا انسان ها را از کوچه و بازار ها در میان اتاق ها و زیر سقف ها جمع می کند در فضای روشن از چراغ و لرزان از دود و آراسته از گل های مقوایی و … می برد اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته به دامن آزاد و بیکران طبیعت می کشاند . گرم از بهار ، روشن از آفتاب ، لرزان از هیجان و آراسته با شکوفه ، سبز و معطر از بوی باران ، بوی پونه . . .

در آن هنگام که مراسم نوروز را بر پا می داریم گویی خود را در همه نوروز هایی که هر ساله در این سرزمین برپا کرده اند ، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان رژه می روند . نوروز عیاشی و” بی خودی” نبوده است . اعلام ماندن ، ادامه داشتن و بودن این ملت بوده است و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده همواره در گسستن آن می کوشیده است .

مسلما اولین روز بهار ، سبزه ها ” روییدن ”  آغاز کرده و رود ها ” رفتن ” و شکوفه ها ” سر زدن ” و جوانه ها ” شکفتن ” . این یعنی نوروز . نوروزی که با جانِ ملیت زنده بوده ، روح مذهب نیز گرفته است . سنت ملی و نژادی ، با ایمان و عشق نیروی تازه ای که در دل های مردم این سرزمین برپا شده بود پیوند خورد و محکم گشت .

گویی خداوند هم تاکید بر برپا داشتن  نوروز داشته است آنجا که می فرماید : قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ، بگو در زمين بگرديد و بنگريد چگونه آفرينش را آغاز كرده است .  (3)

در اندرون خانه بودم ناگهان ندایی سر داد ، کنجکاو شدم ، پدرم بود که شاهنامه می خواند که :

ز یاقوت سرخ ست چرخ کبود /  نه از آب و گرد و نه از باد و دود

به چندین فروغ و به چندین چراغ /  بیاراسته چو  به  نوروز  باغ

روان اندرو گوهر دلفروز / کز او روشنایی گرفته ست روز

ز خاور بر آید سوی باختر / نباشد از این یک روش راست تر   (4)

کمی آن طرف تر برادرم را دیدم گلستان در دست می گفت :

به بازوان توانا و قوت سر دست/  خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست

بنی آدم اعضای یکدیگر اند /  که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار /  دگر عضو ها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی . . . (5)

و من همچنان به اصوات آنان گوش فرا می دادم . از طرفی احساسات ناسونالیستی تا آن قله ها ی رفیع بالا می رفت و به خویش مفتخر می شدم و از طرفی دیگر به یاد نهج البلاغه آن حضرت می افتادم که می فرمود : ملت دو گروه اند : یا در خلقت با تو برابرند یا برادر دینی تو اند (6). در هر صورت با توجه به این که در این ایام جان بخش هستیم شایسته تر آن است افکار نو و کار آمد تر را در فضای ذهن مان پرورش دهیم و از هر نوع تفکر منفی و متحجر بپرهیزیم . و به طور حسابی علاوه بر خانه تکانی ، وجود خویش را آراسته کنیم تا آن شاعر بلند اندیش بر ما خورده نگیرد که می گفت :

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم / گَردی نستردیم و غباری نستاندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند / ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم

طوفان بتکاند مگر “امید” که صد بار / عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم (7)

حال ای دردمند ِ آگاه جامعه که هنوز  همانند آن افراد ی که کماکان سر در آخور کشیده اند ،  قربانی جهل شرک و در بند جور نمرود نیستی ! و همچنن برای مصالح محافظه کارانه خویش دست به توجیه آّبرومندانه نمی زنی و حقیقت را برای آن داشته و نداشته هایت ذبح شرعی نمی کنی ، بدان  :

در کنار لباس های رنگین ؛ کهنه پوشانی عریانند ! در کنار غذا های لذیذ و چرب ، سفره هایی خالی از نانِ خشک اند! در کنار خنده های قاه قاه ، اشک هایی بی صدا سوغاتی غم برای چشم اند ! خبر داری که پدری آنقدر دیر به خانه می آید که کودکان او دستان خالی اش را نبینند ؟ شنیده ای که دخترکی با چشمانی پر از حسرت هر روز ساعتی پشت چند ویترین عروسک فروشی می ایستد ؟ ندیدی که پشت نگاه دختر معصوم گل فروش ، نگاه های پر از خنجر بی غیرتان نهفته ؟ می بینی همه دکان ها مملو از جمعیت اند و اکثر مغازه ها پشت ویترین نوشته اند ” قیمت ها مقطوع است ” ! تنها آن دسته از این نگاه معنی ” ندارم ” را خوب می فهمند . . . روز ها به تندی در گذر اند و مشام ما پر است از عطر نوید آمدن نوروز .  یادت نرود با همه باید خوشحال و خرم باشیم در این ایام وگر نه در انزوا لذت بردن نه سخت است و نه با ارزش . و من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نکند .

اندوهت را به بادها بسپار ! واپسین روزهای زمستانت بخیر ، دوست چهار فصل من ،  آرزو می کنم آخرین نفس باد زمستانی ، غم های کوچک و بزرگ زندگی ات را با خود ببرد و شکوفه های بهاری ،  کلبه ی آرزو هایت را پر کند .

ایدون باد ، ایدون تر باد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 (1)دیوان غزلیات شمس ؛ مولانا ، غزل 549

(2) دیوان اشعار ؛ علی اسفندیاری

(3) قرآن کریم ؛ سوره عنکبوت ، آیه 20

(4) شاهنامه فردوسی ؛ گفتار اندر آفرینش آفتاب ؛ آغاز کتاب

(5) گلستان سعدی ؛ باب اول در سیرت پادشاهان

(6) نهج البلاغه ، خطبه 32 – حضرت علی (ع)

(7) دیوان اشعار ، مهدی اخوان ثالث

درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo.com

دیدگاه ها

عرفان امرایی در گفته :

درود محمد جان
کسب فیض کردیم

رضا علیزاده در گفته :

درود بر دوست خوبم منصوری عزیز،قلمت نویسا باد،استفاده کردیم.
ای کاش همه ی اغنیاء و کهنه پوشان سرزمینمان این ایام بر سر سفره ای مملو از مهر و وفا و محبت و انسانیت و نوع دوستی با طعم شیرین نوروز دور هم گرد می آمدند و تلخی هارو برای چندلحظه ای به فراموشی می سپردند…

محمدرضا در گفته :

احسنتم جناب منصوری،مستفیظ شدیم

وپایان این قصه سردوسپید سبز خواهد بود ،بسیار عالی بود

مبین یارمحمدی در گفته :

درود بر دوست عزیزم محمد جان،،،بازم مثل همیشه مارو با قلم زیبازیت ب فیض رساندی…..خیلی شیوا و بلیغ بود

میثم منصوری در گفته :

درود بر محمد عزیز

سید محسن مستوری نوش آبادی در گفته :

حسنتم جناب منصوری،مستفیظ شدیم کسب فیض کردیم

امیرحسین گراوندنیا در گفته :

بسیار عالی تشکر از دوست خوبم اقای محمد منصوری

یوسف منصوری در گفته :

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم / گَردی نستردیم و غباری نستاندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند / ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم

طوفان بتکاند مگر “امید” که صد بار / عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

آفرین بر محمد که آینه مشکلات مردم شده و آنها به نه نحو احسن بازتاب می دهد .
مایه افتخار همه ما هستی
به امید موفقیت های روز افزون

مصطفی پیری در گفته :

سلام جناب منصوری.از تلفیق متون بهره ها بردیم.زیبا بود

کمیل عبدی لر در گفته :

سلام. آفرین محمدمطلب خیلی خوبی بود.عیدپشاپیش برشماوهمه همشهریان عزیزم مبارک!

سیروس منصوری در گفته :

احسنت بر پسر دلبندم ،امید وارم که روزبه روز شاهد دانش افزایی وپیشرفت ورشد تعالی شما باشم وهمیشه قلم وافکارت رادرجهت قرب الهی ورسیدن بهکمالات انسانی معطوف دارید.

درود آقای منصوری. بسیار زیبا و عالی بود

متن نو و جالبی بود،
با آرزوی موفقیت، برای شما.

میثم فیضی در گفته :

درود بر جنابعالی و خوش آمد به بهاری زیبا

آدینه وند در گفته :

سلام جناب منصوری بسیار عالی بود مثل همیشه…درود برشما

سلام و درود بر شما برادر عزیز و فرهیخته…..

ان شاءالله همه ما علاوه بر خانه تکانی ظاهری به خانه تکانی درون هم بپردازیم……

و به یاد داشته باشیم بسیارند خانواده هایی که از شرایط ابتدایی زندگی هم محروم هستند…….

تا جایی که بتوانیم دلی را شاد کنیم برای راحتی وجدان خودمان صرفنظر از هر دین و مسلکی ……

فقط برای انسانیت

و فقط برای انسانیت

درود بر شما. زیبا بود.
زنده باشین

قلمتون زیباست
انشاءالله موفق و پاینده باشید
و شاهد پیشرفت روز افزونتان از همه جهات باشیم

زهرا میرزایی در گفته :

تشکر از پویایی نگاشته و نکته سنجی شما

سعید قبادی آدینه وند در گفته :

باید فکر های نو را جایگزین فکر های کهنه کرد که بحق این امر به وضوح در مطلب فوق مبسوط گردیده است .
آفرین بر پسر عمه مهربانم
تو راه می دانی در تاریکی …

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :